« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2004-11-21 شمناي 3: كارفرما/ مشتري داشتيم با آقاي سانسورشده در بابِ جايگزينِ انگليسيِ واژهي منفورِ كارفرما گپ ميزديم كه اين چيزها به ميان آمد: سالها است كه در اين مملكت، پايِ همهي قراردادها و نقشههاي معماري، دو عنوانِ كارفرما در بالا و مشاور در پايين تكرار ميشود. با يك مراجعهي كوتاه به نمونههاي فرنگي، اين دو واژه جايِ خود را به عناوينِ Architect در بالا و Client در پايين دادهاند. فرقِ كارفرما (يعني كسي كه كار را در كمال بزرگمنشي و قلدري و آقايي و جبروتِ شاهانه، ميفرمايد) با مشتري (يعني يك آدمِ معمولي كه صرفاً در اين معامله يك طرفِ سادهي قرارداد است و قرار است خريدارِ انديشهي شما باشد) دقيقاً مشابهِ فرقِ مشاور (يعني يك آدمي كه معمولاً در پشتِ سرِ قدرت نشسته در سايه و فقط مشورت ميدهد و آقا اگر دلشان خواست اجرا ميكنند) است با معمار (كه انساني است تعيينكننده، سازنده و در جبههي اول با شأن و منزلتي درخورِ يك آفريننده كه خدا را نخستين معمار خواندهاند). حديثِ مفصل را خود بخوانيد! كه در اين مملكت هرچه ميكشيم از ترجمه ميكشيم و واژهگان! ميراثِ شومِ اين نظامِ پوسيدهي كارفرما/ مشاوري، دردِ بيدرماني است كه نمونهي حي و حاضرِ آن، يكي از مديرانِ دولتيِِ بهنام است كه خطخطيِ بچهگانه و خامدستانه و سادهلوحانهي خود را به توسطِ واسطهاي براي ما ميفرستد كه آن را در اسرعِ وقت نقشه كنيد و تبديلاش كنيد به يك معماريِ مفخمِ ويلايي و براياش بفرستيم! با انواع و اقسامِ ايدهها و نظراتِ و خردهفرمايشاتِ كوچك و بزرگ! (تصور كنيد براي درمانِ دردي به پزشك مراجعه ميكنيد و با تحكم از وي ميخواهيد كه فقط داروهايي را كه شما ميگوييد برايتان تجويز كند و حتي اجازهي معاينه و تشخيص هم به او نميدهيد!) از همان روزي كه در اين بلاد، شاه/ پدر/ خدا انسانِ بيچارهاي را ملقب به عنوانِ پرطمطراق و در عينِ حال، خوارِ معمارباشي كرد، يعني كه "تو معمار باش چون من ميگويم كه باشي!" يعني بودنِ تو به ناميدنِ من وابسته است، نسخهي اين مصيبتِ را براي ما پيچيدند! Labels: پرشینبلاگ |
Post a Comment