« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2004-12-12 IL POSTINO *** البته اين پستچي مدتها بود كه در كمدِ فيلمهاي ماراناها داشت خاك ميخورد تا اين كه در يك فرصتِ استثنايي كه آقاي مارانا يادِ آن آپاراتچيِ مهربانِ سينما پاراديزو افتاده بود و طبعاً آقاي فيليپ نوآره، همين فيلمِ پستچي آمد جلوي چشممان كه در آن هم آقاي فيليپ نوآرهي دوستداشتني با آن دماغِ گندهشان، نقشِ پابلو نرودا را بازي ميكند كه براي دورانِ تبعيدش به جزيرهاي در ايتاليا ميرود و با اشعارش دل و دين از مردِ جوان سادهاي ميربايد و مردِجوان، روماريو، با شعرهاي نرودا عاشق ميشود و ازدواج ميكند و سياسي ميشود و ميميرد. بازيگرِ روماريو را نميشناسم اما لكنتِ محوي كه در زبانش بود، چيزي مثلِ بالانيامدنِ محجوبانهي واژهها، حيايِ چشمهايش و دلبستهگي ساده و صميمانه و روستايياش به نرودا، همه را مديونِ بازيِ درخشانِ همين آقا هستيم! ايمانِ روماريو به نرودا تا آنجا است كه فراموششدناش توسطِ نرودا را به هر وسيلهاي توجيه ميكند و در نهايت، با ضبطِ صداها و آواهايي از جزيرهاش، بهترين شعرِ عاشقانه را براي نرودا ميگويد و هنگامي كه در كنگرهي كمونيستها، قصد دارد تنها شعرِ واژهگانياش را كه باز هم دربارهي نرودا است، بخواند، توسطِ پليس دستگير و كشته ميشود. شعرِ اصليِ روماريو، طبيعتِ او و پيرامونش است، شايد به همين دليل است كه وقتي نرودا چند سال بعد دوباره به جزيرهي روماريو برميگردد و آواهاي ضبطشده توسط روماريو را ميشنود، در سكانسِ پاياني، نرودا را ميبينيم كه در ساحلِ صخرهاي قدم ميزند و دوربين عقب ميكشد آنقدر كه نرودا تبديل به نقطهي كوچكي در برابرِ دريا و صخره شود، كوچك در برابرِ شاعري به نام روماريو. Labels: پرشینبلاگ, سینما، کلن |
Post a Comment