« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2006-06-11 دمپایی سیاهه رو برداشتی؟!1. در The Obscure Object of desire آقای بونوئل کبیر (حالا هرچند ترجمهی نعل به نعل آن بشود در مایههای شیئ مبهم هوس و ما هم همان میل مبهم هوس را بیشتر دوست داشته باشیم) آن جایی که کونچیتا سطل آب را در قطار بر روی ماتیو خالی میکند، ماتیو به دنبالاش میدود. در انتها، کونچیتا در دستشویی قطار گیر میافتد و موفق نمیشود در را ببندد. ماتیو در چارچوب در او را گیر انداخته. کاری از دست کوچیتا بر نمیآید جز این که دستهایاش را روی سینهاش در هم قفل کند و کاری کند که شاهکار این لحظه است: زباناش را برای ماتیو در بیاورد. آن جماعت خوشبختی که موهبت دیدن این فیلم فوقالعاده را داشته باشند، ظرافت این حرکت را درمییابند. لابد بقیه هم باید بروند از آنهایی که دیدهاند بپرسند که چه طور ماهیت وجودی کونچیتا در همین حرکت به ظاهر ساده خلاصه شده. بازیگوشی آمیخته به ملاحت و شهوت و ناز و معصومیت و ... (باز هم بگوییم؟!) عصارهی وجودی این زن است. نمیدانیم ملت فمینیست هیچ وقت این احساس را داشتهاند که آقای بونوئل فیلمی ضدزن ساخته یا نه. اگر هم داشتهاند، اشتباه کردهاند! کل قضیه برای هرمس مارانای بزرگ همان حسی را دارد که در آخر آن فیلم آقای گودار، در جواب آن حرف مرد، زن میگوید: من احمق نیستم، من فقط یک زنام! (ببینیم میتوانیم برای خودمان کلی دشمن بتراشیم تا آمار کامنتهایمان زیاد شود! راستی برای این طفلک مادرمرده، موسیو ورنوش، چرا کامنت نمیگذارید؟! مرد از حسادت مردک!) داشتیم فکر میکردیم بونوئل اسپانیایی، این فیلم را به زبان فرانسه ساخته و ما داریم با زیرنویس فارسی میبینیم. اما چه فرقی میکند وقتی زبان اشارات، حالتها و موقعیتهای فیلم، آنقدر ازلی/ ابدی است که ربطی به زبان ندارد. تجربهای است که برای مردان از هر اقلیمی میتواند پیش بیاید. این گونه درگیر این گونه زنی شدن، موقعیتی تکرارشده به میلیونها بار است. و طبعاً قابل درک! ناچاریم این فیلم را هم در زمرهی فیلمهای مردانه (فیلمهایی که اصولاً مردها مخاطب اصلیاش هستند) طبقهبندی (شما گی دی کتهگورایزد!) کنیم. ضمن این که به هرحال آقای بونوئل کبیر آنقدر هوشمند هست که پوستهای از شوخی و طنز بر روی کل داستان بکشد و دچار مایههای سانتیمانتالی قضیه نشود. فکرش را بکنید، این که شخصیتی را در فیلم دو نفر بازی کنند در سکانسهای مختلف، چقدر آن موقع (1977) نو و بکر و آوانگارد بوده! آقای بونوئل کبیر از آن دسته آدمهای فانی بوده که حسرت ما را از خدابودهگیمان (نمنه؟!) برانگیخته! باید برویم برای چندمین بار با آخرین نفسهایام را بخوانیم و لذتی وافر ببریم. شاهکارترین شوخی استاد آن جا است که بعد از عمری ضددین بودن، در بستر مرگاش، طلب کشیش میکند تا برای آخرین بار هیچچیز این جهان بیکرانه را جدی نگرفته باشد! (زئوس رحمت کند آن جوانک را که این شعر خوب را سروده بود زمانی...) 2. کتاب پرده که شامل مجموعه مقالاتی در باب رمان است، از آقای کوندرا ترجمه و چاپ شده. (طبعاً نام مترجم و انتشاراتاش را الان در خاطر نداریم!) به کلیهی رفقا و اذنابی که مثل ما از نظریهپردازیها و تئوریهای آقای کوندار، به اندازهی رمانهایشان، لذت میبرند، دعوت میکنیم به مراسم گردنزنی (ها؟!) فقط این وسط داریم شک میکنیم اگر این، این است پس آن هنر رمان کذایی با آن ترجمهی خوباش چی بود؟! Labels: سینما، کلن |
pedar jan az man be to nasihat shayed ham vasiyat oon kalmeh e shoresh bar angiz ro az tosh bardar(namana) ye ho didi tork ha ghaty mikonan tabriz ro mirizan be ham dobareh.miyaan weblog e to dastgir mikonan mibaran.oon vaght bi bargah mishi ha !!!
midonam !!!!!!!!!!!!!!!
khob kardam.!!!!!!!!!!!
zaboon deraziiiiiiiiiii
فیلم را ببینم در اولین فرصت
(البته اگه گیر بیارم
Post a Comment