« سر هرمس مارانا »



2004-11-01

حكايتِ لب‌هاي خانمِ جولي و ابروهاي آقاي اسكورسيزي!

در آخرين انيميشن دريم وركز، افسانه‌ي كوسه، مبناي طراحي جزييات رفتاري و چهره‌ي شخصيت‌ها منطبق بر خصوصيات گوينده‌گان آن‌ها بوده است. چنين است كه لب‌هاي ماهيِ لوندي كه قرار است حواس قهرمان را پرت كند، هم‌چون لب‌هاي دوشيزه آنجلينا جولي، كمي تا قسمتي به صورت تحريك‌كننده و وسوسه‌گر، به سمت جلو متمايل شده، ابروهاي ماهي‌اي كه صاحب مجموعه‌ي شستشوي ماهي‌هاي بزرگ (با ساختاري شبيه به كارواشِ خودمان) است مانند ابروهاي آقاي مارتين اسكوسيزي (بله اسكورسيزي!) كلفت و سياه و پهن است، چشم‌هاي كوسه‌اي كه آقاي رابرت دنيرو به جاي ايشان حرف مي‌زنند و نقش پدرخوانده‌ را در بين كوسه‌ها دارد و حركات و ديالوگ‌هايش شما را ياد انبوهي از نقش‌هاي رابرت دنيرو در فيلم‌هاي مافيايي‌اش مي‌اندازد، كاملاً شبيه به چشم‌هاي آقاي دنيرو شده و جناب كوسه هم هنگام روترش‌كردن، لب‌هايشان را درست مانند ايشان كج مي‌كنند و بالاخره ماهيِ نقشِ اولِ فيلم كه انگار دقيقاً ويل اسميت‌اي است كه ماهي شده است! همان گوش‌هاي بيرون‌زده، چشم‌هاي گرد و قلمبه و لب‌هاي كلفت! حالا از وراجي‌ها و لاف‌زدن‌هاي بي‌امان‌اش بگذريم!
شبيه‌سازي كامل شهري معاصر در زير آب با رسانه‌هاي فضولِ پرهياهو و خاله‌زنك! انگار بايد عادت كنيم كه صداي هنرپيشه‌گان بزرگ را بر روي انيمشن‌ها بشنويم و كم‌كم قيافه‌هاي آن‌ها را در مشتي جك و جانور تشخيص دهيم و كيفور شويم! بساطي است ها! و البته كمپانيِ معظمِ دريم‌وركز با ظرافت‌ها و شوخي‌هاي فراوانش كه گاه مخاطبش را آدم‌هاي ميان‌سال هم فرض مي‌كند – مگر اشتباه مي‌كند؟! ، با كمي فاصله از پيداكردنِ نيمو، آن را به جدال مي‌طلبد و به نظرِ آقاي هرمس ماراناي بزرگ، برنده كوسه‌ها هستند.
حكايتِ گاوبازي در اتاق‌خواب!

اين سرِ‌دنيا نشسته باشي و مدام از در و ديوار برايت فيلم‌هاي عهدِ عتيقِ آقاي آلمادوآر برسد! اين بار نوبتِ ماتادور بود كه اصلاً درباره‌ي رابطه‌ي بين گاوبازي و سكس است يا اين كه سكس نوعي گاوبازي است و يا حتي گاوبازي اساساً ورزشي سكسي است! و به خاطرِ اين كه به نسوانِ محترم توهين نشود، ذكر اين نكته ضروري است كه اصولاً ماتادورهاي خوش‌تيپ و خوش‌هيكل با گاوهاي نر مي‌جنگند! (هاها! خوش‌خوشان‌تان شد؟!) مثلِ بقيه‌ِ فيلم‌هاي بدويِ آقاي آلمادوآر، فيلم شلوغ و پرشتابي بود كه ريتمِ تندِ وقايع البته گاهي منجر به فقدان منطقِ لازم براي اين‌گونه روايت‌هاي خطي مي‌شد اما طنزِ خوب و شلخته‌گيِ كلي كه بر روح فيلم حاكم بود، در مجموع فضاي يك‌دستي ساخته بود كه به هر حال به عنوان فيلمي قديمي و ابتدايي از آلمادوآر قابلِ قبول بود. تنها حسرتِ اين مي‌ماند كه اين ايده‌ي نه‌چندان بكر اما جان‌دارِ قرابت گاوبازي و عشق‌بازي (لطفاً با اين جمله بازي‌هاي رياضي نكنيد كه عشق و گاو به هم خواهد چسبيد و آقاي مارانا البته عواقبِ آن را به عهده نخواهد گرفت!) كه قبلاً آقاي پيكاسو هم از آن بهره‌ها برده بود، در فيلم پخته نشده بود و سرِ صبرِ بيش‌تري مي‌خواست تا دربيايد. كاش آقاي آلمادوآر با متانت و صبوري‌اي كه اين روزها در قصه‌گويي به آن رسيده، دوباره به اين مضمونِ غني مي‌پرداخت. آقاي هرمس مارانا همين الان دارد نماهاي تلفيقي و شاعرانه‌ي زيبايي از اين فيلمِ ساخته‌نشده را در ذهنِ درخشان‌ِ خود مرور مي‌كند و مشعوف مي‌شود!
حكايت مازوخيسمِ اروتيك و تغزليِ خانم هوپر!

اين برچسبِ دايره‌شكلِ قرمزِ تابلويي كه در گوشه‌ي پايينيِ سمتِ چپِ برخي DVD ها وجود دارد و در آن با فنتِ درشتي عدد 18 ذكر شده، معمولاً آقاي مارانا را ترغيب به اجاره‌كردن DVDِ مذكور مي‌كند و در بيش‌تر اوقات ايشان را به اين نتيجه مي‌رساند كه اصولاً اگر زيرِ هجده‌ساله‌ها نبودند، دنيا هيجان‌انگيزتر مي‌بود! آقاي ميشل هانتكه‌ي بزرگ به سراغ رماني اتوبيوگرافيك رفته كه قصه‌ي خانمِ معلمِ پيانوي ميان‌سال و تلخ و تنهايي است كه با مادرِ غرغرويش زندگي مي‌كند و به سكس‌شاپ مي‌رود و تنهايي فيلم‌هاي آن‌چناني نگاه مي‌كند! در برخورد با يكي از شاگردانش كه پسري جوان است، خانمِ معلم تمام تمايلاتِ سادومازوخيستيِ عاشقانه‌ي خودش را فاش مي‌كند و در نتيجه جوانِ بي‌چاره را به فرار وامي‌دارد! آقاي مارانا البته قبلاً دربابِ بازي‌هاي ظريف و فوق‌العاده‌ي خانم ايزابل هوپر در همين مكانِ مقدس قلم‌فرسايي كرده است اما مگر مي‌شود فيلمِ معلمِ پيانو را ديد و از صورتِ سنگي و ساكت خانم هوپر در نماهاي طولاني حرف نزد كه هزار جور اتفاق در پيرامونش مي‌افتد و انعكاسِ‌ همه‌ي آن‌ها فقط در پريدنِ محو و نامفهوم و ظريفِ پلكِ چشمِ راستِ او است. يا گوشه‌ي لبي كه اگر خوب دقت كني شايد بتواني لرزيدن آن را براي لحظه‌اي كوتاه شكار كني. ايزابل هوپر اصلاً متعلق به كلوزآپ است. در هيچ نماي ديگري اين همه نمي‌تواند حضورِ متفاوت و غريبِ خودش را به تويِ بيننده آشكار كند. يا خيسي و قرمزي چشم‌هايي كه فرجامِ سكانسي طولاني و لب‌ريز از سكوت او است. تمامِ حرف‌هايي كه چندروز قبل درباره‌ي آن‌گونه از زن‌هاي آنتونيوني گفتيم، حالا خانم هوپر دارد بازسازي‌اش مي‌كند. پررمز و راز، صبور و متناقض... .
تماشاي پشت‌صحنه‌هاي فيلم حداقل دو نكته‌ي برجسته داشت. يك وسواس بيمارگونه‌ي هانتكه و هوپر در درآوردن تك‌تك جمله‌هاي فيلم كه آقاي هرمس مارانا شخصاً شاهد بود براي يك جمله، فقط يك جمله كه معلم پيانو در عتاب به شاگردِ كم‌استعدادش مي‌گفت، حداقل نيم ساعت تكرار و چانه‌زني و دعوا شد بين هوپر و هانتكه تا جمله آن‌جور كه هر دو راضي باشند دربيايد! و دوم اين كه هانتكه درباره‌ي نويسنده‌ي رمان حرف‌هاي جالبي مي‌زد. از جمله اين كه اصلاً به اين جنبه‌ي جنجالي قضيه كه رمان اتوبيوگرافيك بوده كاري نداشته و در موردِ آن خانمِ نويسنده‌ي كتاب، فكري نكرده بلكه تنها به اين موضوع مي‌انديشيده كه چگونه فيلم را دربياورد و به همين علت هيچ توضيحِ اضافه‌اي به كاراكترها نمي‌داده تا خودشان شخصيت را با تاويلِ خودشان كشف كنند. هنوز هم نمي‌تواند قضاوتي درمورد شخصيت‌ها داشته باشد و اصلاً‌ مخالفِ اين است كه درباره‌ي آن‌ها قضاوتي صورت گيرد. تا جايي كه هر بيننده‌اي با ظنِ خود يارِ فيلم شود. آفرين آقاي هانتكه!
حكايت چراغ‌قرمزهاي ديجيتالي و اعتماد عمومي!

آقاي هرمس مارانا هيچ‌گاه آن روزي را فراموش نمي‌كند كه براي اولين بار در پشتِ يك چراغ‌قرمز، عددِ قرمزرنگي را ديد كه روندي معكوس و رو به صفر داشت تا زمانِ دقيقِ سبزشدنِ چراغ را به راننده‌گان اعلام كند و طبعاً از تنش و استرسِ ناشيِ از معطل‌شدنِ پشتِ چراغِ قرمز بكاهد. حالا روزها است كه اين اعدادِ موذيِ ديجيتالي هم مثلِ همه‌ِ چيزهايِ ديگرِ اين مملكت، دروغ‌گو، پاچه‌خوار، اهمال‌كار، رانت‌خوار و بي‌حوصله شده‌اند! يك POِ قرمز در وسطِ تابلوي چراغ‌قرمز يعني اصولاً در اين لحظه هيچ قاعده و قانوني بر اين چهارراه حاكم نيست! پليس حكمرانِ بلامنازع و مستبدِ تقاطع است و هروقت دلش بخواهد رنگِ چراغ را تغيير خواهد داد. اعداد بازي‌گوشي مي‌كنند. از 13 سبز به 168 قرمز مي‌پرند و ساعت‌ها بر روي 00 قرمز متوقف مي‌مانند. همان سوالِ هميشه‌گي كه منطقِ قضيه گم‌شده است و وقتي اعتمادي به اعدادِ روي چراغ نباشد، ديگر چه حاجتي به تايمر‌داربودن چراغ‌ها كه اگر نباشند حداقل مي‌دانيم نبايد منتظرِ چيزي باشيم! يادمان باشد كه اين دم و دستگاهِ طويلِ مردمي/ حكومتي در اين بلاد، چه تبحري در سلبِ اعتماد از خودش در لايه‌هاي مختلف دارد.
حكايت سامسونتِ قديميِ دايي‌جان و حباب‌هاي لرزانِ‌ ما!

داي‌جان كه مرد، غير از عينك و جاسيگاري و مداد و جدول‌هاي نيمه‌كاره و دندان‌هاي مصنوعي و كلي خاطره‌ي خوش، از خود سامسونتي به يادگار گذاشت كه پر از خاطراتِ غريب به هفتاد سال زنده‌گي بود. از عكس‌هاي قديمي و اسناد و بريده‌ي جرايد و حكم‌هاي دولتي و حساب‌هاي شخصي و سيگارهاي كهنه‌ي خارجي تا نامه‌هايي كه نوشته بود براي اين و آن و برايش نوشته بودند و گاه كسي به كسِ ديگري نوشته بود و نقاشي‌هاي كودكانه‌ي جمعي از كودكان فاميل. كاغذهاي زردرنگِ قديمي با گوشه‌هاي ناصاف و بوي مانده‌گي و نايي كه در اين هفتادسال كم‌كم به خود گرفته بود. سامسونت موجود بود، كاغذها ملموس بودند و عكس‌هاي به دست مي‌آمد. گاهي فكر مي‌كنم ما، نسلِ ما، اگر برود از خود چه چيز باقي مي‌گذارد تا كساني از آينده آن‌ها را در دست بگيرند و قاب كنند و به آن خيره شوند و گاه گوشه‌چشمي تر كنند. مشتي CD ؟! حرف‌ها و عكس‌هايي كه روي فضاي نامعلومي به اسمِ وب، جايي كه هيچ‌جا نيست، وجودي خيالي و محو و انكارشدني دارند؟ يا اصلاً وجود ندارند و اين جور وجودداشتن، اسمش ديگر وجودداشتن نيست! يا اگر روزي همه‌ي آن‌چه را كه به اغماض آن‌را ديجيتال مي‌ناميم در اثر فشردنِ يك كليدِ يك سانتي‌مترمربعي براي هميشه بپرد، همه‌ي خاطره‌ي جمعيِ ميليون‌ها آدم در فضاي بي‌مكاني كه هست، نيست شود، چه چيز ما را به يادِ ديگرانِ بعدي خواهد انداخت ؟ بايد بروم به سراغِ دوربينِ آنالوگِ قديمي‌ام و دستي به سروگوشش بكشم! (صداي خوشحاليِ خانمِ مارانا مي‌آيد!)

Labels:



Comments: Post a Comment

Archive:
11.2002  03.2004  04.2004  05.2004  06.2004  07.2004  08.2004  09.2004  10.2004  11.2004  12.2004  01.2005  02.2005  04.2005  05.2005  06.2005  07.2005  08.2005  09.2005  10.2005  11.2005  12.2005  01.2006  02.2006  03.2006  04.2006  05.2006  06.2006  07.2006  08.2006  09.2006  10.2006  11.2006  12.2006  01.2007  02.2007  03.2007  04.2007  05.2007  06.2007  07.2007  08.2007  09.2007  10.2007  11.2007  12.2007  01.2008  02.2008  03.2008  04.2008  05.2008  06.2008  07.2008  08.2008  09.2008  10.2008  11.2008  12.2008  01.2009  02.2009  03.2009  04.2009  05.2009  06.2009  07.2009  08.2009  09.2009  10.2009  11.2009  12.2009  01.2010  02.2010  03.2010  04.2010  05.2010  06.2010  07.2010  08.2010  09.2010  10.2010  11.2010  12.2010  01.2011  02.2011  03.2011  04.2011  05.2011  06.2011  07.2011  08.2011  09.2011  10.2011  11.2011  12.2011  01.2012  02.2012  03.2012  04.2012  05.2012  06.2012  07.2012  08.2012  09.2012  10.2012  11.2012  12.2012  01.2013  02.2013  03.2013  04.2013  05.2013  06.2013  07.2013  08.2013  09.2013  10.2013  11.2013  12.2013  01.2014  02.2014  03.2014  04.2014  05.2014  06.2014  07.2014  08.2014  09.2014  10.2014  11.2014  12.2014  01.2015  02.2015  03.2015  04.2015  05.2015  06.2015  08.2015  09.2015  10.2015  11.2015  12.2015  01.2016  02.2016  03.2016  04.2016  05.2016  07.2016  08.2016  09.2016  11.2016  03.2017  04.2017  05.2017  07.2017  08.2017