« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2004-10-26 شمنای 2 از شباهت معماری و سینما که بگذریم، معماری با دنیای ادبیات هم قرابت دارد. یک معماری موفق به رمانی خوب میماند که همه چیز آن سرِ جای خودش نشسته است. بسیاری از اوقات این خطر برای معماری وجود دارد که شبیه به یک مجموعه داستان شود تا یک رمان. قصههایی پراکنده که قهرمانان مختلفی دارند و مضمونهای متفاوتی. هر گوشهای، یک شومینه، یک پلکان، یک بهارخواب، یک پنجره، یک کلونِ در، مضمون بدیعی برای خودش داشته باشد و فاقد هرگونه ارتباط کانسپتیک با سایر گوشهها و عناصر باشد. در دنياي ادبيات، يك مجموعه داستان موجه است اما وقتي با معماري سر و كار داريم، ناچاريم كه به يك رمان فكر كنيم. با مضموني واحد در سرتاسرِ كار كه مثل نخِ تسبيح همهچيز را به هم ربط ميدهد. (پستمدرنيسم در ادبيات و معماري هم شباهتهاي بسياري به هم دارند كه خيلي موضوع بحث ما در اينجا نيست.) جالب اين جاست كه هروقت نامعماران اقدام به طراحي و ساخت بنايي ميكنند، عموماً نتيجه شبيه به مجموعهداستان ميشود. هرعنصري را به طور مجزا طراحي (طراحي يا گرتهبرداري يا حتا تقليد) ميكنند. نامعماران فاقد ديدگاه كلينگر هستند و پرسپكتيوهاي معماري را جداگانه پرداخت ميكنند. عمداً ميگوييم نامعماران و نه مردم عامي زيرا خطاب ما به كساني است كه خود را معمار ميدانند و در اين حيطه كار ميكنند اما از روحيهي كلينگر برخوردار نيستند و نميتوانند از بالا به كليت كار نگاه كنند. به همين علت معمولاً آثاري كه توسط ايشان ساخته ميشود، در محدودهي سبك التقاطي جاي ميگيرد. بسيار پيش ميآيد كه نتيجهي كار براي عامهي مردم، زيبا است چون ديدگاه طراح، سازنده و بهرهبردار به هم نزديك است. به طور مثال اغلب خانهها و آپارتمانهايي كه توسط اين مجموعه ساخته ميشود، در هنگام فروش از اقبال عمومي برخوردار است. فراموش نكنيم كه اطلاقكردنِ عنوانِ معماريِ مردمي به اين سبك و شيوه، اشتباهِ بزرگي است. تاملاتي در بارهي اوركات سرطان اوركات، چه با آن موافق باشيم و چه مخالف، رشد ميكند و هر روز طيف بيشتري را در بر ميگيرد. شايد الان بهترين وقت باشد براي تحليلهاي جامعهشناختي از اين پديده. به نظر ميآيد يكي از نتايج اوركات، كنارزدهشدن نقابها و حجابهايي است كه زيستن در جمهوري اسلامي به آدمها تحميل كرده است. درصد بالايي از اشخاص، تصويري كه آدمها از خود ارايه دادهاند، با تصويري كه از ايشان در جامعه و زندهگيِ روزمره ميبينيم، تفاوت فاحشي دارد. پس اوركات ميتواند بدل به نمادي براي نافرماني مدني باشد. عكسهايي كه آدمها براي پروفايلِ خودشان انتخاب كردهاند و يا در آلبوم خويش قرار دادهاند، راه را براي تحليلهاي روانشناسانهي مبتني بر اسناد و مصداقهاي فراوان، باز ميكند. دستهبندي مصداقها از نظر نوعِ عكسِ انتخابي – كه به كرات پيش ميآيد كه عكس مورد نظر، تصوير دارندهي پروفايل نيست.-، نوع پوشش در عكس، ساير عناصر موجود در عكس و ... . شناخت و تحليل انگيزههاي پنهان در پشت اين عكسها، پژوهنده را به مسيرهاي جالبي خواهد كشاند. از عكسها كه بگذريم، كاميونيتيهايي كه آدمها در آن عضو ميشوند هم ميتواند موضوع جالبي براي پژوهش باشد. خوشبختانه امكاناتي كه در اوركات ارايه ميشود، راه را براي آمارگيري بسيار آسان كرده است. روزه به مثابه عادتي اجتماعي دوستي دارم كه روزه ميگيرد. افطار ميكند و شب، عرق ميخورد! دوستي دارم كه روزه ميگيرد، حجابش را خيلي جدي رعايت ميكند، افطار ميكند و شب، در مهماني با دوستان مذكرش ميرقصد و سيگار ميكشد! دوستي دارم كه روزه ميگيرد، افطار ميكند و شب، در بحثي فلسفي از نيچه دفاع ميكند و شايعهي وجود خدا را به ريشخند ميگيرد و داستانهاي پيغمبران و امامان را نقد ساختاري ميكند! تا مدتها فكر ميكردم تمام اين دوستان در نتاقضي بزرگ زندهگي ميكنند. اما چند روز است كه دارم به اين باور ميرسم كه اصولاً كاركرد روزه براي اين دوستان، چيزي جدا از شعائر مذهبي و خرافاتي از اين دست است. روزه براي اين رفقا، تنها عادتي است اجتماعي و جمعي. مثل مراسم شبِ يلدا، مثل بوقزدنِ پشتِ سرِ ماشينِ عروس و هر عادت جمعي ديگري كه صرفِ شركتكردنِ در آن، احساسِ خوبي به فرد ميدهد. به قولِ يكي از همين دوستان: اگر روزه، آييني بود متعلق به دينِ يهود، باز هم روزه ميگرفتم چون نفسِ اين آيين را دوست دارم! حالا اين وسط، رسانههاي دولتي ما را داشته باشيد كه در اين ماه، از صبح تا شب دارند به زور، روزه را از نظر پزشكي اثبات – كه چه عرض كنم، توجيه! – ميكنند! بابا روزه اصلاً داستانش چيز ديگري است. مثل خودِ دين و خيلي از عادتهاي جمعيِ ديگر، يك جور مازوخيسمِ لذتبخش است! مثل عاشقيت! ديگر نيازي به اين همه توجيهِ خندهدار نيست كه! ماجراي ميكل آنجلو آنتونيوني نتها نمرهي بيستاي كه من در طول دوران دانشگاهام گرفتم، مربوط به واحد درسياي بود كه استادش مهندس جودت بود و موضوع پروژهي مشترك من و آقاي عليتوكِ بزرگ كه جايش در اينجا خيلي خالي است، بررسي نقش و جايگاه معماري در فيلمهاي آقاي آنتونيوني بود! اين تحقيق با ديدنِ تنها سه فيلمِ كسوف، صحراي سرخ و آگرانديسمان انجام شد و البته با تاكيد و زوم بيشتر بر روي كسوف كه تقريباً نمابهنما تحليل شد. لذتي داشت هزار بار ديدن كسوف و هي پاززدن بر روي فيلم و هي بحث و دعوا و شوخي و هي قهوه و سيگار! آقاي عليتوك! كدام گوري هستيد آخر؟! حالا پس از مدتها، فيلم مهمِ ماجرا از آنتونيوني به دستِ آقاي هرمس ماراناي بزرگ رسيده و آن را ديده و از شدت شعف، به صورت كاملاً پراكنده، چيزهايي در مورد آن خواهد گفت! آقاي آنتونيوني در عين حال كه شديداً به سنتِ مقدس مينيماليسم وفادار است، آفرينندهي عحيبترين، غريبترين، پيچيدهترين و در عين حال واقعيترين زنهاي سينما است! گونهاي آشنا و متفاوت از نژادِ زن كه نوع رويكردِ مولف به اين گونه و تلاش در جهت شناخت و بازنمايي آن در مديومِ سينما، كارگرداناني چون برگمان، لينچ در مالهالنددرايو، الياكازان در برخي فيلمهايش و با اغماض، بيضايي در بيشتر كارهايش را به خاطر ميآورد. مولفاني كه زن جايگاهي منحصربهفرد در آثارشان دارد و دغدغهي شناخت و نمايش پيچيدهگيهاي زيباي روانكاوانهي زنانه را دارند! دغدغهي گمشدن واقعيت در بزرگنمايي زيادِ آن در فيلمِ آگرانديسمان، و شعارِ هميشهگيِ آقاي هرمس ماراناي بزرگ كه ميگويد: ديگر هيچ واقعيتي وجود ندارد كه بتوان آن را قلب كرد، گوياي علت علاقهي وافر آقاي ماراناي بزرگ و آقاي آنتونيوني به همديگر است! آقاي آنتونيوني اصولاً معمار نيست اما معلوم است كه معماران را دوست دارد! توجهِ ويژه و وسواسگونهي او به پسزمينهي كادرها و هويت و ارزش معماري در هر سكانس كه منجر به ارتباط دوسويه و منطقي و معنادار بين بازيگر و فضا / مكانِ پيرامونش ميشود، در غالبِ سكانسهاي همهي فيلمها ديده ميشود. ماجرا با سفري تفريحي به جزيرهاي صخرهاي در دريا آغاز ميشود. آنا و ساندرو، زوجي در آستانهي ازدواج هستند و كلوديا، دوستِ آنا كه آنها را همراهي ميكند به همراه دو زوج ديگر كه در سفر تفريحي همراه آنا و ساندرو هستند. در توقفي كوتاه روي جزيرهي صخرهاي، آنا پس از صحبت كوتاهي با ساندرو گم ميشود و تلاش تمام گروه براي يافتن او به نتيجه نميرسد. پليس هم نميتواند رد پايي از آنا پيدا كند. همسفران باز ميگردند و تنها ساندرو و كلوديا پس از بازگشت هنوز به جستجوي خود براي يافتن آنا ادامه ميدهند. جستجويي كه اگرچه به يافتن آنا منجر نميشود اما رابطهي جديدي بين سادرو و آنا را شكل ميدهد. همين طور كه ميبينيد، پيرنگِ كلي داستان، ساده، كلاسيك و كليشهي سفر/ شهود/ جستجو/ جاده است اما بايد فيلم را ببينيد تا باور كنيد كه آنتونيوني چه سوءاستفادهاي از اين ژانر كرده است! دربارهي ويژهگيهاي اين گونه از زنان مورد توجه آنتونيوني، ميتوان موارد زير را نام برد: ميل به تنهايي، انجام كارهاي خرق عادت، لاقيدي نسبت به عرف و اخلاقيات جامعه، داراي جذابيتهاي ظاهري زنانه، ارتباط لمسي با محيط و اشياء پيرامونشان و طبيعتگرا. اصولاً اين تايپ از زنان، به نسبت بسيار خودآگاهتر از گونهِ مرسوم زنانه هستند و اين آگاهي اغلب راه به جايي نميبرد چون به عقيدهي جناب آقاي هرمس ماراناي بزرگ، ناخودآگاهي اصولاً در حيطهي زنانهِ وجود قرار دارد و خودآگاهي بيش از هرچيز مردانه است. لازم به ذكر است اگر زني را ديديد كه وسط عشقبازي، در حالي كه دارد كارش را انجام ميدهد، به نقطهاي خيره شده يا مشغول فكر كردن به مسايل وجودي خودش است، مطمئن باشيد با يكي از اين گونه موجودات طرف هستيد و البته فراموش نكنيد كه اين گونه اصولاً غيرقابلدسترسبودن را ميپرستد! اصولاً سالها است كه هاليوود به سبب سرخوشي و سادهلوحي عمومي كه در خود سراغ دارد، از پرداختن به اين گونه كاراكترها پرهيز كرده است! جزيرهي صخرهاي اول فيلم، همان موضوع قرابت فضا/مكانِ پسزمينه با كاراكترها است. جزيره را ميتوان تجسمي از روحيهي سرد، خشك، خشن، نامعلوم و ناشناخته، گنگ و در عين حال زيباي آنا دانست و تلاشي كه ساندرو و كلوديا براي كشف آن – و آنا- ميكنند، جتستجويي است براي شناخت آنا و درون او. حالا اين جستجو كه به شهر ميرسد، چه مسيري پيدا ميكند، داستان ديگري است! كلوديا چهرهي ديگري از آنا است اگرچه ساندرو به نظر نميرسد مالك روح آنا باشد و فقط جسم او را در اختيار دارد اما كلوديا را در فيلم جسماًو روحاً تحت تسلط مرد ميبينيم و تنها در آخرين سكانس است كه پس از خيانت ساندرو به او، دوباره در جايگاه بالاتر قرار ميگيرد و با بخششاش، خودش را وارد محدودهي ناشناختهي آنا ميكند. انگار بازيِ آنا- ساندرو دارد اين بار با حضور كلوديا تكرار ميشود. هرچند در سكانسهاي آغازين رابطهي كلوديا و ساندرو در اكثر نماها، كلوديا در ارتفاع بالاتري نسبت به سادرو ايستاده است اما با پيش رفتن رابطه، به ترديج، ابتدا همارتفاع و سپس در جايگاهِ تصويري پايينتري قرار ميگيرد. خانم مونيكا ويتي با آن چهرهي اسبمانندِ منحصربهفردشان، در فيلمهاي آقاي آنتونيوني جذاب مينمايند! چرا؟! Labels: پرشینبلاگ |
Post a Comment