« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2004-10-06 1. در جواب عدهاي آدم مشكوك و مسالهدار و وابسته و ضدانقلاب و عرقخور و دوم خردادي و صهيونيست و هخايي و ضيايي و غيرمجاز كه اين لقب « بزرگ » را كه در آخر عنوان ما يعني آقاي هرمس ماراناي بزرگ آمده، به بزرگي هيكل و قد و قوارهي ما نسبت داده بودند بايد عرض كنيم كه: نخير! اين همان بزرگي است كه انگلوساكسونها به آن GREAT ميگويند! 2. آقاي صديق برمك كه فيلم اسامه را ساختهاند البته نسبتي با آقاي مخملباف ندارند. در عنوانبندي فيلم هم اسمي از ايشان نيامده اما روح مزاحم آقاي مخملباف در خيلي از استعارهها و شعارها و پيامهاي تحميلي به فيلم، حضوري ملموس و انكارناپذير دارد. انگار اين سنت غلط بد بازي گرفتن از نابازيگرها در سينماي نوظهور افغانستان هم دارد جا مي افتد. با اين كه فيلم اسامه قصهي سرراستي دارد و ايدهاي خوب – دختري به دنبال كشتهشدن پدرش در جنگهاي كابل و استقرار طالبان و بيكارشدن مادرش، براي امرار معاش موهايش را كوتاه ميكند و خودش را به جاي يك پسر جا ميزند و مشغول كار ميشود. اما طالبان به بهانهي آموزش جنگي او را به زور به مدرسهاي پسرانه ميفرستند. دخترك لو ميرود و به جاي مجازات مرگ مجبور ميشود به عقد ملاي پيري از طالبان دربيايد.- و به همين دليل هم ميتواند تماشاگر را با خودش دنبال كند و درام دارد و قهرمان و كمكقهرمان و ضدقهرمان و مثل فيلمهاي احمقانهي خانوادهي خودشيفتهي مخملباف، همه خوب و توجيه نيستند، اما باز هم پر از لحظههاي كشدار و طولاني است. شايد فيلم كوتاه خيلي خوبي از اين داستان درميآمد. اصولاً هروقت سينما تصميم ميگيرد با صداي بلند اعلام كند كه فلاني خيلي بد است يا خيلي ماه است، ما يك طوريمان ميشود و بدجوري هوس ميكنيم كانال را عوض كنيم و فشن ويكتوريا سيكرت ببينيم! 3. آقاي سانسورچي عزيز هم كه شورش را درآوردهاند! پدرآمرزيده فرم را وللش! محتوا را بچسب پسرم! حالا گيرم ما خواستيم يك بار خيلي ريز و با فونت تايمزنيورومن بنويسيم ببينيم چندنفر وجداناً وبلاگ ما را با اين وضع هم ميخوانند. شما هي بايد ضايع كني جانم؟! تو اصلاً مگر از خوديت ويبلاگ نداري كي رنگارنگ ميكني به اين لاريجاني و من ميگويم خاك بر سرت كه آن كامينت را گذاشتي اي هخا! اي اهورا! اي مزدا! اي تويوتا! اي پاجيرو! و اي خودروي ملي كه خودش ال -90 بود و من از اولش هم با آن مخالف بودم اما اون شيركت تورك آمد قرارداد كه من به شما گفتم به من قرارداد خاريجي نكنيد كه دردم ميآيد و موبايل هم اجنبي بود و نجس و اون آقايي كه داور فيتبال نبود اما در اون اوركات خاميونيتي درست كرده هم حيوان است مثل خودش و تو و من ديگر ميروم تا خفه بشي اولاخ! 4. اصولاً آقاي هرمس ماراناي بزرگ يك خاصيتي دارد كه گاهي وقتها نظرش را عوض ميكند و بعد اين نظرعوضكردنش را توجيه ميكند و بعد كه ميبيند دارد ضايع ميشود دوباره يك نظر سومي بين نظر اول و دوم اتخاذ ميكند! حالا حكايت ماست با اين سركار خانم زويا پيرزاد كه بعد از عادت ميكنيم، تازه كتاب معروف ايشان يعني من چراغها را خاموش ميكنم را خوانديم و تازه فهميديم كه اين دومي كه در واقع اولي است چقدر از آن اولي كه در واقع دومي بود، بهتر است! سر بعضي از مواضع گلدرشتمان هنوز هستيم، مواضع حساس را كه آدم عوض نميكند! هنوز هم اعتقاد داريم كه خانم پيرزاد ذاتاً قصهگوي بسيار خوبي هستند. لحظههاي ريز زندگي را خيلي خوب بلدند دربياورند و درضمن صبر و حوصلهي فراواني دارند براي عقبانداختن روند دراماتيك داستان و كشدادن شيرين آن و در انتظارگذاشتن خواننده. باز ما ياد خانم شهرزاد افتاديم كه چهطور هزار و يك شب آقاي پادشاه را سركار گذاشت و البته در هيچ كجاي تاريخ نيامده كه در آن شبهاي طولاني آقاي پادشاه و خانم شهرزاد غير از قصهگفتن و شنيدن كه در آن زمان و با توجه به موقعيت استثنايي كه آقاي پادشاه داشتند كار عبثي بود، دقيقاً چه كارهاي خلاف ديگري با هم مرتكب شدهاند! يك چيز ديگر را هم كه خيلي نفهميديم اين بود كه اصولاً چرا زمان داستان چراغها... به آبادان سي- چهل سال قبل رفته و غير از چهار تا اسم خوراكي مگر نميشود كه همين قصه را در زمان حال تعريف كرد و اصولاً زمان گذشته چه كاركردي در داستان دارد چون تا آن جايي كه ما سرمان ميشود نوستالژي دغدغهي رمان چراغها... نيست. و ديگر اين كه كتاب بدجوري شيرين و روان است و به قول مرحوم هيچكاك: سينما قرار نيست صرفاً برشي از واقعيت باشد، سينما قطعهاي از يك كيك خامهاي است! – بعله خودمان ميدانيم كه كتاب است و نه فيلم اما اصولاً خانم پيرزاد خيلي سينمايي مينويسند. كلوزآپ دارند، نماي نقطهنظر، جامپكات، فلاشبك، و خيلي شباهتهاي ديگر بين رمان ايشان و سينما وجود دارد. به شخصه از آن لحظاتي كه كلاريس با خودش فكر ميكرد، ورهاي ذهنش با هم درگير ميشدند و يا يك حركت، لبخند يا يك كلمه را فيكس ميكرد در زمان و به آن دوباره فكر ميكرد، خيلي خوشمان ميآمد. ماشاالله مردهاي قصههاي خانم پيرزاد هم كه از سهراب رزمجو تا آرتوش، همه يك جوري مردهاي ايدهآل اكثر زنهاي ايراني هستند! در اين زمينه شما را شديداً به خواندن دو پروندهاي كه مجلهي ماماني هفت در شمارههاي اول و آخر (14) خود دارد، دعوت ميكنيم. خصوصاٌ مقالهي خوب آقاي ماني حقيقي كه منصفانه به عادت ميكنيم نگاه كردهاند و از آن جايي كه بيشتر حرفهايي را كه ما ميخواستيم دربارهي خانم پيرزاد و اين دو كتابشان بزنيم قبلاً در اين پروندهها زده شده، ما ديگر امروز هيچ استتراتژيكي نداريم و شما هم برويد تا بعد! Labels: پرشینبلاگ |
Post a Comment