« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2006-10-29 این غورباقه نر است عزیزم!![]() 1
«آداجیو» اصطلاحی بود که بتهوون معمولن برای موومانهای آرام خود به کار میبرد که به معنای «راحت» یا «در کمال آرامش» است، گرچه بعد از دوران کلاسیک این اصطلاح حسی از تنهایی یا جدیبودن و حتا خبر بد را القا میکرد. داشتیم فکر میکردیم اگر روزی بخواهیم اسم این بارگاه را تغییر دهیم، همین آداجیو را برایاش انتخاب میکنیم. آداجیوی که البته تلفظ ایتالیاییاش آداجو است. (این آخری را فقط و فقط محض گل روی خانم فرانکلینمان نوشتیم مکین!) 2 به موسیو ورنوشمان میگوییم: برادرجان این چه بساطی است راه انداختهای تو آخر؟! ایرمای بیچاره دارد حیف میشود. حالا شاهعباس نشد، سید گم شد، سیمون نهبدترش را یک کاری کرد، آلوارزِ نیمهمرده حرفاش حرف نیست، خودت که هستی عزیز دلام. دستی بالا کن. حیف میشود این زن. دماغاش را بالا میکشد. دستاش را از داخل جیب پالتویاش درمیآورد و نرمهی گوشاش را میمالد. بعد دوباره دستاش را داخل جیب پالتو میکند. رویاش را میکند به طرف پنجره. سرفهی کوتاهی میکند و دوباره به ما نگاه میکند. همانطور خیره، خالی، ممتد. زانوهایمان ذقذق میکند. مینشینیم لبهی تخت. از روی پاتختی سیگاری برمیداریم. دنبال فندکی میگردیم که نیست. سیگار خاموش را میگذاریم گوشهی لبهای مبارکمان. میگوییم دارد دیر میشود موسیو. بلند شو برویم پیش آلبرت قهوهای و گپی بزنیم و فوتبال ببینیم. میگوید ایرما تنفس میان هقهقهای من بود هرمس. چیزی شبیه گریههای بیصدایی که میان دو ضجه، در درون اتفاق میافتد. گیرم که خندهای هم بماسد روی لبها. از جیب پالتویاش کبریت بیرون میآورد. تکاناش میدهد. دوباره در جیباش میگذارد. نوک انگشت سبابهاش را میکشد به دیوار. انگار دارد نقشی میکشد. میگوید تازهگیها حرف که میزند ایرما، صدا ندارد. فقط حرکت لبها و گونهها و چشمها و ابروها است. سید را از جورِ گفتناش میفهمم. و فقط همین را میفهمم هرمس. هروقت از یکی بریدهام و دارم به یکی دیگر دل میبندم، ایرما به دادم میرسد. بغلام میکند. سفت و سخت. همیشه همانجا است. میان دو هقهق. ته سیگار از فرط ماندن چسبیده است به لب پایینی. با درد جدا میشود. این را بلند میگوییم. میگوید من هم با درد جدا میشوم هر بار از ایرما. از آغوشاش. هر بار که این ورنوش بیصاحاب را میبینیم، روحمان از چند جا ترک میخورد. هزار سال باید بگذرد تا جوش بخورد. میگوییم تو عین روزهای شنبهای موسیو. گه و تلخ! تکهای از پوست لب پایینمان به ته سیگار چسبیده است. جایاش میسوزد. میگوییم جایاش هم میسوزد. چایی داری؟ 3 توپاچهکردن که شاخ و دم ندارد مکین، دارد؟! 4 این MVRDV هم از آن غولهای شما آدمهای فانی هستند ها! ما که برایمان واجب عینی است هرازچندگاهی سری به سایت فوقالعادهشان بزنیم و چرخی بزنیم. اینها ثابت کردهاند که میشود گروهی معماری کرد و نتیجه گرفت. آن هم درخشان! نوع نگاهشان به مساله همیشه برایمان غبطهانگیز بوده است. جسارت را مثلن در آن پروژهی شهر خوکهایشان باید ببینید که امیدواریم در سایتشان باشد. ها! راستی استخدام هم میکنند. البته فعلن جابآفرشان فقط برای ریسپشن است! ما که اگر در بلادشان بودیم، به بهانهی همین جابآفر هم که شده سری به دفترشان میزدیم و گاس که لاسی هم با ایدههای معرکهشان! (راستی لاسوگاس یعنی شاید لاسی هم زدیم؟!) 5 چند ماهای (صرفن برای این که ماهی خوانده نشود!) گذشته از آن ماجرای فیلمهای و کتابهای جزیرهی تنهاییمان ها! سر هرمس مارانای بزرگ دوباره هوس کرده است لیست پنجتایی کتابها و فیلمهایی که میخواهد با خودش به جزیرهی تنهاییاش ببرد، بهروز کند. نگاه کنید: کتابها وجدان زِنو (بعله، هنوز هم!) نوشتهی ایتالو اسوِوو خوبی خدا مجموعهداستان به ترجمهی آقای مترجم! (لینکشان همین بغل موجود میباشد!) شهرهای نامریی (تعجب کردید ها؟!!) نوشتهی حضرت آقای کالوینو نزدیکی یا intimacy (اگر خانم نیکی کریمی قول بدهند آدم دیگری آن را ترجمه بکند!) نوشتهی حنیف قریشی آزادهخانم و نویسندهاش، چاپ دوم یا آشویتس خصوصی دکتر شریفی (چون راستاش یادمان رفته و باید دوباره خوانده بشود!) نوشتهی آقای رضا براهنی فیلمها Beyond the clouds به کارگردانی آقای آنتونیونی و به همراهی آقای وندرس In the mood for love به کارگردانی آقای وونگ کار وای گزارش به کارگردانی آقای کیارستمی Dreamers به کارگردانی آقای برتولوچی و البته سری کامل فرندز (اگر خانم مارانای دوستداشتنیمان هم با ما بیایند!) 6 یکی ما را ببرد سلمانی لطفن! 7 اینجا نوشتهایم دستهگل و هرچه فکر کردیم یادمان نیامد دربارهی آن چه باید مینوشتیم! بعد یادمان آمد که موضوع دستهگلای بود که برای ختم عزیزی باید سفارش میدادیم! بعضی مرگها چه آسان میآید و میرود. بغضاش هم زود میترکد یا هرگز نمیترکد و میماند برای هزار سال بعد. 8 آن لیستِ بندِ پنج البته کترهای نیست. چیزهایی بود که دفعتن یادمان آمد. 9 این خانم شکیبای ما را دستکم نگیرید. گول جدیتِ وبلاگاش را هم نخورید. آنقدر موجود نازنینای است که هیچوقت آن همه دانستهها و تاملاتاش را به رخ هیچکس نکشیده است. معاشرت و مصاحبتشان که همیشه برای ما غنیمت است. راستی از کجا پیدایشان کردهاید آقای ب؟! 10از الان بگوییم که بعد غر نزنید! ما قرار است در ماههای دی و بهمن برای مدتی معلوم و موقتی از دنیای شما آدمهای فانی پر بکشیم و به ملکوت اعلایمان برگردیم. واضح و مبرهن است که سر هرمس مارانای بزرگ، این دو ماه که سپری شد، حالا گیریم یکی دو هفته چپ و راست، برمیگردد درست همینجایی که بود. شما از رو نروید و کامنتدانی ما را آباد کنید. پیشنهاد میکنیم اصلن برای این که چراغ این بارگاه روشن بماند، هروقت از اینجا رد شدید و کامنتی گذاشتید، بروید پینگمان کنید که ملت هم حالشان را ببرند! گاس هم که هر کدامتان نوبتی، یکی از پستهای وبلاگتان را در همین کامنتدانی ما بنویسید که راهمان ادامه داشته باشد! نکردید هم نکردید البته، مکین که هست! |
http://www.google.com/search?sourceid=navclient&ie=UTF-8&rls=TSHA,TSHA:2004-50,TSHA:en&q=makin
عجب جزیرهای بودم خودم خبر نداشتم ها!ریختش که باحال بود حالا نمیشد توی یک کشور ِ ریپابلیک دیگه باشه؟!
کلی مایه ی خوشوقتیه الان اسمش این جاست :)
دریمرز......
------
این آقای دمیس راسس هم یه آداجو داره که من خیلی دوست دارم.
خدا رو صد هزار مرتبه شکر که یه نفر آداجو رو صحیح تلفظ کرد. من از طرف جامعه زبان و فرهنگ ایتالیا از شما قدردانی می نمایم.
آنوقت چون مهمترین مسئله در انتخاب همسر ایمان است، و ما و عروس خانم از نظر ایمانی به هم خیلی شبیه بودیم ، قرار شد که ازدواج کنیم و پدر ما همانجا خطبه عقد را خواند و مادر عروس هم یک سینی هم شیرینی به همه تعارف کرد و از فردایش ما دست عروس را گرفتیم و آوردیم خانه مان. اینجوری بود که ما خانم شکیبای دوست داشتنی مان را یافتیم. زمان ما ازدواج ها به همین سادگی بود و انقدر زرق و برق و تشریفات نداشت.
رو دیدم و مثل شما لذت بسیار بردم درمورد "کار گروهی" یا "گروهی کار کردن" می خواستم چیزهایی بنویسم ولی دیدم که شاید خیلی بحثش از کامنت های اینجا پرت باشه ، شاید روزی که عرق مبسوط فرانک شما رو نوش جان کردیم و مستی اون رو با کنیاک هنسی ملیح و روحنواز کردیم راجع به این موضوع با هم گپی زدیم
رو دیدم و مثل شما لذت بسیار بردم درمورد "کار گروهی" یا "گروهی کار کردن" می خواستم چیزهایی بنویسم ولی دیدم که شاید خیلی بحثش از کامنت های اینجا پرت باشه ، شاید روزی که عرق مبسوط فرانک شما رو نوش جان کردیم و مستی اون رو با کنیاک هنسی ملیح و روحنواز کردیم راجع به این موضوع با هم گپی زدیم
عرق فرانک را که زئوس بطلبد با هم مینوشیم و آن هنسی شما را هم رویاش. ولی ما دوست داریم دربارهی این گروه معرکه با شما گپ بزنیم. چه اینجا که هیچ بحصی در آن پرت نیست- همین داستان ازدواج آقای ب را ببینید!- و چه حضوری قربانات بگردیم!
قسم خوردم به تمام خدایان که نکته نداره و گفتم برید از کامنتدونی همسر سانسور شده ببینید، پرید!
گفتم اون ایهام "چپ و راست" بند آخرتون باحاله، پرید!
اینجوری میخواین بارگاهتون رو به ما بسپرین؟
کامنت... پر
مکین... پر
مکین که پر نداره
هرمس خبر نداره!
این است که گاس حکمتی دارد که میپرد. کترهای که نیست دخترم!
موسیو ورنوشتان جمله ای گفته اساسی، دلمان رفت ولی خیالات برتون نداره ها!
قربون شکلت سلمونی میری زنگ خونه مارو هم بزن بلکه منم رفتم!(نخیر! سلمونی شما اونوریه ما اینوری میریم!)
اوغور بخیر! ما هم از همیجا از مکین تشکر می کنیم.
راستی تشکر بابت کتاب:)
کترهای هم نبود ها!
Post a Comment