« سر هرمس مارانا »
شوالیه‌ی ناموجود



2007-05-14

در پیش چو تو مستی افسونِ من افسانه



1
تا جایی که یادمان می‌آید، تازه هبوط‌مان تکمیل شده بود – ما هبوط‌مان اصولن سی سالی طول کشید تا جا بیفتد و دم بکشد. بلانسبت در مایه‌های قرمه‌سبزی بود این هبوط آخرِ ما – که کافیه‌نشینی‌مان را شروع کرده بودیم. حالا یک مدتی‌اش را در تاریکی بودیم و بدون خانم مارانا/کوکا در کافه‌ها سپری می‌کردیم ولی در چیزی که می‌خواهیم بگوییم توفیر چندانی ندارد. مجبوریم، می‌فهمید دیگر، مجبوریم اعتراف کنیم که کافه‌نشینی‌های ما فاقد هرگونه رابطه‌ی انتلکتوآله با فرهنگ و جوانب آن بود و صرفن در امتداد هوس‌های دیونیزوسی‌مان – در شهرِ شما: شکم اونلی!- شکل می‌گرفت. از روزهای کافه‌شبانه و احمدرضای عزیز تا – این وسط‌ها چرا بعضی جاها تاریک و تارند؟ چرا آدم‌ها صورت ندارند؟ چرا خیابان‌ها و کوچه‌ها گم شده‌اند؟ چرا کسی اسمی ندارد؟ - صبحانه‌های کافه‌پاریس با آن حجم انبوه ماگ‌ها، وقت و بی‌وقت‌های لینت (رازمیک قدیم) و موسیو آلبرت با فرانسه و کتلت و استیک و صبحانه و نهار و شام! برای همه‌ی اعصار، با جناب جونیور هم که باشی، در جوار خود موسیو و نواسموکینگ ایریا، عصرانه‌های نان و پنیر کافه کاخ با جناب جونیور که در چمن‌ها غلت می‌زند، تا کافه گالری و پیش‌خدمت‌های مودب و آشنای‌ش، تا حتا کافه‌ی فوردکورتِ جام جم با چیزکیک‌های معرکه‌اش که تنها دلیل‌مان است برای رفتن به کافه‌ای که در آن نمی‌شود دود کرد، تا آن شِیک‌های سنگین خیابان سنایی، رولت‌های تازه مادام با کافه‌گلاسه‌های بی‌نظیرش در ویلا، پیرمردهای غرغروی فرتوت دوست‌داشتنی کافه نادری با آن نوستالژی عظیمی که در فضا موج می‌زند و می‌دانی که مال تو نیست، کافه پیچ مرحوم (شهریار که رفته باشد، پیچ مرحوم است حتا اگر هنوز باشد و آن پیچ گنده‌ی روی در و اسمی که ما برای کافه و منو‌های‌ش انتخاب کرده بودیم) با آن کوکتل‌های معطر الکلی‌اش در عصرهای خسته‌گی و دل‌داده‌گی، کافه‌فرانسه، کافه‌فرانسه‌ی عزیز با آن که آن روزها که زیاد گذارمان به آن‌جا می‌افتاد، این همه با صاحب‌ش رفیق نشده بودیم، کافه‌عکس که بیش‌تر شده بود این اواخر اتاق کنفرانس جلسات شرکت و جای ورق‌زدن مجله‌ی نشان و حرفه‌هنرمند، کافی‌تکِ بیست و چهارساعته که به‌ترین فایده‌اش همان قصه‌ای بود که سال‌ها قبل درباره‌ی آن‌جا نوشته بودیم، کافه عمران را که البته کافه‌ی جور دیگری بود و مربوط به ماقبل تاریخ‌مان می‌شود، و خب، الان تا همین‌جا را یادمان می‌آید. گاس که بعدن از خانم مارانا/کوکا کمک گرفتیم و تکمیل‌شان کردیم.
البته از شوکا و 78 و 72 و گودویی که تقریبن هیچ‌وقت پاتوق‌مان نشد هم باید بنویسیم انگار.
می‌بینید؟ کافه‌ها را عمومن با خوردنی‌های‌شان بیاد می‌آوریم. زئوس رحمت کند آن آقا را که در رساله‌های سیاسی اجتماعی‌اش، این همه به شکم اهمیت داده بود.
2
این میرزای ما هم یک چیزهایی از خودش می‌سازد قیامت ها! نگاه کنید:
سفر برعکس زندگی است، اگر زندگی آغازش به شما مربوط باشد و عموماً پایانش به اختیار شماست سفر آغازش دست شماست و پایانش دست زمین و زمان و حتی دختر چشم ابرو مشکی شهر بین راهی.
3
بعله اعتیاد بد است. اما این Sketch Up ِ گوگل دارد ما را از کار و زنده‌گی می‌اندازد این‌ روزها.
4
این‌جا را بخوانید. ایده‌ی نامه‌نوشتن به آقای پل آستر را دوست داشتیم. که البته امیدواریم تبدیل به غرنامه‌های روزمره نشود. هرچند خیلی هم نیازی نبود که نویسنده به آقای آستر گوشزد کند که این‌ها حرف‌های خودمان به خودمان است که داریم بلندبلند به شما می‌زنیم و این‌ها. آقای آستر خودش می‌فهمد این چیزها را!
5
هم‌میهن دوباره سروکله‌اش پیدا شد و کار ما درآمد! این دیگر روزنامه نیست. برای ما خدایان فضول که همه‌جای روزنامه‌ها را – گاس که از همان دوران طلایی صبح امروز و خرداد و نشاط – باید بخوانیم، روزنامه‌ای با این حجم – شماره‌ی اول‌ش که روی شرق را هم کم کرده است! – یعنی چشم‌های پف‌کرده و قرمز و (روی‌تان به دیوار) قضای حاجت‌های بی‌خودی طولانیِ آخرِ شب!
مبارک باشد!
بعدازتحریر: شرق هم که بعله! اما در یک قضاوت فوق‌العاده زودهنگام، کلن، شماره‌ی اول شرق را به شماره‌ی اول هم‌میهن ترجیح می‌دهیم. هرچند مرام رفاقت چیز دیگری می‌گوید. مگر نه آقای شمال از شمال غربی؟!
6
اتفاق مبارکی که افتاده، مجموعه‌ی گران‌قدرِ پاریس، دوست‌ت دارم (2006) است که توسط آقای بال‌افشان (که بنا به دلایلی لینک‌شان از این بغل کنده شده است و گاس که اگر دوباره همت کنند و خواب‌های هیجان‌انگیزشان را برای‌مان بنویسند، دوباره برگردد) به خانم مارانای ما هدیه شده است و خب طبعن ما خیلی خوش‌حال‌ایم!
7
راستی گفته بودیم که این فیلم ساکت و ملایمِ Last Days آقای گاس (!) ون‌سنت را از باقی فیلم‌های‌شان بیش‌تر دوست داریم؟ باید یک بار، سرِ دلِ راحت بنشینیم یک گوشه‌ی دنجی – بل‌که هم همان گل‌خانه‌ی متروکِ همین فیلم روزهای آخر باشد – و برای خودمان و شما تبیین کنیم که چرا مثلن فیلِ ایشان را دوست نداریم ولی این Last Days خلوت‌ش تا کجاها که ما را نمی‌برد.
8
از آقای بی‌گناه (بامدادِ سابقِ بلاگ‌فا و گل‌کوی امروز بلاگ‌اسپات!) که آبروی فرهیخته‌گی بیست ساله‌های ما است که بگذریم، این آقای توکای قدیس به شما آدم‌های فانی این امید را می‌دهد که می‌شود در آستانه‌ی پنجاه ساله‌گی بود و این همه شنگ و جوان‌دل. (گول آن هیکل گنده و سگرمه‌های درهم‌رفته و صدای بم و پوست تیره‌اش را نخورید!)
9
داشتیم فکر می‌کردیم اسم نوشته‌مان در هزارتوی هویت (که هنوز از تنور درنیامده!)، می‌توانست این هم باشد: نیمی‌م ز آب و گل/ نیمی‌م ز جان و دل.
10
یاد یک گفته‌ای از آقای کوندرا افتادیم. می‌فرمایند که قدرت واقعی نه در دست کسانی است که حاکم هستند بل‌که در دستان آن‌هایی است که می‌توانند سوال کنند. (حالا یادتان باشد که در این مملکت گل و بلبل ما، کسی را که بتواند سوال کند، عمومن نداریم. توانستن در این جمله یعنی بعد از پرسیدن، توی سرش نزنند!) ما، با تمامِ هرمس‌ماراناییت‌مان، عمومن وقتی یکی از شما آدم‌های فانی، صاف توی چشم‌های‌مان نگاه می‌کند و از ما سوال می‌کند، لحظه‌ای تمام وجنات کبریایی‌مان ناپدید می‌شود و یادمان می‌رود که می‌توانیم جواب ندهیم، سوال و سوال‌کننده را نادیده بگیریم و به‌روی مبارک‌مان نیاوریم.
برای‌تان پیش آمده که روبه‌روی این دوربین‌های تله‌ویزیون قرار بگیرید؟ از همین مصاحبه‌های تخمی‌/کیلوییِ خیابانی و این‌ها؟ دیدید چه‌قدر سخت است و چه تلاش آگاهانه‌ای باید بکنید تا بتوانید از اتمسفری که سوال‌کننده برای‌تان ایجاد کرده – از بازی‌ای که شروع کرده – خودتان را خلاص کنید و جوابی بدهید که بعدتر هم بشود که پای‌ش ایستاد؟
این‌ها را گفتیم که برسیم به این‌جا که بابت کله‌معلق‌کردن این مردکِ مجری تاک‌شوی مدل صداوسیمایی شب شیشه‌ای، یک تشکری از آقای رادان کرده باشیم. با آن صدای معرکه‌شان و حضور راحت و مطمئن و بی‌شیله‌پیله‌ای که جلوی دوربین داشتند. (این به طور کاملن تصادفی، تنها قسمتی بود که از این برنامه دیدیم وگرنه شنیدیم که آقای کیانیان عزیزمان هم همین‌جوری طرف را آچ‌مز کرده بودند. دستِ ایشان هم درست!)
11
یادمان باشد بدهیم این آقای عدنان حاج را هم جایی در بارگاه‌مان استخدام کنند. همان فوتوژورنالیست مادرمرده‌ای که رویترز به خاطر روشدن این که ایشان عکس‌های‌شان را با فوتوشاپ دست‌کاری می‌کردند تا تاثیرگذارتر بشود و به همین دلیل ایشان را اخراج فرمودند. (شرق دوشنبه، صفحه‌ی 28 – می‌بینید؟ قرار است از این به بعد لینک‌های‌مان این‌جوری باشد!) هرچه باشد ما یک نسبت دوری با آن مترجم خدانشناس و متقلب شبی از شب‌های زمستانِ آقای کالوینو داریم و از هرچه تقلب‌های این‌جوری و گول‌زدن ملت است، یک جای شیطانیِ وجودمان – بعله نمی‌دانستید! خدایان هم یک شیطانک‌هایی در خودشان دارند که به وقت‌ش رو می‌کنند! حالا نروید بفلسفید که لابد شیاطین هم خدایان کوچکی در گوشه‌ای از روح‌شان چمباتمه زده و منتظر فرصت است و بعد پای ما را به قضایای آیات شیطانی و اوراد الهی باز کنید و این‌ها – مشعوف می‌شود.
12
فرندزمان دارد به سلامتی به اواسط سیزن ده می‌رسد. می‌دانید؟ با کمال خست و ناخن‌خشکی فرندز دیدیم. گذاشتیم این همه طول بکشد. این همه کیف کنیم. از دوستان که دوران حادِ بیماریِ فرندزتمام‌شده‌گی را به سلامت پشت سر گذاشته‌اند، می‌خواهیم که پیشنهاد‌های‌شان را کامنتن و ایمیلن و تلفنن و فکسن به همان آدرس همیشه‌گی ما، المپ، جنب جواهرفروشی قازاریان، شماره‌ی 7 بفرستند.
13
گفتیم یک بار هم که شده از ... و ... اسمی در متن‌مان نیاوریم. ببینیم چه می‌شود!
14
یادتان می‌آید که ما این فیلم راه‌های جانبی (Sideways) را چه‌قدر و با چه شعفی دوست داشتیم؟ دل‌مان همین الان برای آقای پل جیاماتی هم تنگ شد!
15
یادتان هست که آن آقای پلیسی که در in the cut (همین بود اسم‌ش؟!) خانم جین کمپیون (فیلمی که به زعم ما از پیانوی ایشان خیلی به‌تر بود) بازی می‌کرد و بعد در درخشش ابدی یک ذهن بی‌لک، دستیار آن آقا بود، حالا هم در زودیاک آقای دیوید فینچر بازی کرده و ما این همه از شمایل این آقا، علی‌الخصوص با سبیل، خوش‌مان می‌آید، نام‌ش چه بود؟
(بعله خب! می‌شود یک گوگل ساده کرد! مساله این است که همین الان که داریم این‌ها را می‌نویسیم، بدجوری آف‌لاین هستیم.)
16
یک زمانی، لیست کتاب‌های جزیره‌ی تنهایی‌مان را این‌جا می‌نوشتیم، یعنی کتاب‌هایی که خوانده شده‌اند و دوست‌ داشته‌شده‌اند و لیاقت این را پیدا کرده‌اند که سر هرمس مارانای بزرگ آن‌ها را با خودش به جزیره‌ی تنهایی‌اش ببرد. بعدتر، لیست کتاب‌هایی را که به تازه‌گی خریداری کرده بودیم و در شرف خوانده‌شدن بودند – و فی‌الواقع، هنوز خوانده نشده بودند – این‌جا می‌نوشتیم. حالا این روزها، می‌خواهیم لیست کتاب‌هایی را که باید وقت کنیم و برویم بخریم تا گاس که وقت کنیم و بخوانیم‌شان، این‌جا برای‌تان – و برای خودمان که یادمان نرود! – می‌نویسیم.
این لیست هم اعتراف می‌کنیم که اگر آقای شمال از شمال غربی و رفقای زحمت‌کش‌شان در اعتماد و هم‌میهن نبودند، لیست نمی‌شد!

- فیلم‌نامه‌ی جانی‌گیتار (طبعن نوشته‌ی آقای مرحوم نیکلاس ری)
- کتاب تنگنا به تالیف آقای گل‌مکانی عزیز (طبعن درباره‌ی تنگنای آقای نادری)
- قصه‌های قروقاطی نوشته‌ی آقای کورتاثار (فانتوماس را که یادتان هست)
- پروانه و تانک نوشته‌ی آقای همینگوی عزیز (طبعن مجموعه‌داستان است)
- حق‌السکوت نوشته‌ی آقای ریموند چندلر (آن‌قدر گیر دادید که بالاخره تصمیم گرفتیم طلسم را بشکنیم و چندلر بخوانیم)
- نوای سحرآمیز از آقای اریک امانوئل اشمیت (آن خرده‌جنایت‌ها و...)
- من که حرفی ندارم نوشته‌ی آقای موراویا (الان دفعتن یادمان رفت چرا این همه عطش داشتیم برای خواندن این یکی)
- هرگز رهای‌م نکن نوشته‌ی آقای ایشی گورو (هنوز هم که هنوز است بازمانده‌ی روز را خیلی می‌پسندیم. علی‌الخصوص که آقای دریابندری قیامت فرموده بودند.)

تا تولدمان که خیلی مانده وگرنه می‌گفتیم از این لیست برای‌مان کادو بیاورید! گاس که باید شهر کتاب کارنامه را در برنامه‌ی روزانه‌مان، دو خط بالاتر از دو پاکت شیر پاک تازه‌ی جناب جونیور قرار دهیم!
17
یک‌خرده اعتراف‌ش ممکن است کار درست و اخلاقی‌ای نباشد. اما ما المپی‌ها اگر اخلاق سرمان می‌شد که وضع‌مان این نبود. حالا هم آمدیم بگوییم حسن بزرگ گوگل‌ریدر این است که فقط و فقط وبلاگ‌هایی را که واقعن می‌خوانیم مرتب، در آن لیست می‌کنیم. بدون تعارفات معمول لینک‌کردن و لینک‌دادن و این‌ها که به هرحال در هر لینک‌دانی هر وبلاگی، تا حدی موجود است. مثلن همین موسیو ورنوش خودمان. خب ما سالی یک بار هم وبلاگ این موجود را نمی‌خوانیم (با این که هر روز آپ‌دیت می‌کند طفلک!!) اما مجبوریم، بعله می‌فهمید، مجبوریم لینک‌ش را این بغل به هزار دلیل بگذاریم. خوش‌حال‌ایم که در گوگل‌ریدر از شر دیدن هرباره‌ی هرروزه‌ی اسم‌ش خلاص شدیم.
18
مارک رافائلو! (ناغافل یادمان آمد!)


Comments:
نمی دونم چرا همش منتظر بودم از راه های جانبی تو این پست اکبر شما چیزی بخونم و خوندم خوب!
 
اخوی خوبی نوشته های شما به نظر من این بود که آن چه نمی شود جای دیگر خواند و دید را در بلاگ شخص شخیص شما می توان رویت کرد!

پروردگارم دیگر این رسمش نبود که چند بندی از شرق تقدیممان کنی !
آن فتو بلگ و رادان را در شرق خوانده بودم!!
 
سر هرمسا!!!
خوب،من خوندم اون چیزی که شما با انگشتان زئوسیتون نوشته بودید و اون تیکه از فیلم هست که خانومه داره از شراب تعریف می کنه،می گه شرابی که درشو باز می کنی دیگه همون شراب نیست و این که انگور وقتی داره شراب می شه زندست و زندگی می کنه و یه هم چین چیزایی،گاس که ما هرچه مو داشتیم بر عکس جاذبه نیوتن رفت هوا.بعد هم یک هوا بدجنسی کردیم و فیلم رو به کسی معرفی نکردیم که ملت دچار احساس خودمنتقدی نشن!بعد کمی اومدم پایین تر دیدم ااااا ببین در مورد اون فیلمم شما چیز نوشتین،همون که اون دو تا پسر با اون خانوکه که فهمیده سرطان داره و می خواد بره اقیانوس ببینه می رن و اون جا یه تیکش هست که تو کافه اهنگ می ذارن و می رقصن و می نوشن؟هوووم شما یک زئوسی بکنید و ارشیو فیلم های ما رو از ته کمد که مخفی سازی شده به استوا منتقل کنید.راه نداره؟
 
سر هرمس عزیز!
ما که البته پوست مرخصی شبانه را داریم می‌کنیم
به توصیه دوست شفیقی هم عمل نموده در راستای دودره بازی می‌کوشیم امروز هم اولین نه هست زندگی مان را تجربه کردیم ببنیم چطور است
وگرنه اگر پادگانمان یک خط اینترنت داشت که وضع شان به از این بود
پ.ن: در مورد گرافیک نوول و عوالم کمیک بازی هنوز پاسخ شما به ما نرسیده . محتمل از بازی های بلاگفا ست.
 
هاااا! 17 شماره‌ی خوب برای خوندن. حالا از شب شیشه‌ای و بهرام رادان بگم یا از کافی شاپ و خانم کوکا یا از حرف‌های مستر کوندرا؟ گیج شدم:) این شماره‌ای نوشتن چقدر بده:)‌
 
البته کمی ته شب است و من مطمئن نیستم ولی گمانم می توانم پیشنهاد پنج سری alias برایت بکنم و اگر پیدایش کنم دست کیست خودم تحویلت بدهم.
 
bichare jenabe joniour ke liste ketabhaye shoma gharar ast mohem tar pakat haye shirash bashad!
hamin karha ra kardid ke barayetan az divare rast bala miravad:d
 
ننوشتن از ... که باعث می‌شه بندگان‌تون برن کشک بسابن که آش دوغ بخورن فقط! ... هم خودش می‌دونه که دوست داره نوشته بشه یا نه، اگه هم منظورتون ... بوده که لابد فکر کردین واقعاً "همه‌چی باهاش می‌سوزه یَره!" ؟
 
این کامنت فقط من بابا ما آمدیم بود و هیچ جنبه ی دیگری ندارد!!؟
 
عرض کنم که ما چندان سواد درست و حسابی هم نداریم اما با همین اکابری که رفته ایم این کتابهایی که گفته اید بعضی هاشان را خواندیم و بسی هم خوشمان آمده اصلا هم نمیدانیم چه حسابی است که هر جا می رویم و تصمیم میگیریم برای کامنت گذاشتن مربوط به متن تا اسم کتاب میبینیم ناغافل آن قسمت گنده دماغ (بافتح گاف) روحمان رو می آید و شروع میکنیم به اظهار فضل در مورد کتابهایی که بندگان خدا نام برده اند اما اینجا دلمان نمی آید در خصوص گوگل اسکچ آپ نگوییم که بسی چیز خوبیست و صد البته خواستیم بدانیم شما که در المپید میتوانید یک راپورتی بدهید ما بدانیم آقای مسول رعد و برق و باران رفته مسافرت و جایش کسی پاس می دهد که اینطور اوضاع جوی ریخته به هم یا اینکه کلا خودشان مست تر تشریف دارند؟!آن عکس آن بالا هم خیلی قشنگ است.جسارتا سری هم زدیم به پروفایلتان.سال دراگون چه عجایبی در خود که نپرورانده است...در پایان مراتب عذر خواهیمان در خصوص فرست ایمپرشنی به این عریض و طویلی منجر به تمام شدن جوهر کامنت دانیتان را ابراز میکنیم.والسلام.
 
ای بابا حاج هرمس
ما که از حسودی مردیم که !!؟

آقا این اقای نامجو رو اگه باز دیدین ازشون بپرسید اگه قصد ازدواج دارن ، آدرسشون رو به بنده بدید !؟
اگه میخواد ادامه تحصیل هم بده اشکال نداره من اجازه میدم!!؟
 
وااای ! از اون راپورتا که دادین حالا من مطمئن شدم که هرمس واقعی رو یافتم. شما اونجا جای جبرئیل اینا بازی میکنی؟ یعنی منظورم اینه که ... راستکی پیغامای اون گندهه رو تو میاری میبری؟ چه هیجان انگیز! قاطی نمیکنی ؟ نکنه اشتباه تو بود که پسر همساده مون عاشق سوری شد به جای زری؟!پیغاما رو شما اشتباه رسوندی؟!به این آقای آب و برق میگی دم اتاق من مثل دیوونه ها بباره.میگی همون موقع که من دارم میرم برسم به ماشینم و هی الکی طولش میدم تا ببینم یادش میآد الان وقتشه یا نه یکی از اون رعد و برقا بزنه که همه بترسن و بدون ؟ یا از اون بارون دیوونه ها بیاره که هر دونه اش به آدم میخوره دردش میآد؟ بعد زودی آفتاب شه که همه فک کنن خواب دیدن؟! اون دختره رو راستی کجا بردن؟!من کلی سوال دارم هامثلا در مورد هرکول اینا که چی شدن آخر... حواستون هس؟
 
چه جالب كه پاتوق هاي من دقيقاً همون ها بود كه اسم بردي و گفتي هيچ وقت پاتوقت نشده اند. گودو ،78 اما قهوه هاي كافه فرانسه معركس.شوكا رو هم بستند و خيال همه را راحت كردند. عجب سليقه اي داري توي فيلم وكتاب. واقعاً دستت درست.
 
اولن كه سلام خدمت سرور بزرگوار سر هرمس ماراناي بزرگ !‌ما هي صبر كرديم شنبه شود بعد براي پابوسي بياييم به زيارتتان از سه شنبه بود يا چهارشنبه كه هب منتظر بوديم ديديم نمي شود براي رو كم كني بي خيال شنبه شديم خودمان آمديم !
+
دومن كه اين نامه كافه خودش كلي نوستول است حالا چه رسد به اين سياهه اي كه رديف كرده ايد ! ما آن زمان كه طلبه ي علم و دانش بوديم يك جايي بود به نام پله [ بدون تشديد] با كلي نماهاي گرافيكي بالا و پايين كه الان ما را ياد آنجا انداختيد وقتي تا خرخره پر مي شد و يكبار ريختند همه را گرفتند بيخودي و موي يكي ازين فيلسوفانمان را از توي دمب اسبيش زدند ! (تراژدي را ول كنيم)
+
ثالثن كه ما فكر مي كنيم پايان زندگي هم بهدست خودمان نيست ما فقط فكر مي كنيم كه به دست خودمان است . زندگي با سفر فرقي هم ندارد ! آغاز سفر هم بيشتر دست خودمان نيست . خيالمان مي رود كه دست ماست . ما را البته ياد كيمياگر انداخت دختر چشم و ابرو مشكي تو راهي !
+
رابعن خب آقاي آستر مي فهمد براي ما كه نمي فهميم گذاشته اندش حتمن ! همه كه مثل شما آن بالا در المپ نيستند . شايد فكر كنيم اين نامه قرارست با پست چي كه دوبار زنگ مي زند برسد دست آقاي آستر !
+
فكر مي كنم از زمان صبح امروز ديگر روزنامه اي نبوده باشد كه پايه ي شديدش بشوم !‌ شايد يكجورهايي حالگيري بود گرچه شرق هم تُنُكي دستمان مي رسيد ولي بيشتر آنلاين ولي كلهم خوب است !
+
ما منتظر نوشته تان در هزارتو هستيم رسمن و دست به سينه !
+
كلن شماره بنديم از دست رفت .. مهم نيست ادامه مي دهيم ! ...!!..با بهرام خان خيلي حال كرديم ما هم ! كلن ازينكه در دام نيافتاد و ازينكه آن چه بود بود خوشمان آمد ! نه اينكه بخواهد براي بالا بردن خودش چنگ بندازد به پاچه ي مردم و سر ِ آخر پايش را بگذارد روي سرشان و بالا برود !‌آقاي كيانيان هم خوب بود و دوست داشتني ولي چيزي كه هست آقاي كيانيان خودش را در سطح رشيدپور نمي بيند كه درگير شود و ديدش در يك سطح المپيست ! ولي بهرام خان در همان سطح گليمش را از آب كشيد بيرون و نگذاشت مجري پايش را درازتر كند و اين بود كه بيشتر ياد داد تا ياد بگيرد !
+
هاا !!! اينجا سرنخ است كه مي دهيد دست آدم ! خب ببينيم لابد خدايان پيطان دارند يا شياطين خدايان دارند !!!‌.. حالا شما كدام دسته ايد !‌..از آنها كه خودتان بر شيطانتان قالبيد يا فقط خداي جزئي هستيد از شيطاني ؟ چه كسي مي تواند بگويد كه كدام بر كدام ارجح است ؟
+
منزورتان از مكين و عاصي است كه اسم نبرديد ؟
+
ازين ليست كتابتان ما فقط آخريش را در دست اقدام داريم يا به قول اوركات كتابها تو ريد (ريدش را لطفن با يي كشيده بخوانيد كه خوبيت ندارد)
+
بعله ! ريدرها كلن محاسن خوبي دارند و خوبيشان اينست كه بي تعارفند . ولي خب وقتي پاي كامنت به ميان مي آيد كمي ريخت و قيافه به هم مي ريزد ما هم كه چانه مان را تخم مرغ بسته اند همين چند روز كه حرف نزده ايم داريم خفه مي شويم ! يك عيب ديگرش هم اينست كه كلن ريخت وبلاگها را به هم مي ريزد و همه را دچار جامعه ي كمونيستي لنيني با چهره و بك گروند ثابت سفيد مي كند .
+
خب من فكر نمي كنم از عرايضمان چيزي مانده باشد گرچه حرفهايي من باب اين دِ كات و اينها داريم ولي خب گمانمان زياد مي شود ماهم كه دوست نداريم چشمانتان را به خواندن كامنتمان لوچ كنيم بي خيال مي شويم و همين جا عقب عقب مي رويم مي گذاريم بنشينيد زير تير چراغ برق كتابتان را بخوانيد كه گويي ابن سيناست كه گام به گام كتاب ارسطو را پيدا كرده باشيد و اين طور مستفرق شده باشيد !
+
اذن خروج و اينها !
 
http://hermesmarana.blogspot.com/2006_02_01_archive.html

میشه دوباره پخشش کنید آخه اینجا فیلتر شده این قسمت آرشیو !!!
 
کیمیا خاتون و مولاناو دن برون و کمال تبریزی و فمینیسم
 
سیدنا و مولانا سر هرمس مارانا اغفر لنا ذنوبنا (این را تازگی‌ها از یکی از این بنده‌های این خدایان سامی یادمان داد. نه که تیریپ برداریم که بلد نبودیم‌ قبلن‌هاها! نه بزرگا! ما هم زیر سایه‌تان در همین سرزمین فارس! درس خوانده‌ایم و از همین پ ی ف شده‌اش معلوم است که از سال دوم به بعد مطائل مهم درسی را به ما حقنه کرده‌اند و همه‌ی این چیزها را بلد بودیم و گاس که تا اول دبیرستان هم آن‌طرف از این کارها می‌کردیم. ولی خب... خودتان بهتر می‌دانید که خدایان سامی دوزار از رمانتیک‌گری و اینها که سرشان نمی‌شود هیچ، سرخوشی دیونیزوسی و اندوه ناشی از فقدان شورهای دیونیزوسی هم حالیشان نمی‌شود، همه‌ش زور و خون و...
خلاصه! ما این را یاد گرفتیم و از شما که پنهان نیست، با اینکه زبان عربی را دوست نداریم، اما عجیب شیفته‌ی آهنگ این زبان هستیم و گهگاه خوش‌خوشانمان می‌شود از ترکیب‌هایشان استفاده کنیم...
اما گمانمان معلوم است که امشب هیچ سرخوش نیستیم و... خب! همه‌ی بنده‌ها دل‌شان که می‌گیرد پناه می‌برند به خدایشان. ما هم آمدیم چیزی بنویسیم شاید دل‌مان باز شود. اگر بلانسبت خاکمان به دهان مناجات‌مان زاغارت از آب در آمد، شما را به ناوک مژگان آتنا قسم ببخشائیدمان که به موتان قسم، بر پدر بی‌پدر این پاندورا لعنت که ببخشید ببخشید در ِ پی‌پی نکرده! نگذاشت برای ما آدم‌های فانی بدبخت. آن امید کوفتی‌اش هم بخورد توی سرش که ما تازگی‌ها کشف کرده‌ایم این امید زهر ماری همان صخره‌ی کوفتی سیزیف است و لاغیر. گاس درباره‌اش در وبلاگ کوفتی‌مان چیزی نوشتیم جسارتا... به‌هرحال، خواستیم پیشاپیش طلب عفو و مغفرت و بخشایش و حتی التفات داشته باشیم (هرچند ما در این موارد همیشه ما خجالت‌زده‌ی الطاف بی‌پایان شما بوده‌ایم البت)
/
بزرگا هرمسا! ما این تیتر را که خواندیم چه خاطراتی که برایمان زنده نشد. آن‌وقت‌ها که از بیخ ناامید نشده بودیم از اینکه روزی از منجلاب خالتوری‌نوازی بیرون بیائیم و بتوانیم مزقان‌مان را شریف بنوازیم، با همین شعر یک قطعه‌ی نیمچه راک نیمچه دامبالی ساخته بودیم و هی می‌خواندیم ای لوطی بربط‌زن تو مست‌تری یا من...
/
بزرگا!
ما عمرا کافه‌نشین خوبی نبوده‌ایم و بعید می‌دانیم بشویم؛ برای همین نمی‌دانیم جرات کنیم چیزی بگوئیم درباره‌ی بند اول یا نه... خب! در یک مورد می‌توانم با شما هم‌صدا شوم... نه!2 مورد. اما اولی اصلی‌تر است: جسارت نباشد، ما هم این کفه لرد بدمصب را (جلوی کلیسای ویلا) به شیرینی‌های بدمصب‌اش می‌شناسیم. یعنی وقتی رفیق شفیقی که خودش آنجا را یادمان داد خبرمان می‌کند که برویم قهوه‌ای بزنیم دور هم، منتظریم بگوید کافه لرد که صابانی! به شکم‌مان بزنیم. آن تارت‌های آلوی‌اش... آن تارت‌های آلوی‌اش... آواز سیرن‌ها ممکن است ما را از راه به در نبرد، ولی آن تارت‌ها...
و اما دیگر: آه می‌کشیم و یاد کافه فرانسه می‌افتیم و روزهای دانشگاه و رفیق لر قدیمی‌مان که تشنه و گرسنه و بی‌پول می‌رسیدیم آنجا و می‌چپیدیم توی خنکای کافه و چشم‌مان برق می‌زد از شوق نسکافه و پای سیب‌اش که رسما مفت تمام می‌شد اما آی خوب بود... یا زمستان‌ها و قهوه‌های باز مفت و خوب‌اش... مدت‌هاست آنجا نرفتیم و گمان‌مان آنجا هم جای دیگری شده باشد.
و البته خب... همان‌روزها هم وقتی پول داشتیم پاتوق‌مان معلوم بود: آش فروشی صداقت! بزرگا! می‌دانم که می‌دانید کجا را می‌گویم و می‌دانم که چشم مبارک را می‌بندید و در ابر بالای سرتان که ملائک مقرب نگه‌اش داشته‌آند، یک کاسه آش گوشت‌اش را تجسم می‌کنید یا یک کاسه آش رشته با کشک زیاد و نوشابه‌ی زرد!!! یحتمل!
اما، کافه‌نشینی ددیگر... نه که نرفته باشیم. اما ما از همان اول‌اش هم توی جای شلوغ دست و پایمان به هم پنالتی می‌زدند. یک‌بار وسط کافه ثالث، به موتان قسم، چنگال را با تارت آلوی آویزان بهش گذاشتیم راست بین دهان و چشم‌مان... برای اینکه از لرز دست‌مان که عصبانی بود از شلوغی، قهوه هم کله‌پا نشود، دو دستی چسبیده بودیم‌اش... خودتان ببینید اوضاع از چه قرار است. "آق بانو" را یادتان هست آن قدیم قدیم‌هایش؟ با آن آلاچیق‌های امن و دیوار دار؟
/
آی دست این میرزای بزرگوار درد نکند. واقعا قیامت! به عنوان بنده‌ی مخلص جنابعالی عرض کنم جسارتا که در همین چند جمله چه زیبا این همه افسانه و حکایت را جمع بسته‌اند، چه بدیع و چه دلنشنین. اجازه بفرمائید اینجا فی‌المجلس این بنده‌ی درگاه هم دست‌مریزادی به ایشان بگوید.
/
بزرگا هرمسا! ما هیچ‌جا نگفته‌ایم، ولی اجازه بدهید اینجا بگوئیم که این بنده‌ی مخلص که باشیم، معمار نیستیم، ولی معماران را بسیار دوست می‌داریم. یعنی گزاف نگفته‌ایم اگر بگوئیم در تمام این سال‌ها که از هر شاخه‌ای از پلاستیک آرت و دراماتیک آرت و لیتریچر و اینها دوست و آشنائی داشته‌ایم، در فکر این بودیم که ای کاش این خلا بزرگ، این حرکان و خسران و این فقدان رفیق معمار در زندگی‌مان یک‌جوری برطرف نشد که البته متاسفانه نشده. البت ما اگر رفیق معمار نداریم،‌خدای معمار داریم و همین است که آقا ما فطیر مخلصیم که خدا اگر خدا باشد اول باید آرتیست باشد و معمار وگرنه همان بهتر که برود چمی‌دانم، فیزیوتراپ بشود!
ولی خلاصه، ما یک رفیق گرافیستی داریم که در یک دفتر معماری کار می‌کند و جسارت نباشد، دهن ما را زده بس‌که از این اسکچ‌اپ تعریف کرده و یک‌بار ما را نشاند که نشان‌مان بدهد ببینیم معمارها چه چیزهای جالبی که در دست‌شان نیست و ما جسارتا کلی حال کردیم که عجب! این اجنبی‌های پدرسوخته دیگر فقط کم مانده یک عاصی بسازند که کامنت بنویسد!
/
ما این‌روزها به اندازه‌ی کافی دل‌مان گرفته (البت گاه سرخوشیم و گاه دل‌گرفته... بزرگا از دل ما شما بهتر از ما قاعدتا باید خبر داشته باشید. جسارتا نمی‌شود التفات بفرمائید بگوئید ما چه مرگ‌مان است؟) مخلص کلام اینکه هر بار رفتیم وبلاگ این استادی که به آقای استر می‌نویسند، آن موسیقی دل‌مان را هری ریزاند پائین و زود در رفتیم. منتظریم حال‌مان خوب‌تر شود یک‌بار سر فرصت بخوانیم آنجا را. خب زئوس وکیلی ایده‌ی خیلی خوبی است این نامه نوشتنه دیگر!
/
بزرگا! ما نمی‌دانیم چرا هیچ‌وقت روزنامه‌خوان درست و حسابی نشدیم. همین دیروز این هم‌میهن را خریدیم و تا امروز نخواندیم و برای همین هم امروز دیگر نخریدیم که شاید برای دیروز را اول بخوانیم. آن قدیم‌ها توی آن شور و حال بچه‌مدرسه‌ایمان مثلا فقط یک مطلب گنجی را می‌خواندیم یا مثلا یادداشت حجاریان را، باقی روزنامه را می‌چپاندیم توی کمد. ما حسرت به دل‌مان ماند یک بار مثل آدم یک روزنامه را از سر تا ته بخوانیم. ما فقط همین چند صباح پیش، آن اقبال را کمی سفت خواندیم که آن هم چپه شد و البته خب مسائلی هم داشت که خب کیفی که مثلا باید شرق بدهد یا نشاط و جامعه می‌داد را نمی‌داد. مقایسه نکردیم هیچ کدام را ها! همین‌طور گفتیم... حیف! بدمان نمی‌آمد اگر حوصله‌ی روزنامه خواندن پیدا می‌کردیم. اما زیاد حرص می‌خوریم ظاهرا... یک‌بار یکی از دوستان سر شوخی یک روزنامه‌ی چیز... همین یارو... کیهان لعنت‌الزئوس علیه برایمان آورد و بلند بلند خواند، آخرش فشارمان زد بالا بنفش شدیم، روزنامه را که پاره کردیم هیچ، داشتیم خودمان را هم... بچه‌ها گرفتندمان دیگر!
/
بزرگا هرمسا ما نمی‌دانیم پاریس دوست‌ات دارم چیست، اما ما هم نمی‌دانیم چرا از پاریس خوش‌مان می‌آید. فکر می‌کنم یک شهری توی دنیا است که می‌شود صدایش کرد پقی، و کلی کیف می‌کنیم. یاد رد خون تو بر برف هم می‌افتیم. اما دیگر چیزی نمی‌دانیم که کامنت بدهیم راجع‌اش. عفو بفرمائید.
/
ما این فیلم آقای گاس را هم ندیدیم. یعنی نمی‌دانم شما آن فروشگاه دی‌وی‌دی خفن را که در میرداماد بود و پدرسوخته کلی برای خودش خارج بود را دیده بودید یا نه. به ‌هرحال ما هر هفته آنجا تلپ بودیم و آن وقتی که این فیلم را آوردند ما گفتیم بگذارد ببینیم چه خبر است اصلا. همین محض کتجکاوی،‌چون یکی از بر و بکس گفته بود ببین و ما به‌هرحال قصد خرید داشتیم. بزرگا! فیلم را گذاشت و یک سکانس را انتخاب کرد و ییهو این مغازه شد بازار شام، پیرو جوان ریختند تو. آن توی فیلم دو نفر آدم به چه کارها مشغول بودند گمان‌مان. ما و آن فروشنده‌ی بدبخت مثل دو تا بچه راهنمائی که موقع تماشای براس گیر افتاده باشند نفهیدیم چطور فیلم را جمع کردیم و اینها و خلاصه آن‌قدر بعدش خندیدیم که یادمان رفت فیلم را بگیریم اصلا معلوم نشد جاش چی گرفتیم. هنوز هم ندیدیم. یعنی اینها را گفتیم که عرض کنیم ندیدیم.
/
ما یک دست‌مریزاد هم با اجازه به آقای بامداد گل بگوئیم. ما از آن ته دل کیف می‌کنیم وقتی نوشته‌های ایشان را می‌خوانیم.
آقای توکا هم همین‌طور. یعنی آقا وقتی یکی آرتیست باحالی باشد در همه‌ی زمینه‌ها هست دیگر. ما خوش اخلاق یا بداخلاق، ندید، مخلص آقای قدیس هم هستیم.
البته تمام اینها دلیل نمی‌شود که به فکر نیافتیم یک سمینار هم بگذاریم با شرکت دوستان و جوانان که چطور می‌شود در عنفوان جوانی دلمرده بود. بزرگا هرمسا! این زئوس نمی‌خواهد یک رعد و برق ول بدهد وسط این دنیای ظلام؟
/
سرورا! آنچه شما فکر می‌کنید آن‌چه‌ست به عمل درآمده. و ما نیستیم مگر جرقه‌های ریزی در ذهن مبارک شما. پس اگر می‌توانسته، همزمان هست و در هر لحظه آنچه شما اراده بفرمائید در نظر ما به عنوان نام آن مطلب می‌آید.
/
نکاتی درباره‌ی این بند 10 جدا جدا به ذهن این بندگکتان خطور کرد که همان‌طور عرض می‌نماید!:
این آقای کوندرا از آن بنده‌های نظر کرده‌ی شما نیست؟ زئوسی‌ش!؟
با این جمله‌ی ایشان جو انقلابی می‌گیرتمان! که حتی در این خراب‌مانده همآنکه سوال می‌کند، کراماتی دارد؛ از جمله لرزاندن تن قدرت‌مداران... البته می‌دانیم مالیات ندارد و داریم یک‌چیزی تفت می‌دهیم همین‌طوری، ولی خب... اینکه آدم در چشم کسی زل بزند و بدون اینکه عصبانی باشد یا ناراحت باشد، یا هر چیزی، جدی، آرام و صبور و سنگین بپرسد... گاس که این را به آتش پرومته فروختیم.
و اما تله‌ویزیون... بزرگا! از شما که پنهان نیست، همین پریروزها داشتیم فکر می‌کردیم چرا ملت دوربین تلویزیون که بهشان نگاه می‌کند این‌قدر ... می‌شوند!؟ مردک خرس گنده همچین هول‌هول (همین هفته پیش) تف و مف‌اش را جمع می‌کرد و با هیجان از مام وطن و این چیزها می‌گفت یاد سرودهای سر صف دبستان می‌افتادیم که هر کس توی کوک خودش داد می‌زد به لاله‌ی درخون خفته و اینها! یعنی ما واقعا نمی‌فهمیم‌ها... بزرگا! اعصاب نداریم، رخصت بدهید، راجع به این تلویزیون امشبه را دم در کشیم که با مغز توی مانیتور نکوبیم. ای بر پدر آن بی‌پدری که خشت اول این صدا و سیمای داخلی را گذاشت... هی!
اما راجع به این بچه‌خندان مزلف... (ما چرا این‌قدر بی‌ادب شدیم عجالتا؟ به موتان قسم، لال شویم اگر دروغ بگوئیم، اعصاب معصاب نمانده، وگرنه ما هاپوی کی باشیم که جرات داشته باشیم در این مقام شریف، دهن به ناروا باز کنیم. بزرگا، به کبر کبریائی‌تان خبط ما را به‌دیده اغماض کنید.) بله! ما متاسفانه آن تکه‌ی آقا رادان را دیر رسیدیم، ولی آی حال کردیم! اما آقای کیانیان جان، صفائی به آن بچه دادند که به جد اشترم قسم! (خودزنی به عنوان توبه و اینا!) ما جای او بودیم کلا دیگر جرات نمی‌کردیم جلوی شیر دستشوئی بایستیم مبادا یاد میرکوفن و مصاحبه بیافتیم و غش کنیم! خب! این بچه واقعا پررو است و شرط می‌بندم گل بدمصب‌ این و آن حسنی را این خدایان سامی از یک کاسه برداشته‌اند. ما بیخود داریم جوش می‌آوریم. بهتر است تا کارمان از خرک در نرفته، رخصت بفرمائید، این مبحث تلویزیون ج. ا. را ادامه ندهیم. شرمنده‌ی انوار قدسی‌تان.
/
ملکا! ما آخر سر به خاطر این فرندز دق می‌کنیم! ما می‌دانیم دیگر...
انی‌وی! نمی‌دانم شنیده‌اید یا نه... خاک‌مان به دهان، نه که نشنیده باشید. یعنی شما که دانای همه‌چیزید،‌ولی خب همه‌چیز که ارزش آن را ندارد که شما در ذهن مبارک بالای پرونده‌ها بگذارید. در نتیجه منظورمان از نمی‌دانم این بود که نمی‌دانم اهمیتی برایتان داشته یا نه. اما به‌هرحال، این عبدِ حقیر رخصت می‌طلبد که بگوید و بپرسد: بزرگا! اسم "24" به گوش‌تان خورده است؟ ما شنیده‌ایم سریال بدمصبی است که... اجازه بدهید اطلاعات غلط یک‌وقت ندهیم. لاست هم این‌روزها اندازه‌ی فرندز به گوش‌مان خورده است. جسارت نباشد، محض قیلوله‌ی بعد از فرندز، به سرکار پیشنهاد بازبینی دائی جان ناپلئون می‌دهیم. گاس شما هم از آن دسته باشید که چند وقت یک‌بار یک سری به دائی جان اینا می‌زنند، اما گفتیم اگر این‌طور نبود، شاید به عنوان دوره‌ی گذار حرکت مناسبی باشد.
البته امیدوارم جسارت ما را ببخشید که به عنوان یک فرندز ندیده پیشنهاد دادیم. گفتیم شاید به این بهانه چند دقیقه‌ای بیشتر سر بر آستان شما بسائیم (از شما که پنهان نیست... این‌روزها عجیب به کمک‌‌های ملکوتی شما نیاز داریم. از قوت قلب گرفته تا الهامات و حتی مچ‌پوینت‌بازی و اینها! حتی اگر مرحمت بفرمائید یک‌دانه از آن آذرخش‌ها را بپیچانید و ول کنید روی سر این کمترین، ما را غریق منت خود ساخته‌اید. باشد که خلاص شویم از این دنیای بدمصب فانی، برویم آن دنیای زیرین، سگ بخوردمان راحت شویم. حالا سگ هم نشد، پیشی! (بزرگا تعطیل کرده‌ایم! مجبوریم... شما که خودتان از همه داناترید بی‌شک می‌فهمید).
/
بزرگا هرمسا! ... و ... کی‌ها بودند؟
/
ای خاک بر سر ما که هیچ‌کدام از این فیلم‌ها را که فرمودید ندیده‌ایم! آخر به ما هم می‌گویند آدم فانی؟ چه بگوئیم... بدمصب هر فیلمی‌ای که می‌شناختیم، گرفتند بیچاره‌ را... خورده‌ایم به پیسی. کم نمانده فکر کنیم شاید این امنیه‌چی‌ها از آن ردیاب‌های زیربغلی سه‌پایه‌ها کار گذاشته‌اند برای ما و هر جا فیلمی گیر می‌آوریم ردمان را می‌گیرند...
/
سیدنا و مولانا! کاش معبد زمینی‌تان را رو می‌کردیم، ما از سر ارادت حداقل یک مورد هم که شده از این کتاب‌ها را من‌باب فدیه تقدیم آستان آن حضرت می‌کردیم که حال‌اش را ببریم. بزرگا!‌هر روز تولد شماست. توضیح‌اش هم این است که: هر روز که ما بیدار شویم و ببینیم کماکان بنده‌ی شمائیم، آن‌روز روز میلاد ماست. و همان‌دم است که احساس می‌کنیم وه! باز خدائی نو را به پرستش ایستاده‌ایم. و همین است که دم به دم در ذهن ما شما تکرار می‌شوید و حضور پیدا می‌کنید و هر نفسی که فرو رود ممد ارادت ماست و چون به در آید شکری بر نعمات شماست و اینها! در نتیجه هر روز تولد شماست. هر کسی هم متقاعد نشد، امر بفرمائید با بر و بچ متقاعدش می‌کنیم. اصلا عکس بدهید متقاعد تحویل بگیرید.
اما قصه‌های قر و قاطی را با تمام بندگی‌ و ارادت‌مان اکیدا پیشنهاد می‌کنم. ای الاهی ما این لپ کورتاسار پدرسوخته را! یعنی ما نمی‌دانیم مگر یک مخ چقدر جای همه‌جور چیزی را دارد. عجب آدمی! عجب!
جانی گیتار هم با اجازه ما به فهرست اضافه کردیم. با اجازه ما این روزها مشغول خواندن خانه‌ی ارواحیم و حتما خوانده‌اید و اگر نخوانده‌اید هم از آنچه در آن گذشته مطلعید. بزرگا! ما نمی‌دانیم به این آمریکا لاتینی‌ها چه بگوئیم وقتی این‌طور شهد را روی کاغذ به کلمه تبدیل می‌کنند و وقتی این‌طور کلمه کلمه آنچه نوشته‌اند، نرم‌نرمک در جان آدم می‌دود و می‌رود و جا می‌اندازد و... آدم را سحر می‌کند! ای بابا...
/
بزرگا! کاش اگر فرصت بود بزنید از بیخ و بن دو سه تا از این دست خلقیات را چپه کنید و ما کوهپایه و دره و اینها نشین‌ها را هم خلاص کنید. کلا زندگی سخت شده...
/
نشان به این نشان که ما ناگهان همین سطر آخری کم آوردیم و دیگر نمی‌توانیم خیلی بیشتر پیش برویم. باورتان شاید نشود، ولی به موتان قسم همین کامنت را سه روز است داریم می‌نویسیم ذره ذره. از همان عرش کبریائی که نشسته‌اید نظر مابرک‌تان را اگر بر ما بیفکنید، می‌بینید چه اوضاع احوالی داریم. به شما نگوئیم به که بگوئیم؟ به قول این یارو شاعره که ما نه اسم‌اش را یاد گرفتیم و نه شعرش را ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور (زئوسی‌ش فکر کنیم شعر را درست یادمان آمد! یعنی اگر این‌طور باشد یک‌دانه به شانه‌ی خودمان می‌زنیم که آنچه نمی‌دانستیم چیست هم یادمان آمد) به‌هرحال خواستیم عرض کنیم همچین یک‌ باری گم کرده باشیم گمان‌مان... انی‌وی...
/
سیدنا و مولانا
یعنی همین‌طور هر نفسی که مِره و مِیاد ما بِری شما آرزوی سرخوشی می‌کنیم و آرزو می‌کنیم انوار قدسی‌تان از سر ما و دیگر بندگان مخلص کم نشود و سرخوشی قدسی‌تان نیز مدام و مستدام باشد. ان‌شاءالخودتان!
 
آدم روز تولدش راه می افته اینقد کامنت میزاره؟
ای با تو ام ساسان
ساسان بود اسمت؟
 
اي آقا مارانا جان ما الآن ذوق داريم هوارتا!
هزارتوي هويت رو ديدم الآن با اون جمله ي " ما دقیقن آنی نیستیم که می‌نماییم "
آي ذوقيدم از اينكه چند پست پايين تر خودم بهش اشاره كرده بودم!‌همزماني و اينا! دونقطه دي
 
آقا مارنا ما همين الآن آمديم يك كامنت نكته سنجي بگذاريم از مطلبتان در هزارتو يكهو زديم ماگ چايي رو ولو كرديم روي ميز و كاغذ و كيبورد و اينا... (اين بخش جهت همينجوري نوشته شده است)
من الآن به وسط نوشته شما رسيدم كه اوركات داره اينا: نكته كنكوري اينكه اون قسمتي كه عضو كلوپ ها و گروه ها مي شديم راست بود نه چپ!دونقطه دي(ها؟ چي؟ نوك انگشت؟ ماه؟)
 

Post a Comment


Archive:
11.2002  03.2004  04.2004  05.2004  06.2004  07.2004  08.2004  09.2004  10.2004  11.2004  12.2004  01.2005  02.2005  04.2005  05.2005  06.2005  07.2005  08.2005  09.2005  10.2005  11.2005  12.2005  01.2006  02.2006  03.2006  04.2006  05.2006  06.2006  07.2006  08.2006  09.2006  10.2006  11.2006  12.2006  01.2007  02.2007  03.2007  04.2007  05.2007  06.2007  07.2007  08.2007  09.2007  10.2007  11.2007  12.2007  01.2008  02.2008  03.2008  04.2008  05.2008  06.2008  07.2008  08.2008  09.2008  10.2008  11.2008  12.2008  01.2009  02.2009  03.2009  04.2009  05.2009  06.2009  07.2009  08.2009  09.2009  10.2009  11.2009  12.2009  01.2010  02.2010  03.2010  04.2010  05.2010  06.2010  07.2010  08.2010  09.2010  10.2010  11.2010  12.2010  01.2011  02.2011  03.2011  04.2011  05.2011  06.2011  07.2011  08.2011  09.2011  10.2011  11.2011  12.2011  01.2012  02.2012  03.2012  04.2012  05.2012  06.2012  07.2012  08.2012  09.2012  10.2012  11.2012  12.2012  01.2013  02.2013  03.2013  04.2013  05.2013  06.2013  07.2013  08.2013  09.2013  10.2013  11.2013  12.2013  01.2014  02.2014  03.2014  04.2014  05.2014  06.2014  07.2014  08.2014  09.2014  10.2014  11.2014  12.2014  01.2015  02.2015  03.2015  04.2015  05.2015  06.2015  08.2015  09.2015  10.2015  11.2015  12.2015  01.2016  02.2016  03.2016  04.2016  05.2016  07.2016  08.2016  09.2016  11.2016  03.2017  04.2017  05.2017  07.2017  08.2017  11.2017  12.2017  01.2018  02.2018  06.2018  11.2018  01.2019  02.2019  03.2019  09.2019  10.2019  03.2021  11.2022  12.2023  01.2024  02.2024  03.2024  04.2024  07.2024  10.2024  12.2024