« سر هرمس مارانا »



2007-05-31




Comments:
احتمالن ثوابی بس عظیم برای اولین کامنت گذار چنین ÷ستی وعده داده شده!!
 
خوشا به حال آن ارنا نام که چنین سعادت مند شد.
 
پس بگذارید تعرفه را حساب کنیم. از قرار کامنتی پنج قران به شرط آنکه از بیست کلمه بیشتر نباشد و برای هر پنج کلمه اضافه یک قران اضافه بر آن و البته تا زمان غروب آفتاب که بعد از آن ویزیتور بالا رفته و آن پنج قران می شود نه قران و بابت رعایت حال رعایا تعرفه کلمه اضافه را همان نگه داشته و به موازات برای بعضی از عوام الناس که می آیند و زیاده عرض دارند منجمله جناب عاصی یکجا بابت هر کامنت مرقومه یک تومان مطالبه می فرماییم.
مشکلی در حساب و کتاب بود به حجره حاج میرزا در راسته پنبه فروشان مراجعه فرمایید.
 
تقبل الله سر هرمس مارانای کبیر عظیم الشان
 
خدایا پناه می برم به تو. این دیگه چه مدلشه؟؟؟؟
ضمنن آقای مارانای عزیز، تبریکات شما توسط ف. جان به اینجانب ابلاغ گشت.
 
عمو هرمس جان دست شما درد نکند. خوب مامان ما را سرکار گذاشتید. کلی حال کردیم
 
چه ترسناک!!!
 
ارادتمندیم // مال من شد پنج قران! :دی
 
بامزه گیش اینه که فکر کنی چه ترسناک و انتخاب کنی نان سکیور
 
شما که کامنت دانیتان وسط پست هاتان است کمی دیر به یاد وارن دادن افتاده اید سر هرمس، همان اد باشد بهتر است.
راستی، بیایید این آلبوم پرسیکو را دانلود کنید و لذت دنیا را ببرید، این هم یک اد وسط این همه وارن!
 
راستش آدم اينطوري هولش مي شود ، چيز نباشد ! دوربين مخفي اي !چيزي !
به نام خدا ! اول از همه من سلام عرض مي كنم خدمت هرمس بعد كاركنان پشت صحنه ، پهلوي دست راست و دست چپ و بالا و كلن تمام شش جهت جغرافيانانه و در آخم بايد بگم كه خوب چيزيه اين كامنتدوني ولي خب هنوزم دست و پاچمون داره قيقاج ميره خب كلن با اين نماي پست مدرن خودمونو گم كرديم و با اينكه كلي چيزاي آلترا هي مياد جلو چشممون ولي چون بعضياش خيلي ضايعس هيچي نمي گم فقط همينجا مي صبريم ببينيم عوامل موفقيت بقيه چيه و اينا و از ما خدافظ !
[ پنج قران و خورده اي ! قابلي هم ندارد ! ]
 
سلام آقای بکس ...
 
ببخشید شما ؟
 
من ؟ خوب البته که منو نمیشناسی ... من آنانیموس هستم ... همون که میخواستی ببینی کیه ... همونی که دنباللش میگشتی...
 
آها... همونی که کامنت های چرتو پرت میزاره ؟ ... ببخشید می پرسم...آقای آنانیموس یا خانوم آنانیموس ؟
 
تو چی فکر میکنی ...؟ منم یکی مثل خودتم که اینجا زیاد میام... کامنت هامم اصلن چرتو پرت نیست ..لوس
 
اوه ببخشید...منظور بدی نداشتم...نگفتی با یه مرد طرفم یا که...
 
خوب از اون نظری که میگی مرد نیستم !...از مردها مثل مرده ا میترسم ...فرقش یه فاصله خالیه.
 
حالا که گفتی راستش منم از اینکه گفتم همه آنا نیموس ها چرتو پرت می گن منظورم این نبود که تو هم اینطوری هستی ... خودت بهتر میدونی که...خیلی ها از اسمت سوء استفاده میکنند...چطور بگم ...خیلی دلم می سوزه وقتی میبینم بعضی ها .... راستشو بخوای منم از اینکه میبینم میتونی هزاران هزار بعد داشته باشی خیلی خوشم اومده
 
خوب میتونی منو آنا صدا کنی !
 
فکر خوبیه ... من آنا رو دوست دارم...آنا من را دوست دارد ..آنا با بکس آمد..بکس یک و فقط یک آنا دارد...نه آنا اسم خوبیه ... میاد به بکس...
 
یه سوال بپرسم ؟ این چه اسمیه که داری ؟ تا به حال نشنیدم ؟ میدونی که زیاد حرف میزنم اما تا به حال نشنیدم این کلمه رو ...
 
فقط به تو میگم ( لطفن بقیه نخونن خصوصیه ) یک هویت پنهان پشت این اسمه...اون موقع ها وجدانم اجازه نمیداد باهاشون همکاری کنم اونا هم نمیتونستن به راحتی کلکم رو بکنن... طرفدارخوب زیاد داشتم...خلاصه با اسم مستعار تبعیدم کردن اینجا... بهم هم گفتن اگه اینجا صدات در بیاد یا بخوای هویتتو فاش کنی با یک کارد گاو کشی میایم سراغت...!
 
به هر حال ازت خوشم اومده...خیلی وقته میخوام یه جور بگم بهت اما نمیتونستم...
 
بزار حدس بزنم... تو پست قبلی بالاخره کار خودتو کردی ؟ ... دیدم یکی آنانیموس گفته ..".فقط مستر بکس ".! ...پس اون خودت بودی ...!... باید حدس میزدم...خوب خیلی خوشحالم از اینکه دیگه اینجا تنها نیستم...
 
فقط یک چیزیو میخوام بهت بگم بکس ... راستش از اسمم زیاد استفاده میکنند... بای یک کاری کنیم... یه اسمه رمز میزاریم برا خودمون...خوب ؟...گوشتو بیار تا بگم...
 
آروم بگو....داد نزن اینقدر..
 
ببین رمزمون باشه" ..." ویه چیز دیگه...0
 
تو منو بوس کردی ؟
!
 
آره خوب مگه چیه ؟... نترس کسی ندید ...
 
نه کسی ندید ولی همه اینجا فهمیدن...
 
برات مهمه ؟ نکنه خجالت میکشی از اینکه مردم بفهمن یک آنا نیموس دوست داره ؟
 
نه نه ...این چه حرفیه...آنا ...تو آنا یه منی ..به هیچ کسی هم ربطی نداره...فقط میترسم که هرمس ... خوب خدایه اینجاست واون بالا تو قسمت سفید زندگی میکنه... به نظرت اول بهتر نیست بریم پیشش ببینیم اون نظرش چیه در مورد ما ؟ اصلن بیا بریم پیشش ببینیم طالع ما رو چطور میبینه ...
 
آره منم قبول دارم هرمس رو ... هرچی باشه آسمون سفید بهتر از آسمون خاکستری و ابریه اینجاست...
 
آخ گفتی... دلت میخواد یه آسمون آبیه آبی برا خودمون درست کنم بریم اونجا باهم ؟
 
راستش فعلن نه اما برای بعدن فکر خوبیه...دوست دارم... بکس...
 
منم همینطور... آنا
 
اونی که بوست کرد من بودم بکس، نه اون. خیلی غصه خوردم
 
خب... انگار بالاخره این ایده تان را عملی کردید ها!
آدم می ماند که به این بازی خدایانه شما تن در بدهد یا نه. و وسوسه است دیگر؛ چیزی شبیه وسوسه ی وجودی که آدم یا خانمش حوا داشتند، وسوسه ای که اگر به ما اجازه ی تصمیم می دادید، که انتخاب کنیم کلا موجود نباشیم یا تبدیل شویم به همین آدم های فانی که شما از بالا می بینید، حتما درگیرش می شدیم.
نتیجه اش هم گویا معلوم است دیگر، آن موقع هم وسوسه هه دور از جناب خرمان می کرد.
 
ها(مدل ِ آدمای خنگ که نفهمیدنچی شده فقط برای که ضایع نشن میگن ، خونده شود)
جدی یکی توضیح بده این یعنی چی؟
 
شاید باید برای دوستامون کامنت بزاریم اونا بخونن (مث قدیما بود که یکی میرفت خارج بعد همه ی فامیل جلو یه دوربین سلام میکردن فیلمشو میفرستادن برای طرف یا یه چیزی تو همون مایه ها)


مکین: این موبایل ات رو بده خروس قندی بگیر ، هر چی اس ام اس میزنم فیل میشه
ساسان : تا حالا بهت گفته بودم چقد تو و بامداد - دفترهای سپید - شبیه هستین؟
بامداد : به تو گفته بودم که تو انگار کوچیکی های ساسان هستی
ئه سرین : بابا ای ول ، باید به تو کاپ ِ آپ کردن بدن ، همیشه بالای لیست ِ بلاگ رولینگی
خانوم کپی لفت : زیارتتون کردم
خانو کوکاکولا : عرض ارادت
فعلا همینا باشه!؟
 
پس تکلیف اون هایی که قراره این جا بچه دار شن چی؟
در ملاعام یعنی؟
 
شاید این یه چیزی تو مایه های نامه ای به خداست!؟باید مشکلاتمون رو بنویسیم؟!





(خوشحالم که هیچ کس قد من اینجا خنگ بازی در نیاورده ....خوب چی کار کنم ، نمیفهمم یعنی چی؟!!!)
 
آدم یاد دوچیز توامان می افته: مشاور روانی و روانپزشک، اداره جاسوسی و گشتاپو مثلا! البته بیشتر حالت تهدید آمیز داره! آقا مارانا آیا واقعا به این جدی ایست قضیه؟
سلام مکین جوووونX:(این خط برای به دست آوردن دل مکین بودها!)
برای یلداهه: نه خوب تو اینترنت مجانی داشته باشی و بیکار مونده باشی و یه وبلاگ هم داشته باشی و یه عالمه وبلاگ خونده باشی، هرچی آلبوم رو اینترنته دانلود کرده باشی و امثالهم اونوقت هی فرت و فرت وبلاگ آپ دیت نمی کنی؟ خداییش دیگه!
بین خودمون باشه ولی من این بلاگ رولینگو اصلا خوشم نمیاد! اون وقتی که سوخته بود همچین ذوقی برم داشته بودا!D:
 
آقا جان یکی به داد این بکس و آنا برسد این وسط!
آما کلی حال کردیم از این قسمت ها: "اون بالا تو قسمت سفید زندگی میکنه"
 
آقا ما هیچ خدایی رو بدون پیغمبرش نمیشناسیم. اصلا خدایان با پیغمبرانشان خوانده میشوند. فعلا که پیغمبر این خدا یعنی ساسان خان مثل دفعه قبل کامنت نگذاشتند. بدون تعارف پست سرهرمس بدون کامنتهای خالصانه ساسان چیزی کم دارد. این را از زبان آنینوموسی بشنوید که دفعه اولش است که کامنت میگذارد. شاید این ساسان نیاز به دلجویی خدایش دارد. وقتی نفهمید که کافر شده و رفته ها!! از ما گفتن
 
ها؟!! چی؟
 
آنا ...؟ خودتی ..؟ آنای من تویی ؟...خواهش میکنم یکم با من حرف بزن...میدونم که خودتی ...میدونم دلت میخواست با من حرفای دیگه بزنی اما اینا رو گفتی... بهت قول میدم ببرمت یه جای دور که دیگه فقط خودت و فقط خودت آنانیموس باشی نه کس دیگه ...بهت قول میدم
 
حالا این آقای ساسان خان عاصی ما کجاست ما هم دنبال میگردیمش...دلمون تنگ شده واسه کامنت های طولانیش...راستش تا به حال من که نخوندم کامل...اما مطمئنم چون حجمش زیاد تر از کامنت های معمولی احتمال وجود مطلب بدرد بخور هم توش بیشتره...
 
از اینکه این سوال رو می پرسم احساس حماقت میکنم...یا اونقدر واضحه و تازه فهمیدم میشم خنگ...یا اونقدر احمقانه است که بازم احمق میشم...این آقای موسیو ورنوش همون سر هرمس خودمونه ؟!اگه درسته که من از همون اول یه بوهایی برده بودم اگه غلطه بزارین به حساب اینکه عاشقم !...ولی اگه درست باشه ...وای... بمب آی کیو هستم من...!!!
 
آدما وقتی عاشق کسی میشن و درد عشقو اینا رفتارشون عوض میشه...معمولن سرخورده و گوشه گیر میشن...به تازگی یکی از همکلاسی هامو پیدا کردم که این دردو داره..و بر عکس آدم اکتیوی شده اساس...با تمام استادا کلکل میکنه...سر کلاس با استادا انگلیسی حرف میزنه با لحجه ای قریب..مورد جالبیست...
 
غم تو دارم
 
غمت سر آید
 
ماه من شو
 
اگر برآید
 
زمهر ورزان رسم وفا بیاموز
 
ز خوبرویان این کار کمتر آید
 
بر خیالت راه نظر ببندم ؟
 
شبروست او از راه دیگر آید
 
بوی زلفت گمراه عالمم کرد
 
اگر بدانی هم اوت رهبر آید
 
خوشا هوایی کز باد صبح خیزد
 
خنک نسیمی کز کوی دلبر آید
 
نوش لعلت گمراه عالمم کرد
 
تو بندگی کن کو بنده پرور آید
 
دل رحیمت کی عزم صلح دارد ؟
 
مگوی با کس تا وقت آن در آید
 
زمان عشرت دیدی که چون سرآمد ؟
 
خموش آقای بکس این غصه هم سر آید
 
در جواب اون آنانیموس بال که گفته منو بوس کرده بگم که ... اون آنانیموس رو خودم فقط میشناسمهرچی هم میخوای غصه بخور ... آنای من منو بوس کرده نه تو که معلوم نیست کی هستی !
 
حالا من و سر هرمس خوب میدونیم کیه اما به روش نمیاریم !!!
 
انواع اپی‌لیدی به همراه سرویس کامل در خدمت شما. به خانم‌هایی که در آستانة ازدواج باشند با ارائة کارت عروسی، تخفیف ویژه داده می‌شود.
جهت دریافت بروشور و اطلاعات بیشتر با شمارة 3672 340 0912 تماس حاصل فرمایید.
 
اوخ! مکین مودب باش!
ئه‌سرین! به دست اومد. اصن همین‌جوریه کلن (هرمس نخند می‌خوام موب باشم) زود به دست می‌آد!
یلداهه! آق سانسوری‌مون که گفت قعطه! حالا حتمن همه باید می‌فهمیدن؟! بعد هم تو چی کار داری چی به چیه کی به کیه، کامنت بذار صفا کن!
آقا حالا که قرونیه عاصی و مکین یه فرق‌هایی دارن لابد. عاصی که معلوم شد، مکین هم باید اقلندکن یه قرون بگیره تا کامنت بذاره دیگه، یه تومن هم می‌گیره که مودب باشه، دو تومن می‌گیره مودب نباشه!
نازلی! ما که خیالمون راحته نه بچه‌مون می‌شه نه ساعت خواب‌هامون باهم کنار میان!
هرمس تو اون بند 10 پست قبلیت مکین و محسن نامجو و فرانک هم می‌گنجن؟
 
عزیزم غزمر! اون شماره‌ای که اون بالا دادی قعطه! می‌خوای باز یلداهه بِرفِست‌مون بریم خروس قندی بخریم؟
بنده‌ی تازه مومن شده‌! شما ذکرت رو بگو بدون تفسیر هم اثر داره.
 
سر هرمس مارانا! آقاي اولدفشن، پشت جلد كامنت‌داني‌تان را مي‌خواهد براي يك‌سال. تيراژتان چه‌قدر است؟ چه‌قدر براي‌مان خرج برمي‌دارد؟ ارزي حساب مي‌كنيد يا ريالي؟ ابن‌جا قرارداد مي‌بنديد يا در دوبي؟ طرح‌ها از دفتر سنگاپورمان مي‌آيد، بابت اين قضيه چه‌قدر تخفيف مي‌دهيد؟ اگر بخواهيم مستقيم با خودتان قرارداد ببنديم و پورسانت آژانس ندهيم چه‌طور؟ مي‌دانيد كه ما اگر بياييم پشت جلدتان، ديگران هم صف خواهند كشيد براي پشت جلدتان. بابت اين قضيه چه‌قدر تخفيف مي‌دهيد؟ كي ببينيم‌تان؟
 
يلداهه جان
منظورت از طريق پيام نوره ديگه، نه؟
 
ای آقا! سیدنا و مولان، می‌بینید چه بساطی راه افتاد وقتی نتوانستند ما را با تهدید و ارعاب زمین‌گیر کنند؟ ای کسانی که ایمان آورده‌اید و ای کسانی که نیاورده‌اید ولی گرو گذاشته‌اید تا بروید بیاورید و ای ناکسانی که پیچوندید و نیاوردید، بترسید از آن‌رذوز که نمی‌گویم درش چه اتفاقی می‌افتاد اما دست همه‌مان رو می‌شود.
ما دو روز نشد کامنت‌مان را به جا بیاوریم، می‌آئید خدای ما را تهدید به کفر ما می‌کنید؟ کفر چو منی گزاف و آسان نبود انونیموس جان! خدای ما را از طرف ما و در غیاب ما تهدید می‌کنید که ما می‌رویم کافر می‌شویم؟ ای خاک بر سرت عاصی که این‌طور در باره‌ات فکر می‌شود! آخر مگر من چه هیزم تری به شما بندگان مخلص فروخته‌ام که این‌قدر سعی می‌کنید ما را پیش خدایمان خراب کنید؟ آقامان هرمس خودشان می‌دانند که ما مومن خونی هستیم و کفر مفر در تیریپ‌مان نمی‌گنجد اصلا و ابدا! اما درست است این‌طور بیائید پنبه‌ی ما را بزنید؟ که مثلا سرورمان بیایند از من دلجوئی کنند؟ خب آخر ای بنده‌ی هرمس! ای بنده‌ی بی‌حواس! دلجوئی خدا مگر چیست؟ بیاید لپ بنده‌اش را بکشد؟ همین‌که یک خدائی اسمی از بنده‌اش در آیاتش بیاورد، حتی سالی یک بار، این نعمت نیست؟ این توجه نیست؟ خدایان سامی با آن همه عر و تلپ‌شان! (دومی‌ش حیا کردیم نگفتیم) اسم خواص‌شان را فوقش دو سه بار می‌آوردند. اما آقای ما هرمس، این اسم ناچیز ما را در هر پست یک‌بار می‌آورند! دیگر این توجه نباشد پس توجه چیست؟ نکند انتظار دارید آقامان هرمس بخت ما را پیدا کنند و سر و سامان‌مان هم بدهند؟ گرچه این همه جز در ید با کفایت آن حضرت نیست. اما این‌طورها هم نیست که حالا اگر یک خدائی با یک بنده‌ای حال کرد، بیاید عزت تپان‌اش کنند. منِ بنده خودم باید بفهمم که خدائی گفتند، بنده‌ای گفتند. البته جان هر کی دوست دارید ما را الآن در تیریپ موسی با آن دسته چپق معجزه‌گر و آن خشم جرخورنده تصور نکنیدها! به اندازه‌ی کافی ظاهرا دچار چهره‌ی نامهربان شدم! اما نه! ما را در تیریپ عیسی با یک لبخند و حتی اگر دیدید فاز داد، چشم‌مان کور دندمان نرم، یک کم عشوه‌ی پیامبرانه در نظر بیاورید که این حرف‌ها را زدیم. یعنی تنذیر نبود و تهدید و خشونت نبود. همچی مثل یک بنده‌ی آرام گفتیم آخر خوبیت ندارد این‌قدر پشت سر ما صفحه می‌گذارد. اینجا شد دویچه گرامافون دیگر!
اما توضیح: آقامان که آگاهند بر همه چیز و خودشان می‌دانند، برای خواهران و برادران هم می‌گویم: ما یک کم کار داریم به جغه‌ی مبارک آقامان قسم. یعنی هرچه این چند سال بیکار بودیم، این مدت هر روز کار داریم. برای همین برای اینکه معاندی نفهمد و پاره‌مان نکند، ما مجبوریم تیریپ این بندگان خدایان سامی در آوریم و تقیه کنیم در پرستش آقامان هرمس. برای همین فکر می‌کنیم آخر هفته که بشود کامنت پست تازه را می‌نویسیم، اما وای بر ما! آخر هفته می‌شود و می‌شویم نقل آن گمراهی که روز رستاخیز می‌گوید بگذار برگردم‍ فرصتی دیگر به من بده و اینا!
ولی ما کم نمی‌آوریم. نشان به آن نشان که ایده‌ی محشر سرورمان هرمس کبیر را راجع به رمان تازه‌مان خواندیم و در این‌باب (اینجا را با شما هستم سیدنا و مولانان) در اسرع وقت سرمان را می‌کنیم در حجر الاسود بارگاه‌تان (منظورمان نامه برقی است!) و در گوش‌تان چیزی در آن مورد عرض می‌نمائیم که داستان‌مان هم لو نرود. البته شما که از همین الآن می‌دانید ما چه می‌خواهیم بگوئیم، اما ما جهت ثبت در تاریخ، میلاً! هم عرض می‌کنیم.
بعد ما نگرفتیم قضیه‌ی پول و این چیزها چیست! انی‌وی!‌اگر قرار است به ما حقوقی بهر عبادت بدهند، بگوئید برویم بمیریم خودمان و چنین شکنجه‌ای تحمل نکنیم. زکات و این چیزهای ما را لطفا بسپرید به یک فرد مورد اعتماد آقامان هرمس، تا با آن یک کافه‌کتاب بزنند دور هم جمع شیم. اگر ته‌اش چیزی ماند حالا اگر دادید دست خودمان هم نذری می‌دهیم افطاری زرشک پلو با کچاپ!!!!
ما در کامنت‌دانی شما زنده می‌شویم حضرتا!
سرخوشی الوهی‌تان مدام و مستدام
 
حضرتا! ما تازه متوجه شدیم چند جای دیگر هم مطالبی راجع به ما آمده که بر حسب وظیفه (حسب را با فتح ح و سین بخوانید لطفا!) واکنش نشان می‌دهیم:
یلداهه‌ی گرامی
والا نفرموده بودید. ما همین‌طوری‌شم که کنجکاو بودیم نسبت به آقای بامداد خان عزیز، حالا بیشتر کنجکاو شدیم. البته به شخصه به خاطر آسایش تن و جان و اعصاب و روان، و همین‌طور به خاطر هرچیز انسان‌دوستانه آرزو می‌کنم که بامداد جان واقعا شبیه آن‌موقع‌های من نباشند (جدی می‌گویم بامداد عزیز! و فقط به خاطر خودت) ما همین الآنش به گفته‌ی دوستان ظاهرا آدم خیلی جالب تحملی نیستیم، اما آن‌موقع‌ها که بیست سال‌مان بود را خودمان هم می‌دانیم که تحمل اخلاق گندمان و اینهامان واقعا تمرین و اینها می‌خواست. نه اینکه حالا مثلا چی‌ها! ولی کلا ما وقتی بیست سالمان بود، یک‌بار توی کوه سگ جلویمان غلاف کرد بسکه سر کل‌کل بلند سرش داد زدیم مادرمرده را. یعنی می‌خواهیم بگوئیم وقتی یادداشت‌های بامداد عزیز را می‌خوانیم، احساس می‌کنیم دو هزار برابر آن‌وقت‌های ما صمیمی‌ترند و سرخوشانگی دارند. اما این هم بی‌تعارف بگویم، ممنون‌ام به خاطر این تعریف. ما دورادور به بامداد خان ارادت داریم.
یک نکته هم خدمت میرزای بزرگوار عرض کنم که:
میرزا جان! حالا از کی ما شدیم عوام‌الناس؟ دست شما درد نکند دیگر... حالا اگر کسی فدوی شد بر فرض مثال، عوام‌الناس هم می‌شود؟ بعد این یک تومان را باید بدهیم یا بگیریم؟ تعریف از خود نباشد، اما به‌هرحال احترام بنده‌ی مخلص، احترام خدای آن بنده است. یعنی وقتی شما به ما که بنده‌ی آقای همه‌مان هرمس هستیم، و خاکسار آستان ایشان (نه که حساب فخرفروشی باشد نعوذبالهمرس‌ها! هرچه کردیم برای رضای خودشان بوده و بس! این را هم برای رضای ایشان می‌گوئیم) می‌گوئید عوام‌الناس و این‌طور مالیات طلب می‌کنید از ما، با آن بنده‌ای که سال به دوازده ماه یک‌بار به عشق آقامان هرمس می‌کوبد می‌آید اینجا که سری به کامنت‌دانی مبارک بگذارد و برود، چه می‌کنید؟
بزرگا هرمسا! می‌دانید که ما میرزای بزرگوارمان را چقدر دوست داریم. اما از ما گفتن بود. بوی بدعت و کشیش‌بازی به مشام‌ام می‌رسد. اول ما که بنده‌ی مخلص هستیم را به سبب قبای ژنده‌مان بی‌اجر و ارزش می‌کنند، بعد پول مول طلب می‌شود و دست‌آخر... زبان‌مان لال! زئوس آن روز را نیاورد که ببینیم چطور... همان بلائی که... (بغضه امان‌مان را می‌برد) همان که سامی‌ها سر... (یعنی فکرش را که می‌کنیم کسی این کار را با الاهی چون شما...) یعنی همان کار که با موسی و عیسی و... (نمی‌توانیم... نمی‌کشیم... آخ می‌بره آدم آخه!) ما گفتیم به هر‌حال. امروز که سرپائیم این را گفتیم و بزرگا! نرسد امیدوارم آن‌روزی که سر نیزه بگوئیم، بزرگا هرمسا، چرا ما رو فراموش کردید و اینا!
میرزای عزیز! واقعا از شما انتظار نداشتم ولی...
به‌هرحال، کماکان آرزوی سرخوشی و شادی مستمر
 
من باب توجه به برخی عرایض وارده به منشی حجره در باب برخی مسایل، گویا بایستی در اسرع فرصت حاشیه ای بر مسایل اخیر عرض شود که در اصل عوام از همان عامه است و آن از عام به معنای غیر خاص و به عبارت عموم و در اینجا غرض غیر آسمانیان است و کسانی که مانند حضرت اجل عاصی پایشان بر زمین می ساید و شاید هم خودمان که مدتی است زیر خاک به پوساندن کفن پنجم مشغلولیم هنوز از نکیر و منکر خبری نیست. الی ای حال برای آنکه رفع سوء تفاهم شود، کار به پیر و پیغمبر کشیده نشود حضرت اجل عاصی را از مالیات مذکوره و معلومه معاف داشته نگهبانان را می فرماییم دروازه را همیشه به روی جمال زیبایش باز کنند و برای دلجویی از آن ملوس ایشان را دگر جزو عوام الناس ندانسته و چون آسمانی بودن مخصوص ذات اقدس سر هرمس است حضرتش را به درجه ملوس خان بر وزن پیشی ناصرالدین شاه (منتهی ذکورش) مفتخر می کنیم.
 
ما سکوت پیشه می‌کنیم و صبر! عرش اعلی به صدا در می‌آید و اینا! گاس که حتی به نفرین متوسل شویم همچی که اگر نیل دو نصف شد، اقیانوس آرام جر بخورد! ما توی فکر این هستیم که ملوس خطاب گشتن و ملوث شدن نام خودمان را ببخشائیم یا قیاس سیدنا و مولانا سر هرمس مارانای کبیر، آقای دو عالم، عالیجاه، سرور سروران المپ را با آن ناصر قجر...؟
میرزا جان! ما البته اگر کار بیخ پیدا کند، بی‌شک شفاعت شما را خواهیم کرد باز، که جز این از مرام ما برنمی‌آید، اما زئوسی‌ش قیاس ما با ملوس و قیاس آقامان با ناصر قجر؟ ویلٌ!
ما صبر پیشه می‌کنیم و سکوت!
 
البته به تحقیق ما شما را اطراف حجره ندیده ایم تاکنون ولی سیدنا مولانا سر هرمس را عبوری نظاره فرموده به شما تضمین می دهیم ایشان و ناصرالدین شاه عینهو دو نیمه سیب به هم می مانند، به خصوص سبیل از بناگوش دررفته سرهرمس ما را روزی چهار وعده به یاد شاه شهید می اندازد. ولی بین خودمان بماند، ملوس هم برازنده تان بود ها. البته ممکن است شما اقیانوس آرام را جر دهید، ولی باز هم به نظر خوش می آید ملوس صدایتان کنیم.
 
به خانم کپی لفت : من نمیدونم کدوم از خدا غافلی یه عکس از شما روی دسکتاپ ما سیو کرده !
به مکین : این سایت سانی جونتون که پدر ما رو اینجا در میاره تا بیاد بالا ، البته بعد از این کامنت خوندم که چه به سرتون اومده !!!؟
در هر حال یه عالم چیز باحال این چند روزه یه هو اومد که حالا وصل شدی سلکشن اش رو سعی میکنم برات بفرستم!!!؟
ببینم ما بدون اجازه ی خدایان میشه اینجا خودمون یه هیئت ژوری راه بندازیم به کامنت ها ووت بدیم؟
یا فضا ناسالم میشه؟
در هر حال من خواستم بگم ساسان خان یک هیچ به نفع میرزا !!؟
 
ما نمی‌خواستیم کش بدهیم. همان‌طور که در یادداشتی در کلبه‌ی حقیر خود هم گفته‌ایم، در این مورد سابقه‌ داریم و سعی در ترک هم... داریم. اما خانم یلداهه پیش از این نشان داده‌اند که احتمالا با حمایت عده‌ای از عناصر خدایان سامی قصد زمینگیر کردن بندگان مخلص آقامان هرمس را دارند. و ما گفتیم: از حق خودمان ممکن نیست بگذریم، حق آقامان هرمس که جای خود دارد. سر ور می‌آریم سی‌ش. به‌هرحال ما به این نتیجه رسیدیم که خانم یلداهه و میرزای بزرگوار، در برنامه‌ای از پیش تعئین شده و در حرکتی مخملین قصد ایجاد یک ناتوی کامنتی و براندازی ما را دارند و چنین است مگر خلاف‌اش اعلام شود. با این حال ما کلی هم دایم با آن آقای عیسی و برای همین باز، در این گونه موراد مرام عیسوی راه می‌اندازیم و یانها. ولی اگر فکر کرده‌اید چک دوم را مهمانی‌م، باید دعوت‌تان کنیم به خروج از سوءتفاهم و می‌توانید از بر و بکس سوره بپرسید عیسا به روایت عاصی وقتی بالاخواهی بانو مجدلیه درآمد، چه کرد و اینا! (بزرگا! ما این تکنیک را دوست داریم. برای آنها که نگرفتند می‌گوئیم، که خوف بیشتر شود: این تکنیک موسی مخفی است، یا همان تکنیک تنذیر در دل بشارت، این‌طوری که با تیریپ عیسوی آدم وارد می‌شود و فیگورهای موسوی می‌گیرد و اینا!). انی‌وی! محض اینکه این سه امتیاز تقسیم شود، گفتیم بیائیم یک شوتی هم ما بکنیم. اما توجه داشته باشید وقت اضافه را منطقی لحاظ کنید. ما فردا باز رفتیم سر زندگی‌مان، نیائید اینجا هیئت حلواخوران ما را راه بیاندازید.
اما حکایت ملوس بودن ما... خب اگر ما ملوس به نظر می‌رسیم، موجلی نیست، یعنی فی‌الواقع مایه‌ی شعف ما است این سوءتفاهم دل‌انگیز. نیم ساعتی هم هست یک آینه ولو کرده‌ایم این بغل و انگشت‌مان را می‌کشیم زیر سبیل‌مان مهول مهول می‌کنیم برای خودمان و احساس می‌کنیم جایمان در کتاب غرایب آقای بورخس خالی است تا کنار آن گربه‌گوسفند آقای کافکا، یک گربه‌نره‌خر هم ثبت شود. حیف! این نتیجه‌ی بی‌امکاناتی است.
اما مسئله این است که ما از حق آقامان نمی‌گذریم. مسئله این نیست که قیافه‌ی آن قجر شبیه قیافه‌ی آقامان هرمس هست یا نه. حالا آن مجسمه‌ساز حسود، اگر خبطی کرده و شکر زیادی خورده و چهره‌ی مولانا هرمس را برداشته و برای ساخت آن مردک قجر از صورت مبارک و مقدس آقای ما الهام گرفته، دلیل می‌شود که بیائید و آن خدای سامی را تائید کنید و تبلیغ‌اش را هم بکنید؟ او یک کار بدی کرد، شما باید تکرار کنید؟ شیتیله هم بهش بدهید یکبارکی دیگر! مسئله‌ی اصلی‌تر این است که شما روتان شد ما را، ما، یعنی ساسان میم‌کاف عاصی را، ملوس خطاب کردید، خطر کردید و این شجاعت اصلا قابل ستایش، ما هم که ستاینده‌ی شجاعت و بخشاینده و خب ختم به خیر، اوکی و اینا و اینطوریا! چطور روتان شد، ذات مقدس عالیجاه هرمس مارانا را، خورشید جان و فخر دوران را با قیافه‌ی آن ناصر قجر مقایسه کردید؟
گیریم شباهتی بود. گیریم آن خدای سامی جرات کرده و شوخی بیش از حد خودش با خدای ما کرده، من و شما چرا باید شوخی او را تکرار کنیم؟ آقامان هرمس به عبادت و حرمت ما نیازی ندارند. اینکه ما ایشان را با جورج کلونی هم مقایسه کنیم، چیزی از عزت و کمال ایشان نمی‌کاهد. می‌دانم که همین حالا آن بزرگوار، آقای ما، هرمس، در بالکن مقدس‌شان، در آپارتمانی مجلل در المپ نشسته‌اند و گوشه‌ی راست دهان‌شان را لبخندی پدرانه مزین فرموده، و به ما نگاه می‌کنند و فوق‌اش بگویند «میرزای ما چه حرف‌ها که نمی‌زند گاهی!». اما نعوذبالهرمس، ما هم حق داریم هرکار خواستیم بکنیم؟ با این اهانت وحشتناک به آقامان، عزت ما بندگان زیر سوال رفت. ما پیش آقامان کوچک شدیم و حرف‌ من هم همین است. حالا با خود شماست. من از صبح هی دارم همین را تکرار می‌کنم، اما میرزای بزرگوار ما گیر داده‌اند که حالا ما را ضایع کنند. بزرگوار! ما اصلا ضایع مادرزاد! با بنده‌ی خدا شوخی، با خدا هم شوخی؟ ما جوش خودمان را که نمی‌زنیم. ما جوش آقامان را می‌زنیم و جوش عزت بندگان اقامان را. جوش اینکه اگر حق‌جوی تازه‌ای همین امروز از راه رسید و داشت شیفته‌ی اقامان می‌شد، و ناگهان مقایسه‌ی شما را خواند و از حق مسلم خود، یعنی پرستش آقامان هرمس غافل شد، شما می‌خواهید جوابگو باشید؟ پس‌فردا روز رستاخیز، روز صد هزار سال، سر رود استیکس، دم در منزل هادس، شما می‌خواهید سند بگذارید آن مادرمرده‌ای که از ایمان برگشته را برهانید یا سزار؟ ما حرف‌مان همین بود و هست و لاغیر.
امید است که اخلاق خوش آقامان هرمس باعث نشود که ما حدود را فراموش کنیم و همان راهی را پیش بگیریم که جناب پرومته پیش گرفت.
تمّت!

سیدنا و مولانا سر هرمس مارانا
ما هنوز از صبح تا حالا داریم برای شما آرزوی خوشی و سرخوشی مدام و مستدام می‌نمائیم. انشاءالخودتان.
 
http://www.ketablog.com/Hazliaaat.pdf

فقط به خاطر بکس عزیز...
 
میبینی آنا... واقعا نمیتونم درک کنم که این همسایه هامون این همه حرف واسه زدن از کجا میارن...؟ اصلن چی می خوان از این وبلاگ...اینجا تنها جاییه که صلح و آرامش از حقیقت بهتره...
سکووووووت
 
1
گمان نمی‌کنیم نه در این زنده‌گی زئوسی ماراناییک و نه در زنده‌گی قبل از آن - که به شما نمی‌گوییم که بودیم و کجا بودیم، چون به خانم کوکا/مارانای‌مان قول داده‌ایم در مورد Affair هایی که آن موقع‌ها قبل از بودن ایشان داشتیم، چیزی نگوییم - این موقع از صبح پستی نوشته باشیم.
2
سر هرمس مارانای بزرگ گفته است «در کامنت‌دانی ما خوانده می‌شوید». گفتیم شاید بهتر باشد که این پست‌مان را در کامنت‌دانی بنویسیم، ببینیم که آیا بیشتر خوانده می‌شویم یا کمتر. نظراتی را که از این به بعد بگذارید، به حساب این پست می‌گذاریم. انگار که دو فیلم دیده باشید، با یک بلیت!
3
گفته بودیم که بحث‌مان درباره‌ی آن شش نفر و دنیای‌شان تمام نشده است و برای‌تان می‌نویسیم. خب، باز هم همین را می‌گوییم!
4
دیروز موبایل‌مان که زنگ زد، گمان نمی‌کردیم کسی آن طرف خط باشد که پس از آن سال‌های دور نوجوانی، دیگر ندیده‌ایم‌اش. رضا شجاعیان آمده بود برای سفری کوتاه. عصر در کافه گالری هجوم روزهای بی‌خیالی آن مدرسه‌ی درندشت بود و آفتاب‌گردان‌های توی حیاط و سرویس‌های والیبال آقای شکیبایی و مایک هامر لای کتاب دینی و مدرسة فرزانگان که دو قدم پایین‌تر بود و کلاس پرنده و داریوش غلیظ آن سال‌ها.
اما چیزی که ما را بسیار متعجب و البته انگشت به دهان نمود، دفتری بود که رضا آورده بود برایمان. دفتری که با آقای سانسور شده هی برای هم چیز می‌نوشتیم و به هم پاس می‌دادیم. فکر می‌کنید چه کسی پای بعضی از نوشته‌های ما را امضا کرده بود؟ نمی‌دانید، نه؟ نباید هم بدانید. ما سر هرمس ماراناییم، شما که نیستید! این پدرسوخته ورنوش! یعنی حتی این همه سال قبل هم دزدکی می‌آمده و حیف نان پای برخی نوشته‌های ما یک امضایی از خودش می‌انداخته و دوباره در سوراخش قایم می‌شده. گاس از همان سال‌ها هم با ایرما سر و سری داشته. مگر دم پر ما ظاهر نشود این موجود شیرین‌عقل هوس‌ران بی‌چشم و رو که می‌دهیم از ناکجایش آویزان کنند تا آخر و عاقبتش مایه‌ی عبرت این قماش جماعت شود.
5
گفتیم آقای سانسور شده، یادمان افتاد که دارد دنبال یک کسی می‌گردد که از فرنگ برایش یک چیزی بیاورد که یک چیزهایی پخش کند. کمکش کنید!
6
همین جا بصورت افتخاری خانم ساعت شنی را به بازی خود دعوت می‌نماییم.
7
برادران کوئن‌مان را که یادتان هست؟ همان‌ها که دیگر از خودمان هستند و به اندازه‌ی همین آقای عاصی‌مان حق به گردن این بارگاه دارند. فیلمی دارند به نام Try Again Later با تجربیاتی که در این زمین خاکی شما نایاب اگر نه، کمیاب ولی حتمن هست.
- دعوای بین جین (سلما هایک) و برنارد (جود لا) بالا گرفته. برنارد می‌گوید: I prefer die to marry you. بلافاصله دو فرشته دو دست برنارد را می‌گیرند و در چشم بر هم زدنی او را یک کیلومتر بالا می‌برند و نگه می‌دارند. برنارد پایین را نگاه می‌کند و می‌گوید: O' God! put me down! I have the right to choose how to die

-
لانگ شات از نمای آسمان. چیزی از دور دارد نزدیک می‌شود. نزدیک‌تر می‌شود. سنگی است. از کنار دوربین رد می‌شود و صدای شکستن شیشه می‌آید. دوربین شروع به چرخش می‌کند. دوباره صدای شکستن شیشه می‌آید. هم‌زمان با چرخیدن دوربین باز هم صدای شکستن شیشه می‌آید. دوربین حالا 180 درجه چرخیده است. سنگ دارد می‌رود.
- دوربین نیمه‌ی پایینی در را در قاب دارد. پاهای برهنه‌ی جین وارد می‌شود و از دوربین می‌گذرد. صدای دوش و زمزمه‌ی جین. صدای زنگ در می‌آید. جین دوان دوان همان‌طور خیس می‌رود تا در را باز کند و از اتاق خارج می‌شود. گربه‌ی برنارد می‌آید و شروع به خوردن آب از جای پای خیس به‌جا مانده‌ی جین می‌کند.
بقیه‌اش را نمی‌نویسیم. خودتان بروید و ببینید!
8
همین الان خورشید از کنار المپ آمد از زئوس اجازه بگیرد تا طلوع کند. شانس آوردید که ما بیداریم. وگرنه زئوس را توپ کرملین هم از خواب بیدار نمی‌کند!
9
بعضی از رفقا و اذناب که آشنایی حضوری و زمینی با ایشان نداریم، برای ما بلانسبت، خودِ وبلاگ‌شان هستند. یعنی به قول آن مرحوم، مک‌لوهان، نویسنده، همان وبلاگ است. این است که مثلن تصویری که از کلیت آقای ایکس داریم، آدمی است که 24 ساعت عمرش را در راه اصلاحات اجتماعی می‌گذراند! یعنی به مرور یادمان می‌رود که این آدم ممکن است عاشق بشود، تنگ‌اش بگیرد، ترشی بخورد، سرفه کند، پای‌اش پیچ بخورد، انگشت‌اش را توی دماغ‌اش فرو کند، شیفته‌ی آش رشته باشد یا حتا سفر حج برود. این اتفاقی است که برای وبلاگ‌نویسانی که روزنگار نمی‌نویسند، کم‌وبیش می‌افتد. (در واقع برای خواننده‌ی وبلاگ‌شان می‌افتد و تصویر نویسنده، بر محتویات و دغدغه‌های درون وبلاگ منطبق می‌شود.) خوب و بد این قضیه هم مثل هر چیز دیگری، دقیقن معین نیست اما موضوع جالبی است. حالا شکر زئوس که مردم ویترین‌شان را توی وبلاگ‌شان می‌گذارند.
وقت‌هایی که یکی از همین رفقا و اذناب نادیده، مدتی می‌شود که وبلاگ‌اش خاک می‌خورد، ما پیش خودمان فکر می‌کنیم یعنی ممکن است این آدم اصلن وجود نداشته باشد؟ یعنی اگر قرار باشد نویسنده، همان وبلاگ باشد، وقتی وبلاگ نیست – به‌روز نیست، غیبت دارد، دچار عدم حضور است- تکلیف نویسنده چه می‌شود؟ (مثلن الان این مردک ورنوش کجاست؟ کجاست نه به معنی جغرافیایی آن. یعنی چه جوری در جهان وجود دارد؟ اگزیستانس قضیه چه‌جوری است؟)
10
خودتان را با چاقو هم بزنید، ما اهل Twitter و این گونه جلف‌بازی‌ها نیستیم. متنی که حاشیه پذیر نباشد، مثل کفش آلستاری می‌ماند که کف نداشته باشد. رویه نداشته باشد. بند هم نداشته باشد.
11
بیا و برو سرِ کار و دست از سر کچل ما بردار!

پ.ن. خودش می‌فهمد کی را می‌گوییم، ها!
12
کوثر یا عباسی؟
 
نه آیدا جان
سراسری، فقط. اونم عشق و شه... اونلی!
 
می‌بینم که سرجان برای گشت‌زنی اومدن پایین از المپ و وارد قسمت خاکستری ماجرا شده‌ن. مبارک باشد!
به اون سکانس‌های Try Again Later محشر، این رو هم اضافه کنید که مایة رستگاری است:
جین دستاش رو دور گردن مایکل (جین هکمن) حلقه کرده. می‌بوسدش و می‌گه: I hope wake up someday, don't see you in my bed, at home, no where. Just gone. like an autumn wind.
 
دارم فکر می‌کنم آیندگان به این حرکتتون مثل نقطه‌عطفی در تاریخ وبلاگ نویسی اشاره می‌کنند!
این بند نه و حواشی‌اش کلاً بحث جذابیه. می‌گم بد نیست یک وبلاگی راه بیفته و این‌جور بحث‌ها رو اون‌جا جمع کنه،شاید از توش چیزهای جالبی در بیاد.
 
!!!!!!!!!!!!!!!!!!
اونوقت اين ئه سرين كيه اين بالا نظر داده؟؟؟؟
من نيستم پس كيه؟؟؟
از اين بازيها نداشتيم ما!‌ تنها ئه سرين ديگه اي كه غير خودم مي شناسم هم خيلي اهل وبلاگ بازي نيست!
ببخشيد شما؟
آقا مارانا؟
 
انگار فقط همین مانده که من، با این حالِ خراب‌م، بیایم این‌جا، این پایین، میانِ این خاکستریِ کسل‌کننده‌ی روبه‌نزول، حرفی، چیزی بگویم هرمس. بازی‌های تو تمامی ندارد. با خودم فکر می‌کنم، روزی که بخواهی بروی، برای همیشه، هم لابد مثل یک حباب رنگیِ شفاف، آن‌قدر منبسط می‌شوی و بزرگ و نازک، که از ورای‌ت می‌شود همه‌ی دنیا را دید. آن‌جا است که محو می‌شوی و تمام می‌شوی برای ابد.
یادت می‌آید هرمس؟ شب‌های پرحوصله‌ی درکه؟ رخوت مداوم لمیدن و یله‌شدن بر گرمای نابه‌هنگام ظهرهای زمستان که شک و شبهه را بیش‌تر دوست‌ داشتی و از نرسیدن‌های ممتد حرف می‌زدی؟ از تکلیفی که لابد نبود بر دوش‌ت که جایی، میانِ آدم‌ها، بایستی و بتوانی که بلند، نمی‌دانم‌ت را فریاد کنی. که برای‌م‌مهم‌نیست‌ت را بر پیشانی‌ت بچسبانی وقتی همه در انتظار انتخاب‌ت هستند.
خودت خواستی لابد. که این بالا نوشتی این‌ را. منِ ناخوانده را کشیدی به این ماجرا. حالا صبور باش و بخوان‌م.
بازی‌های تو تمامی ندارد هرمس. با سرنوشتِ خودت، من، ایرما و بقیه‌ی این چهار نفر و نصفی آدم بی‌کار و بی‌مصرف که لابه‌لای قصه‌های من می‌دوند.
حالا خراب کن. شانه بزن. برو. بیفروز. پاره کن. نعره بکش. سوت بزن. دراز بکش. دود کن. قهقهه بزن. خیال‌ت که راحت شد، از درمانده‌گیِ بی‌قیاسِ منِ کم‌رنگِ بی‌اختیار، دوباره کنار صندلیِ لهستانیِ خوش‌صدای‌ت، کنار پنجره، بشین و پیپ‌ت را بر دهان بگذار و گوشه‌ی لب‌ت را بالا بده و چشم‌های‌ت را از لذت قیلوله‌ی مخملین‌ت، گرم کن.
این‌جا هم همه خوب‌اند. می‌بینی که. داریم از بالا به پایین، در جهت درست اشیاء، خوانده می‌شویم. خیال‌ت راحت. دیگر کسی آخرِ ماجرا را اول نمی‌خواند. پایین می‌رویم و به پیش. همان‌طور که گفته بودی، مثل حیات. مثل عاشقی. عین زنده‌گی.
 
می بینی آقا مارانا؟ هویت ما را هم دارند زیر سوال می برند. تو دیگه کدوم ئه سرین هستی که ادعا می کنی، ها؟ مکین ؟
 
دِ بيا!
مكـــــــــين؟ آقا مارانا؟
اين مكين كه دلش رو به دست آوردم خودش مي دونه كه كدوممون بر حقيم!
حالا درست من داشتم راجع به يه موضوعي براي داستان مي گشتم با همين تم ولي ديگه قرار نيست كه هنوز به ميم سلام نرسيده يكي بياد با اسم من تو دنياي مجازي واسه ما شاخ و شونه بكشه!
درضمن به شدت تابلو لحنت با كامنتاي من فرق داره،‌جهت اطلاع البتهD:
 
مي بينيد آقا مارانا؟ وقتي اين آقاي عاصي فرياد يا هرمسا سر داد ما گفتيم خب چيزي نيست،‌اتفاقيست افتاده بعد ديديم نه كم كم اينجا بايد همه فرياد يا هرمسا سر بديم!
آن از آقاي بكس كه مانده بالاخره كدام آنا بوسيده اش!‌هرچند خودش معتقد است كه مي داند!
اين از من،‌فرداي يك هرمس كاذب هم بلند مي شود و براي خودش دم و دستگاهي راه مي اندازد و خانم كوكا و جونيور و مكين و عاصي و ئه سرين و بكس و يلداهه و ... مي سازد و حالا بيا درست كن!
البته بد بازي اي نيستها!‌من ايده جمع كنم براي داستانم. شاهدم براي ادعام هم البته كاغذهاي تاريخ دار يادداشتم!
حالا هم اين ئه سرين جديد را بگذاريد ببينيم چه مي گويد بلكم چيزهاي جالبي داشت،‌شايد هم اصلا خود ماست از يك وجه ديگرمان! شايد چند شخصيتي هستيم خبر نداريم!‌بگو دخترم،‌بگو ئه سرين جان ببينم شما چه مي گويي!
 
فعلا من سكوت اختيار مي كنم تا ببينم اين ئه سرين نوظهور!! چي مي خواد بگه و يكهو ديدي خوشمان آمد ازش! دفتر دستك را جمع كرديم داديم دستش و وبلاگمان هم!
مكين باز نگي كولاك مولاك نداريم ها! من ِ طفلونكي الآن فقط همين سه تا كامنت رو پشت سر هم رفتم!
درضمن آقا مارانا جان، ما اين بحث شخصيت و وبلاگ و آدمها را مي دوستيم شديد!
 
اولن که من کلن به ... (نخند دیگه هرمس!) کلن به این پست در کامنت اعتراض ندارم. چرا هیچ اسمی از مکین توش نیست؟ مگه اصلن می‌شه؟
دومن. سایت سانسور شده عزیز، خیلی هم خوب و گله! نبینم پشت سرش حرفی حدیثی باشه، ها!
سومن. علت این‌که سر هرمس اون موقع صبح این پست را نوشته، اینه که ما تا اون موقع صبح خونه سر هرمس اینا بودیم. کله‌پاچه‌ای بار گذاشته بودیم که بوش تا اقصی نقاط شنیده شده. حالا کله پاچه کی، بماند!
چارمن. سرهرمس. فرندز دیگه قدیمی شد. الان دور، دور جواهری در قصره! عقبی سر هرمس!
پنجمن. بازم سرهرمس. ما این فیلمو ندیدیم. چرا بهمون ندادین که ببینیم؟ ما که هر چی م.ن. داشتیم براتون کپی کردیم. لااقلکندش یه فیلم که ارزش داش، نداش؟
ششمن. عباسی!
 
جریان چیه؟ یعنی چی که اون ئه‌سرین من نیستم پس کیه؟! من که نفهمیدم! بی‌ادبیه؟! بگین مام بدونیم خب آخه! بعدشم چرا همه‌ش منو صدا می‌کنی؟! من نمنه؟!
 
زئوس رو شکر بالاخره یکی اومد به دادم برسه. مکین این آقا مارانا که هیچ توجهی به این بندگانش نداره. راستیتش من خودمم موندم جریان چیه! اون کامنت بعد از پست آقا مارانا رو من ننوشتم. یکی اومده به اسم من نوشته. هویتم از دست رفت. به همین سادگی، به همین خوشمزگی! بعد از اون جریانات بکس و آنا، حالا نوبت منه که یکی بیاد ببوسدم ولی ندونم کیه. منتها این یکی هم اسم خودمه! مکین جوووون، کمــــــــک! به فریادم رس!
 
این قضیه بدجوری مشکوک می‌زنه. آقای بکس...؟
 
عرض شود که سیدی و مولای، مارانا، جسارت است، لیک ما از نیم ساعت پیش به این سو انگشت بر دهان مانده‌ایم که این عصبانیت ورنوش را سبب چیست؟ از زئوس که پنهان نیست، از شما هم صد البته پنهان نخواهد بود، ولی ما از این لحن ایشان به قاعدة مقداری زیاد، خوف نمودیم. مبادا گزندی به آستان خلد آشیان شما برسد.
جمله‌ای قلمی فرمایید و ما را از این پریشانی برهانید.
 
وبلاگ عجیبی دارین.دیروز پستتون را خواندم و کلی خوشحال شدم که جناب هرمس بالاخره پستی نوشته که من ازش سر درمیارم.امروز کامنت هارا می خواندم باز گیج شدم
 
دو تا مطلب بی‌ربط به این ماجراهای این کامنت‌دانی بگوییم و برویم:
یک این که به قولِ آقای امیرخان قادری: پل نیومن را دوست داشتیم؛ چون یادمان داد که چه‌طور بار مسوولیت‌های‌مان را به دوش بکشیم و در عین حال به ریش‌شان بخندیم.
دو هم این که یک سفارشی هم بکنیم همین پایین. این ستونِ میلیاردرِ صفحه‌ی بازار مالیِ روزنامه‌ی هم‌میهن را بخوانید. خوب قلمی دارد این آقای پرویز گیلانی.
سه‌اش را هم بگوییم؛ سگ تو ضرر: این خانم‌های ئه‌سرین‌ها، خودشان بیایند یک قراری بگذارند، شماره‌بندی بکنند. تا ما هم از این بالا راحت تشخیص‌شان بدهیم. بعد هم با این اوصاف از کجا معلوم که این میرزا هم آن میرزای خودمان باشد و مثلن یلداهه نباشد. گاس که مکین هم سر درنیاورد از این بازیِ آخر.
(خوب‌ت شد مکین؟ نیامدن‌ت در پستِ کامنتی‌مان را همین‌جا جبران کردیم.)
 
داری تمام بی‌اعتمادی این‌جا را به رخ‌مان می‌کشی سرهرمس؟
 
تو حق نداشتی به همین راحتی خودتو بچسبونی به آنا...با تو هستم آقای بکس...منم که مدت هاست دنبایشم ..حتی قبل از اینکه بخوای پاتو بزاری اینجا این من بودم که عاشق آنا بودم...سریع پاتو بکش بیرون از زندگی آنا... وگر نه ...
 
چی با خودت فکر کردی ...آنا اول از من خوشش اومده بود نه تو...کور خوندی آقای بکس...
 
من اعتصابو شكوندم! از حقم دفاع مي كنم و سكوت هم نمي كنم!آقا مارانا جان چي چيو بيان با هم به توافق برسن شماره بندي كنند؟ من هويت مخدوش شده و دزديده شدم را مي خوام. اصلا هم كوتاه نميام! (مثل جناب كولهاوس واكر ِ رگتايم كه از سر ماشين داغون شده ي مدل تي اش نمي گذاشت ها)
درضمن جي واسه خودت ذوق مي كني؟ حالا از نوشته خوشت اومده بگو خوشم اومده، چرا به اسم خودت تموم مي كني؟ بعله خب!‌كامنت بعد از پست آقا مارانا تو حاشيه رو اون يكي ئه سرين نوشته درست! اصلا بازي از همانجا هم شروع شد! راستش را بگوييم آقا مارنا؟ كمي احساس مي كنيم در سولاريس هستيم ها!
درضمن من مي تونم ثابت كنم كه ئه سرين قديم هستم! اين ئه سرين نوظهور هم مي تونه؟ شاهدم هم مكين! مكين جان وايسا تا ثابت كنم من همون ئه سرينم كه بايد باشه!
 
خودم دیدم تو فتوبلاگ سر هرمس با هاش لاس میزدی نامرد..
 
خوب پس بزار بهت بگم که دقیقن بعد از ظهر همون روز هم اومد اینجا که رو مخت کار کنه...من ازش خواستم یکم اذیتت کنه..هههه...نمیدونی چقدر خندیدم وقتی داشتی باهاش چخچخ میکردی...حالا که فهمیدی چه پایی خوردی گورتو گم کن عوضی !
 
راستي آقا مارانا از كجا معلوم شما همون آقا مارناي قسمت سفيد باشي؟ تو حاشيه كه همه مي تونن نظر بدن، پس از كجا معلوم يك سرهرمس ماراناي كذاب هم پيدا نشده باشه؟ يا به قول اين سرهرمس مارناي حاشيه خاكستري يك موسيو ورنوش ديگر؟ يا يك ايرما و مكين ديگر؟
اين كامنت را من،‌همان ئه سرين ِ قبل از كامنت آقاي بكس نوشتيم نه آن ئه سرين نوظهور ها!
 
برو عموجان این کلکا قدیمی شده....اصلن بزار از خودش بپرسیم از کی خوشش میاد...وقتی جوابتو گرفتی دیگه صداتم در نمیاد ها !
 
آفایون...آقایون..چرا بی خودی دعوا می کنید ؟...من از اول هردوتون رو دوست داشتم..هنوزم دارم... یه جور باهم کنار بیاین دیگه...و این رو هم بدونین که نمی تونم از هیچ کدومتون بگذرم...
 
چاره ای هست ؟
 
فکر نمی کینم !
 
ها راستي: (باز هم من همان ئه سرين بعد از كامنت آقاي بكس هستم ها) اين آقاي مارانا كه اين توضيح بي ربط با اين كامنتها داده رو مي تونيم آقاي ماراناي قسمت سفيد درنظر بگيريم چون كنار اسمش عكس هست و اين يعني يوزر پسورد،‌اگر فرض بگيريم به اعتماد كه كسي يوزر پسوردش را ندزديده! اما پست آقاي مارانا در حاشيه را نمي توان قطعا و يقينا تاييد كرد، اما چون آقاي ماراناي راستكي هيچ توضيحي و يا تكذيبي در باب اون پست نداده مي توانيم كژدار مريز قبول كنيم يا فرض كنيم آقاي مارنا هم نشسته اون بالا با كل اين قضيه حال مي كنه و اجازه داده هرمس ديگر هم وارد بازي شود!
 
اینجا داره کم کم ترسناک می شه...
 
راست ميگه ساسان چند سال پيش بالكل غير قابل تحمل بود (ساسان ازت حمايت كردم ! مي شه يك تومان !بدهيد منشي ميرزا به حساب كمك به بارگاه هرمس)
+
خب اينكه گير داده ايد به اسم وبلاگ عاليجناب هرمس هي يك چيزي را از همان موقع انداخته در ذهنمان هي نمي دانم چطوري بگوييمش ولي شما يكطوري بخوانيد كه قشنگ باشد . وبلاگها هم دسته هاي زيادي دارند ولي حالا يك نوع دسته بندي ، دسته بندي ناميست . ببينيد مثلن شما يا ميرزا پيكوفسكي انگار خودتان وبلاگيد . اين يعني اينكه وبلاگتان اسم ندارد اين خودتانيد كه وبلاگتان را مي سازيد . مثلن ساسان در شبكه ي تارعنكبوتي رنگينش مي نويسد يا اميرپويان در راز ولي شما كجا مي نويسيد ؟ خودتان هم بگوييد در بارگاهمان يعني يكطوري اين بارگاه شده اسم وبلاگتان ! خب كاش واضح بود . چون توضيح بيشتري نمي گنجد .
بعد هم اينجا نويز زياد است من ديگر آنتن ندارم . فعلن !
 
ای داد ای هوار
این چه بارگاه بی درو پیکریه ، خدایان به داد برسید
بنده اعاده ی حیثیت میکنم
او کیه اون بالا به اسم یلداهه برای آیدا جان(من کی گفتم آیدا جان تا حالا!!؟)از طرف من کامنت گذاشته
تو این دنیای مجازی تا حالا یه دونه یلداهه بوده اونم من بودم
چرا دچار خود دیگر بینی میشید ای انسان های فانی
مکین ، ئه سرین ، کممممککککک
 
MAnam HAstam, PAs COmment MIzaram
 
اای یلداهه ی تقل (تقل یعنی همون تقلبی ) خودتو جای بقیه جا میزنی حداقل دیگه خنگ بازی در نیار آبرومون بره
بابا خانم کپی لفت از پیم نور منظورش دانشگاه نبوده اومدی نوشتی عشق و شهوت !!







به مسعوده جان : ساسان هنوز هم بل کل ! غیر قابل تحمل هست
 
ئه سرین جان ، مکین عزیز ، حاج اقا هرمس تمام مسئله اینجا بررسی شده
http://naazlii.blogspot.com/2006/12/blog-post_30.html


در ضمن فحش گذاشتم هر کی از اینجا رد بشه اینو نخونه !
دیگه خود دانید!
 
To Original Yalda :
نه بابا الان خيلي خوبه ! :))))
ولي خيلي باحال بود اين تيكت ! مرســــي ! ساسان اون يك تومن من هنوز محفوظه ها من چيزي نگفتم ! هنوزم سر حرفمم !
 
ای داد، ای بیداد! همین مونده بود که دیگه این بازی مسخره رو به ساحت بارگاه سر هرمس بکشونه. این دیگه یعنی چی آخه؟ این دو تا کامنت آخری مال من نیس. واقعا فکر می کنی اگه بیای بگی که من همون ئه سرین بعد از کامنت آقای بکس هستم، معنی اش اینه که تو منی؟ بعد تازه همین هم فقط نه که! می آی می گی هرمس مارانا هم خودش نیس؟ آقا مارانا جان لااقل بیا جواب این یکی را خوت بده! یکی بیاد به من بگه من چیکار کنم اینووووو؟
بازم می گم. من مي تونم ثابت كنم كه ئه سرين قديم هستم! اصلا بیاد رودررو بشیم. مکین کجایی که ئه سرینت رو کشتن!
 
ترسناک؟ این از اولش هم ترسناک بود. با این هوای همیشه خاکستری پر از آدمهای عجیب و غریب که نمی دونن خودشونن یا کس دیگه.
 
ترسناک؟ این از اولش هم ترسناک بود. با این هوای همیشه خاکستری پر از آدمهای عجیب و غریب که نمی دونن خودشونن یا کس دیگه.
 
چرا حرف منو تکرار می کنی؟
 
خوشم اومد. یه لحظه دوست داشتم جای تو باشم.
 
چرا؟ همین که می خوای آنا رو از من بگیری بس نیست؟ حالا می‌خوای همه چیزای دیگه ام رو هم ازم بگیری؟
 
نه. عصبانی نشو. قصدم این نبود. فقط می خواستم ببینم تو چه جوری دنیا رو می بینی.
 
دیدی؟
 
آره. راستش دنیای تو قشنگ تره. ولی یه چیز دیگه رو هم دیدم.
 
چی دیدی؟
 
این که تو خیلی هم از من بدت نمی آد. یه جورایی خوب متوجه نشدم. یه حس خاصی بود.
 
هیچ این طور نیست.
 
چرا می خوای این رو مخفی کنی؟ چرا نمی خوای منو دوست داشته باشی؟
 
نه!
 
چرا نه؟
 
نه!
 
ببین... اصلاً... اگه تو بخوای، من می رم.
 
چی؟
 
من می رم. همین. بعد از این دیگه نمی خوام من بین تو و آنا باشم. نمی خوام انتخاب رو برای اون سخت کنم، یا باعث ناراحتی تو بشم. دیگه نمی خوام.
 
...
 
دنیای تو قشنگ تره...
 
...
 
خدافظ
 
...صبر کن.
 
چی شده؟
 
بیا می خوام یه چیزی بهت بگم.
 
بگو.
 
نه، بیا. فقط به خودت می خوام بگم.
 
خب... بیا. بگو.
 
...
 
تو چی...؟!!! تو منو بوسیدی؟
 
آره.
 
ولی...
 
پس مرض خود دیگری بینی به این جا هم سرایت کرد!
 
...
 
...
 
...
 
...
 
بیا بریم تو اتاق من...
 
من جدی گفتم. اینجا کم کم داره خیلی ترس ناک می شه. سر هرمس ... ؟؟
 
اصلا تو چرا جر می کنی؟ من حاضرم کمی باهات دوست بشم! گفتم کمی ها! زیاد پررو نشی
خب بگو ببینم از کی فهمیدی دوتاییم؟ نه از روی کامنتها ها، می خوام ببینم که از قبل هم حس کرده بودی؟
اصلا یکهو دیدی هردو یکی ایم
یلداهه بازی کن، باید بازی کنی تا خودت بشی
بازی نکنی از دست رفتی
 
سلام

اين قضيه پست نوشتن توي كامنت دوني هم از اون كارهاييه كه فقط از تو برمياد. به هر حال اون خانم شيني كه به بكس متلك انداخته من نيستم . فكر كنم خود بكس مي خواسته بنويسه روش نشده از اسم من استفاده كرده.

در ضمن لطفا ديگه تو كامنت دوني پست ننويس. خوندنش خيلي سخته
 
آقا من اکیداً تکذیب می کنم. این میرزایی که آن بالا کامنت گذاشته من نیستم. اصلا از ما چنین چاپلوسیهایی بر نمی آید که بنویسیم هرمسا و سیدی و غیره و بنشینیم بلکه سر هرمس ما را نوازشی کند. نخیر قربان، زمین و زمان آگاه است این یک تهمت است و صد البته باعث و بانی اش را می دانیم. همه اینها زیر سر همین ملوس خان است، اصلا کلمات کلمات ملوس خان است. آمده با یک کامنت اظهار ارادت به خیال خود ما را از غضب خدایش نجات دهد. نخیر قربان، ما از پل صراط نترسیدیم، چه رسد به سر هرمس که خودمان می دانیم آزارش به مورچه نمی رسد. سر هرمس اینها در تمام طول تاریخ چنین کرده اند. آمده اند ترس در دل رعیت انداخته اند. اصلا خود قاجار برای همین دودمانش بر باد رفت. قربان تورقی بفرمایید ببینید همان ملوس خانم شاه شهید چه ها که نکرد. آقا این تکرار تاریخ است، البته کمدی است این بار، بی خود نیست من بر این لقب ملوس پافشاری می کنم. دیدید چه کردند! من خوب می شناسم اینها را، همین ملوس خان در کامنت قبلی اش اعلان جنگ داده بود، که نمی دانم موسی چه کرد و عیسی چه شد. نکنید این کارها. نگذارید بارگاه به دست نااهلان و نامحرمان بیفتد. اصلا کجای ما به خوف کردن از اظهارات موسیو ورنوش می آید. آهای یلداهه، آهای ئه سرین، اینجا قلب هویت است. آی هوار.

و اما مستقل از این حرفها. من حرف اخیر سر هرمس در چهارچوب منتشر کردن پست جدید در وبلاگ را بسیار سنت شکنانه ارزیابی می کنم. یعنی اینکه در وبلاگستان که تقریباً همه چیز مشخص است این برتری دادن حاشیه به متن بسیار بسیار جالب است، رها کردن متن و خوانندگان بسیار و گوشه گزینی در حاشیه برای هر چه که باشد. این پست سرهرمس را فقط خواصش خواندند. و نه بقیه. من اصلا این قضیه را احترام غیر قابل تصوری به مخاطب می دانم. یک جور همسرایی یا یک جور مشاعره مکتوب و البته غیر موزون. خلاصه اکیداً وحدت می کنیم.
 
man kodoomam?
 
من هم قویا تکذیب می کنم آقا مارانا! چی هرکی از رااه رسیده یک اسم از ما برداشته به نام ما کامنت گذاشته؟ این آغاز یک انقلاب است آقا مارنا!
من هیچ کدام از ئه سرین های گذشته را تایید نمی کنم! اینوطر باشد یعنی من چغندرم آیا؟ خوشمان باشد واقعا! حالا پای میرزای از همه آرامتر هم به میان کشیده شده، یک جایی باید سررشته ی این بازی پیدا شود! چه کسی اول دوچار شد؟ چه کسی اول آلوده شد؟ آی ایالناس بارگاه را بید نجات دادها! طاعونی دیگر است این! انکار هویت، پنهان شدن پشت صورت دیگری!
ما اعلام خطر می کنیم در اینجا!
تشکیک افکار، ابهام، خوف، چندگانگی، ایجاد چند دستگی و تفرقه! وای بر ملتی که در بارگاه خداوندان هم به خدایان شک کند چه رسد به خود!
من ئه سرین ام! همین
 
یکی تعداد منو حساب کنه ببینه تاحالا چندتا شدیم بابا!
دقت کردین آقا مارانا؟ اینا عین من هم غلط دیکته ای دارن!
دنیای مجازیه دیگه، داریم تکثیر می شیم
دوستان همه ی ما در ماتریکس هستیم
 
من که می دونم همه اینا زیر سر خود هرمسه
 
این محسن نامجو ما یه چیزی می‌دونه لابد که می‌گه :یک روز از خواب پامی‌شی می‌بینی رفتی به باد!
مکین به باد بره اونم در بارگاه ملکوتی هرمسمون؟! در عرض یه روز! ئه‌سرین! یلداهه! من خودم هم قربانی‌ام چرا هی منو به کمک می‌طلبین؟ من تمام مکین‌های قبلی رو تکذیب می‌کنم!! ئه‌سرین من نمی‌خوام بازی کنم! من می‌ترســــــــــــــــــــــم! هرمس! کی گفته همش تقصیر هرمسه! اصن از اول همه چی زیر سر این آنونیموس‌ها بود. آق سانسوری نجاتم بده!
 
من از این به بعد هرچی بگم دروغ گفتم....
 
بیام تو اتاقت که چی مثلن..؟
 
صب کن صب کن... بیا با آرامش برخورد کنیم با موضوع
 
آخه چه آرامشی ؟ ... اون از آنا که خوابو از چشام گرفته این از تو که میخوای از من بگیریش...
 
نه ببین ... این قدر هم بد نیست
 
بد نیست ؟؟ ... نبود آنا یه درده بودنش یه درد دیگه...تو بگو من چکار کنم؟..
 
اولندش که هردو خوب میدونیم کی هستیم...هم من تو رو خوب میشناسم هم تو منو...!
 
خوب که چی ؟
 
بشینیم رو تخت راحت با هم حرف بزنیم ... بیا منطقی برخورد کنیم.. . از چیزیایی که میخواهیم بگیم...موافقی ؟
 
گرچه اصلن حوصله بحث کردن ندارم اما فکر کنم چاره ای نیست...
 
بیا بشین اینجا... رو تخت ... چیزی می خوری برات بیارم..؟
 
آرم ممنون میشم ... تو اینجا زندگی میکنی ؟ خیلی آشناست واسم ...اما یادم نمی یاد قبلن دیده باشم اینجارو...مثلن میدونم دسشویی اونجاست ... اون کمد لباس ... تو اون کشو هم لباس زیراتو میزاری...!
 
آره درسته... میدونستم می دونی ...اینجا رو عین خونه خودت بدون..راحت باش
 
...
 
...
 
یکم میری اونورتر منم بشینم...
 
تو اینجا تنها زندگی میکنی ؟
 
آره ..چطور مگه ...؟..مگه نمیدونستی ..؟
 
هیچی همین طوری پرسیدم...چرا چرا میدونستم...میخواستم مطمئن شم...
 
بیا بریم سر اصل مطلب...
 
اول میشه نور اون چراغو کم کنی...اذیتم میکنه...
 
هرچی تو بخوای...
 
ممنون
 
داشتم میگفتم که...مسئله اصلی سر آناست...هرکدوم از ما اونو به تنهایی میخواهیم ... اون هم هردو مارو به یه اندازه دوست داره...در واقع حرفش اینه یا جفتتون یا هیچ کدوم...حالا میگی چکار کنیم ؟
 
اصلن دوست ندارم اینو بگم...ولی فکر کنم باید یه جوری باهم کنار بیاییم ..مثل الان که کنار هم نشستیم...ولی چجوری ؟
 
آره منم موافقم...گرچه منم نمیتونم تحملت کنم اما بخاطر آنا هرکاری میکنم..حتی تحمل تو...!
منم دقیقن همینطورم ..فقط به خاطر آنا...
 
حالاخودونیم ها ..این آنا هه هم خوب مارو انداخته بهم...!
 
اصلن بزار بینم...اگه من هدفم از دوست شدن باهاش اون باشه ..پس هدف تو هم همینه...میشه راستشو بگی ؟ برای چی میخوایش ؟
 
آره دیگه...خوب منم دقیقن مثل تو یه احتیاجاتی دارم...
 
میشه اینقدربهم نچسبی...گرم هوا... یکم می ری اونور ترآقای صابخونه..؟
 
….
 
Post a Comment

Archive:
11.2002  03.2004  04.2004  05.2004  06.2004  07.2004  08.2004  09.2004  10.2004  11.2004  12.2004  01.2005  02.2005  04.2005  05.2005  06.2005  07.2005  08.2005  09.2005  10.2005  11.2005  12.2005  01.2006  02.2006  03.2006  04.2006  05.2006  06.2006  07.2006  08.2006  09.2006  10.2006  11.2006  12.2006  01.2007  02.2007  03.2007  04.2007  05.2007  06.2007  07.2007  08.2007  09.2007  10.2007  11.2007  12.2007  01.2008  02.2008  03.2008  04.2008  05.2008  06.2008  07.2008  08.2008  09.2008  10.2008  11.2008  12.2008  01.2009  02.2009  03.2009  04.2009  05.2009  06.2009  07.2009  08.2009  09.2009  10.2009  11.2009  12.2009  01.2010  02.2010  03.2010  04.2010  05.2010  06.2010  07.2010  08.2010  09.2010  10.2010  11.2010  12.2010  01.2011  02.2011  03.2011  04.2011  05.2011  06.2011  07.2011  08.2011  09.2011  10.2011  11.2011  12.2011  01.2012  02.2012  03.2012  04.2012  05.2012  06.2012  07.2012  08.2012  09.2012  10.2012  11.2012  12.2012  01.2013  02.2013  03.2013  04.2013  05.2013  06.2013  07.2013  08.2013  09.2013  10.2013  11.2013  12.2013  01.2014  02.2014  03.2014  04.2014  05.2014  06.2014  07.2014  08.2014  09.2014  10.2014  11.2014  12.2014  01.2015  02.2015  03.2015  04.2015  05.2015  06.2015  08.2015  09.2015  10.2015  11.2015  12.2015  01.2016  02.2016  03.2016  04.2016  05.2016  07.2016  08.2016  09.2016  11.2016  03.2017  04.2017  05.2017  07.2017  08.2017