« سر هرمس مارانا »



2004-10-24

1. عصرهايي كه هنوز 2-3 ساعت تا غروب مانده و باران شديدي مي‌آيد و من در پشت چراغي در چهارراهي منتظر سبزشدن آن هستم و باران محكم بر شيشه‌ها مي‌زند و برف‌پاك‌كن‌ها با عجله شيشه‌ي جلو را جارو مي‌كنند و هوا از شدت ابر، گرفته است و من مي‌دانم كه تا چند لحظه‌ي ديگر اين همه باران بند خواهد آمد و دوباره آفتاب حضور قاطعِ بي‌تخفيفش را به رخِ من خواهد كشيد و چراغ سبز خواهد شد و من دوباره به راهِ خودم، راهِ قبليِ خودم ادامه خواهم داد و همه چيز همان‌طور كه قبل از رگبار و قرمزيِ خيس و شفافِ چراغ بود، خواهد شد و من اين لحظه‌ي گنگِ درنگ را باز هم فراموش خواهم كرد؛ يادِ آن سكانسِ فراموش‌نشدنيِ پل‌هاي مديسن‌كانتي مي‌افتم كه مريل استريپ در آستانه‌ي يك تصميمِ بزرگ، يك آنِ سرنوشت‌ساز كه بماند با شوهر و بچه‌ها و زنده‌گيِ روزمره‌اش و يا برود با كلينت‌ ايستوود، مردي كه طعمِ دوباره‌ي – دوباره ؟ - عشق را در ميان‌سالي به او چشاند، در پشت چراغ قرمز، هنگامه‌ي رگبارِ زودگذرِ شديدي كه مثل آشناييِ پرحرارتِ او و ايستوود، زودگذر و داغ و پرشور و محتوم به تمام‌شدن بود، دستش را برد به سمت دستگيره‌ي در، مكث كرد، آن‌قدر مكث كرد تا چراغ سبز شد، باران بند آمد و بدون اين كه در را باز كند، بگو افقِ تازه‌اي در زنده‌گي‌اش باز كند، ماند و لب فروبست و بغض كرد و به زنده‌گي – با تاكيد بر روي دالِ و هاءِ آن- ادامه داد. تمامِ اين هفت سالي كه از ديدن اين فيلم مي‌گذرد، هيچ از خيسيِ پرالتهاب و نفس‌گير و تازه‌گيِ مرددِ آن لحظه‌ي ناب كم نشده است.
2. آقاي هرمس مارانا ده راه‌كار براي داشتن يك آخرِ هفته‌ي لذت‌بخش و گوارا ارايه مي‌دهد: 1- عرقِ خوب بنوشيد. 2- فيلم‌هاي خوبي كرايه كنيد. 3- نهارِ دل‌چسبي بخوريد. 4- از حضور و مصاحبتِ همسرِ زيبايتان به شدت لذت ببريد. 5- ترجيحاً به او هم بنوشانيد! 6- قهوه‌ي خوب بخوريد. 7- از هوايِ بعداز باران در كاخِ نياوران لذت ببريد. 8- به سينماي موزه‌ي سينما در باغ فردوس برويد و از ديزاينِ خوبِ آن مشعوف شويد. 9- شاهكاري مثل لاك‌پشت‌ها هم پرواز مي‌كنند ببينيد. 10- هنگامِ خواب، نجواهاي عاشقانه را فراموش نكنيد. 10- خواب ببينيد كه ساعت‌ها اسب‌سواري مي‌كنيد.
3. هر بند، يك سيگار. معامله‌ي خوبي نيست ؟!
4. چارلي و ريموند بابيت، تام كروز و داستين هافمن، در اتوباني به قصد ديترويت مي‌رانند. با ديدن يك تصادف، ريموند كه دچار بيماري اوتستيك است، راه را ناامن مي‌داند و اصرار دارد كه بايدحتماً پياده تا اولين جاده‌ي فرعي برود. چارلي كلافه مي‌شود و به ناچار به تنهايي در پشت رل مي‌نشيند و ريموند سبك‌سرانه در جلوي اتوموبيل پياده به راه مي‌افتد. چارلي آن‌قدر او را تعقيب مي‌كند تا به جاده‌ي فرعي برسند و ريموند راضي شود دوباره سوار شود. در بزرگراهِ شلوغ و ناامن، ريموند راه‌برِ غريبِ چارلي است. بر خلاف بيش‌تر آثار مشابه، اين ريموند نيست كه در پايان داستان اندكي بهبود مي‌يابد. از اول هم مي دانيم كه يك اوتستيك هرگز خوب نمي‌شود. اين چارلي است كه تغيير مي‌كند و ريموند را همان طور كه هست مي‌پذيرد. در سكانسِ پاياني، هنگامي كه ريموند سوار قطار مي‌شود تا دوباره به آسايشگاه برگردد، در لحظه‌اي كه چارلي براي خداحافظي پاي قطار آمده، ريموند تله‌ويزيونِ دستي‌اش را در دست دارد و براي خداحافظي اين‌پا و آن‌پا مي‌كند. لحظه‌اي گمان مي‌كنيم براي او نيز چون چارلي، وداع سخت است و بالاخره معجزه‌ي ارتباطِ عاطفي مابين دو برادر برقرار شده. زود از اشتباه در مي‌آييم، ريموند معذب است چون تا 3 دقيقه‌ي ديگر برنامه‌ي تله‌ويزيوني موردِ علاقه‌اش شروع مي‌شود! به همين دليل است كه رين‌من يكي از فيلم‌هاي محبوبِ آقاي هرمس مارانا است.
5. آقاي بهمن قبادي پله‌هاي زيادي را با همين يك فيلمش طي كرده است. به سهولت آقاي كيارستمي و تمام امواج كذايي حاصل از پس‌لرزه‌هاي او را پشتِ سر مي‌گذارد و به جاي‌گاهِ رفيعي در قصه‌گفتن و سينما مي‌رسد. در دوراني و سينمايي كه خيلي‌ها زور مي‌زنند تا فقط يك شخصيتِ بكر و ناب خلق كنند، آقاي قبادي به راحتي 5-6 شخصيتِ ماندگار مي‌سازد. آقاي علي‌زاده بهترين موسيقيِ فيلمش را خلق مي‌كند و شما شاهد لحظه‌هاي سينماييِ خالصي هستيد كه از استانداردهاي سينماي ايران چند گردن بالاتر است. جسارت قبادي در كشتن كودكِ فيلم، ستودني است. در تعريف‌كردنِ قصه‌ي وحشتناكِ تجاوز به دختري خردسال و بارداركردنِ او، در آفريدن پيش‌گويي بدونِ دست، در درآوردنِ آشوبِ كردستانِ جنگ‌زده، در خلق كودكاني كه پيش از اين هيچ فيلمسازي خوابش را هم نمي‌ديد، در زرنگي‌هاي نوجواني كه يك منطقه را هدايت مي‌كند، در خودكشيِ غريبِ دخترك، در فرياد جان‌خراشي كه پيش‌گوي نوجوان سر مي‌دهد، در گرگ و ميش حوالي صبح و دره‌اي كه از فريادِ درد و تجاوز و جنگ لبريز شده، در لاك‌پشت‌ها هم پرواز مي‌كنند، ستودني است. اين فيلم، شايسته‌ترين انتخابي است كه مديرانِ سينماي ايران براي جشنواره‌ي اسكار در اين سال‌ها داشته‌اند. آقاي قبادي حالا در قصه‌گفتن و شخصيت‌پردازي، آقاي كاستريكا را به خاطر مي‌آورند. آقاي هرمس مارانا افسوس مي‌خورد از اين كه زماني براي مستيِ اسب‌ها را هنوز نديده است.
6. ترمينالِ آقاي اسپيلبرگ اگرچه ربطي به داستانِ واقعي آن هم‌وطنِ غريب در فرودگاهِ شارل‌دوگلِ پاريس ندارد اما خصوصياتِ همه‌ي فيلم‌هاي اسپيلبرگي را دارد حتي اگر ظاهري تازه داشته باشد. شيرين و نرم و سخت وابسته به سنتِ روايت. تام هنكس با زيركي و ظرافت به بيگانه‌گي شرقيِ ويكتور جان مي‌دهد، به شيفته‌گي و ساده‌گي و هوش و صميميت عاشقانه‌اش. آقاي اسپيلبرگ انسان مومني است با تمام خوش‌بيني‌هاي يك آمريكايي آرام و دل‌نشين و رام. نيويورك كعبه مي‌شود و رسيدن به آن آرزويي كه همه ويكتور را در شاديِ رسيدنِ به آن حمايت مي‌كنند. اشكالي هم ندارد. چه كسي گفته كه اگر فيلمسازي شيفته‌ي سرزمينش باشد و نيويوركِ زخم‌خورده‌ي پس از 11 سپتامبر و آواي غريبانه‌ي جاز و هم‌نشيني هم‌دلانه‌ي جمعي مهاجر را در جوار امنيتي كه آمريكا در پوشاندن گناهانشان به آن‌ها مي‌دهد، بستايد، گناه كرده است؟! اشتباه نكنيد! هيچ سكانسِ غريبي در كار نيست، هيچ اتفاق غيرقابل‌پيش‌بيني‌اي نمي‌افتد، هيچ‌گاه از مسير طلايي روياي آمريكايي خارج نخواهيم شد، تنها عاشق و معشوق به هم نمي‌رسند. و اصلاً از كجا معلوم كه معشوق خانم زتاجونز باشد و آن نوازنده‌ي جاز نباشد و اصلاً خود نيويورك نباشد كه در اين صورت، عاشق به وصال مي‌رسد و بعد، سلامت به خانه بازمي‌گردد. يادمان باشد كه اسپيلبرگ را با كسِ ديگري اشتباه نگيريم!

Labels:



Comments: Post a Comment

Archive:
11.2002  03.2004  04.2004  05.2004  06.2004  07.2004  08.2004  09.2004  10.2004  11.2004  12.2004  01.2005  02.2005  04.2005  05.2005  06.2005  07.2005  08.2005  09.2005  10.2005  11.2005  12.2005  01.2006  02.2006  03.2006  04.2006  05.2006  06.2006  07.2006  08.2006  09.2006  10.2006  11.2006  12.2006  01.2007  02.2007  03.2007  04.2007  05.2007  06.2007  07.2007  08.2007  09.2007  10.2007  11.2007  12.2007  01.2008  02.2008  03.2008  04.2008  05.2008  06.2008  07.2008  08.2008  09.2008  10.2008  11.2008  12.2008  01.2009  02.2009  03.2009  04.2009  05.2009  06.2009  07.2009  08.2009  09.2009  10.2009  11.2009  12.2009  01.2010  02.2010  03.2010  04.2010  05.2010  06.2010  07.2010  08.2010  09.2010  10.2010  11.2010  12.2010  01.2011  02.2011  03.2011  04.2011  05.2011  06.2011  07.2011  08.2011  09.2011  10.2011  11.2011  12.2011  01.2012  02.2012  03.2012  04.2012  05.2012  06.2012  07.2012  08.2012  09.2012  10.2012  11.2012  12.2012  01.2013  02.2013  03.2013  04.2013  05.2013  06.2013  07.2013  08.2013  09.2013  10.2013  11.2013  12.2013  01.2014  02.2014  03.2014  04.2014  05.2014  06.2014  07.2014  08.2014  09.2014  10.2014  11.2014  12.2014  01.2015  02.2015  03.2015  04.2015  05.2015  06.2015  08.2015  09.2015  10.2015  11.2015  12.2015  01.2016  02.2016  03.2016  04.2016  05.2016  07.2016  08.2016  09.2016  11.2016  03.2017  04.2017  05.2017  07.2017  08.2017