« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2006-09-05 یک پست شصتدرصد کاری!1
ما را در دردسر میاندازید ها! گفتیم به زبان خودش بیایید برای ما رزومه بفرستید بلکه عاقبت به خیر شوید. کار ما هم راحت بود. صد و خوردهای آدم اینجا را میخوانند. با حساب ما بیستدرصد علیالقاعده باید مهندس باشند. ما حسابمان سالها است که دیگر خوب نیست. یعنی آنوقتها خوب بود اما از وقی دچار عدم قطعیت شدهایم، خیلی مطمئن نیستیم از جمع و تفریق. این وسط هی ذهنمان میپرد. مثلن فکر میکنیم اگر واقعن دو دوتا بشود پنجتا، از این کائنات ما چی کم میشود، به شبهای بیخوابی شما چی اضافه میشود، به حال محصولات کارخانهی دورکس چه فرقی میکند و الخ! اینها را گفتیم که بگوییم پیش خودمان حساب میکردیم یک بیست تایی رزومه به دستمان برسد. صد و خوردهای هم کامنت از آنهایی داریم که قرار بود اعلام برائت کنند از این فراخوان! هم فال بود هم تماشا. حالا دو سه روز است کارمان درآمده. در روزنامه آگهی کردیم. جای شما خالی، سی تا ریبون فکس عوض کردیم! حدود 500 تا رزومه رسیده؛ همه مهندس، آقا، گل! بررسی رزومهها و تصمیمگیری هم رفت در پاچهی مبارک ما! ما هم که حساس و دلنازک! دلمان نمیآید کسی را حذف کنیم. همینجور هی نشستیم دستهبندی کردیم. هی دستهبندی کردیم. هی دستهبندی کردیم. تا امروز شده 7 دسته! آن دستهی اول که باید فوری با ایشان تماس بگیریم، شده است حدود 17 نفر. سرِکاریم ها! مصاحبه و اینا! هی میرویم، برمیگردیم، به قیافهی طرف نگاه میکنیم (آخر ملت فتوکپی شناسنامه و گواهینامهی رانندهگی و اینها فرستادهاند!)، دلمان میسوزد، یک دسته ارتقاءاش میدهیم، بعد دچار عذاب وجدان میشویم، بقیهی آن دسته چه گناهی کردهاند، چرا بین شما آدمهای فانی فرق میگذاریم، این است که دفعتن همه را میبریم یک دسته بالاتر! زئوسمان شاهد است تکتک رزومهها را موبهمو خواندهایم. نه به خاطر مرض خواندن که داریم ها، نع! روحمان نازک است! آخر طرف با سی سال سابقهی خفن که جور کرده، هنوز دارد دنبال کار در آگهی روزنامه میگردد. یکی نیست بهش بگوید: چهکا میکنی ها؟! او هم بگوید: چهکا میکنم؟! نه، چهکا میکنم؟! دنبال کار میگردم! و بعد ما بگوییم: گو میخوری دنبال کار میگردی!! الان چه وقت دنبال کار گشتنهگیه؟! (فایده ندارد! اگر آن اخبار افغانی را نشنیده باشید، هزار بار هم بنویسیماش، اینجا، اینجوری درنمیآید! مکین تو بگو!) ماشاالله همه هم سرپرست کارگاه بودهاند ارواح عمههاشان! انگار در این مملکت در هر پروژه، سیصد نفر در پست سرپرست کارگاه کار میکنند! طرف مامور تامین آبدارخانه بخش کارگری بوده، نوشته سرپرست کارگاه! ما که از این بالا میبینیم خب! 2 نه واقعن ما که بدمان نمیآید از سیر و سیاحت. حالا این خانم مارانای دوستداشتنی ما آخر هفته دارند با جناب جونیور تشریف میبرند فرنگ، گاس که ما هم سری به این پروژهی اردبیلمان زدیم! (گاس هم نشستیم خانه و یکضرب فیلم دیدیم و وبلاگ نوشتیم، گاس هم رفتیم در معیت آقای بالافشان به دماوند و لوهکباب و شراب مفصل، گاس هم خوابیدیم عین اسب، دلتنگی را چه کنیم؟) ما که ضدضربه هستیم اما اگر یک وقت در لیست مسافران اردبیل که به علت ترمزبریدن هواپیما به دیار باقی شتافتند، اسم ما را دیدید، شما باور نکنید! آخر سر هرمس مارانای ونیزی افسانهای بزرگ که اینجوری نمیمیرد! باید آمپول اشتباهی به ما بزنند تا بلکه رضایت بدهیم به ملکوت اعلیمان برگردیم! پروژه و کار و اینها که میدانید، به قول جناب این بکس ما، فانیاند. ما یکی به نیت آن کباب راستهی گوسفندی و آن عسل مومدار آقای پیرایرانی و آن حلوای سیاه آن راستهی حلوافروشان و هلوهای معرکهی این فصل و بهویژه بال و قیماق صبحگاهی، بار سفر میبندیم. گاس که این وسط چهارتا چیز هم یاد این سرپرست کارگاهمان دادیم. چهار تا جلسه هم با آقایان برگزار کردیم، چهارتا صورتجلسه هم ردیف کردیم، ها؟! داریم یک دورخیزی برای یک کاری در یزد میکنیم که صدایاش همین روزها درمیآید. شیرینی و قطاب و پشمکمان هم زئوس بطلبد، در پیش است! دلمان ناغافل برای کبابترش و باقلا و گردو و اشپل خام و سیر مبسوط تنگ شد! واجب شد سری به کار چمخاله بزنیم. راستی رونوشت قراردادمان را هم از رشت بگیریم. فصل ماهی هم که دارد کولاک میکند! با این وضعیتی که کار لنگرود پیش میرود، گاس که خودمان عزممان را جمع کردیم و رفتیم یک مدتی در همانجا ساکن شدیم تا کار را تمام کنیم و برگردیم. این البته میدانید به وضع هوا بستهگی دارد. مثلن ما هیچوقت در اوج گرمای مرطوب لنگرود، هوس نمیکنیم بازدیدی از کار چمخاله داشته باشیم! شیشلیک که همیشه هست. موضوع این است که دلمان برای آبمیوه توچال تنگ میشود. با آن شیرموز عسلی پر از سرشیرش! به بهانهی نیروگاه برویم یا آن برج کذایی؟! همینجوری الکی حوصلهی کباب تبریز را نداریم. وگرنه گاس که این کار تبریز از همه واجبتر بود سرزدناش! بلند شویم برویم همین امروز یک سری به کارگاه پارک فناوری بزنیم که قزلآلا و عرق دوآتیشه بدجوری به هم میسازند! پ.ن. 1: حالا تو باز بگو این شکم کارِ آبجو است! پ.ن. 2: فکر کنید آدمهای شرکت اینجا را بخوانند! چی فکر میکنند دربارهی ما؟! نه، واقعن چی فکر میکنند؟! پ.ن. 3: من بگردم (کپیرایت آقای ونگزمان) دور این خانم مارانای گلمان که حالا اینها را میخواند و دهان مبارکشان هی آب میافتد! 3 خبری که نباشد، مجبوریم اینجوری چراغ این بارگاه را روشن نگه داریم! شرمنده و اینا! چیمان از این میرزا پیکوفسکی عزیزمان کمتر است که تشریف بردهاند بلاد چین و ماچین و هی مینویسند! بعد هی بگویید فیلترینگ در چین غوغا میکند! 4 یعنی واقعن 27 بند شده بود نادر؟! 5 نامههامان دارد زیاد میشود. مجبوریم بعضیها را که جواب عمومی دارد و سوال عدهی کثیری از شما آدمها فانی است، همین جا پاسخ بدهیم: دخترمان، اس.پی.النگ ات هاتمیل: نه عزیزم، ما اصلن توصیه نمیکنیم در این مقطع موضوع را بیشتر باز کنید. هرچه باشد او هم آدم است. پسر گلمان، آوینوس112 ات یاهو: چشم! قول میدهیم نگاهی به مال شما بیندازیم! پسرکمان، علی546090 ات یاهو: آخر این هم شد آیدی؟! الاغ! دخترم، غزلویزدام ات جیمیل: به روانشناس مراجعه نکنی ها! بیا پیش خودمان! سگات را هم بیاور! بالاخره عمری با هم بودهاید. درست نیست اینجوری! پسرم، هرگز ات ورلدآوآس: به این سختی هم که شما میگویی نیست جانم! ما خودمان یک بار امتحان کردیم، جواب داد. باید به وقتاش کلید کنترل+اف 8 را بزنید. دختر تکافتادهمان، اختون ات هاتمیل: نه دخترم، با سه تا بچه نمیشود. فکر بهتری بکنید! مکین22 ات یاهو: دزد بدبخت! آیدی میدزدی؟ تو سرت بخورد آن ابراز ارادتات! میدانی اگر مکین واقعی بفهمد، میدهد چوقی قورتات بدهد؟! علیرفتی ات تام: میدانم، سرت شلوغ است، به این کارها نمیرسی. ولی پسرم آن دختر هم دلاش میخواهد خب! به چشمهایاش نگاه بکن وقتی یکیشان را از دور میبیند. دوادرمون که زیاد شده این روزها! دورهای، استاژی، چیزی برو! غمزر ات سگالنت: بعله حق با شما است! شیواز ات ریگال: آقا دلمان برایتان یک ذره شده! چرا سری به ما نمیزنید؟! مردیم از بس فرانک خوردیم! هشتارزتب ات المپ: به زئوس ما نبودیم! تابلو را عوض کرده بودند شما گمراه شوید. حالا نقدن با همین آقای الف بسازید. تا فکری به حالتان بکنیم! کوکا ات پرشینبلاگ: ببین دخترخانم من فکر میکنم ما دو تا عین هم هستیم. به بقیه هم ربطی ندارد. تلفنام را برایات میفرستم. حتمن زنگ بزن. باید موضوع مهمی را برایات تعریف کنم! با یک قهوه چهطوری؟ دوتایی، تنهایی، خب؟! مرگ من یک زنگ بزن! عکسام رو هم برات میفرستم! اون وبلاگهای دیگه مال من نیست به خدا! تشابه اسمیه! من فقط مال توام جیگر! 6 راستاش گاهی وقتها که وبلاگ یکی از رفقا را باز میکنیم و با یک پست طولانی طرف میشویم، احساس خوبی بهمان دست میدهد. شبیه به فکرکردن به لذت بلندمدتی که در پیش داریم. صفحه را سیو میکنیم. کارمان که تمام شد، باقی پنجرههای باز را میبندیم. دستور میدهیم برایمان دیشلمهای مهیا کنند. چپقمان را میدهیم چاق کنند. صفحهی سیوشده را باز میکنیم. قورتی از دیشلمهمان مینوشیم. آتشی به چپقمان میدهیم، تکیه میدهیم، مونیتور را میچرخانیم تا بهترین دید را برای ما که یله شدیم، داشته باشد، دود مربوطه را بیرون میدهیم و شروع میکنیم به خواندن. حالا متن خوبی باشد و سرذوقمان بیاورد که دیگر فبهالمراد! (گاس هم که این را گفتیم که خودمان را توجیه کرده باشیم!) 7 وبلاگنوشتن ما هم گاهی میشود در حکم جایزهای که به خودمان میدهیم. کارهایمان را راست و ریس میکنیم. قهوه و توتون و آتشمان را دم دست میگذاریم. دوروبرمان را خلوت میکنیم و استارتاش را میزنیم. معمولن هم نمیدانیم به کجا قرار است برسیم آخرش! میرویم تا کشف کنیم. خودمان را. داریم فکر میکنیم مثل این است که یک تکه از خودت را جدا کنی، بیرون خودت بگذاری و بعد هی تماشایاش کنی و کشفاش کنی و دورش بگردی!! (خب پیش میآید که خیلی وقتها شرمنده هم میشویم! اما وقتی پیش میآید که در دیدارهای بعدی با آن تکه از خودمان، هنوز هم سرمان را بالا میگیریم، نمیدانید چه کیفی میدهد!) 8 داریم سنگی بر گوری جلال را دوباره میخوانیم. بعد از بیست سال شاید! همان وقتها هم با سوالهای زیادی که برایمان پیش آمده بود، احساس میکردیم که با چیز عجیبی طرف هستیم. این بار فکر میکنیم اصلن در کل نوشتههای آقای آلاحمد این یک چیز دیگر است. نظیر ندارد. نه در خودش نه در پیراموناش. این همه خودافشاگری و خودویرانگری و برهنهگی. یاد بعضی وبلاگها میافتیم که فکر میکنند با جسارت دارند خودشان را پیش ملت لخت میکنند. و خب، گاهی اسم و رسمشان هم معلوم است. فقط مقایسه کنید با کار این آقا در آن سالها. معروف و مشهور باشی و این جور چیزها را در کتاب چاپ کنی! آقای آلاحمد اگر وبلاگ داشت چهها میگفت! پ.ن. تازه دارد شیرفهممان میشود که همان چندتا کتابی که در آن سالهای نوجوانی از آقای آلاحمد خوانده بودیم، با فرم نوشتاری ما چه کرده که هنوز که هنوزه، یک جاهایی خودش را بیرون میزند و بعد که دوباره رجوع میکنیم، میبینیم که چه تاثیری گل و گشادی از سبک نوشتن جلال گرفتهایم. (این خودافشاگری لایت را هم از سر هرمس مارانای بزرگتان داشته باشید!) با محتویات باقی کارهای آقای جلال خیلی کاری نداریم. گاس که خیلی جاها هم عقاید و نظریاتاش را نپسندیم. ولی نمیتوانیم منکر این لحن روان، ساده و خوشآهنگاش باشیم که! میتوانیم مکین؟! 9 چهقدر ما خودشیفتهگی کردیم در این پست! پس تا تنور داغ است این را هم بگوییم و برویم: انصافن چندتا وبلاگ سراغ دارید که لحنشان هی دارد ماراناییکتر میشود، ها؟! 10 نه، واقعن 27 تا خیلی زیاد است نادر! 11 نه ماشاالله این آقای ساسانخان م.ک. عاصی هم در حاشیه غوغایی میکنند ها! |
البته ... محض یاد آوری بود ورنه شما که گذشته و آینده خبر دارید .... !
که می رسم دهنم همین جور باز می مونه
همسر جان هم که مشغول رفت و آمد در همین حوالی است می گوید باید یه سر
بروم المپ شکایت این نشد که عیال ما سالم بنشیند پای رایانه و فک افتاده بلند شود!
2. عزیزم مگه خانوم مارانا به شما اجازهی غذاخوردن نمیده؟! بعد هم چرا ولایت ما رو تو برنامهتون نذاشتین؟ ما میخواستیم به خاطر شما یه پاتختی رو بیخیال شیم
3. بهتر! عوضش کامنتهاتون زیاد میشه
4.آره نادر؟
5.آره واقعاً
6. پس چرا هیچ به وبلاگ من سر نمیزنید؟
7.کدوم تکه رو؟
8.من و سانسور هم داریم یه کتاب خودافشاگری "زنگولهای بر تابوت" مینویسیم
9.بیست و هفت تا
10. !
11.ما هم خواستیم کم نیاریم دیگه
12.8. ما که عادت داریم فرانکلین جان!
شما خودت که از آن بالا می بینی، ولی ما که این پایین هستیم هم می خواستیم دو بامبی با همان چکش ایشان بزنیم یکی تو سر ایشان یکی تو سر خودمان.
movafagh bashi...
به جناب بکس: بعله اس ام اس را که خواندیم خودمان فهمیدیم به برس نیاز دارید! آن جمله را هم ما در گوش آقای ولتر گفته بودیم و قرار بود پیش خودشان بماند. بیجنبهگی کردند و به همه گفتند!
Post a Comment