« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2004-10-03 1. خب مثل اين كه به مدد تكنولوژي و الطاف آقاي قره، آقاي هرمس ماراناي بزرگ هم به كوري چشم خانم مكينتاش عزيز صاحب تكنولوژي آفلاين شد.البته اين وسط كارت صوتي خود را از دست داد كه اهميتي ندارد. آقاي بتهوون هم در سالهاي پاياني عمرش از شنيدن محروم بود! (به همهي كساني كه ارتباط دو گزارهي مربوط به آفلاين و كارت صوتي را خوب دريابند به قيد قرعه، دعاي خير و عافيت از طرف مقام معظم رهبري هديه خواهد شد.) 2. يك پيغام تسليت براي تمام كساني كه وبلاگ THE SHOW MUST GO ON را ميخواندند: آقاي هرمس مارانا آنقدر مينويسد تا خفه شود! پس كشكتان را بسابيد و از غرزدنهاي مزبوحانه پرهيز كنيد كه براي قولنج هر بنيبشري بد است چه برسد به شما دوست عزيز! 3. سركار خانم مانداناي عزيز: از اين كه تا همين ديروز شما با شخص ثالثي اشتباه گرفته ميشديد، خجالت نميكشيد؟! 4. سركار خانم آلما از راه دور: از اين كه مدتها است در كامنتداني اين وبلاگ اسمي از شما نمي بينيم، خودتان چه برداشتي داريد؟ها؟! 5. سركار خانم گل رازقي از جزيرهي سنتهلن: از اين كه با اين جديت درس ميخوانيد تا چراغ راه آيندهگان باشيد، مرسي! 6. و بالاخره سركار خانم ماراناي گلِ گلاب كه الان داريد پادشاه سوم را در خواب ميبينيد: از اين كه اين همه باحال هستيد خوشحاليد؟! 7. هرمس ماراناي بزرگ فعلاً همينطور كه ملاحظه ميفرماييد از ذوق آفلاين همينطور لاينقطع دارد خزعبلات ميبافد. شما سعي كنيد به ترنج قبايتان برنخورد و به ادامهي وبلاگ توجه كنيد تا جد اشترم، اشتر اشترها اجرتان را در روز جزا به مارهاي غاشيه واگذار نمايد! 8. در اين مدتي كه به دلايل عديده ما نبوديم، يكي دو فقره فيلم رويت شد. اول قسمت دوم The Gods Must Be Crazy كه كاملاً بهتر از اولي بود و بامزهتر. مشكل قسمت اول اين بود كه يك ايدهي باحال داشت كه با جلورفتن فيلم كمكم گم ميشد و لابهلاي باقي حوادث رنگ ميباخت. اما در قسمت دوم كه روايت سرراستتر بود و نسبتاً كلاسيك، قصهي گمشدنِ دو بچهي كوچك آقاي Xi و تعقيب و گريز پدر به دنبال بچهها بود كه با چند ماجراي ديگر به هم گره ميخورد و جلو ميرفت. از آن دست حكايتهايي كه موازي هم پيش ميروند و يك جاهايي به هم ميرسند و باز دور ميشوند تا در پايان همه به يك جا ختم شوند. ويژهگي قشنگ فيلم در استفاده از حداقل عناصر بود براي خنداندن ملت. اتفاقهايي ساده كه در بستر صحراي كالاهاري رخ ميداد و خيلي جاها جذابيتش را از همين غريببودن صحرا و عناصر آن ميگرفت. مثل آن سكانس خوب رقابت قهرمان زن با ميمونها بر سر آبخوردن كه واقعاً اجراي تميزی داشت و كلي بامزه بود! 9. فيلم دومي كه رويت شد، فيلم اخير آقاي مايكل مور، شارلاتان معروف و شومن اين روزها بود كه در سينما فرهنگ و به مساعدت آقاي ماكاراچي مقدور شد. فارنهايت 9/11 خستهكنندهتر، شعاريتر، پراغراقتر و احساساتيتر از بولينگ براي كلمباين بود. وقتي قرار بر مچگيري از آدمهاي مشهور باشد، همه سوتي دارند! دستانداختن آقاي بوش، كه به خودي خود يك احمقِ متعصبِ مذهبيِ به تمام معنا است، ميتواند كار بامزهاي باشد اما وقتي تبديل به مرثيهخواني سوزناكي براي جنگ ميشود و از شدت اغراق حال آدم را به هم ميزند و آنقدر ميگويد تا خسته شويد، ديگر قابل تحمل نخواهد بود. نه آقاي مور! آندفعه هم گند مستندنماييتان درآمد وقتي از كلمباين گفتيد و كلي دروغ هم قاتي موضوع كرديد تا همه را شوكه كنيد. اين بار اما زودتر از اينها دستتان رو ميشود. ممكن است فيلم شما به مذاق آمريكاييهاي احمق و سادهلوح خوش بيايد و برايتان هورا بكشند اما آقاي هرمس ماراناي بزرگ ديگر گول اراجيف شما را نخواهد خورد! 10. كتاب مستطاب فرويد، نوشتهي آقاي سارتر عزيز، بالاخره تمام شد. درست عين يك تريلر پرحادثه و هيجان بود كه آقاي هرمس ماراناي بزرگ تا اين كتاب را تمام نكرد سرِ آسوده به بالين نگذاشت! شرح پيشرفت علم روانكاوي در دستان آقاي فرويد نابغه، مسيري پرتب و تاب و پرافت و خيز داشت كه آقاي سارتر در درآوردنِ آن خوب عمل كردهاند. دل آقاي هرمس مارانا براي سالهاي 77-78 كه دوران كشف فرويد و يونگ و هيپنوتيزم و خودشناسي و روانكاوي بود براي ايشان، البته به مدد گپهاي دوستانه و عالي با دوستي روانشناس و باهوش، كمي تا قسمتي تنگ شده است. Labels: پرشینبلاگ |
Post a Comment