« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2005-01-04 شمناي 5: اسبها و معمارهاي جوانچند روز پيش يكي از دانشجويانِ جوانِ معماري پروژهي معماري 1 خود را به قصدِ ارشاد به نزدِ ما آورده بود. با ديدنِ طرحِ يك آپارتمانِ 4 طبقه آهِ ما بلند شد كه دخترك! نقشهي شهرداري مگر كشيدهاي؟! بيچاره بغض كرد كه استادِ ما چنين خواسته كه اين بار پروژهاي با شرايطِ واقعي طرح افكنيم با تمامِ قصههاي كهنهي نورگير 12 متري و سطحِ اشغالِ 60 درصد و الباقي. ما بلندتر فرياد زديم كه: دختررررك! تو كه امروز خودت بال و پرت را چنين در پيِ عتابِ ناداني چيدي، فردايِ كارِ حرفهاي و سفارشدهندهگانِ جورواجور و خودكارفرمابين، چگونه انديشههاي تازهات را مجسم خواهي كرد؟ برو! برو و طرحي نو درافكن و زلزلهاي در تنبانِ ساختمانت بينداز كه اين ره كه تو ميروي به تركستان است! واي به حال معماري كه قبل از هرچيز، ستونهاي آيندهاش را روي كاغذ بنا كند و انديشهاش را از همان آغار دربند. گفتيم و گفتيم و فرياد زديم و داد كشيديم و دخترك خاموش بود و درونش غوغا – اين را از خودمان ميگوييم! از ادامهِ كارش فهميديم كه آن همه هياهويِ ما را به قوزكِ پايش ( چيه؟! مشكلي دارين؟!!) هم نگرفته است!- تازه يادمان آمد كه اين حديثِ تكراري آموزشِ معماري در اين سالها است كه گريبانِ اكثرِ دانشكدههاي اين شهر را گرفته است. خاطرمان آمد كه در دانشكدهي خودمان هم اين روزها همين حرفها طرفدار دارد: كارفرماي واقعي ( تو را به خدا از همان اول اين لغتِ نجس را در ذهنِ اين جوانان ميتپانند!) شرايطِ واقعي، سازه و ستون و كنسول به اندازه، بودجه و امكانات اجرايي و هزار دستاندازِ ديگر كه آنقدر در زندهگيِ حرفهاي با آن طرف خواهند شد كه 2-3 ساله استاد ميشوند. دلمان ميخواست اين جوان را به 10 سالِ قبل، حتي 15 سالِ قبل برميگردانديم – نه 40 سال كه خودِ ما هم حسرتِ آن را داريم!- تا ببيند و بياموزد كه دانشگاه، جايِ تخيل است و پرواز و غيرممكنها و بلندپروازيها و شلنگتختههايي كه پس از آن تا آخرِ عمر ديگر فرصتِ آن نصيبمان نخواهد شد. باز بيشتر فكر كرديم (ميبينيد چقدر زندهگي سخت شده است؟ آقاي هرمس ماراناي بزرگ هم گاهي مجبور ميشود بيشتر فكر كند!) ديديم كاري كه اين اربابانِ جديد به آن مشغولاند، مسيري است كه از جواب به سوال ميرسد. از شرايط و محدوديتها و امكاناتِ روز به دامنهي تخيلِ هنرمندِ خالق. نتيجهي مستقيمِ اين شيوه، نفي و تكفيرِ بلندپروازي، جاهطلبي، قدرتطلبي و افزونخواهي است كه اساساً ابزارِ اصليِ پيشرفتِ هر تمدني هستند. آقايان! تا ابد درجا خواهيم زد و شما سرورانِ هميشهي تاريخِ ساختهگي و موهوم و بدليِ اين وادي خواهيد بود!
آقاي هرمس ماراناي بزرگ در اين جا از نطقِ غرايِ خويش چنان مشعوف شد كه عنانِ اختيار از كف بداد و نعرهاي جانانه كشيد. جمعيت هوررا كشيدند و بخاري از احساسات و غرورِ ميهني و همهمههاي احسنت احسنت، فضاي بالاي سرِ جمعيت را پر كرد. آقاي هرمس مارانا سرش را بالا گرفت، چشمانش را بست، باز كرد و بخارِ ملايم و شيريني از منخرينش بيرون داد. به ناگاه پايش را محكم بر زمين كوفت و بر روي دو پا بلند شد و شيههاي بلند كشيد! (اين ماجرا مربوط به زماني بود كه آقاي هرمس مارانا در هياتِ اسب بود و رهبريِ معنويِ جماعتِ اسبها را بر گرده داشت.) |
Post a Comment