« سر هرمس مارانا »
شوالیه‌ی ناموجود



2019-10-02


خدا علاوه بر خودش، پدر آقای کوبریک را هم بیامرزد که آن هوش مصنوعی تک‌«چشم» قرمز، هال۹۰۰۰ را گذاشت برای‌ ما، برای همه‌ی ما، برای همه‌ی این ملت که هنوز بعد شصت سال آزگار، باز می‌شود به‌ش ارجاع داد. نه فقط در ظاهر ربات فیلم «من مادر هستم» که در مساله‌ی غامض «دروغ مصلحتی» و در کل، این قضیه‌ی پیچیده‌ی مصلحت و مصلحت‌سنجی برای دیگران، برای این ملت، حتا به زور. چند روز پیش از «تانوس» نوشته بودم که چه‌طور مصلحت دیده بود نیمی از موجودات زنده‌ی کائنات را قربانی کند تا نیم باقی‌مانده زندگی بهتری داشته باشند. ربات «مادر» در فیلم آقای گرنت اسپیوتر هم یک جایی همین تصمیم سخت را گرفته، همین‌قدر مادرانگی کرده در حق نسل بشر، بی‌رحمانه. و بعد آن دروغ مصلحتی را گفته، دروغ حمایتی را، به دخترش، دخترانش. قرارش هم با خودش این بوده که یک راهی پیدا کند برای اصلاح و توسعه‌ی نژاد بشر. 

اگر شما هم مثل من در عنفوان جوانی‌تان مجذوب «ترمیناتور»ها بوده‌اید، مقایسه‌ی منش و کنش و واکنش ربات‌های این دو فیلم، با فاصله‌ی سی و اندی سال برای‌تان جالب خواهد بود. اگر هم نبودید، فیلم فوق را به طور علی‌حده ببینید و از این کمی‌-بکر بودن قصه‌ و مضمون و روایتش به وجدکی بیایید. اگر هم در کل از این قماش‌آدم‌ها هستید که به نظرتان سینما هم باید عین همین دنیای کوفتی پیرامون‌مان صرفن واقعیت را بگوید و «فیکشن» نباشد و از آن هم بالاتر، ژانر «علمی‌تخیلی» را فقط برای بچه‌ها درست کرده‌اند که دیگر حرف زیادی با هم نداریم. «اسکرول» بفرمایید. 

Labels:




2019-09-19










fleabag، سریالی که سرکار خانم فیبی والر-بریج از روی اجرای استند-آپی که خودش سال ۲۰۱۳ داشته من رو یاد وبلاگ و وبلاگ‌نویسی انداخت. طبعن به خاطر «فاصله‌گذاری‌»هایی که تو سریال داره. اون‌جاها که درست وسط حس و ماجرا، برمی‌گرده رو به دوربین یه متلکی، یه توضیحی یا یه تکمله‌ای داخل پرانتز که حس واقعی خودشو توضیح می‌ده در اون حال. این که داخل جهان سریال، داری روایت شخصی خودت رو از زندگی رقت‌بارت می‌دی، و جوری می‌دی که ملت عوض های‌های‌گریه‌کردن‌ به حال‌ت، نیش‌شون باز می‌شه. این که همه‌ی اینا رو داری می‌گی که یه مخاطبی رو «سرگرم» کنی. این تاکیدی که روی «حضور» مخاطب داری و بدون اون دیگه چیزی برای روایت کردن وجود نداره. دلیلی وجود نداره برای نوشتن. و بعدتر، این که با این فاصله‌هایی که می‌ذاری، مخاطب رو از مرکز عاطفی فاجعه دور و امن نگه می‌داری. می‌ذاری که توش غرق نشه و از دور ببینه. حالا نه که این جور پرداختن به خرده‌فجایع شخصی مختص وبلاگ باشه ها، نه. آدمایی رو می‌شناسم که بلدن این‌جوری زندگی‌شون رو روایت کنن. جای خریدن اشک و آه و هم‌دردی، جای ناله و چس‌ناله‌ی صرف، یه جوری برات تعریف کنن که آلوده‌ی روضه نشی. آگاه بشی و آلوده نشی. گاهی فکر می‌کنم اینا تو لحظه‌های خلوت خودشون هم خیلی بلد نیستن روضه‌ بخونن برای خودشون. زاری کنن و ناله. شایدم این‌جور پرداختن‌ها، این‌جوری نشستن جلوی «مخاطب» و تعریف کردن ورسیون‌های بامزه از خرده‌مصیبت‌های شخصی زندگانی، به آدم به‌تدریج یاد بده که خودت هم کمی-ازبیرون بتونی ببینی قضیه رو. 





 حرف وبلاگ شد، یادم افتاد که الان چندساله که «روز جهانی وبلاگ‌» که می‌شه یه سری دعوت می‌کنن به بازگشت دوباره به وبلاگ‌نویسی. من که والله هنوز سر حرفم هستم که این «رسانه» دیگه مرده‌ست. خوشحال نیستم که مرده ولی مرده دیگه. می‌شه لابد که مومیایی‌ش کرد، به طور مثال. اما این که منِ غیرنوعی چرا ترجیح می‌دم توییت کنم جای نوشتن بسیطِ ماجرا در این‌جا، یکی‌ش همونه که از نوشتن این‌جا دیگه بازخوردی نمی‌گیرم. می‌دونم و شک ندارم که هنوز هستن آدمایی که می‌خونن این‌جا رو. ولی برای من عین اینه که تو هوا حرف بزنم. عین اینه که تو یه زمین خالی توپ بزنم. بدون هیچ واکنشی از تماشاچیا. هوکردن یا تشویق. نه که ناشی از رفتن آدما باشه، نه. مساله اینه که زمین بازی عوض شده. یه جای دیگه داره این «بازی» اتفاق می‌افته. نقض غرض شد در کل البته. ببخشید.


Labels: ,




2019-09-17


خیلی هم واضح و مبرهن نیست برام که چرا دارم هی روزبه‌روز بیش‌تر با آدم‌بده‌ها و ضدقهرمان‌های فیلم‌ها «سمپات» می‌شم. نه که همه‌ی فیلم‌ها. مثلن ژانر سوپرهیروها. یا فیلم‌هایی که یه نیروی شر عظیم داره کره‌ی زمین رو تهدید می‌کنه، آدما رو تهدید می‌کنه. نمی‌فهمم مشکل از من و مهشیده یا از این که موج جدید این فیلم‌ها رفتن سراغ نویسنده‌های بدبین و گوشت‌تلخی که خودشون هم خیلی به انگیزه‌های «قهرمان» باور ندارن و بیش‌تر تو تیم ضدقهرمان فیلم‌ن. جوری که سمت تاریک ماجرا قابل‌باورتره، منطقی‌تره حتا. مصداق بیارم براتون. ضدقهرمان یکی‌دو فیلم اخیر سری «اونجرز» یه شخصیتیه به نام «تانوس» که قصد داره سنگ‌های اساطیری‌ای رو پیدا کنه که با قدرت‌شون طی یه بشکن ناقابل می‌تونه نیمی از جانداران عالم رو پودر کنه. چرا؟ چون معتقده که منابع حیاتی عالم برای این همه جمعیت کمه و باید به صورت رندم نیمی از جمعیت حذف بشه تا بقیه در رفاه زندگی کنن. دقت کردین؟ نمیاد بر اساس خون و مذهب و نژاد و سلامت و هوش و قومیت و کشور انتخاب کنه، رندم، تصادفی، شانس و اقبال. بعد از اون ور «قهرمان‌»های ما می‌گن که نخیر، همین‌جوری شلوغ و کم‌منبع خوبه دیگه، همه رو زنده نگه داریم، بدون این که راه‌حل بدیم برای افزایش منابع، یا بهبود الگوی مصرف. خب به وضوح معلومه که نویسنده‌ها خودشون تو کدوم تیم بودن. 

 ته ته‌ش رو که بری می‌بینی این همون راه‌بردیه که می‌گه دفع افسد به فاسد. می‌گه تامین خیر و صلاح عمومی در دورنما، به قیمت قربانی‌کردن. راه‌کار غیراخلاقیه، جنایت‌کارانه‌ست ولی هدف قشنگه. 



یه نسخه‌ی دوبله‌ی خوبی داره همین فیلم آخر اونجرز: «بازی آخر» که آقای منوچهر اسماعیلی جای جناب تانوس حرف می‌زنن. اولین باری که دوبله‌شده‌ی تانوس رو شنیدم جا خوردم که چرا هم‌چین صدای گرم و مهربون و سمپاتی رو گذاشتن برای این ابرشر اساطیری. بعد که یه کم بررسی و مداقه و غور کردم دیدم ازقضا چه انتخاب درستی کردن. دست این دوبلورجماعت هم تو دست همون نویسنده‌های بلاست، لابد.

 مرگ بر هیتلر و هیتلریان البته، به هرحال.

Labels: ,




2018-06-12


Don't be so gloomy. After all it's not that awful. Like the fella says, in Italy for 30 years under the Borgias they had warfare, terror, murder, and bloodshed, but they produced Michelangelo, Leonardo da Vinci, and the Renaissance. In Switzerland they had brotherly love - they had 500 years of democracy and peace, and what did that produce? The cuckoo clock. So long Holly.


اینا رو هری می‌گه، هری لایم تو فیلم «مرد سوم»، وقتی رفیق قدیمی و کنجکاو و آزرده‌ش، هالی مارتینز رو می‌بره بالای چرخ‌وفلک، بعد از اون بالا به‌ش نشون می‌ده چقدر همه‌چی بستگی به نقطه‌ی دید آدم داره. که از کجا نگاه کنی. که چطور از اون بالا آدم‌ها اون‌قدر ریز دیده می‌شن که دیگه جون‌ تک‌تک‌شون اون‌قدر اهمیت نداره که به خاطرش هالی اون‌قدر ناراحت باشه و هری رو شماتت کنه به خاطر این که وسط اون شرایط نیمه‌جنگی داروی تقلبی فروخته و باعث مرگ ملت شده و پول کلانی به جیب زده.

صحبت اوضاع اقتصادی این روزا بود. این که چه‌طور همه وضع‌شون داره بدتر می‌شه. گفت «همه» البته وضع‌شون بدتر نمی‌شه. تو این جور وقتا همیشه یه درصدی هم هستن که وضع‌شون به‌تر می‌شه. مع‌الاسف. مع‌الاسف رو من گفتم. 



Labels: ,




2018-01-23


بلیدرانر، از ۲۰۱۹ تا ۲۰۴۹


روی کاغذ که ایده‌ی ویران‌گریه، این که بیای دنباله‌ای بنویسی برای یه «لاواستوری»، که بعد از سی سال چی به سر عاشق و معشوق قصه‌ی اول اومده. به عقد هم دراومدن؟ بچه‌دار شدن؟ خونه و ماشین خریدن؟ مدرسه‌ی بچه‌ها چی شد و سوالاتی از این دست. «بلیدرانر ۲۰۴۹» اما عجالتن از این پیچ خطرناک به سلامت گذشته. اگه خیلی نگران لورفتن قصه‌ی فیلم نیستین هم بگم که ترفندش ترفند ساده‌ایه: جدایی دوباره‌ی عشاق. گیرم این‌بار با مرگ یکی‌شون. صناعت فیلم هم هیچ کم از صناعت نسخه‌ی سال ۱۹۸۲ نداره. نماها و قاب‌ها و طراحی صحنه همون‌قدر حیرت‌انگیزه و فاخر، هانس زیمر و رفقا هم تو ادای دین به ونجلیس و تداوم راه پرشکوهش تو نسخه‌ی قبلی هیچ کم نذاشتن، قصه هم سفت و محکم و چفت‌وبست‌دار و باطمآنینه و کم‌دیالوگ و سر صبر. گیرم چیه پس الان؟ من که این بار هم درست بعد تموم‌شدن فیلم تو سینما دویدم اومدم خونه و یه دور دیگه هم فیلم رو تو خونه دیدم، عیش مکرر هم کردم. حتا خانم آنا دی آرماس هم داشت تو فیلم، والله. 

قصه‌های دو تا فیلم رو ساده کنیم. تو اولی قصه‌ی یه مردی رو می‌بینم که عاشق یه زنی می‌شه که نباید. یه عشق ممنوعه. که شکر خدا آخرش هم ختم به خیر می‌شه و به هم می‌رسن. تم عشق تو فیلم اول اما تو فیلم دوم می‌شه تم جستجو. یه آقایی که ازقضا رباته و برخلاف فیلم اول خودش هم آگاهه که رباته، در جستجوی خویشتنِ خویشه. این که علاج کنه این شک‌ش رو که آیا بالاخره اون فرد برگزیده هست یا نه. آخرش هم می‌فهمه که نیست. یه پشتیبان معمولیه. یه محصول دیگه از شرکت تایرل. 

بدعادت شدیم به خدا. یه پایان ناامید، تلخ این‌جوری کسل‌مون می‌کنه. 

دیگه چی؟ دیگه این که قصه تو فیلم اول کامل می‌شد، تموم می‌شد اما یه مرض‌های خوبی برای آدم باقی می‌ذاشت بعد تیتراژ آخرش. از همون تشکیک آدم/ربات بودن دکارد تا اون حس دل‌سوزی‌ای که پیدا کرده بودیم به «آدم»بده‌ی فیلم، روی، «ریپلیکنت»ای که قرار بود به جرم آدم‌مصنوعی‌بودن و یاغی بودنش توسط دکارد، «آدم»خوبه‌ی فیلم شکار و نابود شه. با همون سکانس پایانی رمانیتک و معرکه‌ی «اشک‌ها در باران»ش. کرم‌ای که افتاد به جون‌مون بابت این که اگه یه ربات اون‌همه بلد باشه احساسات بروز بده، فکر کنه، فداکاری کنه، خودویران‌گری کنه و محبت کنه، چی‌ش از یه آدم کم‌تره. چرا نباید عاشق‌ش شد. چرا این عشق ممنوعه‌ست اصن. 

فیلم دوم، نسخه‌ی ۲۰۱۷ اما همه‌ی سوالا رو تو خودش جواب می‌ده. چیزی برات نمی‌ذاره ببری با خودت آخر شب خونه. هم فرد «برگزیده» معلوم می‌شه کیه، هم دکارد آدمیت‌ش به کل رد می‌شه، هم «جو» می‌فهمه همون نکبتی که اول فکر می‌کرده بوده و لاغیر. حتا معشوق/ربات فیلم هم قشنگه اما رازآلود نیست صورتش. از همین قشنگی‌های روزمره داره، ماشالله چشما نافذ و لبا اوووففف. اشک هم می‌ریزه اما باد هواست در کل، هولوگرام و محوشدنی و نموندنی‌ترین. انصافن مرد/عاشق فیلم هم غم از دست‌دادن‌ش رو خیلی زود باهاش کنار میاد. این وسط ماجرای گروه مقاومت ربات‌ها و جنگی که در پیش خواهد آمد هم از همین حقه‌های دم‌دستی معموله که قراره قلاب‌ بشه برای قسمت سوم فیلم. 

نه که بخوام بگم بلیدرانر ۲۰۴۹ فیلم خوبی نیست،‌ هست، اما جوهرش اون چندلایگی لازم رو نداره که عین باباش بشه یه «کالت» و بمونه. فروش خوبی می‌کنه و براش کف می‌زنن و اسکارمسکار هم می‌گیره ولی خیلی بعید می‌دونم جایی تو فهرست ده‌تایی و پنجاه‌تایی فیلم‌بازا و منتقدا داشته باشه بعد چند سال. درست برعکس نسخه‌ی ۱۹۸۲، که هرچی پا خورد و زمان ازش گذشت، قدر و ارج‌ش بیش‌تر شد. عزیزتر شد. موندگارتر شد. 

Labels: ,




2017-03-04


آدم آورد در این دیر خراب‌آبادم

اسطوره‌ی گناه نخستین را اگر بتوانیم ساده کنیم به انجام فعلی ارادی که بلافاصله شر «مسوولیت انتخاب» را به دوش ابوالبشر (آدم و حوای‌ش را بگذارید کنار عجالتن) انداخت، سوارشدن قصه‌ی فیلم Passengers بر داستان کهن آفرینش استوارتر می‌شود. (ناچارم به افشاگری، درک کنید) خط اصلی قصه‌ی فیلم از یک موقعیت بکر و درخشان می‌آید که هر فیلم‌نامه‌نویسی را قلقلک می‌دهد برای بسط دادنش تا هرآن‌جا که راه بدهد. ۵۰۰۰ تا آدم انتخاب کرده‌اند که در سفری ۱۲۰ ساله به سیاره‌ی جدیدی (بهشت برین دوباره‌ای) با سرعتی نزدیک به سرعت نور، بروند و جامعه‌ی بشری را از نو بسازند. در طی سفر قرار است همه خواب باشند و دم‌دمای رسیدن بیدار بشوند. از مسافر و خدم و حشم و کاپیتان سفینه و الخ. یک نقص فنی‌ای پیش می‌آید و مردی جوان از مسافران ۹۰ سال زودتر بیدار می‌شود. با این چشم‌انداز که امکان دوباره‌خوابیدن وجود ندارد و باید باقی عمرش را به تنهایی‌ترین شکل حیات در سفینه‌ای مجهز و تکراری سپری کند. پس از یک سال  اندی تاب تنهایی را نمی‌آورد و زنی از مسافران را «بیدار» می‌کند. نقطه‌ی اوج فیلم هم آن‌جاست که زن می‌فهمد که بیدارشدنش تصادف نبوده و انتخاب مرد بوده و هرآن‌چه مرد رشته، همه‌ی آن عشق‌ها و شعرها و دردها دروغ از آب درمی‌آید. خوابیدن و بیدارشدن مرد ابوالبشر به جبر سفر بوده و بیدارکردن زن، خوردن سیب گناه. مرد باید تاوان بدهد و این‌بار همه‌چیز را از نو بسازد. «آدم» بشود و مسوولیت انتخابش را به دوش بکشد. باقی ماجرا قصه‌ی هبوط زن و مرد است از بهشت (خواب مصنوعی) به تنهایی خلوت ۹۰ساله‌ی سفینه (زمین). 

فیلم اما درست جایی که باید به ولی‌افتادمشکل‌ها بپردازد که جذاب‌ترین پیچ‌ها را در خود دارد، با یک جامپ‌کات سریع ۹۰ سال را طی می‌کند و باقی مسافران را بیدار می‌کند و روبه‌روی‌شان می‌کند با «زمینی» که آدم و حوای قصه برای خودشان ساخته‌اند و از خودشان باقی گذاشته‌اند. نه بچه‌ای، نه گیر و گوری، نه گیس و گیس‌کشی‌ای، نه طلاق و طلاق‌کشی‌ای، نه حتا وسوسه‌ی قشنگ بیدارکردن چهارنفر دیگر از مسافران. این‌جوری است که آن همه پتاسنیل قصه به فنا می‌رود. آدم دلش می‌خواهد یقه‌ی خالق فیلم را بگیرد که لامصب، یک مینی‌سریال معرکه می‌شد از این قصه درآورد. حرامش کردی رفت. اه. 

Labels:




2016-05-11



۱
اگر اصرار داشته باشید که کلیدی برای ورود به جهان «اژدها وارد می‌شود!» مانی حقیقی پیدا کنید، اگر واقعن پا بر زمین می‌کوبید، توصیه‌تان می‌کنم به خواندن مصاحبه‌ی خواندنی و راه‌گشای محسن آزرم و حسین عیدی‌زاده در شماره‌ی سوم مجله‌‌ی خوب «هنر و سینما» با حقیقی. دقیق‌ترش می‌شود آن‌جایی که دارد که از شروع علاقه‌اش به سینِما می‌گوید. که به عنوان یک بدل‌کار کودک قرار است در سکانسی از اسرار گنج دره‌ی جنی از تپه‌ای قل بخورد. وقتی که سر صحنه می‌رسد و پدربزرگش،‌ ابراهیم گلستان را می‌بیند که بالای یک تاورکرین خیلی بزرگ پشت دوربین نشسته بوده و از دید مانیِ خردسال، نقطه‌ی کوچکی شده بوده و «سینما خودش را به عنوان شهربازی به من معرفی کرد. هنوز هم همین است.»
تا حالا شده بروید شهربازی و هی از خودتان سؤال کنید فان‌فار تفسیرش چیست، ترن هوایی چه پیامی دارد، منطق روایی تونل وحشت چرا آشفته‌ است؟ سرگرم می‌شوید و حالش را می‌برید و هیجان‌زده می‌شوید و برمی‌گردید خانه، اگر آدم معقول و سالمی باشید.

۲
برنامه‌ی «هفت» دهم اردیبهشت، با حضور مسعود فراستی و کامیار محسنین، در مورد دو فیلم روی پرده‌ی مانی حقیقی، مصداق همان برخورد قشنگی بود که انتظار داشتم در مواجهه با فیلم اژدها اتفاق بیفتد و سرگرمم کند. اوج ماجرا جایی بود که آقای محسنین داشت می‌گفت «حقیقی در دو فیلم آخرش همه‌چیز را به شوخی می‌گیرد در حالی که در سینِما چیزهایی هست که نمی‌توان اصلن با آن‌ها شوخی کرد.» هیچ‌چیز به اندازه‌ی رگ‌ گردن بیرون‌زده‌ی آدم‌ها، عصبیت‌شان سر مفاهیم انتزاعی، توسل‌شان به یک عمود خیمه‌ای که قبلن بارها و بارها به عمودیت‌ش اصلن شک شده سرهرمس را سرگرم نمی‌کند راستش. می‌فهمم که آدم‌ها از فیلمی که ادعای سرگرم‌کنندگی دارد خوش‌شان نیاید، آدم است دیگر، سرگرم نشوند، اما این خشم و این رگ گردن تفسیرش برای من فقط در حس خشم ناشی از بازی‌خوردن است. شبیه به وقتی که کسی سر کارمان می‌گذارد، فریب‌مان می‌دهد و وقتی می‌فهمیم از خودمان بیش‌تر از طرف و زمانه شاکی‌ایم که چرا گول خوردیم. چرا به شعورمان توهین شده. چرا عمودهای‌مان،‌ چهارچوب‌های ذهنی و پیش‌فرض‌های‌مان را کسی به‌ هم زده است. یا حتا چرا، چرا نمی‌توانیم فیلم را در یک ژانر معینی بگنجانیم و با همان شابلون نگاه‌ش کنیم و نقد و تفسیرش کنیم. اژدهاوارد‌می‌شود! یک فیلم ضدژانر است و این بعضی آدم‌ها را عصبانی می‌کند چون مثل ماهی از دست‌شان لیز می‌خورد و می‌گریزد.

۳
بگردیم سراغ همان مصاحبه‌ی کذایی. «فرهنگ ما احترامی برای هزل و آیرونی قائل نیست. اگر شوخی می‌کنی دائم باید توضیح بدهی که داری شوخی می‌کنی و فضا را آن‌قدر جلف کنی تا همه بفهمند داری شوخی می‌کنی. نمی‌توانی قیافه‌ی جدی به خودت بگیری و شوخی کنی.» اژدهاواردمی‌شود! خیلی قبل‌تر از اینکه فیلم مستندنما باشد، ژانر تریلر و وحشت باشد، دروغ و تحریف تاریخ باشد، یک شوخی بزرگ است با مخاطب. شوخی را از تیتٰراژ شروع می‌کند، بعد در خود جهان فیلم، وقتی مصاحبه‌ها شروع می‌شود و بعدتر در تیتراژ نهایی. شوخی اصلی اما ممکن است دو ساعت یا یک هفته یا چند ماه بعد، وقتی که سمج باشی و کمی بیش‌تر بگردی دنبال دیتاهای داخل فیلم برای‌ت پیدا بشود. تازه بفهمی از کجا خورده‌ای. مثل یک بمب دوزمانه. (معلوم است دارم زور می‌زنم فیلم را لو ندهم؟)

۴
آدم شهربازی که می‌رود، کنار ترس و هیجان و آدرنالین،‌ گشنه‌اش هم می‌شود، بستنی هم می‌خورد، چه بسا دست یکی را گرفته باشد و با خودش برده باشد که آن بالابالاهای فان‌فار بخواهد یک ماچی هم بکند. یک سکانس عاشقانه‌ی کم‌نظیری دارد اژدهاواردمی‌شود!،‌ که کلوزآپ است و مونولوگ و تولد سینمایی بازیگر قهاری‌ به نام احسان گودرزی.

۵
اژدهاواردمی‌شود! قبل از همه‌ی این حرف‌ها، قبل اینکه یک نمونه‌ی خوب از سینمای سورئالیستی و «خواب‌زده» و شوخی‌کن و بشاش و پرشیطنت باشد، فیلمی‌ست که یک‌تنه بضاعت صناعت سینمای ایران را چند پله بالاتر برده. استانداردسازی کرده در طراحی صحنه و لباس و فیلم‌برداری و صدابرداری و کارگردانی، در فن سینما. جوری که دیگر نشود به این راحتی گناه شلختگی و کم‌حوصلگی و نابلدی را انداخت گردن تکنولوژی سینمای ایران. بی‌خود نیست که شعار تبلیغات فیلم شده «فیلمی که باید در سینِما دید». من اگر باشم اضافه می‌کنم «دست کم دوبار». بار اول برای اینکه مرعوب شوید، بار دوم برای اینکه تازه بفهمید کجاها دارد کلاه سرتان می‌رود و نیش‌تان باز شود.

Labels:




2016-04-30


اهل سوییس بود و چند سالی بود که آلمان زندگی می‌کرد. نشسته بودیم روی تراس و سیگار می‌کشیدیم. خوبی حال من این بود که سرم گرم بود و سرم که گرم باشد یادم می‌رود چه‌قدر کم بلدم انگلیسی حرف بزنم. مخصوصن که حرف را کشانده باشم به جایی مثل برلین. جایی عجیب مثل برلین. شهری که سرنوشت‌ش، خراشِ لاجرم‌ و تاریخی‌ش توی کَت‌م نرفته و هضم نشده هنوز. داشتیم در مورد آدم‌هایی حرف می‌زدیم که آن روزهای کشیده‌شدن دیوار را تجربه کرده بودند. راجع به این تجربه‌ی غریب که زندگی آدم‌ها را به قبل و بعد از خودش تقسیم کرده. شهر را هم. فروریختن دیوار البته که سینمایی‌تر بوده لابد. رمانتیک‌تر هم. شورانگیزتر هم. اما مثل هر اتفاق رهایی‌بخش دیگری، مثل هر اتفاق خیلی خوب دیگری، بَعد خاصی ندارد. بعد زندگی کم‌کم به حال عادی‌اش برمی‌گردد. جوری که کم‌کم یادت می‌رود یک زمانی این‌جا یک دیواری هم وجود داشته. هزار و یک دغدغه و گیر و گور روزمره می‌آید و خاطره‌ی دیوار کم‌رنگ‌ می‌شود. تولد دیوار اما قبل خودش را بدل می‌کند به خاطره‌ی خوشی که برای همیشه (لااقل برای آدم‌هایی که عمرشان قد نداده به پایانش) از دست رفته. و سال‌های پیش رو،‌ سال‌های بن‌بست است و دیوار بتنی غیرقابل‌نفوذ. همین است که فکر می‌کنم تولد دیوار نقطه‌ی پررنگ‌تر و ماندگارتری‌ست از مرگش. لابد شبیه به سال‌های ۵۹ تا ۶۱ این‌جا. حال آدم‌هایی که ایستاده بودند و می‌دیدند چطور شکل معمولی زندگی‌شان دارد خیلی ساده و برای همیشه از دست می‌رود. مثل اجباری‌شدن حجاب. 


فیلم آخر آقای اسپیلبرگ، Bridge of Spies، درست در همین برهه‌ی ساختن دیوار می‌گذرد. البته که مساله‌اش خیلی هم دیوار نیست. اما آدم است دیگر، فیل‌ش با همان یک پلانی که دارد منافذ بسته می‌شود و دیوار بالا می‌رود،‌ یاد هندوستان می‌کند. عکس بالا صحنه‌ای از فیلم نیست. عکسی‌ست از همان دوران. یک طرف دارند تماشا می‌کنند، طرف غربی. دست‌شان را توی جیب‌شان کرده‌اند و این دیوانگی را تماشا می‌کنند. طرف شرقی دارد دیوار می‌سازد. با جدیت،‌ و دیوانگی. همین کافی‌ست برای این که کمونیسم، این شکل از چپ‌گرایی، تا ابد محکوم باشد. 


Labels:




2016-04-19


۱
اگر یکی از مهم‌ترین کارکردهای روزنامه/رسانه را نورتاباندن به جاهای تاریک عالم بدانیم،‌ فیلم «اسپات‌لایت» دقیقن در مورد همین کارکرد است. بی‌خود نیست که موضوع فیلم، ماجرای لاپوشانی سیستماتیک کلیسا در مورد فساد اخلاقی کشیش‌ها و پدوفیل‌بودن تاریخی‌شان، اگرچه در ماهیتش امری‌ست که در فضاهای بسته و تاریک اتفاق می‌افتد، اما فیلم پرنور است و روشن و کل پروسه‌ی تحقیقات، به قول آن رفیق‌مان، در روشنایی اتفاق می‌افتد، در روز،‌ در کافه‌ها و مکان‌های عمومی، در دفاتر باز اداری،‌ در اتاق‌های شیشه‌ای، در شفافیت. به همین دلیل درست در مقابل ژانری می‌ایستد که معمول‌ترین است برای این‌جور قصه‌هایی که در آن افشاگری داریم و رسانه داریم و سیستم فاسد. با یک تک‌قهرمان تنها طرف نیستیم که به جنگ دنیا می‌رود. یک «تیم» داریم که قواعد بازی را بلدند و رعایت می‌کنند و هرجا لازم باشد به حرف مشاور حقوقی‌شان گوش می‌کنند. راه‌ افشاگری‌شان از قهرمان‌بازی‌های شبانه و دزدکی و پرخطر نمی‌گذرد و کاملن «حرفه‌ای» عمل می‌کنند و جلو می‌روند. نتیجه هم می‌گیرند. ذره‌ذره و باطمآنینه قصه جلو می‌رود و ریتم شتاب می‌گیرد تا آن صبحی فرا می‌رسد که شب قبلش بالاخره گزارش تحقیق جنجالی گروه اسپات‌لایت روزنامه‌ی گلدن چاپ می‌شود. آن سکوت اولیه‌ای که در فضای عمومی روزنامه وجود دارد و ما هم کنار اعضای تیم منتظریم ببینیم چقدر صدا کرده‌ است گزارش‌‌مان، نهالی که حاصل ماه‌ها تحقیق دقیق تیم اسپات‌لایت بوده. 
۲
حسرت ماجرا فقط در این نیست که چرا این طور قصه‌ی پرپرداخت و دقیق، این‌طور سینمایی نداریم یا نمی‌توانیم که داشته باشیم. قبل‌تر باید حسرت این را بخوریم که چرا دیگر رسانه‌های این‌جوری نداریم. رسانه‌های شخصی دیجیتال تا دل‌تان بخواهد داریم اما فرق ماجرا در کار تیمی، در پروژه‌ای بودن کارهاست. «پیام امروز» و گزارش‌های مفصل و خواندنی‌اش یادتان هست؟ روزگار «صبح امروز» و گزارش‌های دوران افشای قتل‌های زنجیره‌ای و ماجراهای سعید امامی. از این قصه مگر در دهه‌های اخیر سینمایی‌تر و جذاب‌تر داریم؟ دوران طلایی مطبوعات. فرق خبر و گزارش و تحقیق... قصه‌ی مکرر. بی‌خیال. 
۳
هفته‌ی پیش مرضیه رسولی دست گذاشته بود روی میانگین دستمزد خبرنگاران در روزنامه‌های ایران. بالاترین‌شان روزنامه‌ی شرق بود: یک میلیون تومان. آن هم چنان‌چه سروقت پرداخت شود. 

Labels:




2016-04-17


لابستر فیلم «دِمُده‌»ای‌ست. چون زیادی دغدغه‌ی استعاره دارد و متلک و متافور. چون آدم خیال می‌کند این فیلم را باید هم‌زمان با مثلن فارنهایت ۴۵۱ می‌ساختند. در مذمت هم‌زمان فاشیسم و توتالیتاریسم و کمونیسم. در لفاف تمسخر و تحقیر مزدوج‌ها و مفردها. آن‌هم این‌جوری که قضیه را اول تقلیل بدهی، بعد که خوب ساده شد و فحش‌خورش ملس شد، بگیری‌ش به باد کتک. شاید هم سازنده‌های فیلم آدم‌های قصه‌گو اما نوستالژیکی باشند، خدا عالم است. 

Labels:




2016-03-07


۱
گشتم و نیافتم. عجیب بود که سوژه‌ای به این هلویی را چطور تا به حال صبر کرده بودند تا بسازند. تم فرود و جنگیدن  و مقاومت و صعود مجدد،‌ برائت از مک‌کارتیسم و کمیته‌ی فیلان، پشت پرده‌ی هالیوود، قصه‌ای که در خودش اسپارتاکوس و تعطیلات رمی و ادوارد جی رابینسون و جان وین و کرک داگلاس و الخ دارد و بالاخره شخصیت فیلم‌نامه‌نویس در مرکز درام که فیلم را لاجرم از کوت‌ لب‌ریز می‌کند. هالیوود چطور این ترکیب مواد خام درخشان را تا به حال توی کشو نگه داشته بوده الله اعلم. 

۲
آقای ترومبو مشغول نوشتن فیلم‌نامه‌ای برای آقای پریمینجر (یا گر) است. آقای کارگردان ایراد می‌گیرد که صفحات فیلم‌نامه فاقد نبوغ است. آقای فیلم‌نامه‌نویس جواب می‌دهد که اگر تمام صفحه‌ها دارای نبوغ باشند فیلم «بورینگ» از آب در خواهد آمد. و این «جمله‌قشنگه‌»ی فیلم است. بردارید هزار جای دیگر هم استفاده کنید. جای «فیلم» هم بگذارید معماری، نوشته، آدم، هرچی. 

۳
راستش فیلم «ترومبو» سرگرم‌تان می‌کند اما شگفت‌زده‌تان نمی‌کند. دل‌تان بخواهد البته می‌توانید پل تاریخی بزنید بین دوران مک‌کارتیسم هالیوود و حال و روز الان ما. ولی آن هم تجربه‌ی غریب و تازه‌ای نیست. آقای لویی سی‌کی را اگر دوست داشته باشید یک شخصیت ایده‌آلیست و طبعن‌بازنده‌ی خوبی را در این فیلم بازی می‌کند. آقای برایان کرانستون هم در نقش ترومبو دیدنی‌ست و آدم خوش‌‌حال می‌شود که آدمی با این همه استعداد در شصت سالگی بالاخره جای خودش را دارد پیدا می‌کند. میمیک صورت و بازی‌هایی که با لب پایین‌ش می‌کند و چشم‌ها و راه‌رفتن و شانه‌ها و الخ. خدا رحمت کند رفتگان سازندگان بریکینگ‌بد را، بابت این انتخاب و کشف و معرفی. 

۴
دغدغه‌ی چپ و راست هم اگر داشته باشید سکانس دریاچه‌ی خانه‌ی ترومبو جای خوبی‌ست برای این که قلقلک مختصری بشوید. آن‌جا که دو عضو حزب کمونیست آمریکا، ترومبو و آرلن هیرد (لویی سی‌کی) بعد از اولین تهدیدهای کمیته به ممنوع‌الکاری و زندان، دارند با هم حرف می‌زنند. جایی که هیرد به مثابه یک چپ درست‌وحسابی و بی‌پول، ترومبو را بابت ثروتش و دریاچه‌ی شخصی‌اش و انگیزه‌هایش برای پایداری روی عقایدش زیر سوال می‌برد (یاد رفقای چپ‌نمای پرچم‌به‌دست خودمان بیفتید لطفن) و ترومبو برایش خطابه می‌رود که من حاضر نیستم همه‌ی این‌ها را در راه عقایدم بدهم اما حاضرم همه‌ی آن‌ها را به ریسک بیندازم و بلاه‌بلاه. آقای هیرد هم می‌گوید قبول، من در دادگاه و مبارزه کنارت خواهم بود اما تو را به خدا دیگر این جور مزخرفات را تحویلم نده. 

Labels:




2016-01-19



در این مکان لودادن قصه‌ی فیلم حرف اول را می‌زند.

خیلی هم مهم نیست که در کهکشان بالا کدام است و پایین کدام. مهم این است که وقتی مت دیمن روی مریخ تنها مانده، تصاویری که از او به زمین می‌رسد از دید یک ناظری‌ست که بالاست، خیلی هم بالاست.  شما خیال کن که یک خدایی آن‌بالا دارد بشر را نظاره می‌کند. بشر تک و تنها، بعد از هبوط. که چه‌طور آرام‌آرام همه‌چیز را از نو شروع می‌کند. حیات چندصدروزه‌ی مت دیمن روی مریخ شبیه به فشرده‌ای از تاریخ تمدن بشریت است. ارجاع‌هایی به دوران کشاورزی و اختراع خط و ارتباط (با خدا). برای ماها که از دوران پارینه‌سنگی ارتباطات دیجیتال آمده‌ایم، از پیشااینترنت و بی‌بی‌اس‌هایی که در آغاز بود و فقط کلمه بود، آن لحظه‌ای که ارتباط مت دیمن و زمین برقرار شد و کلمات رفت و آمد خیال‌مان راحت شد که دیگر همه‌چیز ممکن است. خیال‌مان راحت شد که چون بلد بودیم چطور می‌توان زنده ماند و دوام آورد حتا با آن حجم تنهایی، وقتی یک خط ارتباطی‌ای هست با آدم/آدم‌هایی میلیون‌ها کیلومتر آن‌طرف‌تر. 

Labels:




2016-01-14



پیرمرد چشم ماست



ما نسل سوخته‌ایم چون تا جایی که سرهرمس می‌داند هیچ‌وقت فرصت نشد آقای منوچهر نوذری جای آقای بیل موری برای‌مان حرف بزند. وگرنه و اگر قرار بر دوبله باشد، کدام صدا جز صدای منوچهر نوذری می‌توانست آن به‌آرنجمِ همیشگی، آن رندی و بی‌خیالی و جدی‌نگرفتن‌ دنیا و مافی‌ها را در بیاورد. حالا حرفم اصلن حرف آقای مرحوم نوذری و دوبلاژ نیست. داشتم a very murray christmas خانم سوفیا کاپولا را می‌دیدم. فیلمی یک‌ساعته از نتفلیکس که حتا به زور می‌شود آن را فیلم نامید. یک شوی کریسمسانه با ساز و آواز. اما، اما کافی‌ست مثل سرهرمس مراد و بت‌ و الگوی‌تان آقای بیل موری باشد. دیگر نه قصه مهم است و نه پی‌رنگ و نه خرده‌پی‌رنگ. که البته فیلم تقریبن بوی خاصی از هیچ‌کدام این‌ها هم نبرده. اما یک موهبت داشته خانم کاپولا: آقای بیل موری. آقای بیل موری را هم که می‌دانید،‌ کافی‌ست همین‌جوری نشسته باشند جلوی‌تان، یا جلوی دوربین. می‌خواهم بگویم همین کافی‌ست. همین‌ که گاهی شکلک دربیاورند، حرفی بزنند، قری بدهند، آوازی بخوانند یا شانس بیاورید و شوخی‌ای برای‌تان اجرا کنند. یا آن‌قدر بخت‌تان بلند باشد که آقای موری را ببینید وقتی دارند غر می‌زنند، درعین‌حال آن مانیفست جهانی را هم ابراز می‌کنند: که هیچ‌چیز واقعن آن‌قدرها مهم نیست. آقای موری شمایل شل‌گرفتن و جدی‌نگرفتن و بی‌خیال‌حالا هستند. این که سینما این پرسونا را برای‌شان ساخته و چقدر با واقعیت وجودی‌شان فرق می‌کند یا نمی‌کند هم در حال حاضر، و در «نوشتار» حاضر به آرنجِ نگارنده است. مهم این است که برای خودمان آرزو کنیم بزرگ که شدیم، شبیه آقای بیل موری بشویم. 

Labels: , ,




2016-01-10


۱
داشت می‌گفت تو این فیلم را، بخوانید نعمت خدا را، حرام کرده‌ای با آن‌طور مقطع‌دیدن‌ش. داشتم می‌گفتم که اصلن دست من نبود. خواست خدا بود. دست تقدیر بود که هی یک‌جوری اوضاع جهان را پیش می‌برد که من یکی دو فصل از «جوانی/Youth» را می‌دیدم و هی می‌رفتم پی کارم تا یکی دو روز بعد که دوباره مجال‌ش بشود و باقی‌اش را ببینم. نه که کسی هفت‌تیر روی شقیقه‌ام گذاشته باشد که پاز کن و پاشو ها، نه. اما یک‌جوری بود که نیاز خاصی هم نمی‌دیدم که فیلم را یک‌تک ببینم. راضی بودم. به همین سریالی دیدن‌ش هم راضی بودم. این‌جوری شد که کیف و عیش حاصله برایم پخش شد در یکی دو هفته. فحش‌لازم‌ام؟ شاید. 

۲
از آقای سورنتینو سال‌ها قبل از این که بشناسم‌ش il Divo را دیده بودم و جای شما خالی خیلی هم پسندیده بودم، یک درام سیاسی پرحوصله و دقیق و جذاب. پارسال هم که the Great Beauty بدجوری دلبری کرده بود. تا این‌جای کار مطمئن شده بودم که سبک بصری و طمانینه‌ و وقار و استتیک این آقا را دوست دارم. جوانی هم مستثنا نبود. همان‌قدر تماشای‌ش لذت داشت و آرامش داشت و آرام بود و سر صبر. ان‌شاالله که «زیبایی بزرگ» و «جوانی» یک دنباله‌ی سومی هم داشته باشند که بشود این‌ها را یک سه‌گانه دید، درباره‌ی ملال، پیری/مرگ و یک چیز سوم. 

۳
اگر حوصله‌ی خواندن «نقد» درست‌ودرمان دارید این نوشته‌ی آقای گرینگوی پیر، راه‌گشای خوبی‌ست در مورد این فیلم. اگر هم ندارید همین‌جا برای‌تان بگویم که هنوز فکر می‌کنم راه‌بردی که دست تقدیر برای دیدن این فیلم پیش پای من گذاشت چندان هم‌ بی‌حکمت نبود. فیلم آقای سورنتینو چیدمانی بود از تک‌سکانس‌هایی تمیز و چشم‌نواز و کارت‌پستالی، که خیلی به سختی یک کلیت واحد را تشکیل می‌داد. و البته که به قول آقای گرینگوی پیر، از همه‌ی آن‌چیزهایی ابراز تفرعن می‌کرد که خود برای جذابیت‌ش به آن‌ها نیازمند بود. تن قشنگ و برهنه‌ی خانم ملکه‌ی زیبایی و نگاه‌های ازسرحسرت و حیرت دو شخصیت اصلی فیلم در همین پوستر فوقانی، به‌ترین گواه این عقیده‌ی آقای گرینگوست. می‌خواهم بگویم آدم وقتی این دو فیلم اخیر آقای کارگردان را کنار هم می‌گذارد، از ارج و قرب فیلم زیبایی بزرگ هم کمی کاسته می‌شود. وقتی می‌بینی ترفندهای دلبری چطور دارند تکرار می‌شوند و کلیشه. 

Labels:




2016-01-09


سندرم دل بی‌قرار

گفتن ندارد اما قصه را لو خواهم داد. 

۱
بدمنِ «شبح/spectre»  (از بدترین بدمن‌های و کلیشه‌ای ترین بازی‌های آقای کریتسف والتز) جایی که می‌خواد آخرین ضربه را به‌ آقای باند وارد کند و او را به زانو درآورد، زن‌های زندگی‌اش را می‌آورد جلوی چشمش، از سرنوشت محتوم‌شان می‌گوید و این که چه‌طور همه‌ی این سال‌ها او، دشمن تاریخی آقای جیمزباند، مسبب‌ش بوده. سنگین‌ترین ضربه را با وسط‌کشیدن پای آدم‌هایی می‌زند که عزیزهای دل آقای جیمزباند بوده‌اند. از کودکی تا حالا. بعد این همه سال، این همه جیمزباند، آقای مندسِ کارگردان ترجیح داده‌اند آقای باند بزرگ‌ترین نقطه‌ضعفش عواطف‌ش باشد. ای‌بابا. 

۲
به نظرم این «شبح» اعتراف متولیان جیمزباند است به این که این اواخر راه را اشتباه آمده‌اند. اعترافی که البته از سر لج‌بازی‌ست، یک جور تف سربالا. که هی مدام ارجاع بدهی به این که آخی‌چقدر‌قدیما‌همه‌چی‌بهتربود ولی در نهایت هم همان اشتباه را تکرار کنی در بن‌مایه‌ی قصه‌ات. استون مارتین سه‌ میلیون دلاری جدید را که تفنگ‌ش فشنگ ندارد همان اولین‌بار کف رودخانه بیندازی و دل‌ت همان استون مارتین قدیمی را بخواهد. ساختمان جدید ام‌آی‌۶ محل خیانت سران باشد و زیرزمین قدیمی معبد ازدست‌رفته‌ات. در هیچ سری‌ای از جیمزباندها این همه دغدغه‌ی گذشته وجود نداشته. این هم سازندگان‌ش بلاتکلیف دورانی که گذشت نبودند. هیچ‌‌وقت این همه نوستالژ‌ی‌زده نبوده جیمزباندهای تاریخ سینما. تا جایی که رنگ و رو و فیلترهای بصری فیلم هم هی تو را یاد دهه‌های قبل بیندازد. نه فقط رنگ و رو، که میزانسن‌ها هم، که معماری دهه‌‌ی‌شصتی آشیانه‌ی اصلی بدمن فیلم. 

۳
جیمزباند از وقتی جیمزباندی‌اش را شروع کرد به از دست دادن که شوخ‌طبعی‌اش را از دست داد. که سعی کرد باورپذیر باشد. معاصر باشد. واقعی باشد. تناقض اصلی‌اش همین‌جا زد بیرون. شد یک چیز دیگر. جوری که عموزاده‌های  نوظهورش، «ماموریت غیرممکن»ها،  خیلی راحت و بی‌ که این همه دغدغه‌ی گذشته داشته باشند و زیر سایه‌ی نیاکانش باشند، آقای جیمزباند را پشت سر گذاشتند و در قصه و تعلیق و هیجان بالاتر ایستادند. 

۴
آقای باند جایی به کسی قول می‌دهد که مواظب دخترش باشد. خیلی زود کارشان به رخت‌خواب می‌کشد، طبعن. با همان یک‌بار، دخترک می‌شود نماد عواطف و عشق و پشق و این‌ها، برای آقای باند. یاد نوجوانی‌تان نمی‌افتید؟ آقای باند حالا هیچی، آدم بالغ به یک بار خوابیدن یک‌هو می‌شود عاشق و انتخاب‌ش برای تداوم زندگی می‌شود بدون‌توهرگز؟ آدم این قدر ندیدبدید آخر؟!  خلاصه این که این آقای جیمزباندی که در این چند فیلم آخر برای‌مان ساختید بدجوری احتیاج به تراپی دارد راستش را بخواهید. 

Labels:




2015-11-18


اغراقی که میترا فراهانی در واقع‌نمایی روایت معرکه‌اش از آخرین ماه‌های حیات بهمن محصص، در «فی‌فی از خوشحالی زوزه می‌کشد» دارد، از صدای سیفون توالتش تا ماجرای قرض گرفتن و پس دادن یک نخ سیگار، چهارچوب محکمی‌ست برای باورکردن این پیرمرد رشتی تندخو و بی‌تعارف، این غول خوش‌گذران و مغرور، آن جایی که قصه به تخریب و نابود کردن آثارش به دست خودش می‌رسد. جایی که آدم به چشم خودش می‌بیند این تخریب نه از سر افسردگی‌ست، نه خودویران‌گری و نه ژست و نه مانیفست و نه قهر. آقای محصص، خیلی بی‌ریا و بی‌ادا اعتقادی به حیات پس از مرگ ندارد، چه برای خودش، چه آثارش. به همین راحتی، و با کمی شیطنت و لذت، از پاره‌کردن و ازبین‌بردن نقاشی‌هایش حرف می‌زند. بی‌حسرتی و دردی. آقای محصص آخرین دکترش را صرفن به دلایل زیبایی‌شناسانه دک کرده و نشسته به سیگارکشیدن و تفریح‌کردن با دخترک زیبایی که قرار است فیلمش را بسازد، نشسته به سیگارکشیدن تا تمام‌شدن. جاودانگی را درونی کردن بیش‌تر از این؟ خدا رحمت‌ کند آقای کیشلوفسکی را. آخرین فیلمش را که ساخت، اعلام بازنشستگی کرد تا برود یک گوشه‌ای بشیند، مشروب بخورد و سیگار بکشد و خوش بگذراند تا بمیرد. قریب به دو سال بعد هم مرد. آقای محصص، وقتِ آخرین حمله‌ی سرفه، با صدایی واضح اعلام می‌کند که دارد می‌میرد. به‌چراوکی‌مرگِخودآگاه‌تر از این؟

Labels: , ,




2014-06-25



یک محور سرراستی را فرض کنید که یک سرش اوووفففف و لذت تام است و سر دیگرش انزجار. در اغلب موارد،‌ بسته به بخت‌یاری ما، فعل «سکس» یک جایی حوالی سمت لذت محور فوق‌الذکر قرار می‌گیرد. اتهامی که گاهی به «نیمفومانیاک» آقای فون تریر وارد می‌کنند این است که امر جنسی را برای بیننده خیلی نامردانه می‌برد و آن سوی محور قرار می‌دهد. که کاری می‌کند سکس بدل شود به پدیده‌ای چندش‌آور. در مواردی دیده شده بیننده‌‌ی فیلم شب را روی کاناپه صبح کرده‌ و از هرگونه تماس مشکوکی پرهیز کرده‌ تا وقتی که اثر فیلم بپرد. سرهرمس اما هم کاناپه و هم اتهام فوق را رد می‌کند. آقای فون تریر یک جایی درست در وسط محور فوق را انتخاب کرده و مورد مربوطه را دقیقن بر آن استوار کرده. جایی که نه خدا هست و نه شیطان، نقطه‌ی صفر مرزی، خنثی،‌ بی‌خطر و اثر. این جوری است که سکانس‌های پورنوگرافی فیلم تفاوت ظاهری زیادی با آن‌چه در صنایع معظم پورن می‌بینیم ندارند ولی پس و پیش‌شان جوری‌ست که بدل به ضد خود شده‌اند. نیمفومانیاک را از این منظر می‌شود یک محصول  asexual (بی‌جنس‌گرا) نامید، سردمزاج. به همین دلیل است که به‌ترین شنونده‌ و داور قصه‌ی زندگی «جو»، شخصیت نیمفومانیاک فیلم، سلیگمن سردمزاج است. همان‌کاری که آقای کارگردان با بیننده‌ی فیلم می‌کند. از او یک سردمزاج می‌سازد. کاری می‌کند که ورای واکنش‌های طبیعی به دیدن سکس، به قصه نگاه کنیم. یک‌جور تربیت‌کردن بیننده. سکس را از اروتیسم خالی می‌کند و تحویل‌مان می‌دهد. برای شنیدن قصه‌ی یک آدم شهوت‌پرست، باید از شهوت خالی شوی تا خود قصه را بشنوی. هرچند، واکنش پارادوکسیکال پایانی شنونده‌ی قصه‌ی جو در فیلم، امکان همین برداشت سرراست را هم از آدم می‌گیرد. آقای فون تریر است دیگر، سرحال و خلاق و معرکه و سرتق. 

Labels:




2014-01-21

ناچارم حین "گرگ وال‌استریت" چندبار فیلم را پاز کنم، انگار که کتابی را درست در اوج التذاذ، دمی می‌بندی، به لطایف حیل ارگاسم‌ت را به تاخیر می‌اندازی. الان که نشسته‌ام به نوشتن این‌ها، آقای دی‌کاپریو دارد کارمندانش را تهییج می‌کند، با جنونی که آدم را یاد آقای جک نیکلسون می‌اندازد. داشتم تصور می‌کردم، طبعن، این سکانس را اگر آقای دنیرو بازی می‌کرد. و بلی، این مزه‌‌ی لاجرم فیلم‌های این سال‌های آقای اسکورسیزی‌ست، همین مقایسه‌های حین تماشا. داشتم ذات شهری دی‌کاپریو و نیکلسون را با ماهیت ذاتن‌وحشی و بدوی و غیرشهری دنیرو مقایسه می‌کردم. که چطور هر بار که جایی دنیرو دارد چنین جنونی را بازی می‌کند، می‌ترسم. از اوج‌گرفتنی که ته ندارد. از این که ته آن هیجان حیوانی، هر اتفاقی می‌تواند بیفتد. دنیرو می‌تواند چنان افسارش را پاره کند که همان لحظه نزدیک‌ترین آدم‌ش را به قصد کشت بزند. این‌جور بی‌حدومرز. دی‌کاپریو و نیکلسون ته ته‌ش انگار یک نخی دارند که کنترل‌شان می‌کند. افسارگسیختگی‌شان مرز دارد. دنیرو اما می‌تواند از شدت هیجان و جنون و خشم، خودش را پاره کند، لیترالی. برگردم به باقی فیلم‌م، الباقی عیش‌م، خدافز.

Labels:




2014-01-14

"روز گراندهاگ" باید یک چیزی ورای سینما باشد قاعدتن. چیزی از جنس یک تناسخ به‌نیروانارسیده، حلقه‌ای از دوایر، که به رستگاری منجر می‌شود، رستگاری‌ای از جنس خود سینما، از جنس همه‌ی پایان‌های خوش روزهای قدیم سینما. روز گراندهاگ البته در سال ۱۹۹۳ ساخته شده و قاعدتن نباید این همه سرخوشی و دل‌خوشی و نیش باز برای آدم پدید بیاورد، اما می‌آورد. نه تنها در ذات خودش، در قصه‌اش زمان را متوقف می‌کند، بلکه خیال‌پردازی را آن‌قدر به اوج می‌برد که انگار به یک دوران طلایی‌ای می‌رسد. و این "دوران طلایی" را از یک مفهوم زمانی به یک امر عام تبدیل می‌کند.
آیا سرهرمس دارد اغراق می‌کند؟ آیا سرهرمس بلد نیست شعف غریب خودش رااز تماشا و حظ بصر و غیربصرش کنترل کند؟ آیا سرهرمس مایل است دعوت‌تان کند، مجبورتان کند، مجبووورتان کند، ناچارتان کند به روز گراندهاگ؟ الله اعلم.
کمی اسپویل شوید، اشکالی ندارد. می‌ارزد به این که وسوسه بشوید روز گراندهاگ ببینید. ببینید که چطور تکرر گاهی به رستگاری منجر می‌شود. که چطور روز گراندهاگ با آن حلقه‌های انگارابدی‌اش شبیه صحنه‌ای هوش‌رباست از فیلمی که عاشق‌ش هستید، و بارها و بارها "می‌زنید" و از اول تماشای‌ش می‌کنید. روز گراندهاگ قصه‌ی گزارشگر گوشت‌تلخ آب‌وهواست که ناچار است برای برگزاری جشن گراندهاگ به شهر کوچکی برود. لحظه‌شماری می‌کند که مراسم تمام شود و برگردد. تمام می‌شود اما برنمی‌گردد. گرفتار طلسم می‌شود. طلسمی که تکرار یک‌سان همان یک روز است. این‌جوری است که آقای گزارشگر هر صبح باید دقیقن و دقیقن همان روز گراندهاگ را زندگی کند. گرفتار تکرر یک روز، در یک مکان و با آدم‌ها و اتفاق‌های دقیقن یک‌سان شود، تا ابد.
حالا بروید برای خودتان تصور کنید، که باقی قصه چه می‌تواند باشد، که این‌جور سرخوشی آدم را تا لحظه‌ی آخر مستدام و مستدام‌تر کند. کیف‌تان را کوک‌ کند.

سرهرمس به "روز گراندهاگ" برخواهد گشت. با ما باشید.

Groundhog day

Labels:




2013-08-19


۱
همین اواخر آقای خواب بزرگ خلاصه‌ی قصه‌ی مینی‌سریال «آینه‌ی سیاه» را «شر» کرده بود، به کسر شین. این که «نیمه‌شب به نخست‌ویر زنگ می‌زنند و از رختخواب بیرون‌ش می‌کشند. چند دقیقه بعد او در رب‌دشامبر همراه چهار نفر دیگه به صفحه تلویزیون خیره شده‌اند. شاهزاده انگلیس دزدیده شده و گریان در این ویدئو خواسته گروگان‌گیران را مطرح می‌کند. قبل این که خواسته را بگوید یکی از مشاوران با چهره نگران و جدی فیلم را نگه می‌دارد و به نخست وزیر توضیح می‌دهد که متاسفانه فیلم جدی‌ست و شاهزاده واقعن دزدیده شده. بعد ادامه فیلم؛ شاهزاده خواسته گروگان‌گیران را می‌خواند: نخست‌وزیر باید ساعت چهار بعد از ظهر بصورت زنده در مقابل تمام دوربین‌های تلویزیونی ظاهر شود و با یک خوک سکس کند. نه شبیه‌سازی و نه جعل. وگرنه شاهزاده اعدام می‌شود.»
می‌بینید؟ الان دارد مورمورتان می‌شود که باقی ماجرا را بدانید.

۲
جریان زندگانی جوری شده که این اواخر مدام دارم به «قصه» فکر می‌کنم. به این که چه‌قدر قصه می‌تواند همان اول و قبل از هر عامل دیگری آدم‌ها را گیر بیندازد. گیر خوب البته. نشسته بودیم به گپ و غر که این فرم‌گرایی‌ای که سال‌هاست غالب شده در ادبیات‌مان عمدتن از فقدان قصه‌ست. از این که مهندس قصه کم داریم. از این که باید اصغر فرهادی بردارد کارگاه قصه‌پردازی راه بیندازد قبل فیلم‌سازی. داشتم می‌گفتم، جریان زندگانی جوری شده که جماعتی شدیم درگیر قصه. می‌نشینیم و کلنجار می‌رویم که چه‌طور مهندسی کنیم. بحث می‌کنیم که چی را کجا بگذاریم. چی را از کجا برداریم. «چی» می‌تواند به قصه ختم شود. حرف «هری پاتر» شده بود. به مثابه یک جهان کامل که جز قصه و قصه و قصه چیز دیگری برای جلوبردن مخاطب ندارد. بعد خیلی اشراق‌طور نشسته بودیم «تاثیرات جانبی» آقای سودربرگ را دیده بودیم. که خیلی مهندسی‌وار قصه‌اش را چیده و جلو برده. جوری که گام‌به‌گام فروتر می‌روی در سرنوشت شخصیت‌ها. گفتم بیایم توصیه‌اش کنم.

۳
به صحرای کربلا بزنم دوخط. the company you keep وسط موج فیلم‌های تروریست‌بیس این سال‌ها اتفاق جالبی‌ست. تطهیرشدن‌شان و سمپات‌کردن مخاطب با یک جماعتی که سال‌ها قبل حرکتی تروریستی کرده‌اند. از آقای رابرت ردفورد هم البته مخالف‌خوانی‌ای جز این انتظار نمی‌رود کلن. کربلای مورد نظر این‌جاست ولی: یک ماشاالله دسته‌جمعی دلم می‌خواهد بگویید الان. برای آقایی که هنوز و در این سن‌وسال، این همه اوووففف، این همه سرپا، این همه همه‌کس‌کش. اعتراف کنم و مجلس را ترک کنم: آدم است دیگر، گاهی فقط و فقط به این خاطر کلاه‌ سر خودش می‌گذارد که ظهرش هی قربان‌صدقه‌ی کلاه آقای ردفورد رفته.

۴
آدم‌ها را جای درست‌شان بگذارید. این صدبار. طفلک آقای زیباکلام را نشانده بودیم که از جغرافیای سیاسی تهران حرف بزند. حرف هم زد ها. اما بنده‌خدا خودش هم همان اول گفت که احساس می‌کند جای بی‌ربطی قرار است حرف‌های بی‌ربطی بزند. عوض‌ش الان سرهرمس می‌داند و آگاه است که فتحعلیشاه چه آدم جالبی بوده و چه‌قدر فحش‌هایی که نثارش شده بی‌جا بوده و چه‌قدر آدم‌ صلح‌وصفا بوده و کشورداری‌اش اتفاقن چه معقول بوده. 

۵ 
روزگار قدیم اگر بود از همان دکمه‌ی اول خط بند قبل برای‌تان صد قواره کت‌شلوار دوخته بودیم. حیف :)

Labels: ,



Archive:
11.2002  03.2004  04.2004  05.2004  06.2004  07.2004  08.2004  09.2004  10.2004  11.2004  12.2004  01.2005  02.2005  04.2005  05.2005  06.2005  07.2005  08.2005  09.2005  10.2005  11.2005  12.2005  01.2006  02.2006  03.2006  04.2006  05.2006  06.2006  07.2006  08.2006  09.2006  10.2006  11.2006  12.2006  01.2007  02.2007  03.2007  04.2007  05.2007  06.2007  07.2007  08.2007  09.2007  10.2007  11.2007  12.2007  01.2008  02.2008  03.2008  04.2008  05.2008  06.2008  07.2008  08.2008  09.2008  10.2008  11.2008  12.2008  01.2009  02.2009  03.2009  04.2009  05.2009  06.2009  07.2009  08.2009  09.2009  10.2009  11.2009  12.2009  01.2010  02.2010  03.2010  04.2010  05.2010  06.2010  07.2010  08.2010  09.2010  10.2010  11.2010  12.2010  01.2011  02.2011  03.2011  04.2011  05.2011  06.2011  07.2011  08.2011  09.2011  10.2011  11.2011  12.2011  01.2012  02.2012  03.2012  04.2012  05.2012  06.2012  07.2012  08.2012  09.2012  10.2012  11.2012  12.2012  01.2013  02.2013  03.2013  04.2013  05.2013  06.2013  07.2013  08.2013  09.2013  10.2013  11.2013  12.2013  01.2014  02.2014  03.2014  04.2014  05.2014  06.2014  07.2014  08.2014  09.2014  10.2014  11.2014  12.2014  01.2015  02.2015  03.2015  04.2015  05.2015  06.2015  08.2015  09.2015  10.2015  11.2015  12.2015  01.2016  02.2016  03.2016  04.2016  05.2016  07.2016  08.2016  09.2016  11.2016  03.2017  04.2017  05.2017  07.2017  08.2017  11.2017  12.2017  01.2018  02.2018  06.2018  11.2018  01.2019  02.2019  03.2019  09.2019  10.2019  03.2021  11.2022  12.2023  01.2024  02.2024  03.2024  04.2024  07.2024  10.2024  11.2024  12.2024  01.2025  02.2025  03.2025  04.2025  05.2025  06.2025  07.2025  08.2025  09.2025  10.2025  11.2025  12.2025  07.2026