« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2006-09-13 بنده مسؤول آن نخواهم بود![]() 1 خب، بالاخره از این بالا هی گشتیم و هی گشتیم (در حد یک بار گوگلیدن!) تا وبلاگ این آقای امیرخان قادری شما را پیدا کردیم. فقط کاش گاهی کمفروشی نمیکرد و نوشتههای چاپشدهاش را دوباره اینجا پابلیش نمیکرد! 2 یاد آن بحثهای حجیم مهاجرت خانم انار و اینها بهخیر. قصهای پیدا کردیم (اگر یادمان مانده باشد، لینکاش را خانم فرنایس داده بود) که بدجوری روحمان را نوازش کرد. 3 حالا که افتادهاید در راستای قصهخواندن، این را هم از دست ندهید که پیچشی دارد شاهانه و ترفندی رذیلانه و بکر! کاری میکند که حدستان دربارهی انگیزهی نویسندهی نامه (نه نویسندهی داستان) به کل غلط از آب دربیاید. حالاش را ببرید! 4 چند روز پیش رفته بودیم سری به رفقای قدیم بزنیم. وبلاگ چخوف منو ندیدی. آن روزها که آقای هوشمندزاده در آن مینوشت، مشتریاش بودیم. دیدیم 2-3 سالی گذشته از آخرین پست و آمار کامنتها به صد و سی و خوردهای رسیده. جالب این جا بود که خود بندهخدا، هنوز هم گاهی به آنجا سر میزند و دستی به سروگوشاش میکشد! این هم یکجور ولکردن است. حالا هم که لطف کرده و جواب دید ما را با بازدید داده! دلمان برای آن حذف به قرینهی مستیهایاش تنگ شد ناغافل! 5 سر هرمس مارانای بزرگ اصولن مسؤول نوشتههای بارگاه خودش هم نیست چه برسد به این که بخواهد زبانمان لال، مسؤولیت کامنتهایاش در وبلاگ ملت را به عهده بگیرد. از آن بدتر، مسؤولیت حضور لینکاش را در وبلاگ دیگران بپذیرد. حتا مسؤولیت نوشتههای آدمهایی را که این بغل لینکشان را گذاشتهایم. یا مسؤولیت کامنتهایی را که ملت برای ما میگذارند. یا نوشتههای وبلاگهایی را که لینک ما را درج کردهاند. یا مسؤولیت کامنتهایی را که در وبلاگهایی که ما لینکشان کردهایم یا آنها ما را لینک کردهاند، ملت برای هم میگذارند. ما، همچنین، مسؤولیت کامنتهایی را که برای آقای هودر هم ملت میگذارند، به عهده نخواهیم گرفت. مسؤولیت حرفهای بامزهی آقای رییسجمهور، آقای الهام، موسیو ورنوش، خانم آقای الهام، آقای گنجی، خانم مرکل، آقای الف، آقای ب، آقای پ، آقای ت، آقا یا خانم ث، خانم سین، خانم شین، آن یکی خانم شین، خانم صاد، خانم ضاد، جناب بکس، آقای مایکل مور، خانم مکین، جناب جونیور، ماشاالله شمسالواعظین، کورش کبیر، قرصهایی که دکتر به خانم مارانا میدهد، فاطمهی زهرا، آقای ژیگاورتوف و حتا زئوس را هم به عهده نمیگیریم. اینها را گفتیم که گاس که بعدن در یک دادگاه صالحه یا غیرصالحه، با هیات منصفه یا بدون آن، بتوانیم بهشان ارجاع بدهیم و بخندیم! همه با هم! 6 یواش نوشتیم که غر نزنید! 7 ما هنوز نفهمیدیم آن راستی آبادانا جوجو بوده، دقیقن یعنی چه! |
"نه, در پناه آسمانهای بیگانه نبودم
رهایی بخشم بالهای بیگانه نبودند
فرجام من آنجا بود, در قلب سرزمینم
آنجا, همانجا که افسوس زادگاهم بود, افسوس."
خوشمان آمد !
ایول داره الحق هم داستان هم ایده ی خانوم نویسنده نامه! خیلی کار پلید ِ باحالی بود
راستی چرا من هم ياد مالنا افتادم ؟
نمی دانم چه شده است که معتقد شده ایم که هر چیزی دقیقا همان چیزی است که می نماید و تنها همان است و نه چیزی بیشتر و نه چیزی کمتر.
چه بسا تقصیر کتاب واژگان باشد.
همان livrdesmots.blogspot.com خودمان.
Post a Comment