« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2004-10-15 حدس بزن چه کسی برای شام میآيد؟! 1. به قول آقاي كوندار، ايدهها كم هستند و آدمها بسيار. اين بدشانسي ما است كه در قرن بيست و يكم نفس ميكشيم و اطرافمان را انبوهي از توليدات گرفته است. توليدات فرهنگي و صنعتي كه روز به روز نرخ توليد و تنوع آن بالاتر ميرود اما درصد بالايي از اين توليدات تكراري است. تكرار همان حرفهاي قديمي با رنگ و لعاب جديد كه اگر مولد باهوش باشد، به خوبي آن را در لفافي نو ميپوشاند و مخاطب را گول ميزند آن هم براي مدتي! زماني از قول يك نويسنده خواندم كه همهي داستانهاي عالم يا دربارهي عشق است يا مرگ! حالا حكايت آقاي استفن كينگ است، سلطان دلهره در هاليوود! زماني ايدههاي آقاي كينگ درخشان بود و ناب. اين كه خالق يك تريلر جنايي خودش هم جنايتكار است و كليتر اين كه اصولاً خالق و مخلوق مشتركات زيادي دارند و هر مخلوقي ذرهاي از خالق را در خود دارد يا بهتر بگويم هر خالقي جزيي از خودش را در مخلوق قرار ميدهد. باز مجبورم به آقاي كوندرا ارجاع بدهم كه ميگفت: تمام شخصيتهاي رمانهاي من، امكانهايي از من هستند كه تحقق نيافتهاند. در فيلم Secret Window جاني دپ نويسندهاي است كه دچار مزاحمتهاي يك رواني عوضي ميشود كه ادعا دارد دپ داستاني از او را دزديده و به نام خودش به چاپ رسانده. مرد رواني مدام دپ و اطرافيانش را آزار ميدهد، ميترساند و بالاخره به قتل ميرساند. در اواخر فيلم معلوم ميشود كه اين مرد صرفاً زادهي تخيل خودِ دپ است و اين خودِ ديگرِ دپ است كه اين جنايتها را مرتكب ميشود. دپ اسكيزوفرني دارد و تمام اميال پنهانش را كه در خودآگاه جرئت بروز ندارند، در قالب مرد رواني حضور پيدا ميكنند و دست به اعمالي ميزنند كه دپ فكر ميكند جرئت آن كارها را ندارد يا غيراخلاقي و غيرقانوني هستند. شما جاي من باشيد از همان بدو ورود آن رواني به داستان، يك ورِ ذهنتان به همين سمت نميرود، خصوصاً اگر شاهدي براي آن رواني و حضورش نباشد؟ جان من شما ياد Fight Club و يك ذهن زيبا نميافتيد؟! اين ايده به خوبي و كارآمدترين وجه در فيلم فينچر پرورانده شده و حالا فقط نسخهي مبتذلتري از آن را ميبينيد كه خيلي زود خودش را لو ميدهد. حتي به تقليد از فيلم فينچر، دوباره به صحنههاي قبلي باز ميگردد و اين بار از نقطهنظر ديگري قهرمان فيلم را نشان ميدهد كه اين بار به تنهايي در صحنه حضور دارد و با شخص نامعلومي حرف ميزند! كار سختي است متعجبكردنِ آقاي هرمس مارانا در اين روزها! دلم براي فيلمي تنگ شده كه آخرش شگفتزده بشوم از بكربودنِ ايدهي فيلم و احساس كنم كه كارگردان رودست زده است و من سرِكار بودهام! فكر كنم آخرين بار در The Others بود كه اين احساس به من دست داد و به احترام آقاي آمنآبر كلاه از سر برداشتم! 2. دفعهي پيش از كمآوردن گفتيم. اين را هم اضافه كنيم كه توليد آبمعدني در بطريهايي درست شبيه به بطري ويسكي و حتي در ابعاد بغلي، در جمهوري اسلامي، هم كمآوردن است! آقاي هرمس ماراناي بزرگ امشب يكي از همين بغليهاي مجاز را از سوپرماركت سرِ كوچه خريد، آبِ آن را خالي كرد، به جايش ابسولوت ودكا ريخت و به همراه دوستان در فضاي باز دلنشين يك رستوران بكر، شادخواريِ دلچسبي به راه انداخت كه شاتوبريانِ WellDone آن را تكميل كرد! Labels: پرشینبلاگ |
Post a Comment