« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2007-05-19 دیوانه و برج مونپارنس (عکس زیر صرفن تزیینی است!)![]() 1 یک چیزی را میدانید؟ اصولن سریال فرندز دربارهی نوستالژی است. دربارهی گذشته است. لذتش را از گذشتهبازی میگیرد. برای همین است که بامزهترین اپیزودها آنهایی هستند که فلاشبک دارند. حالا چه به دوران دبیرستان و کالج – راس با آن سبیل کذایی و موهای فرفری، چندلر با آرایش موها و لباسها، ریچل و دماغش و بالاخره، مونیکای چنددهکیلویی – برمیگردد و چه آنهایی که به سیزنهای قبلی. داشتیم فکر میکردیم کاش یک فکری هم برای فلاشبکهای قدیم به جوانی جویی و فیبی – یکی بود انگار. همانی که به دروغ داشت از پرستاریش در زمان جنگ (!) تعریف میکرد – میکردند. برای همین هم هست که ما هروقت میخواهیم کسی را به فرندزدیدن آلوده کنیم، اکیدن توصیه میکنیم که حتمن و حتمن از اپیزود اول سیزن اول شروع کند. وگرنه بعید میدانیم بیشتر از سیدرصد شوخیها را بگیرد. پیش آمده که برخی رفقا را در معذوریت اخلاقی قرار دادیم که در جوار ما بنشینند و یکی دو اپیزود اول را ببینند. باقی را خودشان پی خواهند گرفت. البته مکین این وسط استثنا است. – مثل همیشه – که آن همه اصرار به همانجا دیدن این دو اپیزود هم نبود اگر، باز هم خیالمان راحت بود که خودش مثل بچهی آدم مینشست و قضیه را پی میگرفت! گاس که آن جلسهی کذایی هدفش خامکردن آقای سانسورشدهی پهنایِ باندتمامکردهمان بود. حالا هم هنوز گرمایم. بگذارید مدتی بگذرد، گاس که بیشتر دربارهی این ششنفر و دنیایشان برایتان نوشتیم. بعد هم توصیه میکنیم اکیدن که خداحافظیِ معرکهی خانم کوکا/مارانایمان را با این جماعت دوستداشتنی بخوانید. 2 یک روزی باید بنشینیم و از این سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشانمان اینجا برایتان بنویسیم. از این پروژهی عظیم شکستخوردهای که به همه جا رسید جز آن جایی که برنامهریزانش پیشبینی کرده بودند! میدانید؟ محسن نامجو را حدود اول دبیرستان بودیم که به سبب پایینآمدن معدل و ناتوانی در کسب نمرههای خوب، از سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان، اخراج کردند! داریم فکر میکنیم اگر این همه هیاهو و اخبار این روزها را بدهند آن مدیر نالایقی که آن روز حکم اخراج محسن را امضا کرد، بخواند، آیا بر خودش لازم میبیند که بنشیند و استعداد درخشان را دوباره برای خودش تعریف کند؟! از همان روزها، عکسی هست که باید بگردیم و پیدایش کنیم و به شما نشان دهیم. یک سال بعد، نشسته بودیم روی سکوی جلوی خانهی یکی از بچهها. گیر داده بودیم به محسن و استعدادهایش. به این که تو عاقبت برای خودت در این مملکت کسی خواهی شد. میدانید چه کار کرد؟ کاغذی برداشت و رویش نوشت: من، محسن نامجو، برای ثبت در تاریخ، اینجا مینویسم که در آینده هیچ پخی نخواهم شد! و زیرش را امضا کرد! هنوز هم این کاغذ را باید رضا داشته باشد. خب، محسن اشتباه میکرد! داشتیم فکر میکردیم بنشینیم و کل خاطراتی را که از این آدم داریم، به عنوان یک سلبریتی، جمع کنیم تا بعد از مرگش (!) به عنوان یک کتاب (!) منتشر کنیم و پولدار شویم!! از خودش هم میخواهیم که یادداشتی برای مقدمهی کتاب بنویسد، قبل از مرگش! 3 فصلی معرکه بود در departed آقای اسکورسیسی که دلمان نمیآید یادی از آن نکنیم. سکانسی که اصلن جلوبرندهی آن اساماس بود با تعلیقی استادانه. با تاکیدی آشکار و هنرمندانه روی زمان حال و تاریخ روز. یک سند زنده برای واردشدن بیامان پدیدهی اساماس به داخل مویرگهای زندهگی ما. بازی به هیجانانگیزترین قسمت خود رسیده بود. (نکند باور کردهاید که ما فیلم را دوست نداشتهایم اصلن؟!) 4 به قول محسن نامجو: حاج قربان با همان دستهایی که انگورها را از درخت میچیند و حنا میبندد، با همان دستها دو تار هم میزند. هنرش به زندگیاش بیشتر ربط دارد. 5 حضور سنگین متافورها و شباهتهای مضمونی تکرارشده در وردی که برهها میخوانند. تن و وطن. تن و شهر. ارجاعهای تاکیدی به تیغ و بریدن و خون و نالهکردن و دورزدن و غرامتدادن. ساز و کاسهی چشم و تن و زن و تکرار چندبارهی همینها است شاید که این غرابتهای رمان را کم کرده است. انگار توی خواننده هم هی داری دورِ لین دور میزنی و به جایی نمیرسی. خیلی هم فرقی نمیکند که فصلها را به ترتیب بخوانی. همین که با شوق و ذوق جلو نمیروی، خواندنت کند است، نشانهی بدی است دیگر. گاس هم که کند میخوانی، جون ماجرا، قصه آنقدرها هم سرانجامش برایت مهم نیست. چون دلت نمیآید لذت خواندن این جملهها، این تعبیرها و تشبیههای شگفتانگیز، به این زودی به پایان برسد. پس نه؛ نشانهی بدی نیست! و چهقدر این زبان پالوده است. عاری از اضافات در عرصهی واژهها و جملهها. کندهکاریشده است انگار. تراشیده شده و لاغر اما کافی. گاهی وقتها فکر میکنم آقای قاسمی باید در زندهگی خودش هم آدم وسواسی باشد. نه؟ خب. ایده همان است دیگر. این که همهچی برمیگردد به نقطهی آغازش. به دوران کودکی. این که سایهی این نشانههای گمنام، سرنوشت تو را تا ابد رقم میزند. این که شال نیممتری هلنا، که بافته و هی باز میشود، میشود کلیت هستی تو که از این طرف بافته میشود و از آن طرف شکافته تا به همان ترتیب دوباره بافته شود. گاس هم که واقعن همین طور باشد که آقای قاسمی میگوید. مگر برای همهی ما لحظههای نمناکی پیش نیامده که خاطرهی دوری از کودکی، ناگهان به یادمان بیاید و همهی پیرامونِ حالمان را معنا کند و بهیاد بیاوریم که چیزی چندان عوض نشده است. دلمان نمیآید این کرشمههای زبانی را هی بازگو نکنیم برایتان: خب، چه میشود کرد؟ وقتی نخواهی لگد بزنی به این شیشهی نازک،خوابت میگیرد. مگر نه، هلنا؟ همین است دیگر. وقتی دهها بار چیزی را بازنویسی کنی، این طور تراشخورده میشود. قصهی همان سهتارها است انگار که هی هربار، صدایش جوستر میشود. میدانید؟ غبطه میخوریم به حال آن دوستانی که این رمان را همانوقت، حوالی 2002، آنلاین – به قول آقای قاسمی: اونلاین – خواندهاند این را. گاس هم که چون آنطوری نوشته شده، همانطوری هم خوانده باید بشود: اونلاین! چرا تمامشدن رمان این همه غیرمنتظره بود؟ مگر رویاها اعتصاب کرده باشند وگرنه این کابوسها که تمام نمیشوند. مگر نه این که تکرار میشود هستیِ راوی مثل شال نیممتری هلنا؟ چرا فکر میکنیم که این شخصیترین رمان آقای قاسمی است؟ چرا این همه یاد خاطرات کازانوای تکهمسر آقای کمبل جونیور میافتیم در شبِ مادرِ آقای ونهگات؟ 6 آواها را دریابیم: نیمهلخت / نیمهبرهنه. کدام بیشتر میچسبد؟! 7 به قول راوی وردی که برهها....، چه فرقی داشت هستی من با یک ماشینِ شستنِ رخت؟ چرا نمیشد از راه دیگر رفت؟ 8 آقای رادان راست میگوید. – این را دیگر در شرق نخواهید خواند خانم پریسا! – تفاوت درآمد آقای لاری کینگ – با همهی شوگرددیبودنشان! – با خانم آپرا وینفری زیاد است. چیزی نزدیک به یک سوم. اما با نتیجهای که آقای رادان از این مقایسه گرفت – که آپرا آدمهایی را که با ایشان مصاحبه میکند بزرگ میکند و محبوب میکند ولی آقای کینگ بیرحمانه به سوال میکشدشان – به شدت مخالفایم. به قول خانم کوکا/ مارانایمان، آپرا چیزی جز یک برنامهی تبلیغاتی نیست که درآمدشان هم به همان علت است. معلوم است که وقتی از آدمی پول میگیرید تا در قالب یک مصاحبه برایش تبلیغ کنید، این آدم را به صلابه نمیکشید و اتفاقن گندهش میکنید. قبلن گفته بودیم که این خانم آپرا وینفری و برنامهشان، برای ما، چکیدهای از آمریکا است؟ - آمریکایی که البته نیویورکش را باید جدا کرد! – با تمام بلاهتش، سادهانگاریش، سانتیمانتالیسمش، فرصتهای طلاییش، خندههای هماهنگ و برقی که در چشمهای بینندگانش است و شوری که از کاری به اعماق هیچ چیز ندارد. کجایید خانم سونتاگ که به دادمان برسید در توصیف این آمریکا؟! 9 چرا این خانم این همه با این نثر درست و حسابیاش به نظرمان آشنا میآید؟ چرا نوشتههای شخصی بعضیها، از همانها که خیلی جدی از خودشان و زندهگی و افکارشان دارند مینویسند، این همه خواندنی مینماید؟ چرا بیخودی خیال میکنیم که باقی ملت از خودشان نمینویسند وقتی از سیاست و سینما و کتاب و فوتبال و روزنامه حرف میزنند؟ 10 رفتیم دوباره آن سکانس معرکهی تراس خانهی استپانی – داریم از شاهکار کوچکی به نام راههای جانبی حرف میزنیم ها! – که مایلز و مایا دارند درباب شراب گپ میزنند، دیدیم. در آشپزخانه، مایلز اشاره میکند که کلکسیون متنوعی از شراب در خانه ندارد. مهمترینش یک بطری cheval blanc 1961 است که نگهداشتهشده برای موقعیتی ویژه، آدمی خاص. مایا در جوابش میگوید (بعد از کلی ذوق از شنیدن این که چنین گنجی مایلز در خانهش دارد): آن روزی که شوال بلانک را باز کنی، موقعیتی ویژه است. داشتیم فکر میکردیم وضعیت مایلز، زندهگیش، دارد در این سکانس خلاصه میشود. وقتی مایا دربارهی زندهبودن شراب قبل از بازشدنش میگوید، اشارهی مستقیمی است به همان شوال بلانک 1961 . به چیزی که استعارهای است برای جانِ مایلز. برای عصارهی عشقش که برای روزی خاص، آدمی خاص کنار گذاشته شده و در طول فیلم میبینیم به وضوح که هیچ کجا از آن خرج نمیکند. آن را زنده نگه داشته برای آدمی که ارزشش را داشته باشد. اما مایا با چه بصیرت زنانهی اسطورهواری در همان جملهی کوتاه، بنیان این پسانداز مذبوحانه را برآب میریزد. همان جا که میگوید: آن هنگامی که شوال بلانک 1961 را باز کنی، موقعیتی ویژه است. موقعیت ویژه، خودِ مایا است که باید مایلز برای خودش با بازکردن سرچشمهی احساساتش – و شوال بلانک 1961؛ آخ که مردیم از عطشش ها! – ایجاد کند و خرجش کند. مایلز نمیفهمد! باید تا آخر فیلم از دستش حرص بخوریم! (دست آن رفیقمان درد نکند که ما را به یاد این سکانس انداخت. یادمان باشد به زئوس بگوییم هرجور شده آن آرشیو خاکخوردهی مخفی ایشان را به آدرس کمربند زمین بفرستند!) 11 ها راستی این هزارتوی هویت هم درآمد. خیلی اگر پیگیرِ هویتِ ما بودید، بروید و بخوانید! 12 چندتا چیز هم دیگر هم بگوییم و برویم. یکی این که خب ما همیشه غصهمان میگیرد از وبلاگهایی که نیمهتعطیل یا تعطیل میشود. این را قبلن هم گفته بودیم که وقتی آدمی را فقط مجازی میشناسی، وبلاگش میشود خودِ آن آدم. تعطیل که بشود انگار که دوستی را از دست دادهای. همانقدر سخت است. و لطفن نگویید که میشود ارتباط ایمیلی داشت. ما همیشه در ارتباط ایمیلی تنبل بودهایم و تازه هیچوقت نامهها جای وبلاگ را نمیگیرند. (این مورد عکسش هم البته به جای خودش صادق است!) حالا هم شده حکایت این خانم. و همهی رفقایی که نیمبند مینویسند و ما هی یک جایی در دلمان میلرزد که نکند دیگر تمام شده باشد. بعد هم هی ما میخواهیم نظر لطف خانم زیتون را بیجواب نگذاریم، این فیلترها نمیگذارند. به خانم دالان هم بگوییم که بعله دخترم؛ منزورمان (!) همانها بود! یادمان باشد آدرس یک فیلمیِ اینترنتی و یک فیلمیِ واقعی (!) را به این ساسانخانِ عزیزمان بدهیم که جگر ما را کباب کرد با این تظلمخواهیاش! پاریس، دوستت دارم هم نام یک مجموعه فیلم کوتاه است، بیست تایی هست انگار که بیست تا آدم مختلف درباب عشقهایی که یک جوری به پاریس مربوط هستند، ساختهاند. دلتان خواست، برایتان کپی کنیم بدهیم یکی بیاورد تا این حالِ ناخوشِ اینروزهایتان دربیایید و همان آقای بلندبالای خندانِ پرحرفِ همیشهگی خودمان بشوید فرزندم. بعد هم به خانم ئهسرینمان بگوییم که اتفاقن خودمان هم چند روز پیش یادمان آمد آن قضیهی چپ و راست را. گاس که فقط یکجور شیطنت بود که ندادیم قضیه را اصلاح کنند. زئوسوکیلیش هم از کسی جز مکین انتظار نداشتیم مچ ما را بگیرد. الان داریم فکر میکنیم بیخود نیست شما و مکین رفاقتی به هم زدهاید و اینها! 13 این را هم بنویسیم که نحسیاش بلکه دامانِ این خانمهای کماندوی لگدزنِ اینروزها را بگیرد و ببرد بالا! یک زمانی برای خانم نازلیِ دخترِ آیدینخان، نوشته بودیم که این زندهگیای که در حاشیهی بارگاهمان جریان دارد را خیلی دوست داریم. تنها آرزوی باقیماندهمان هم این است که دو تا آدم پیدا بشوند و در همین کامنتدانی ما کلی با هم رفیق بشوند و احیانن لاوی بترکانند و باقی ماجرا! گاس هم که پسفردا یک بابایی آمد و ادعا کرد در همین کامنتدانی مقدسِ ما به دنیا آمده است! 14 این را هم یادتان بیندازیم که فوتوبلاگ جناب جونیور بدجوری آپدیت شده است ها! Labels: سینما، کلن |
روزا بدجوری ما رو تو خماری قل داده، اول شد و بس
سريال نمي بينم. تلويزيون را فقط وقتي دوست دارم كه يك دي وي دي جديد داشته باشم براي ديدن.
با بعضي از ترانه هاي نامجو زندگي مي كنم. كارم از دوست داشتن گذشته. وقتي ترنج را گوش مي دم مي گرخم انگار.اما دارد كارهايي كه دوستش ندارم.
من عاشق اين كرشمه هاي زباني هستم. همنوايي شبانه اركستر چوب ها خدا بود اما چاه بابل را دوست نداشتم. وردي كه بره ها مي خوانند را هنوز فرصت نكردم بخوانم.
نوشتنت را دوست دارم. ذهنت انگار منتشر است . پراكنده مي نويسي . منم نمي توانم ذهنم را جمع و جور كنم.
خوب باشي عزيز.
+
هيجانات اوليه :اولش از آخر بگويم كه چقدر باحال بود اين سيزدهتان كه اصلن هم نحس نبود .چه چيزهايي شما خدايان دوست داريد اصلن به ذهن نامتبلور آدمهاي فانياي مثل ما خطور هم نميكرد . اسم آن بابا هه را كه به دنيا آمد بگذاريم «بكدس» يعني : بابايي در كامنت داني مقدس ! پايه ام شديد !
+
تراژدي ترين قسمت ماجرا : من اين وردي كه بره ها مي خوانند را نخوانده ام ولي هي مي بينيم شما ازش تعريف مي كنيد .هي دلمان هم آب مي رود هم كك مي افتد به جانمان كه برويم و بخوانيمش ولي اينطوري كه شما تعريف مي كنيد خيلي خوشمان مي آيد ازش . شسته رفته و آب و جارو شده .
+
امان از دست ِ .. : شما خودتان را نگاه نكنيد كه نشسته ايد حالا سكانس به سكانس مي بينيد ! چه بسا كه صدباره چيزهايي اين خانومها به شما گفته اند كه از كفتان رفته . اصولن به خودتان نگيريد شما كه در مقام فاني ها نيستيد ولي بعضي ازين مردها را مستقيم خطاب كني :[] ! تازه مي پرسند با مني ؟ كنايه و اين ور و آنور كه هيچي !
+
آوا سنج :آن آواها را هم بايد در جايش سنجيد . برهنه كلمه ي اسطوره اي تريست و لخت كلمهي عاديتريست .
+
سر آخر : هنوز نوشته ي هويتتان را نخوانده ايم و داريم مي رويم كه بخوانيم . زياده عرضي نيست فعلن من+زورمان اينست كه نوشته را كه خوانديم شايد برگشتيم و شكايتي هم من باب برگشتنمان مقبول نيست ما آدمهاي فاني دوست داريم در بارگاهتان پلاس باشيم . راستي اين ساسان خان چقدر اعتصاب ميكند ! كمكي خواستيد ما هم پايهي نازكشي هستيم !
ببین به سر عشق چی اومد
یه سری هم به وبلاگ من بزن
www.alirezabipanah.blogspot.com
;)
dar morede aghaye namjoo ham fek konam man ham jaye un modire aziz budam hatman hokme ekhrajash ro bishtar emza mikardam aslan yek juri emza mikardam ke jaye khodkaram ta abadoldahr bemanad
az shoma taajob mikonam ke be in miguied estedad! ;)
va...axhaye khodetan ra ham up konid!
آقا مارانا جان گفتي سمپاد ياد بحثهاي خودم با اين بر و بچ افتادم. نقدا اين را هم ما بگوييم تا هروقت شما راجع بهش نوشتيد ما هم بحث كنيم! برخي از اين دوستان سمپادي خود من سمپاد رو سمپاش صدا مي كنند!! ما غير سمپادي ها هم البته تكه اي ساخته ايم كه طرف وقتي زيادي پرت مي زند و زياد درگير چگونگي ِ روابط(دقت كنيد گفتم چگونگي نه چرايي!)نيست مي گيم بابا طرف سمپاديه ديگه انتظارها داري ها! (ناگفته واضح است كه خب استثنائاتي هم هست!)
اين خانمي كه با خودش حرف مي زد رو يهو چي شد آيا؟
يك همچين جمله اي رو زماني ما هم نوشتيم البته اما ظاهرا ما واقعا هيچ پخي نشديم(حوصله هم نداريم بحث كنيم كه اين از ديد هركس يكطور است و اينا)
هم خانم مارنا را خوانديم هم جناب جونيور و ديديم البته! سر فرصت برويم كامنت بگذاريم براي خودشان! آقا نيم ساعت تموم نشسته بودم سر عكساي جونيور خان كيف مي كردم از عكس و ارتباط مطالب!
بعد هم اتفاقا ايده باحاليست ها! فكرش رو كن آدم تو كامنت دوني يكنفر عاشق بشود و اينا! فكر كن اگر مساله جدي هم شد فردا اگه بچه شان پرسيد بابا مامان شما كجا با هم آشنا شديد؟ مي گويند كامنت دوني آقا مارانا!(بلا تشبيه بلا تشبيه! ولي يكهوئكي ياد يكي از صحنه هاي دوزن خانم ميلاني افتادم!!) (آقا مارنا ما مي خواستيم دونفر را هم البته پيشنهاد كنيم ها كه از ترس جان اين كار را نمي كنيم خب! زندگي مردم اصلا به ما چه؟ خودشان همديگر را پيدا كنند ديگر! نه بله؟) بعد اتفاقا در ارتباط با همين هويت و اينها به نظرم ما همه يكجورهايي در اين كامنت داني متولد شده ايم! حالا درست كه با اسم خودمان مي نويسيم اينجا ولي كلي براي خودمان متولديم ها!
نكته: سلام مكين! دونقطه دي
پ.ن. ما اصلا اصلا هم به جمله اول بند 13تان يكوري نگاه نكرديم! دونقطه دي زياد!
من که گفته بودم این فرندز سبب تحکیم بنیان خانواده است! مسخرهام کردین!
حالا تو هی بگو وبلاگ بنویس!
خانوما، آقایون! کسی میتونه ثابت کنه من تو این کامنتدونی به دنیا نیومدم؟! نه.
دونقطه پي !
----------------------------------
quote:جرأت داری اعتراف کن که از همون موقع تو المپ موندی تا تکلیف زندگیم رو روشن کنم.
قرار نيست چادر اجباري شود و ملت را شلاق بزنند و اختناق حاكم شود. گولِ تبليغاتِ روانيِ چپها را نخوريم و اين همه احساساتي و نااميد نباشيم. روندي كه دارد طي ميشود، چه اسماش را اصلاحات بگذاريم و چه بنيادگرايي، تقريباً قابلِ پيشبيني است. يك چيزهايي به همهي ملتهاي در حالِ توسعه دارد تحميل ميشود. بايد كه روندِ غنيسازيِ اورانيوم كنترل شود، بايد عضوِ WTO شويم، بايد كه اوپك كمي هم به فكرِ باقيِ دنيا باشد، بايد كه آزاديهاي اجتماعي و فردي و حتي سياسي به مرور بيشتر شود و اينها همه گندهتر و اساسيتر از آن است كه دولتي مثلِ آمريكا بخواهد آن را تحميل كند. فرايندي تحميلي از طرفِ زمان است. چه بخواهيم و چه نخواهيم. اگر دوست داريد از ايران برويد، عالي است! اگر هم ميمانيد، بمانيد و غر نزنيد و زندگي خودتان را بسازيد. ولي اين كه از ترسِ احمدينژاد بخواهيد جلاي وطن كنيد، كمي زودباوري و ترسِ زيادي و هولشدن است. ما اين بالا كلِ تاريخ را يكجوري يهويي ميتوانيم ببينيم. به ما اعتماد كنيد و اميدوار باشيد كه تغييراتِ عجيبي اتفاق نخواهد افتاد.
صلح و دوستي از حقيقت بهتر است
عالي بود. راستي موفق شدم فرندز رو شروع كنم درست و حسابي ... ممنون از راهنماييها
Post a Comment