« سر هرمس مارانا »



2004-11-07

وماخلقْناكم بيضتاً بيضا!
براي اين كه مبادا به افاضات آقاي هرمس ماراناي بزرگ عادت كنيد، آقاي مارانا ناچار است هرچند وقت يك‌بار دچار وقفه‌هاي زماني/ مكاني بشود و دست از امرِِ خطيرِِ نوشتن بشويد. فلهذا (!) مطالب و مقالات اين دفعه عمدتاً كوتاه، ساده و همه‌فهم انتخاب شدند تا اون دبيليو دبيليو بوش هم بفهمد چه برسد به تويِ حيوان!
دفعه‌ي اول كه من استراتژيك كردم به اون آدم بود كه هي از خودش استراتژيك‌هاي انقلابي در كرد و من خيلي بدم اومد چون بوي بد به من داد و من خودم يك بار روزه گرفتم و ديدم كه دندان‌هاي اون بيل كلنگِ صهيونيسم ريخت! اين از اين! دوم اين كه اون البرادعي اگه آدم بود دكتر نمي‌شد كه من بدم بياد و حالا كه دكتر شده به من دروغ مي‌كنه كه اگه تو دكتر بودي نمي‌رفتي آژانس كار كني زن و بچه‌ي مردم ببري مهماني كه من خيلي بدم مياد چون دهنِ روزه از لحاظِ عرق. ثالثاً اين كه من يك بار در اين جا استراتژيك به روزه كردم كه اون خيلي بدش اومد و من هم بدم اومد و همه بايد برن استغفار كه اين اصلاً به اون نبود و اون اگه خودش آدم بود اصلاً استراتژيك به خودش نمي‌كرد كه من مجبور باشم فحشِ ناموسي بدم بگم آخر اي الاغ! اي مستطيل! اي مهندس! اي حيوان! تا كي مي‌خواي هي به اون ماه‌واره كارِ بد بكني كه من خيلي ناراحت بشم؟! اگه مردي بيا اين‌جا بوق بزن نه اين كه هي بري به همه استراتژيك كني كه خصوصي باشه و من نفهمم! خودت نفهمي! دهنِ روزه آدم باش هي بوق نكن به من حيوان! و من يك پيامِ آخر هم دارم به اون خواهري كه از اون‌جا پيغام گذاشت كه بياد اين‌جا چشم و گوشش وا بشه كه من خيلي ناراحت شدم و گفتم كه تو اگه چشم و گوشت را مي‌خواهي باز كني برو دكتر از لحاظِ چشم. گوش هم اگه باز نشه كه بهتره ولي كلاً يك بار من خودم در تجريش ديدم كه نوشته بود سوراخ‌كردنِ گوش بدونِ درد كه من خيلي ناراحت شدم چون مالِ من خيلي درد گرفت!
نامه به كودكي كه هرگز زاده نشد
مساله‌ي اثرِ پروانه‌اي اصولاً پتانسيل بالايي براي قصه‌پردازي دارد و قبلاً‌ هم فيلم‌ها و داستان‌هايي با توجه به اين تئوري ساخته شده‌اند. الان آقاي هرمس مارانا تنها Sliding Doors را به خاطر مي‌آورد ولي حتماً با كمي كوشش و تلاشِ ناقابل، مي‌توان اين فهرست (!)‌ را مفصل‌تر كرد. قضيه،‌ همان داستانِ معروفِ بال‌زدنِ پروانه‌اي در هنگ‌كنگ و رشته‌اي از دلالت‌هاي ظاهراً نامربوط است كه در نهايت منجر به بروزِ‌ طوفاني در شيكاگو مي‌شود! در فيلم اثرِ پروانه‌اي، كه داستانِ آن مفصل‌تر از وقت و حوصله‌ي آقاي هرمس ماراناي بزرگ است، اين ايده به اين صورت بسط مي‌يابد كه اگر ما امكانِ اين را داشتيم كه به يكي از مقاطعِ زنده‌گيِ خود برگرديم و در تصميمي تجديدِ نظر كنيم، در زنده‌گيِ امروزي‌مان چه تاثيري داشت و چگونه همه چيز با يك تغييرِ كوچك مي‌توانست دگرگون شود. قهرمانِ فيلم براي نجات جانِ دختري كه دوست مي‌دارد، و در زمانِ حال خودكشي كرده است، چندين بار به گذشته برمي‌گردد و هر بار چيزي را عوض مي‌كند اما هنگامي كه به زمانِ حال بازمي‌گردد بدبختي‌ِ جديدي پيش آمده است كه نتيجه‌ي همان تغييرِ كوچك بوده است. از كشته‌شدنِ دوستانِ ديگرش تا سرطان و مرگ مادرش. در نهايت به اين نتيجه مي‌رسد كه قادر به تغييردادنِ چيزي نيست و تنها حالتي كه دوستانش در زمانِ حال، زنده‌گي خوبي دارند اين است كه خودِ او معلولي بدونِ دست، بر روي ويلچر باشد! آخرين كاري كه مي‌تواند براي نجاتِ جانِ اطرافيانش انجام دهد اين است كه به دوران جنيني خودش بازگردد و با پيچيدنِ بندِ نافش به دورِ گردن، خودش را قبل از تولد از بين ببرد!
واقعيت اين است كه خلاصه‌كردنِ داستانِ فيلمِ اثرِ پروانه‌اي از جذابيت‌هاي آن به شدت مي‌كاهد. فيلم‌نامه ريتم خوب و پرشتابي دارد و بيننده را حسابي درگير مي‌كند و از آن دسته فيلم‌هايي است كه بعد از فيلم، هي دل‌تان مي‌خواهد با اين ايده بازي كنيد و به جاهاي مختلفِ زنده‌گي‌تان برگرديد و تغييراتي در آن‌ها بدهيد و تاثيرش را در زنده‌گيِ امروز‌تان حدس بزنيد!‌
زنده‌گيِ شيرينِ آقاي مارچلو ماسترياني!
تماشاي هركدام از فيلم‌هاي آقاي فلينيِ فقيد لطفِ خودش را دارد اما در اين ميان، زنده‌گيِ شيرين يك شاهكارِ پيش‌گويانه‌ي نبوغ‌آميز است!‌ فيلم مقطعي از زنده‌گيِ سراسر خوش‌گذراني و زن‌باره‌گي و سبُكِ ژورناليستي به نام مارچلو است و رابطه‌ي او با روشن‌فكران و هنرمندان و مشاهيرِ پيرامونش. درباره‌ي عشق، لذت، هوس، بازي، مذهب و همه‌چيز! اصلاً مگرمي‌شود فيلم‌هاي آقاي فلينيِ عزيز را در ژانري به جز ژانرِ فليني گنجاند؟!‌ جالب است كه اصطلاحِ پاپاراتزي كه درباره‌ي عكاساني است كه مثلِ‌ مگس دور و برِ مشاهير مي‌چرخند تا در لحظه‌هاي خصوصيِ زنده‌گيِ‌آن‌ها فضولي كنند، از شخصيتي در همين فيلم آمده كه عكاسي است به نامِ پاپاراتزو كه همكارِ مارچلو است و مويِ دماغِ همه‌ي آدم‌هايي كه ممكن است لحظاتِ خصوصيِ آن‌ها براي روزنامه‌ها و مردم جالب باشد!‌
آن‌قدر درباره‌ي فليني و زنده‌گيِ شيرين حرف و نوشته و تحليل و مقاله زياد است كه آقاي مارانا اگر بخواهد هم بعيد است بتواند به آن‌ها چيزي بيفزايد!‌ به همين دليل تنها به شعفِ بي‌پايانِ تماشاي اين فيلم اشاره مي‌شود و بس!
دربابِ دو چيزِ مهم در عكاسي!
دو ويژه‌گيِ عمده وجود دارد كه يك عكس را بيادماندني مي‌كند. اول تازه‌گي زاويه‌ي ديد، پرسپكتيو و كادربنديِ عكس و دوم، جذابيت و منحصربه‌فردبودنِ‌ آن لحظه‌اي كه عكس شكار شده است. آقاي هرمس ماراناي بزرگ به تازه‌گي كشف كرده است كه علاقه‌ي فراواني به خاصيتِ دوم در عكاسي دارد و علتِ اين كه اين روزها بسياري از عكس‌هايش را دوست ندارد، همين فقدانِ يگانه‌گيِ آن لحظه‌ي منجمدشده است. به نظر مي‌آيد كه ويژه‌گيِ اول با تمرين و آموزش و تقلب بالاخره دست‌يافتني است اما آن‌چه يك عكس‌گيرنده را عكاس مي‌كند، شعورِ دركِ خاصيتِ دوم است! به همين دليل بسياري از عكس‌هاي معروفِ تاريخ، حتي اگر فاقدِ كادر، پرسپكتيو و زاويه‌ي ديدِ خاصي باشند هم به دليل برخورداري از كيفيتِ دوم، مانده‌گار و ستايش‌شده‌اند. با رواجِ عكاسيِ آسان و همه‌گيرِ ديجيتال، بايد به دنبال آن لحظه‌ي يكتايي بود كه تصوير را عكس مي‌كند و ارزش مي‌دهد. براي كشفِ آن لحظه‌ي ناب، بايد صبر كرد، سكوت كرد،‌ با چشمانِ باز منتظر ماند و عكس نگرفت!‌ (آيا اين همان دعواي مذموم و قديمي فرم و محتوا نيست؟!)
آقاي كاوه‌‌ي گلستانِ مرحوم، عكاسي بود كه ويژه‌گيِ دوم، در اكثر عكس‌هايش مشهود است. كتابِ گفتگو با او به تازه‌گي منتشر شده است كه حاوي چندتايي از عكس‌هاي خوبِ آقاي گلستان است.

Labels:



Comments: Post a Comment

Archive:
11.2002  03.2004  04.2004  05.2004  06.2004  07.2004  08.2004  09.2004  10.2004  11.2004  12.2004  01.2005  02.2005  04.2005  05.2005  06.2005  07.2005  08.2005  09.2005  10.2005  11.2005  12.2005  01.2006  02.2006  03.2006  04.2006  05.2006  06.2006  07.2006  08.2006  09.2006  10.2006  11.2006  12.2006  01.2007  02.2007  03.2007  04.2007  05.2007  06.2007  07.2007  08.2007  09.2007  10.2007  11.2007  12.2007  01.2008  02.2008  03.2008  04.2008  05.2008  06.2008  07.2008  08.2008  09.2008  10.2008  11.2008  12.2008  01.2009  02.2009  03.2009  04.2009  05.2009  06.2009  07.2009  08.2009  09.2009  10.2009  11.2009  12.2009  01.2010  02.2010  03.2010  04.2010  05.2010  06.2010  07.2010  08.2010  09.2010  10.2010  11.2010  12.2010  01.2011  02.2011  03.2011  04.2011  05.2011  06.2011  07.2011  08.2011  09.2011  10.2011  11.2011  12.2011  01.2012  02.2012  03.2012  04.2012  05.2012  06.2012  07.2012  08.2012  09.2012  10.2012  11.2012  12.2012  01.2013  02.2013  03.2013  04.2013  05.2013  06.2013  07.2013  08.2013  09.2013  10.2013  11.2013  12.2013  01.2014  02.2014  03.2014  04.2014  05.2014  06.2014  07.2014  08.2014  09.2014  10.2014  11.2014  12.2014  01.2015  02.2015  03.2015  04.2015  05.2015  06.2015  08.2015  09.2015  10.2015  11.2015  12.2015  01.2016  02.2016  03.2016  04.2016  05.2016  07.2016  08.2016  09.2016  11.2016  03.2017  04.2017  05.2017  07.2017  08.2017