« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2004-10-19 1. خب به هر حال ديدن هري پوتر 3 هم وظيفهي فرحبخشي بود كه به سلامتي به انجام رسيد! حر ف خاصي براي گفتن ندارم. پرداختِ تصويري كتاب بود و ايدهي خوب و جوابپسدادهي تغيير قضاوت بيننده نسبت به يكي از كاراكترها (سيريوس بلك) و البته اين كه خبري از ولدرموت نبود ذرهاي انتظارِ بيپاسخ ايجاد ميكرد. گرهگشاييِ هميشهگي آخرِ داستان هم كمي سريع اتفاق ميافتاد و جاي خالي ريچارد هريس مرحوم هم در نقش دامبلدور دوستداشتني خيلي خالي بود. كوئيديچ هم بازي نشد و بزرگشدن هري، رون و هرميون هم چندان بد نبود. حداقل همان لحظهي كوتاهي كه هنگام آشنايي با هيپوگريفِ هاگريد، رون و هرميون ناغافل دستِ همديگر را گرفتند و بعد با شرم به هم نگاه كردند، نشانهي ظريفي بود از بزرگشدن و نويدِ كوچكي براي رابطهي عاشقانهاي كه بعدها ايجاد خواهد شد. به نظرم اگر هر كتاب هري پوتر را در در دو قسمت سينمايي بسازند، نتيجه خيلي منسجم و بهتر خواهد شد. به هر حال آقاي هرمس ماراناي بزرگ هرچه باشد، مثل آقاي حافظ، معصوم نيست و كتابهاي هري پوتر را عادت دارد يك نفس بخواند تا تمام شود! فيلمش هم بالطبع در يك بعدازظهر جمعه پس از يك چلوكباب معركه، مزهي لذيذي دارد! 2. آقاي هرمس مارانا از همان وقتي كه فارگوي برادران كوئن را ديدف احساس كرد با دو تا آدم نيمهخل و چل باحال و بااستعداد طرف است! اين ظن با اوه! برادر كجايي؟! تبديل به يقين شد و حالا نوبت وكيل هادساكر (Hudsuker Proxy) است كه آقاي مارانا را حقيقتاً شاد كند! در بين اين سه فيلم، هادساكر كمتر از همه هرج و مرج مخصوص كوئنها را دارد و تقريباً مثل آدم داستانش را تعريف ميكند و از اتفاقات عحيب و غريب و تصادفات تقريباً غيرممكن در آن خبري نيست اما اگر طرفدار كمدي ابزورد هستيد و دلتان لك زده براي اتفاقات نامعقول در دنياي واقعي، سكانسهاي آخرِ وكيل هادساكر شما را نااميد نميكند! قصهي آدم سادهاي (تيم رابينز با آن سادهگي ذاتي كه در چشمهايش موج ميزند) آدم عادي و ساده و بيكاري است كه به علت خودكشي نابههنگام رئيس كمپاني معظم هادساكر و دسيسهي هيات مديره شركت براي فروش سهام به قيمت روز، افت سهام به علت سؤمديريت رابينز و سپس خريد دوبارهي حجم بيشتري از سهام شركت و در نهايت به جيبزدن سود كلان، يكشبه مدير كمپاني ميشود اما با اختراع احمقانهي هولاهوپ و فريزبي ارزش سهام كمپاني را شديداً بالا ميبرد. باقي داستان تلاش هيات مديره براي افت سهام شركت و از دورخارجكردن رابينز است كه در نهايت با كمك روح رئيس قبلي هادساكر، رابينز برندهي اين جنگ ميشود! ديدن پل نيومن 60-70 ساله با آن تنِ خشدار صدا و ميميك منحصربهفردِ صورتش و ريزكردن چشمهايش به هنگام اداي كلمات، غنيمتي است كه نميشود آن را از دست داد! 3. كتاب برفِ سياهِ آقاي بولگاكف با ترجمهي خوب احمد پوري با اين كه به شدت متاثر از فضاي روسيهي استاليني بود و هجو و كنايههاي آن تا حدي غيرملموس، اما با اين حال خواندني بود و هرچه باشد آقاي بولگاكف با همان يك مرشد و مارگريتا، آدم را ناچار ميكند كه همهي داستانهايش را بخواند و لذت ببرد! كاش يك مؤمني پيدا ميشد و قصهي پرغصهي نويسندگان و سانسور را در دوران ما مينوشت. شايد دلِ ما هم كمي خنك ميشد! راستي آقاي بيضايي حتماً با اين همهي جفايي كه از كارمندان كمشعورِ پشتِ ميزنشين ادارهِ ارشاد ديده است، يك جايي يك فيلمنامهاي يا نمايشنامهاي در اين باب نوشته است و منتظر است تا هخا بيايد و آن را اجرا كند! پس منتظر ميمانيم! 4. آقاي هرمس مارانا البته نامِ آقاي آندري كونچالوفسكي را قبلاً زياد شنيده اما اولين فيلمي كه از ايشان ديده همين House of Fools بود كه به قول نويسندهي شيكاگوتريبون، پنداري ديوانه از قفس پريدي بود كه دوباره توسط آقاي فليني تخيل شده بود! يك تيمارستان در مرز چچن و جنگ داخلي استقلالطلبان چچن و نيروهاي روسيه و تاثيري كه بر ساكنين اين دارالمجانين ميگذارد با گوشهچشمي به زيرزمينِ استاد كاستريكا و موسيقي خوب و فيلمبرداري پركنتراست عالي و قصهي دلچسب و مملو از سكانسهاي خيرهكننده و لحظههاي بكر. بيشتر از همه سرزمينِ هيچكس را به ياد آدم ميآورد با همهِ حماقتي كه در جنگ وجود دارد و خشونت و عشق و مرگ و ديوانهگي. ساكنين تيمارستان را كنايه از كلِ ملت بگيريد و حالش را ببريد! همراه ستايشي عميق و غريب از آقاي برايان آدامز و آن ترانةي شاهكارِ You Love a Woman… (دون ژوآن دماركو) از آن فيلمهاي كامل و يكدست كه كيف و درد و لذت و عشق و رنج را همه با هم دارد. در سكانسي از فيلم، پس از اين كه سربازان چچني تيمارستان را در پي حملهي نيروهاي روسي ترك ميكنند و به همراه آنها احمد سرباز چچني كه دخترك ديوانهي فيلم، عاشقِ او شده است، دخترك در بدرقهي احمد اشك ميريزد و آكاردئون ميزند و تصوير اسلوموشن است و ناگهان در پسزمينه، به آرامي و بدون هيچ صدايي غير از نواي شاد و نامتعارفِ آكاردئون، هليكوپتري از آسمان به زمين ميافتد و منفجر ميشود و دخترك همچنان اشك ميريزد و آكاردئون ميزند و صدايي به جز صداي غريبِ سازش، در صحنه نيست... Labels: پرشینبلاگ |
Post a Comment