« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2004-10-09 1. چند روز پيش داشتم نوشتههاي قديمي شبكهي پيام رو كه قبلاً پرينت گرفته بودم، مرور ميكردم. قصهي چندصدايي ماهبانو رو براي چندمين بار از اول تا آخر خوندم. فوقالعاده بود! دلم براي فضاي پرهياهو، لبريز از خلاقيت،بدهبستون ادبي و فرهنگي و دعواها و داستانهاي دنبالهدار تنگ شد. به جرئت ميتونم بگم پربارترين دورهي ادبي من بوده تا به حال! (دورهي ادبي رو خوب اومدم نه؟!) با عليتوك و اميرسالار كه رو دور چرندنوشتن ميافتاديم، انصافاً شاهكار ميكرديم! انگار همهي شرايط براي اون همه پويايي مهيا بود. بيكار بوديم و وقت زياد داشتيم. بدون مسؤوليت بوديم و سبكبار و سبكسر! هنوز هم از خوندن شعرهاي مشتيعباد و سرپاس ارجمند، قهقه ميزنم! چقدر ما باحال بوديم ها!! 2. شروع كردم به خوندن برف سياهِ بولگاكف. دلم بدجوري براي مرشد و مارگريتا تنگ شده. خدا خفه كنه اون پدرسوختهاي رو كه اين كتاب رو از من گرفت و هيچ وقت بهم پس نداد! عجب رمان شاداب و سرخوش و لذتبخشي بود. كاملاً ميتونم از لحاظ درجهي لذتبردن ناب و كوندرايي از خوندن رمان، اين كتاب رو با صدسال تنهايي مقايسه كنم. به اضافهي طعنههاي سياسي عميق و كنايههاي دلچسبي كه به سيستم فاشيستيِ كمونيستي و ايدئولوژيسالاري نظام شوروي سابق ميزد كه به علت تشابه تمام نظامهاي ايدئولوژيمحور از كمونيسم گرفته تا اسلاميسم، شديداً به مذاق ما ايرانيان شيرين ميآمد. 3. فكر كنم تو اين دو روز آخر هفته، بيشتر از آب، الكل وارد بدنم شده! خدا پدر رازميك و فرانك و پيتر و فرد و ادو و آرمن و گارنيك و سركيس و آرتوش و اميل و باقي پيروان راستين آقاي عيسي مسيح عزيز را بيامرزد كه مستي و زيبايي و عشق و سرخوشي پخش ميكنند و روح ديونيزوس كبير را شادمان مينمايند! 4. خدا لعنت كنه اون بابايي رو كه اين وسواس پاكيزه نوشتن رو تو جون من انداخت! هر روز بايد حرص بخورم از ديدن اين « ميباشد » حرومزاده بر در و ديوار و نامههاي اداري و راديو و تلهويزيون و هزار تا رسانهي كوفت زهرماري ديگه! بابا به بچهي آدم يك بار ميگن كه اصلاً مصدر « باشيدن » در فارسي نداريم و تمام اشكال گوناگون اين فعل، ولدالزناي بيتخم و تركهي واقعي ميباشند!! 5. اين روزها دارم پروژهي ديپلمم رو ميكشم كه يه ساختمون اداريِ تو تپههاي عباسآباد. ( اين « اين روزها » كه ميگم يعني از سه سال پيش تا حالا! ) يه ايدههايي در موردش به ذهنم ميرسه كه تو رساله بنويسم يا سر دفاع بگم كه چون نميتونم جمعشون كنم يهجا، معمولاً فراموش ميشه. شايد از اين به بعد با اسم رمز « شمنا » اونها رو اينجا بنويسم تا گم و گور نشه. شمناي 1: تو تموم اين ده سالي كه دارم با معماري كلنجار ميرم، هميشه بادليل و بيدليل از تقارن فرار كردم. شايد چون همون اول بهمون گفتن كه تقارن يكي از سهلترين روشها است براي طراحيِ و به همين دليل، مبتذل. طبيعتاً هميشه از تقارن و محورهاي مربوطه گريزان بودم. عجيب اين جا است كه بعد از كلي اسكيس و طرحعوضكردن و مطالعه روي فرم و هزارتا راهِ رفته و نرفتهي ديگه، حالا كارم داره يك معماري متقارنِ واقعي ميشه! انگار كه برگشتم دارم اين تقارن كوفتي لعنتي رو دوباره كشف ميكنم و باهاش كلنجار ميرم تا از توش يه چيزهايي بكشم بيرون، دركش كنم و باهاش ور برم. ميخوام ببينم اگه بخوام يه بار تجربهاش كنم، چي بهم ميده. منو به كجا ميرسونه و چرا اينقدر مردم عادي دوستش دارن و ميفهمندش. چي توش هست كه اين همه مردمي و تاريخي و جهانشمولِ. جالب اين كه اگه حذفش ميكنيم، باز خيال ميكنيم يه چيزي كم داره كارمون و خيليها كه معمولاً عادت دارن ادبيات ببندن در باسنِ معماري، ميگن مثلاً اين رواقِ پهن رو گذاشتيم كه يه جوابي باشه واسه اون حوض باريك تو باغچه! يعني باز هم تقارن و اين « اين جوابي هست براي اون » به قول محمدرضا چقدر احمقانه و توخاليِ و اصلاً ظهور دوبارهي همون تقارن كذاييِ تو يه لباس ديگه! انگار ميخوام اين بار با كله برم جلوي اصول كلاسيك تقارن و ببينم چي از كار درميآد... 6. اين همه نوشتيم و يكبار هم اسم آقاي هرمس ماراناي بزرگ را نياورديم! بالاخره ذرهاي مناعت طبع و فروتني ما را كه نميكشد، ميكشد؟! Labels: پرشینبلاگ |
Post a Comment