« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2004-10-07 توتون خشک و مونده از عرق وارطان هم بدتر است! 1. امروز آقاي هرمس مارانا يك جوك بامزه برايتان تعريف ميكند. سو بي ويت آس! 2. ما يك هو دلمان براي وبلاگ كذايي THE SHOW MUST GO ON تنگ شد... 3. اين channel 2 هم گاهي وقتها مثل امشب ناپرهيزي ميكند و فيلمي مثل fight club را نشان ميدهد و آقاي هرمس مارانا هي پيپش را دود ميكند و به ارواح اجداد آقاي ديويد فينچر نابغه درود ميفرستد. من از همين تريبون مقدس به اون آقاي دبيليو دبيليو بوش حيوان كه رفت به جاي اين كه كشاورزي كند و مملكت را آباد كند، رفت گولف بازي كرد و پيپسي خورد هشدار ميكنيم كه اي حيوان تو اگر آدم بودي به جاي اين كه بري با اون حجاريان دوي خرداد، اون آقاي بين لادين مسلمان نمازشبخوان را به اون موشك كني و به صدام يزيد كافر كه دوست ما بود و برادر و من خودم يك بار ديدم كه كشاورزي ميكرد به اون هم موشك كني و اون برادر متعهد مقتدي صدر كه اسمش با اون موسي كه رفت به اون قذافي صحبت بشه و اون را كشت و من خودم شنيدم كه يك بار آبجو خورد و به جاي برادران كميته با زن محافظ گرفت، حالا براي من تروريست ميكني؟! حيوان؟! سگ مياري تو روزنامه؟! و من خودم ديدم كه در آخر اين فيلم محفل دعوا – گفتم محفل، ياد مرحوم مادرم افتادي مادرسگ؟!- كه امشب از ماهواره برايم تعريف كردند، اون تايلر با اون ضعيفه كه چون لخت بود من چند بار غسل كردم، وايساده بود و به اون نيويوريك نيگاه كرد كه برجهاش به اون خراب شد و پايين آمد تا زمين كشاورزي درست بشه براي اين كه استيقلال. و من همين جا به اون جورج دبيليو ميگويم كه تو هم آدم باش و نماز بخوان و اون فينجر را بگير خواتمالا بكن نه اين برادر موسلمان بينلادين كه تازه روغن هم ميكند و من چند بار به اون روغن نيمرو پختم كه ميشود هفت دانه تخممرغ صد ضربدر 80 تومن كه ميشود 400 تومن با اون روغن لادين كه 450 تومن ميشود نفري 200 تومن كه از روزنامهي دوي خرداد هم گرانتر بود و اون صدام كه من خودم ديدم يك حزباللهي بود چون ريش و كثيف داشت و من خيلي خوشم آمد و دعايش كردم كه عاقبت به خير. و يك استراتژيك هم براي اون كري بكنم كه تو اگر كري بايد بري دكتر، سمعك بشي نه اين كه انتخابات بكني به دموكرات كه من از آن هم خيلي بدم آمد چون شبيه منكرات بود باز اگر چلاق بهتر است چون رهبر دانيشمند ما هم چلاق بود ولي كر نبود چون من خودم يك بار ديدم كه با يك دست خودش نماز خواند و همين جا مي فهميم كه اگر كر بود پس از كجا قنوت را آن جوري كرد كه من جوكش را بلدم؟! ها؟! 4. بعد از نوشتن وبلاگ ديروز رفتيم مقالهي آقاي هوشنگ گلمكاني را در مجلهي هفت دربارهي من چراغها را... خوانديم و كلي كيف كرديم كه دقيقاً ايشان هم از شباهت رمان به سينما و تاثيرپذيري آن گفتهاند و حتي ذكر كلوزآپ و اينسرت و جامپكات و اينها هم در آن مقاله رفته و ما، هرمس ماراناي بزرگ، بار ديگر به خودمات مباهات كرديم كه بابا باحال! 5. البته لوكيشن آبادان بيتاثير نيست اما چيزهاي ديگري هم در رمان خانم پيرزاد بود كه ما را هي به ياد يك عزيزي در آبادان ميانداخت! 6. آقاي داور نبوي يك مسابقهي ما همه حسني هستيم در كاميونيتي حسني در اوركات راه انداختهاند. بشتابيد كه غفلت موجب پشيماني است. سعي كنيد به نوشتهي ما در آن مسابقه حتماً راي بدهيد و هي الكي از آن تعريف كنيد تا ما اول بشويم! 7. داشت جوك يادمان ميرفت! از يك هموطن آذري (!) ميپرسند آيا شما هم در فاجعهي بم حضور داشتيد؟ جواب ميدهد: بله! بنده هم تا آن جايي كه در توانم بود كمك كردم. مي پرسند : بدترين و تلخترين خاطرهاي كه از زلزلهي بم داريد چي بود؟ جواب ميدهد: آن جايي كه داشتم جسد زخمي و داغون يك كودك 5-4 ساله را دفن ميكردم و طفلك هي ميگفت: من زندهام عمو! خاك نريز! 8. يكي از دوستان آقاي هرمس مارانا را مورد مواخذه قرار داده و از ايشان خواسته است تا ديگر از لغات ديوث و تخمي در اين وبلاگ استفاده نكند از لحاظ خانواده! چشم! Labels: پرشینبلاگ |
Post a Comment