« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2006-05-23 ساندویچ1- شکمی که کارِ آبجو و عرق باشد، با هیچ زوری آب نمیشود؛ نمیفهمی؟! 2- اگر اعتراضی نیست، از سر قبول وضعیت موجود نیست؛ امیدی به اصلاح نداریم! 3- خانم مارانا دست روی جای حساسی گذاشته (حالا البته برداشته وگرنه که نمیشد هم دست ایشان روی جای حساسی باشد هم ما مشغول نوشتن اینها باشیم!) اول فکر میکردیم خصلت زنانه/مردانهی قضیه است. همان قضیهی معروف و عمومی نیت خانمها از درددلکردن و فرق آن با مال ِ آقایان (یعنی نیت آقایان از غرزدن!) بعد فکر کردیم این خانم مارانای دوستداشتنی ما واقعاً دستاش را جای حساسی گذاشته است! همان قصهی قدیمی و معروف و جهانی که اصلاً برای چی وبلاگ مینویسیم، برای کی و اصلاًتر برای چی و کی داریم چه کار میکنیم (چی شد!) یعنی این نیازِ «جوادشدن»، این میل مبهم به کیچ از کجای وجود ما دارد سرک میکشد که این جور ولمان نمیکند و در اوج لحظههای ناب فرهیختهگی، یک صدایی از اعماق قلبمان دارد از این غروب دریا و آن زورق لب ساحل و بید مجنون بالای سرش تعریف و تمجید میکند. نه مثل این که این جوری نمیشود. باید برویم سراغ آقای کوندرا و دربارهی کیچ گپ بزنیم. آرامشی که در آن هست، همسانی و همگونی و همآهنگی آن. لزوم وجودش و جاهایی که شدیداً لازم است. همین جور بیخود و بیجهت یاد شباهت انقلاب و زن افتادیم. در شوخی. 4- از آقای میرزاپیکوفسکی همین یک پست را هم که خوانده باشید، به سرزدناش میارزد: « - سرباز! پیشروی کنیم یا عقبنشینی؟ - قربان، چه اهمیتی دارد؟ » 5- دخترم! آن سایت ضدفیلتر شما کار کرد، ظاهراً مشکل از خود دوات است فعلاً. 6- دختر دیگرم! اگر اسم آن یکی قصه یادمان میآمد که دردی نداشتیم! 7- سایت پلان شاهین، 4 نسخه با امضا و مهر 8- ببخشید! ما این چیزهایی را که میخواهیم اینجا قلمی کنیم روی موسپدمان یادداشت میکنیم. ایضاً کارهای دیگرمان را. این است که گاهی وقتها به مپنا زنگ میزنیم و با مدیر امور قراردادهایشان از چاه بابل آقای قاسمی و قبیلهی خانم پیاده میگوییم. گاهی هم بند 7 همین پست پیش میآید! 9- آقا این کاپیتان بلک لایت (آبی کمرنگ!) هم شده برای ما مصیبت! کل المپ و کائنات را گشتیم، نبود. کسی اگر سراغ دارد برای ما اَتَچ کند! 10- سر هرمس مارانا با آن که عمیقاً اعتقاد دارد هرکس سر قولاش بماند، خر است، اما چاه بابل را برای رفقای موردنظر ایمیل خواهد کرد روزی! 11- مدتی است کارمان درآمده، غیر از دنبالکردن وبلاگهایی که میخوانیم (دغدغهها به زعم آقای سلمان) باید کامنتدانیهایی را هم در آن مینویسیم دنبال کنیم! L;dk میفهمد درد ما را! 12- بعله دنکیشوت هم از آنها بود! 13- زئوسیش l;dk جان آن صحنهای که در آخرین نبرد، باران ماهی میآمد یادتان هست؟ ژان رنو با آن عینک مسخره؟ فیلمی کلاً بدون دیالوگ؟ لابد آقای مارکز خودشان رخصت داده بودند به آقای لوک بسون که این ایدهی ماهیها را از ایشان بگیرد و فیلم کند. 14- بعد از شهر خدا، اشتیاق زیادی برای دیدن Constant Gardener داشتیم. خانم مارانا زحمت کشیدند قبل از ما فیلم را چک کردند. خراب بود دی وی دی وامانده! در خماری ماندیم! در عوض میل مبهم هوس آقای بونوئل را داریم که باید همین روزها رویتاش کنیم. 15- ارتحال در راه است. چه عرقی بخوریم! |
۲. در مورد بند یازده عرض کنم که به حاشیه خوش آمدید... بفرمایید تخمه
۳. این نظر خواهی تو هم که آدم را ول نمی کند.. هی کلیک می کنم روی پست کامنت.. باز دوباره می پرسد پست کامنت؟!.. من برای فرمت کردن کامپیوترم این همه دست روی قرآن نگذاشته بودم.. که بخدا آره!! به این سوی چراغ آره!!
در مورد آن بند آخری هم که فرموده اید، با توجه به سوغاتی ای که از المپ برایمان آورده اید، ما یکی ( یعنی ما دو تا ) که هستیم. بلکه پیش آمد و آن شعری که ساقی گفت یک جام دیگری بگیرید و شما فرمودید بی خیال را تعبیر کردیم.
Post a Comment