« سر هرمس مارانا »



2006-08-28

اول این را تیزر بدهیم که در یکی دو روز آینده مجموعه‌ی فوق‌العاده بامزه‌ای از تیترهای روزنامه‌های زرد در خصوص نرگس برای‌تان دست‌چین خواهیم کرد تا حال‌اش را ببرید. بعد هم در راستای بحث داغ قضیه (ببینید کار به کجا رسیده که این آقای بامداد ما هم با آن سلیقه‌ی باریک و مشکل‌پسندشان دارند از مثلن بازی‌گری در آشغالی مثل نرگس حرف می‌زنند!) و برای کمک به کلاش بزرگی مثل آقای بهبهانی و کم‌فروش متقلبی مثل آقای مقدم، تصمیم گرفتیم ادامه‌ی این سریال و پایان هیجان‌انگیز آن را برای‌تان بنویسیم. (حواس‌تان هست که؛ ما از این بالا آینده را هم می‌بینیم)

داستان را تا این جا دیدید که نسرین برای پیوستن به بهروز به یکی از شهرهای مرزی رفته و به شدت حامله است. نرگس و باقی آدم‌خوب‌های قصه هم شدیدن نگران و در تکاپوی یافتن و برگرداندن او هستند. شقایق هم به کمک نامه‌ی نسرین، رد شوکت را پیدا کرده است. میترا هم متحول شده است و قضیه را لو داده. ساسان هم گرفتار پلیس و هدایت شده است. حالا ادامه‌ی ماجرا: (کاش حال‌اش بود با لحن آقای مرحوم نوذری در نریشن‌های اول هر قسمت هزاردستان برای‌تان می‌نوشتیم)

مرد مسافرخانه‌چی (که فعلن اسم ندارد و ما موقتن ایشان را هوشنگ می‌نامیم) با دیدن عکس عروسی نسرین و بهروز، به یاد ماجرایی در کودکی‌اش می‌افتد. فلاش‌بک به زمان کودکی هوشنگ که عموی خشنی داشته و به هر بهانه‌ای پدر هوشنگ را زیر کتک می‌گرفته.
پدر هوشنگ در حال کتک‌خوردن: دِ لامصب حداقل اون چراغ موشی را خاموشش کن حالا که هوا داره روشن میشه بعد بزن!
نسرین در اثر ضربه‌ای که به سرش اصابت کرده، حافظه‌ی خودش را از دست می‌دهد. بچه‌اش را در همان زیرزمین به دنیا می‌آورد. به کمک همان دخترک دانشجویی که در مینی‌بوس با او آشنا شد. دخترک دانشجو که مامور مخفی نیروی انتظامی است و به نسرین به خاطر حمل مواد آتش‌زا مشکوک شده، نسرین را در حال کشیدن درد زایمان در زیرزمین می‌یابد. اسم این دخترک را هم لاله می‌گذاریم. لاله ناچار می‌شود روی دوچرخه‌ی قدیمی هوشنگ رکاب بزند تا چراغ دوچرخه روشن بماند و نسرین بتواند در نور چراغ زایمان کند. (کوستاریتسا بود بالاخره یا همان کاستاریکای خودمان؟!) هوشنگ با ماموران درگیر می‌شود و از گردن به پایین فلج می‌شود. نسرین که حافظه‌اش را از دست داده، فکر می‌کند هوشنگ پدر بچه‌اش است. پیش او می‌ماند و لاله را به عنوان دزد دوچرخه‌ی هوشنگ به هدایت معرفی می‌کند. هدایت لاله را نمی‌شناسد و او را به زندان می‌فرستد. در زندان لاله با ساسان روی هم می‌ریزند و نقشه‌ی فرار می‌کشند. (بعله در بهداری زندان پیش می‌آید که زن و مرد زندانی یک جورهایی هم‌دیگر را ببینند؛ گیر ندهید!) لاله و ساسان نزدیک به بیست بار از زندان فرار می‌کنند اما به دلیل اشتباهات مکرر لاله در پوشیدن لباس‌های مبدل، هربار گیر می‌افتند و جرم‌شان سنگین‌تر می‌شود. (آخر کدام احمقی در لباس بابانوئل، احمدی‌نژاد، رییس قبیله‌ی شاین، اسکندر کبیر، ملول برری، علی معلم، رضا بنی‌هاشم، شارون استون در آن صحنه‌ی پاگردانی غریزه‌ی اصلی و ملوان زبل از زندان یک شهر مرزی ایران فرار می‌کند؟!) هدایت ناامید از پیداکردن نسرین، از کارش استعفا می‌دهد، زن‌اش را ول می‌کند و به کلاس‌های دکتر آزمندیان می‌رود تا مرد موفقی بشود. از طرف دیگر بهروز که می‌بیند هیچ خبری از نسرین نشد، عمویش را می‌کشد و به همراه میترا که به بلژیک گریخته بود، راهی کازابلانکا می‌شوند. در آن‌جا رستم، شاگرد شوکت را می‌بینند که پس از این که شقایق را به دفتر شوکت راه داده، شوکت وی را اخراج کرده و او هم به امید یافتن یک زنده‌گی جدید، راهی کازابلانکا شده است. رستم حالا در کافه‌ای پیانو می‌زند و روزها سیگارفروشی می‌کند. شبی که بهروز و میترا وارد کافه‌ی رستم می‌شوند، رستم دارد آهنگ «من از روز ازل دیوانه بودم هی» را می‌زند. بهروز با شنیدن این آهنگ یاد مجید می‌افتد و به ایران زنگ می‌زند. اعظم، مادر بهروز گوشی را برمی‌دارد و چون صدای آن‌ور خط درست نمی‌آید، دو تا فحش بد می‌دهد و قطع می‌کند. بهروز که ناامید شده در جلسات احضار روح استیفن کینگ شرکت می‌کند تا روح پوپک گل‌دره را بخواند و از او درباره‌ی نسرین سوال کند. میترا و رستم به هم دل می‌بندند و کارشان به بچه و این‌ها می‌کشد. اعظم‌خانم از مخابرات به خاطر سلب آرامش و آرایش‌اش شکایت می‌کند و به کمک مهرانگیز کار، قضیه را به مطبوعات می‌کشد. روزنامه‌ی شرق، متن کامل شکایت اعظم‌خانم را چاپ می‌کند و برای هفت سال توقیف می‌شود. دانشجو‌یان دانشکده‌ی هنر تهران مرکز در اعتراض به این توقیف، موهای خود را به رنگ نارنجی در می‌آورند. وزارت اطلاعات به خیال این که انقلاب نارنجی در راه است، یگان ویژه‌ای را مامور پیداکردن بهروز می‌کنند. چند سال بعد، بهروز که از سران حزب توده شده است و با موساد همکاری دارد، در یک سانحه‌ی اتفاقی کشته می‌شود. (درست هنگامی که داشته نان تست‌اش را در توستر می‌گذاشته، یکی از چاقوهای خیلی درشت و تیز آشپزخانه، خودبه‌خود روی هوا بلند می‌شود و دست‌اش را به شدت می‌برد. خودش را به بیمارستان می‌رساند. آسانسور بیمارستان در اثر قطع برق از کار می‌افتد و بهروز از طریق دریچه‌ی سقفی خودش را بیرون می‌کشد. در همین هنگام سرش به سازه‌ی آسانسور گیر می‌کند و به قعر چاه آسانسور سقوط می‌کند. در پایین‌ترین طبقه‌ی بیمارستان، مامور پارکینگ، بهروز را از چاه بیرون می‌کشد و به یک آبجوی خنک مهمان می‌کند. بهروز ماجرای نسرین را برای مامور پارکینگ تعریف می‌کند. مامور پارکینگ که عموی نسرین و نرگس است و بعد از ازدواج با شقایق از دست او به اسراییل پناهنده شده، بهروز را در آغوش می‌گیرد. در همین حین خودکار وی روی لباس بهروز جوهر پس می‌دهد. بهروز عصبانی می‌شود و لوکیشن تصویربرداری سریال را ترک می‌کند.) سعید شوهر نرگس شرکت‌اش را در پارس‌آن‌لاین ادغام می‌کند و از این طریق سود خوبی می‌برد. به شوکت پیش‌نهاد شراکت می‌دهد و 49 درصد از سهام شرکت جدید را به اسم دختر بزرگ شوکت می‌کند. دختر کوچک شوکت از شدت حسادت ماهی‌تابه را به دماغ مجید می‌کوبد که تازه عمل سوم‌اش را انجام داده است. مجید در اثر این ضربه حافظه‌اش را از دست می‌دهد و سر تقاطع کاوه/دولت ویولن می‌زند و آواز می‌خواند. داریوش مهرجویی تصادفن او را می‌بیند و برای فیلم جدیدش، ناز بشی نازخاتون، از مجید در نقش اول استفاده می‌کند. مجید با این نقش خرس طلایی برلین را می‌برد و با سمیرا مخمل‌باف ازدواج می‌کند. خطبه‌ی عقد را هم آقای خاتمی برای‌شان می‌خواند. با این شرط که سمیرا از فیلم‌ساختن دست بردارد و دبیرکلی حزب مشارکت را قبول کند. دکتر میردامادی از شورای مرکزی حزب استعفا می‌دهد و به جای رستم شاگرد مغازه‌ی شوکت می‌شود. شوکت به سراغ یارعلی پورمقدم می‌رود و کافه‌شوکا به کافه‌شوکت تغییر نام می‌یابد. نرگس و خواهر سعید روزبه‌روز به هم نزدیک‌تر می‌شوند و جنبش لزبین‌های افلاطونی را در ایران تاسیس می‌کنند. یازده سال بعد نرگس اولین و آخرین رییس‌جمهور زن ایران می‌شود که توسط اسماعیل، داماد شوکت ترور می‌شود و از این ترور جان سالم به در می‌برد. همان سال، در تصادف اتوموبیل در جاده‌ی شمشک، اسماعیل به طرز مرموزی کشته می‌شود. نرگس که در اثر ترور، دچار اختلال شخصیت شده، 34 کیلو وزن کم می‌کند و خودش را قاتل پوپک گل‌دره می‌نامد. پلیس نرگس را به جرم اختلال در نظم عمومی و اشاعه‌ی اکاذیب و نصب دیش و آنتن ماهواره دستگیر می‌کند و به زندان می‌فرستد. در زندان نرگس با لاله هم‌بند می‌شود و به کمک ساسان، مامور خرید اوین می‌شود. در یکی از سفرهای سوییس، نرگس در اسکی زخمی می‌شود، کزاز می‌گیرد و می‌میرد. سیروس مقدم ایدز می‌گیرد و آقای بهبهانی را می‌خورد. در پایان ازدواج‌های زیر به طور هم‌زمان در افتتاح تونل رسالت صورت می‌گیرد و سریال به خوبی و خوشی تمام می‌شود:

بهروز با خواهر سیروس مقدم (به صورت فلاش‌بک)
میترا با رستم (به صورت موقت)
شقایق با عموی نسرین و نرگس (به صورت اسلوموشن)
خواهر سعید با مجید (به صورت ریل‌تایم)
مادر مجید با مجتبا (به صورت غیابی)
دخترخاله‌ی هدایت با هوشنگ ( به صورت مصلحتی)
پسر نسرین و بهروز با خواهرزاده‌ی شوهر عمه‌ی ساسان ( به صورت فلاش‌فوروارد)
سودابه با امیر ( به صورت فست‌فوروارد)

در پایان ذکر این نکته الزامی است که کلیه‌ی تشابهات این داستان با شخصیت‌های واقعی از سر اتفاق و تصادف است و اگر کسی خودش را به یکی از شخصیت‌های داستان نزدیک می‌بیند، واقعن باعث تاسف است؛ خودش برود خجالت بکشد!


پ.ن. 1: برای سر هرمس مارانای بزرگ متاسفیم!
پ.ن. 2: این عرق فرانک هم بدکوفتی است ها!


Comments:
فکر کنم قرصهای روانگردان توی المپ هم جا باز کرده ها ؛ اين کار عرق فرانک نيست پدر جان . کار حسابی بيخ پيدا کرده . خدای يک مملکت ( باز هم داشتی کنايه رو ؟ ) که اينکاره باشه بگير برو تا جوونهای آس و پاسی مثل افشين از نوع خواننده اش . نه راننده ها !!!!!!!! نکنين اينکارا رو . شور آباد هم ديگه د ِ مده شده نميدونيم بايد به کجا معرفيتون کنيم ؛ شما مفاسد رو ؛ شما انگلهای اجتماع رو ؛ شما گنه گنه ها رو ؛ شما ( مثل اينکه مال ِ ما هم ترکيد !!!! )
 
واي شاهكاربود،انقدرخنديدم كه همكارانم اومدندويك نگاه عاقل اندرسفيه بهم انداختند
 
سر هرمس! انقدر زرنگ شدین که جا می‌مونیم "ازتان". کلی به رضا بنی هاشم خندیدم. خیلی توپ بود
 
سلام دوست عزیز
فقط می تونم بگم عالی بود عالی بود عالی بود
 
agha shoma jadidana raftin to kare bazyafte zobale???akhe mese inke in ashghalo badjoor morede tafaghod gharar midin har shab!!!
 
عجب خلاقیتی و حوصله ای!

اولش فکر کردم درباره یه سریال حسابی دیگه چه می نویسید که بعد اندکی فکر بیشتر ! به این نتیجه رسیدم که جایی برای تخیل نمی گذارند آن سریالها!

من نمیدونستم نرگس شوهر کرده!
 
می دونستم به هر حال یه روز یه نفر پیدا می شه قصه سریال نرگسو برام تعریف کنه ولی اگه واقعا قرار بود بقیه اش اینجوری باشه حتما سریالو می دیدم، تکرارش هم به همچنین.... عیب نداره. منتظر نرگس 2 می مونم.

خب شما هم بیا عرق بوریس ما رو نوش جان کن!
 
از همین الن بگوییم که اگر آمار بازدید کننده های این پست چند برابر شد افتخارش مربوط به ماست نه نرگس خانوم !
 
ای بابا کوتاه بیا آقا شماD:
می گم از اون عرق فرانکتون چیزی نمونده؟ واسه یه سریال دیگه می خوام به اسم نمی دونم چی چی آرامش که مخل آسایشه واقعا!!
 
یعنی واقعن همشو دیدین ؟؟!؟
ایول خلاقیت. خیلی عالی بود
نه بابا! شفا مفایی در کار نبود زود اومدیم. شمارش معکوسه! یک هفته مونده! :( من منتظرما
 
واي مردم از خنده، تو شرکت آبروم رفت!
 
:))
 
عجب آقا...
پس انقدر خفن وپیچیده پیش میره داستان...
:D
البته با لهجه شما گوش دادنش کیفش بیشتر از شبکه سه دیدنش بود! ( خودم که نفهمیدم این چه جمله بندی بود واقعاً!!!)
 
چرا دارید این داستان رو اینقدر گندش میکنید آخه!!!!!!!!!!!از این موضوع مهمتر یعنی نیست؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!
 
be nazaram dar amadet kheili khoobe ke inaro neveshti! labod az mardom maliate khodayee migiri ;)

anyways!

mitoonam mojde bedam ke az in be baad serialhaye 90 shabie gheire tanz gharare hey pakhsh shan! shoma aragheto nigah dar :D
 
pas Aghebate furugh chi mishe???
 
Post a Comment

Archive:
11.2002  03.2004  04.2004  05.2004  06.2004  07.2004  08.2004  09.2004  10.2004  11.2004  12.2004  01.2005  02.2005  04.2005  05.2005  06.2005  07.2005  08.2005  09.2005  10.2005  11.2005  12.2005  01.2006  02.2006  03.2006  04.2006  05.2006  06.2006  07.2006  08.2006  09.2006  10.2006  11.2006  12.2006  01.2007  02.2007  03.2007  04.2007  05.2007  06.2007  07.2007  08.2007  09.2007  10.2007  11.2007  12.2007  01.2008  02.2008  03.2008  04.2008  05.2008  06.2008  07.2008  08.2008  09.2008  10.2008  11.2008  12.2008  01.2009  02.2009  03.2009  04.2009  05.2009  06.2009  07.2009  08.2009  09.2009  10.2009  11.2009  12.2009  01.2010  02.2010  03.2010  04.2010  05.2010  06.2010  07.2010  08.2010  09.2010  10.2010  11.2010  12.2010  01.2011  02.2011  03.2011  04.2011  05.2011  06.2011  07.2011  08.2011  09.2011  10.2011  11.2011  12.2011  01.2012  02.2012  03.2012  04.2012  05.2012  06.2012  07.2012  08.2012  09.2012  10.2012  11.2012  12.2012  01.2013  02.2013  03.2013  04.2013  05.2013  06.2013  07.2013  08.2013  09.2013  10.2013  11.2013  12.2013  01.2014  02.2014  03.2014  04.2014  05.2014  06.2014  07.2014  08.2014  09.2014  10.2014  11.2014  12.2014  01.2015  02.2015  03.2015  04.2015  05.2015  06.2015  08.2015  09.2015  10.2015  11.2015  12.2015  01.2016  02.2016  03.2016  04.2016  05.2016  07.2016  08.2016  09.2016  11.2016  03.2017  04.2017  05.2017  07.2017  08.2017  11.2017