« سر هرمس مارانا »



2006-04-30


بعد از یازده‌سال و خورده‌ای بی‌خبری، از ناف استرالیا صاف اومده بوده در خونه‌ی من. با سه تا چمدون قهوه‌ای رنگ و رورفته که انگار مال اساطیر خاندانش بوده و حالا اون باید بارش رو به دوش بکشه. تو فرودگاه نگرش داشته بودن. واسه همون چهارتا مزخرفی که این‌جا و اون‌جا پرونده بود. پای تلفن هم همین ها رو گفته بود که بهش توپیده بودن. همه. دوست‌های قدیم و باشگاه. حالا وایساده بود تو چارچوب و گردنشو کج کرده بود و لبخندی می‌زد که تا اون ته‌مه‌ها رو نرم می‌کرد. همین این‌جور ولوشدن‌اش رو دم در، دوست داشتم. با همین ته‌خنده‌ای که هیچ‌وقت تو صورتش گم نمی‌شد. بهش می‌گم این‌جا چه غلطی می‌کنی؟ مگه من جاکشم؟ می‌گه پفیوزتر از تو سراغ نداشتم برم پیش‌اش. بعد از یازده‌سال و خورده‌ای، بغل‌کردنش کیف داشت.
نشسته بود رو دسته‌ی مبل. چمدون‌هاش هم وسط هال ولو کرده بود. یه جوری چایی می‌خورد انگار سیصدسال نخورده بود. بو می‌کشید و هورت می‌کشید و دوباره بو می‌کشید. یه‌خرده پیشونیش تا خورده بود. موهاش رو کوتاه کوتاه کرده بود. می‌گم سفید کردی یا سفیدک زده اون کله‌ی توخالیت ناکس؟ دستشو می‌کشه رو تشک‌چه‌ی مبل سه‌نفره و زبونشو یه جوری با کیف درمیاره و می‌ماله به لباش. می‌گم کور خوندی! این‌جا فقط من می‌خوابم. گاهی هم شاه‌عباس. وقت‌هایی که حال‌اش زیاد خوب نیست.
مالبوروی اولترا می‌کشه. دوتا آتیش به آتیش. اومده این‌جا چه می‌دونم سمپوزیوم و از این کوفت و زهرماری‌ها بده راجع به ادبیات مدرن و اینا. براش شیشکی می‌بندم. می‌گه چهار تا از کارهاش رو هم آورده. چهارتا یا هشت‌تا؟ چهارتا دوتایی. همون هشت‌تا. چه فرقی می‌کنه؟ با خانم امامی هم قرار گذاشته واسه سه چهار روز بعد. براش ودکا می‌ریزم با لیموناد و یخ. خوابم میاد و می‌خوام بشنوم که این پدرسگ این همه سال چه غلطی می‌کرده تو استرالیا. دیر به حرف میاد. یک ساعت درباره‌ی مجتبا می‌گه که سه سال با هم می‌خوابیدن و بیدار می‌شدن. مرتیکه یه روز بی‌خبر خودشو تو حموم دار می‌زنه اما نمی‌میره. بعد رگشو می زنه. این دفعه می‌میره. می‌گه داره در باره‌ی اون هم می‌نویسه اما هنوز تموم نشده.
قضیه‌ی سید رو براش می‌گم. بغض می‌کنه. شماره‌اش رو می‌نویسم رو یک تیکه کاغذ براش. بعید می‌دونم زنگ بزنه.
می‌گه با یه یارو آرژانتینیه رفیق شده که فیلم‌سازه. از این پورنوهای آموزشی می‌سازه. با هم می‌گردن دنبال سوژه و کلی تفریح می‌کنن.
ودکا داره گرم‌مون می‌کنه. به شاه‌عباس زنگ می‌زنم که صبح بیدارم نکنه. همون پای تلفن می‌گه این درخت‌ها دارن هی رو ماشین‌ات عرق می‌ریزن. می‌گم درخت عرق نمی‌کنه شاه‌عباس. می‌گه چرا به خدا هی دونه‌های عرق‌شون رو می‌چکونن رو شیشه‌ی ماشین. شاید هم پاک نشه هیچ وقت. تو رو خدا یک کاری بکنید آقا! می‌گم اون‌ها شیره است احمق! عرق یک چیز دیگه است.
دوتایی می‌ریم تو تراس یه دودی بگیریم. سیخ رو می‌ذارم رو آتیش تا سرخ بشه. می‌گه خیلی وقته نکشیده. می‌گه یه چیزی با خودش آورده که آخر وجودتو می‌سوزونه. با ودکا هم قاطی نمی‌کنه.
قصه‌هاش رو یکی یکی میاره بیرون. اول پشتشو به طرف من می‌گیره. بعد برمی‌گرده. سه چهار قدم عقب‌عقب می‌ره و یهو شروع می‌کنه به خوندن. با صدای یک کم بم و شمرده می‌خونه. کوتاه‌اند. خیلی کوتاه. هر هشت‌تاشون رو یا چهارتا دوتایی، نمی‌دونم. بعد همین جوری زل می‌زنه به من که یه چیزی بگم. تو اون مستی و نئشه‌بازی حواسش هست که من چی دارم می‌گم درباره‌ی کارهاش. سرم درد می‌کنه. خیلی.
می‌گم ایرما بزار برا صبح. می‌گه نع! همین الان می‌خوام بدونم. اینا رو تو تموم کارهای این ده‌پونزه سال گلچین کردم واسه تو. این‌جا مجتبا رو ولش کردم. اشاره می‌کنه به اونی که توش یک مهمان‌دار پیر هست که بعد از سی سال گفتن این که اگه در وضع هوای کابین تغییری احساس کردین و... یک دفعه افسرده می‌شه و شروع می‌کنه هربار، موقع گفتن توضیحات تکراری و نمایش ماسک هوا، برای مسافرها شعرهای کوتاه ترکی خوندن. این‌جا داشتم درد و لذت مرگ مشترک رو با یه دختر تایوانی تجربه می‌کردم که تو یه اینستالیشن خودش رو دار می‌زد. بعد اون قصه‌‌ی روسپی‌ها رو دوباره می‌خونه برام. اونی که توش دارن درباره‌ی خوابیدن با ارنست همینگ‌وی و فرق‌ تولستوی و کافکا تو رختخواب با هم بحث می‌کنن.
حوصله ندارم آشغال‌هاشو گوش کنم. همین یه خورده ودکا و مخلفات هم این روزها منو میندازه. می‌گم الاغ این ها رو بزار صبح بخون. من که می‌شناسمت. کارهات رو هم دوست دارم. چرا گیر دادی؟
می‌گه سید چند وقته این جوری مونده؟ می‌گم شاید سه سال. چهارسال. از آلوارز هم کاری برنیومده. هی براش فال می‌گیره و سیمون هم پاک فراموش‌اش کرده. انگار نه انگار با هم برادر هستن.
یکی از شعرهای سید رو زدم رو دیوار. می‌گه برام بخون‌اش:

در باغ بود که پیدا شدم/
و بهار بود/
و مشتی یاد از من گریخت/
تا دیدم‌ات/
و عاشق تو و همه‌ی باقی عمرم شدم/

مستی پرید. از جفت‌مون. تمام هیکل‌اش شده گوش که من چی می‌گم درباره‌ی مثلاً آثارش. چی می‌گم؟ مزخرفن. بی‌برو‌برگرد. مال بیست‌سال پیشن. رفیق ما انگار تو تموم این یا‌زده سال از تو رختخواب نمور خونه‌اش تو سیدنی بیرون نیومده. سکوت زیادم داره لو می‌ده همه چی رو. می‌گم اینا رو کس دیگه هم دیده؟ همون خانم امامی و یکی هم تو نشر باغ. شاید کورش.
بغلش می‌کنم. ماچش می‌کنم. می‌گم ایرما تو اعجوبه‌ای. نبض زمان گهی ما رو حس کردی که این همه گند زدی به کاغذ. می‌گه اعوجاج تو خودمه. دارم هی مدام بالا میارم و می‌پاشم رو کاغذ. می‌گم همینه ایرما. تکون نخوردی. این‌جا هم تکون نخورده. همه حال می‌کنن شک نکن. دروغ می‌گم. خیلی.


Comments:
خب واسه همین این دفعه واقعا چک کشیدم، دو برابر قیمتِ ساز
 
لذت کتاب خریدن

آقای سروش صحت در شرق امروز درباره‌ی حجم انبوه کتاب‌های نخوانده‌ در کتاب‌خانه‌شان نوشته‌اند و نقل قولی از آقای امبرتو اکو که ایشان نیز کلی کتاب ناخوانده دارند و تازه از بعضی‌ها نسخ مختلف. خواستیم بگوییم وضعیت در کتاب‌خانه‌ی ما هم همین است با این تفاوت که ما اصولاً از این موضوع خیلی احساس شرمنده‌گی نداشتیم که حالا آقای امبرتو اکو به دادمان برسند! ما هم با آقای صحت هم‌داستان‌ایم که لذتی دارد خریدن کتاب و به خانه بردن‌اش و چیدن‌اش و ورق‌زدن و بوکردن کتاب نو و بالاخره نوشتن‌ یادداشتی کوچک بر بالای سمت راست اولین صفحه‌ی کتاب که مثلاً کی و کجا و چی شد که خریده شد! باز یاد آن نوشته‌ی خوب آقای سلمان افتادیم (و البته به علت این که دست ما از دنیای متنی شما آدم‌های فانی کوتاه است، این‌جا نمی‌توانیم – گاس هم نمی‌خواهیم چون در قاموس سر هرمس مارانای کبیر نتوانستن معنا ندارد!- لینک بدهیم) درباره‌ی رسیدن به چیزی یا امکان دسترسی به چیزی و این که اصولاً پتانسیل و امکان دسترسی لذت بیش‌تری از رسیدن به یک آن چیز (ای آقای ونگز!) می‌دهد و الخ! خلاصه که ما هم وقتی می‌نشینیم روبه‌روی کتاب‌خانه‌مان و عطف کتاب‌های‌مان را رویت می‌کنیم در لذت مذاب و روان زاید‌الوصفی غرق می‌شویم. از خوانده‌ها، یادی می‌کنیم و نخوانده‌ها وعده‌ی هزار و یک لذت آتی در خودش دارد. چه حالی که نبریم یک روزی! باز یاد آن ماهنامه‌ی شیک و خواندنی همشهری ماه افتادیم که روزهای طلایی روزنامه‌ی همشهری، حوالی 71-72، می‌افتیم که یک سری مصاحبه با اهالی فرهنگ و هنر داشت و چند سوال تکراری که اگر بخواهید فقط پنج کتاب را با خودتان به جزیره‌ی تنهایی‌تان ببرید، کدام‌ها را انتخاب می‌کنید؟ کدام پنج فیلم را با خودتان می‌برید؟ و سر هرمس مارانای بزرگ از همان سال‌ها، هرچند وقت یک‌بار فهرست پنج‌تایی‌اش را به‌روز می‌کند و کیف‌اش کوک می‌شود از این امکان دسترسی!ـ
 
جزیره‌ی تنهایی اردی‌بهشت 85 سر هرمس مارانای بزرگ

این هم بازی جالبی است که فهرست‌مان را هی همین‌جا آپ کنیم ها! (امتحان کنید فقط با این شرط که اولین چیزی که به ذهن‌تان می‌رسد بنویسید نه این که بروید کلی آرشیوتان را زیرورو کنید و تقلب‌بازی و این‌ها. به ضمیر ناخودآگاه‌تان اطمینان کنید!)ـ

فیلم‌ها (بدون ترتیب)ـ

- صحنه‌هایی از یک ازدواج (برگمان)ـ
- زلیگ (وودی آلن)ـ
- تصادف (کراننبرگ)ـ
- راه‌های جانبی (الکساندر پین)ـ
- شکم یک آرشیتکت (پیتر گرینوی)ـ

کتاب‌ها (باز هم بدون ترتیب)ـ

- مرد ِ مرد (رابرت بلای)ـ
- ماشاالله‌خان در دربار هارون‌الرشید (ایرج پزشکزاد)ـ
- وجدان زنو (یادمان نیست!)ـ
- جاودانه‌گی (کوندرا)ـ
- ژان کریستف (که هنوز هم نخواندیم‌اش!)ـ
 
قهوه‌ی هسته‌ای با کیک زرد

آقای بولتز شریف! این موسیو ورنوش انگار خیر عرق‌اش قرار نیست به کسی برسد. نقداً شما همین روزها منتظر یک جلسه‌ی فیلمی در خانه‌ی ما باشید با همان عرق فرانک خودمان تا چتول‌تان با گردوی تازه برسد! جناب بکس هم بداند که این موسیو ورنوش بادی نیست که به این بیدها بلرزد! بارها به خود ما قهوه‌ی دم‌نکشیده‌ی دو شب‌مانده خورانده و ما در عالم معرفت به روی خودمان نیاورده‌ایم!ـ
 
خواندن ِ فعال!ـ

کتاب‌خواندن اصولاً یک عمل منفعلانه است. یعنی هرچه هم آقای دریدای مرحوم خودش را جر بدهد، باز هم در مقام خواننده نسبت به نویسنده دچار انفعال هستید. همین‌طور در مقام مقایسه با سایر خواننده‌ها، هرچه هم تاویل‌تان راه به جابلقا ببرد، باز هم در 99 درصد قضیه یکسان هستید. ما روشی را بلدیم که از این انفعال بیرون‌مان می‌آورد: هنگام خواندن خیلی چیزها، زیر جاهایی که دوست داریم خط می‌کشیم. هم ما را مستقل از باقی خواننده‌ها می‌کند، چون داریم تاکید می‌کنیم که کجاها را دوست داشته‌ایم، هم خودمان را از خودمان در وقتی دیگر که کتاب را دوباره دست‌مان می‌گیریم، منفک می‌کند.ـ
 
خدای جنگ

دیشب آپولو را دیدیم که نشسته بود پای یکی از همین پلی‌استیشن‌های شما آدم‌های فانی و داشت ایج آو امپایر بازی می‌کرد! یادش بخیر آن روزها همین ایشان از صبح الطلوع تا بوق سگ مشغول رزم‌آوری و تمرین پیکان‌اندازی و شمشیربازی و این قماش کارها بود. این روزها ظاهراً مدام سرش در مونیتورش فرو رفته و دست‌اش به کنسول مبارک است (آقای ونگز! خانم مکین! از شما بی‌تربیت‌تر در کل کائنات نیست به زئوس‌مان!) دل‌مان برای‌اش سوخت طفلک!ـ
 
انقدر متن و حاشیه تان با هم متفاوت است که آدم می ترسد کامنت بگذارد که

این ورنوشتان خیلی خوب می نویسد و خوشم آمده ازش ! هر چند دلمان برای متنهای شما هم خیلی تنگ شده خودتان می دانید! و این حاشیه نویسی هم باز دلمان را باز نمی کند آنچنان که ! ولی این آقای ورنوشتان انگار معلق است در زمان ! نمی فهممش از این نظر ! ولی خوب می نویسد . خیلی
 
بی خود نیست که ما مرید سر هرمس کبیریم.
همین امروز می خواستم درباره همین "لذت کتاب خریدن " بنویسم.
گاس (کپی رایت سر هرمس) که فرصتی دست داد و در خدمت دوستان رفتیم نمایشگاه و هم کتاب خریدیم و هم دیداری تازه کردیم.
راستش آن پنج کتاب که گفتید خیلی سخت است. هیچوقت فکرش را نکرده بودم. شاید برای من اینها باشد :
وق وق صاحاب ( هدایت)
دایی جان ناپلوئون ( پزشکزاد)
صد سال تنهایی ( مارکز)
چراغها را من خاموش می کنم ( زویا پیرزاد)
سلاخ خانه شماره پنج ( کورت ونه گات)
نمی دانم ها، شاید پنج دقیقه دیگر بپرسید پنج تا کتاب دیگر را گفتم. مثلا شاید چیزی از بابک احمدی یا میشل فوکو.
 
خیلی کار سختیه. تازه واسه ی یه خردادی به روز شدن این لیست هر چند ساعت یک باره! ولی منم صد سال تنهایی رو هستم (شاید هم چون گفتی جزیره ی تنهایی!) و یک کار (هرچی باشه) از بیضایی
 
منم بازی؟
کتابها :
1- هر 6 جلد هری پاتر
2- هر سه جلد بر باد رفته
( تا اینجا جواد می زنم شدید!)
3- صد سال تنهایی مارکز
4- شوهر مدرسه ای
5- خانواده آقای نیک اختر

در ضمن آقای هرمس مارانای بزرگ ما هیچکدام از آن 5 تا کتابی که شما نوشتی رو نخوندیم! زودتر قرار فیلمی رو ترتیب بده و هر 5 تاشو با هم قرض بده به من که شبها زیر نور چراغ موشی بخونم!در مورد 5 تا فیلم :

1- فیلم 1 ماهگی سینا
2- فیلم 2 ماهگی سینا
3- فیلم 3 ماهگی سینا
4- فیلم 4 ماهگی سینا
5- فیلم 5 ماهگی سینا

دیگه نمیشه فیلم برد؟!!
 
نیگا کردن و تورق کتاب‌های خریده‌شده‌ی خوانده‌نشده که اصلا شده عیش مدام ما.
کتاب‌ها:
۱.گفت‌وگو در کاتدرال
۲.عشق سال وبا
۳.طومار شیخ شرزین
۴.خون‌مقدس،جام‌مقدس
۵.در جست‌وجوی زمان ازدست‌رفته

فیلم‌ها:
۱.سارااباند
۲.Walk the line
۳.سیمای زنی در دوردست
۴.سوته‌دلان
۵.مونیخ
 
آخ!آخ! این را بایدی بدهیم این موسیو ورنوش وامانده با جیوه که عنصر وجودی ما است، بر سردر بارگاه مان بنویسد:ـ

من بنده ی آن دمم که ساقی گوید
یک جام دگر بگیر و من نتوانم
 
۱. نادر ... ببین اگر تو کتاب سلاخ خانه شماره پنج را می اوری من دیگر نیاورم.. فوقش برام دی اچ ال می کنی از جزیرت.. اگر هم دی اچ ال جزیره تو را تحریم کرده بود ( چون سیتیزن ایران هستی و پرچم باز هم هستی ) ... ورق ورق برایم بگذار تو شیشه نوشایه بفرست.... یا بلند بخوان که من هم فیض ببرم.. که من بدون بیلی پیل گریم و باب بی کله و لازارو زندگی نتوانم کردن... من هم به جایش دایرتامعارف کبیر بریتانا را می اورم که از نظر من هرچند در چند مجلد که یک یک کتاب محسوب می شود... من گاهواره گربه و بار هستی را هم می آورم... یک جلد هم کتاب آشپزی با علفهای دریایی برای احمقها ( cooking with algeas for dummies )می اورم که آنجا از گرسنکی نمیرم... شاید یک یلو پیج هم اوردم که از جزیره زنگ بزنم به پیتزا هات ببینم به جزیره من هم دلیوری می کنند..
۲. هرمس .. یک آیپاد سی گیگ هم پر از داریوش اقبالی می اورم.. با یک سیستم استریو و کابل تبدیل هدفون.. می گذارم تو جزیره .. با صدای بلند تو مستفیض بشوی.. قبیله یعنی یک نفر !!۱
 
آقایون ... خانوما... انصافتون کجا رفته ... از این پست آقای ورنوش هم بگین...... ما اول مخالفشان بودیم حال با ایشان و نثر جذابشان موافقیم ... آقای هرمس هم باید بره تو یه وبلاگ خالی کامنت بده ... فقظ آقای موسیو ورنوش ...
 
!چه عجب "آقای جولیا" درست شد
 
1.
خوشمان می آید این مکین آن قدر فضول است که همه جای این بارگاه را چک می کند الا میل باکس اش را!ـ
2.
به زئوس اعظم قسم اگر ببینیم این موسیو ورنوش پدرسگ را بیش تر از ما که سر هرمس مارانای بزرگ شما هستیم تحویل می گیرید، برمی گردیم پیش همان تایتان های بی پدر مادر و دیگر از خدایان برای تان پیامی نمی آوریم!ـ
3.
آقا این همه کتاب و داریوش داریم می بریم جزیره ی تنهایی، شب ها که دور آتیش در ساحل می نشینیم و ماهی ازون برون کباب می کنیم، عرق مان را چه کنیم که ما بی می ناب کلاً نتوانیم! در همین راستا نقداً ما با خودمان یک تانکر عرق فرانک هم می آوریم تا ببینیم بعد چه می شود.ـ
 
ما یک بار وقتی می‌آمدیم جزیره تنهایی ۵ تا کتابمان را انتخاب کردیم و آوردیم ...

۱)زوربای یونانی
۲)مثنوی معنوی
۳)دون کیشوت
۴)محاکمه استثنایی
۵)چنین کنند بزرگان
 
از اونجایی که نمیخواهیم خشم خدایان را موجب شویم
پنجتایی مذبور را مینویسم ام نه از کتاب و فیلم ... بلکه از جملات این پست آقای موسیو ورنوش

سه تا چمدون قهوه‌ای رنگ و رورفته که انگار مال اساطیر خاندانش بوده

می‌خوام بشنوم که این پدرسگ این همه سال چه غلطی می‌کرده تو استرالیا

می‌گم الاغ این ها رو بزار صبح بخون

مستی پرید. از جفت‌مون.

دارم هی مدام بالا میارم و می‌پاشم رو کاغذ.
 
آقای ور نوش عزیز ما از همین جا به تنهایی درمقابل هرمس و پیروان چشم وگوش بسته اش می ایستیم تا از شما دفاع کنیم ... از همین تو به هرمس نه سر هرمس میگووییم که بروند و در یکی از وبلاگ های پیروانشان نطق کنند که و بدانند که این بارگاه خدایی دیگر دارد به اسم موسیو ورنوش... و همه بدانند که ما اص لان کم نمی آوریم
 
این کتابها را که می نویسید دلم برای نمایشگاه کتاب تنگ می شود ... خیلی ... که با یک بغل کتاب بیایی خانه نگاهشان کنی لذت ببری که ایول ! بعد سال دیگر سعی کنی نبینی آنهایی را که از پارسال مانده بعضی هاش ! که باز بری کتاب بخری
اینجا فیلم دانیمان میزان است در بلاد کفر ... ولی تورا به خدا به جای ما هم بروید نمایشگاه بگویید جای این خانم ف خالی . خب ؟
 
منم بازي؟
كتاب ها:بوبن ها
مثنوي
خط سوم
تس
هملت
فيلم ها:onegin
devil's advocate(آل پاچينو جان البته)
Blue
hamlet(اينوكنتي اسموكتو نفسكي جان البته
)
نيمه ي پنهان!
 
دیروز شنبه ی نه چندان عجیبی بود و ما خیلی دل مان می خواست این جا بنویسیم
:
شنبه روز بدی بود
روز بی حوصله گی
وقت خوبی که می شد
غزلی تازه بگی

نه همین را نوشتیم دیروز و نه غزلی تازه گفتیم!ـ

بعد فکر کردیم لابد شاعر جان کلام را گرفته که گفته وقت های بی حوصله گی جان می دهد برای غزل گفتن
 
مي‌گم حالا كه همه ابنهمه مشتاقن با كتابا و فبلماشون راه بيفتن خب همه باهم بريم كه دور هم باشيم حوصلمون سر نره!! فيلم رو هم دور هم مي‌بينيم ديگه.فقط بي‌زحمت هركي تلويزيونش بزرگتره بياره!س
 
کوکا مارانا جون! برای پرهیز از تایپ اون "س" اضافی از همسر هرمست کمک بگیر!هرچند که اون راه هم بعضی وقت ها جواب نمی ده
 
Post a Comment

Archive:
11.2002  03.2004  04.2004  05.2004  06.2004  07.2004  08.2004  09.2004  10.2004  11.2004  12.2004  01.2005  02.2005  04.2005  05.2005  06.2005  07.2005  08.2005  09.2005  10.2005  11.2005  12.2005  01.2006  02.2006  03.2006  04.2006  05.2006  06.2006  07.2006  08.2006  09.2006  10.2006  11.2006  12.2006  01.2007  02.2007  03.2007  04.2007  05.2007  06.2007  07.2007  08.2007  09.2007  10.2007  11.2007  12.2007  01.2008  02.2008  03.2008  04.2008  05.2008  06.2008  07.2008  08.2008  09.2008  10.2008  11.2008  12.2008  01.2009  02.2009  03.2009  04.2009  05.2009  06.2009  07.2009  08.2009  09.2009  10.2009  11.2009  12.2009  01.2010  02.2010  03.2010  04.2010  05.2010  06.2010  07.2010  08.2010  09.2010  10.2010  11.2010  12.2010  01.2011  02.2011  03.2011  04.2011  05.2011  06.2011  07.2011  08.2011  09.2011  10.2011  11.2011  12.2011  01.2012  02.2012  03.2012  04.2012  05.2012  06.2012  07.2012  08.2012  09.2012  10.2012  11.2012  12.2012  01.2013  02.2013  03.2013  04.2013  05.2013  06.2013  07.2013  08.2013  09.2013  10.2013  11.2013  12.2013  01.2014  02.2014  03.2014  04.2014  05.2014  06.2014  07.2014  08.2014  09.2014  10.2014  11.2014  12.2014  01.2015  02.2015  03.2015  04.2015  05.2015  06.2015  08.2015  09.2015  10.2015  11.2015  12.2015  01.2016  02.2016  03.2016  04.2016  05.2016  07.2016  08.2016  09.2016  11.2016  03.2017  04.2017  05.2017  07.2017  08.2017  11.2017