« سر هرمس مارانا »



2007-06-24

1
آقای عبرت اولین و آخرین باری که تصمیم گرفت مرتکب دزدی بانک شود، سی و چهار ساله بود. دنبال جای پارک نزدیک به ورودی بانک می‌گشت. شعبه‌ی نشان‌شده در خیابان تخت‌طاووس، نرسیده به خیابان فرح بود و در آن ساعت روز، هیچ‌رقمه جایی برای پارک پیدا نمی‌شد. آقای عبرت مجبور شد ماشین‌ش را تقریبن روبه‌روی پارکینگ شرکت قدس‌نیرو پارک کند. کلت‌ش را در جیب کاپشن‌ش فرو کرد. جوراب سیاه را برداشت تا در فاصله‌ی ماشین و ورودی بانک، آن را به سرش بکشد. از ماشین که پیاده شد، نگهبان شرکت قدس‌نیرو او را صدا کرد و از آقای عبرت خواست که ماشین‌ش را جای دیگری پارک کند. آقای عبرت ملتمسانه ادعا کرد که کارش در بانک فقط چند دقیقه بیش‌تر طول نخواهد کشید. نگهبان هم اصرار کرد که اگر ماشین‌ش را جابه‌جا نکند، آن را پنچر خواهد کرد. آقای عبرت که بدجوری داشت زمان را از دست می‌داد، دست کرد در جیب‌ش تا با دادن انعامی به نگهبان، شرش را کم کند. طبعن به جای اسکناس، کلت را از جیب‌ش بیرون آورد. نگهبان دست‌پاچه شد و از کمربندش، باتوم‌ش را بیرون کشید و آن را به طرف آقای عبرت گرفت. آقای عبرت بلافاصله متوجه وخامت اوضاع شد و اسلحه را دوباره در جیب‌ش گذاشت و به جای آن یک اسکناس دوهزارتومانی بیرون آورد و به طرف نگهبان دراز کرد. مدیر حراست قدس‌نیرو از پنجره‌ی طبقه‌ی سوم، به بیرون در پیاده‌رو نگاه کرد و نگهبان را دید که باتوم‌ش را بلند کرده و به طرف مردی نشانه رفته است. آن مرد هم یک اسکناس در دست‌ش گرفته و به طرف نگهبان دراز کرده است. مدیر حراست از متعهدبودن نگهبان خوش‌حال شد. از این که در مقابل پیش‌نهاد رشوه، این طوری قاطعانه مقاومت کرده است. همان لحظه به مدیر اداری زنگ زد و تلفنی تقاضای یک ماه مرخصی تشویقی برای نگهبان کرد. نگهبان که کنترل‌ش را از دست داده بود، وقتی دید آقای عبرت اسلحه‌ای در دست ندارد، با باتوم به او حمله کرد و چندین ضربه حواله‌ی سروصورت آقای عبرت نمود. در اثر این ضربه‌ها، کلت آقای عبرت از جیب‌ش به بیرون پرتاب شد و داخل جوی افتاد. به خاطر باران آن روز صبح، جریان شدید آب کلت را با خودش برد. چند نفر از عابرین به کمک آقای عبرت آمدند و او را از دست نگهبان نجات دادند. بعد شروع کردند به فحاشی به نگهبان که دلیلی ندارد وقتی می‌خواهی جلوی پارک‌کردن کسی را بگیری، طرف را با باتوم این‌جوری زخمی بکنی. بعد هم به 110 تلفن کردند و تصادفن بنز پلیس در کم‌تر از دو دقیقه رسید و با دیدن صحنه و شنیدن صحبت‌های عابرین، نگهبان را با دست‌بند برد. ‌آقای عبرت در بیمارستان ساسان برای بستن زخم‌های‌ش بستری شد و نگهبان در کلانتری عباس‌آباد بازداشت شد تا تکلیف‌ش معلوم شود. آقای عبرت البته هیچ‌وقت به کلانتری برای پی‌گیری شکایت مراجعه نکرد. نگهبان هم بعد از دو سه روز بازداشت، به دلیل عدم مراجعه‌ی شاکی، با قید ضمانت آزاد شد.
2
نمایش‌نامه‌ی تمثال آقای رضا قاسمی را می‌بایست همان اوایل دهه‌ی هفتاد خودمان می‌خواندیم. همان روزها که تندتند می‌گشتیم دنبال نمایش‌نامه‌ها و فیلم‌نامه‌های اجرانشده‌ی آدم‌هایی مثل آقای بیضایی، در پستوهای خاک‌گرفته‌ی کتاب‌فروشی‌های خیابان انقلاب. همان وقت‌ها که توهم و سیاست و توهمِ سیاست و سیاستِ توهم، خریدار داشت در آن بازار. همان طور که مجلس شبیه‌خوانی آقای بیضایی باید همان حوالی هفتاد و هفت اجرا می‌شد. سر هرمس مارانای بزرگ دوست ندارد برای چنین آثاری از واژه‌ی تاریخ‌مصرف استفاده کند. چه بسا که این تاریخ مصرف اصولن چیز خوبی باشد. برای نشان‌دادن روح یک تاریخ مشخص اگر دربیاید البته. اما گاهی چیزهایی هست که تاریخ مصرف دارند. تاریخ لذت دارند. تاریخ مشاهده دارند. و عمرشان محدود است. دیرتر که دیده شوند، نوستالژی پدید می‌آورند نه چیز دیگر.
3
این آقای اولدفشن‌مان کم حال ما را جا می‌آورند، این آقای معرکه‌ی اوف‌شان را هم فرستادند این‌جا که به طور علی‌حده‌ای هی مشعوف‌مان کنند. (درضمن ما مجله‌فیلم‌خوان‌های اواخر دهه‌ی شصت، بدجوری دارد این نوستالژی خون‌مان بالا می‌زند با این آقای اوفِ شما)
4
بعله خب بعضی وقت‌ها هم این‌جوری می‌شود دیگر.
5
ایرما بدقلقی می‌کند هرمس. این را ورنوش می‌گوید. بعد هم اضافه می‌کند که آدم باید تا پا دارد، برود. بعد وقت هست برای نشستن و خوابیدن. همین را که به ایرما می‌گویم، بُراغ می‌شود که نع! نمی‌شود که هربار کوله‌ات را برمی‌داری و به کوه می‌زنی و روزها و شب‌ها می‌مانی، بعد برگردی و برای‌م از زنی بگویی که در سایه‌ی صخره‌ای پیدا شده بود و به بندت کشیده بود و آغوش‌ش شده بود مامن شب‌های‌ت ورنوش. می‌گوییم راست می‌گوید، ورنوش؟ تو این همه پدرسوخته بودی و ما را خبر نمی‌کردی؟ ما را باش تا به حال تو را آن‌جوری می‌دیدیم! می‌گوید تو ساده‌ای هرمس. همین‌ حرف‌های پراکنده‌ای که هست پیرامون من، هزار بار من را جور دیگری برای‌ت تراش داده. حالا هم نوبت این کوه‌پیمای سوداگرِ آغوش‌های وحشی شده است. شده برگردی نگاه کنی ببینی کجا بودیم اصلن؟ ایرما سرش را برمی‌گرداند. کفش‌های آل‌استار قرمزش را می‌پوشد. شال‌ش را می‌پیچد دور گردن‌ش. سیگارش را می‌فشارد در جاسیگاری. می‌گوییم حالا کجا می‌روی؟ ورنوشِ این‌جوری هم عالمی دارد برای هردوتامان. تو که خوب بلدی کارت را. می‌پرد ورنوش میان حرف‌های‌مان که اگر یک کار در عالم باشد که ایرما در آن استاد باشد، عریان‌کردن است. روح و جسم‌ت را چنان بلد است در کسری از ثانیه لخت و عور کند که نفهمی از کجا شروع کردی. می‌گوییم راست می‌گویی این یکی را. با عریانی جسم کاری نداریم که در حوزه‌ی ما نیست اصولن. اما روح‌ت را با دو سه تا سوال چنان مسخ می‌کند که می‌بینی ناغافل داری جیک‌ و پوک زنده‌گی‌ات را می‌ریزی جلوی‌ش. از کجا یاد گرفته‌ای ایرما؟ این طوری بگذاری آدم را لای منگنه‌ی ابریشمی که آدم هی دل‌ش بخواهد برای‌ت حرف بزند دخترجان؟ ورنوش اضافه می‌کند که آدم یادش برود اول شلوارش را کنده یا پیراهن‌ش را. ایرما برمی‌گردد. بین رفتن و ماندن. زل می‌زند به چشم‌های ورنوش. ورنوش تاب نمی‌آورد. می‌کوبد نگاه‌ش را به دیوار. در دل‌مان می‌گوییم همین است. باید تمرین کنی در چشم‌های‌ش خیره نشوی. با ایرما تنها نمانی. گاس که بشود که دست‌ت این همه زود رو نشود.
دور از چشم‌های کم‌رنگِ ورنوش، درگوشی به ایرما می‌گوییم دیگر وقت‌ش شده دختر. وقت‌ت شده که بلند شوی بروی برای خودت بیرون از این بندهای مجازی ورنوش. برو برای خودت جایی دست و پا کن. گاس که اصلن خودمان هم کمک‌ت کردیم. حرف های‌ت را و قصه‌های‌ت را همان‌جا بزن. بی‌خود هم قضیه را خز نکن. بگذار همین دو سه نفر بدانیم کجا رفتی و با کی رفتی و چه‌کار کردی. ها؟



Comments:
man avaaaaaallll
ma ke akharesh nafahmidim in eirma ki hasto ina.ama aghaye old fashionetan hale ma ra ham ja avardand khob !(man chand bar in comment ro ferestadam?!)
 
کدوم وقت‌ها چه‌جوری می‌شه؟!
 
بلد نیستم ئه‌سرین!
 
نگاه این اسبه..
 
من با این ورنوش هیچوفت آبمون تو یه جوب نرفت. چه خوبه که اینجا یکم ساکته. با خیال راحت میشه توش چرخید.
 
داریم فکر می کنیم گاس که این ایرمای شما که جوراب شلواری سبزش را از پا کنده و آل استار قرمز کرده به پا ( معلوم است که جوراب را درآورده ، هم پوشی رنگ های مکمل مضحک تر از آن است که در زیبایی شناسی ایرما بگنجد ) خواهر ما باشد .. می بینیم گاهی صبح ها کتانی های قرمز گلی و خیسند .. یا این بوی سیگار روی لباس های من ِ بی دود ... بچه های آسمان ... ، داریم فکر می کنیم گاس که این ایرمای شما خواهر دوقلوی ما باشد از شدت شباهت نام ها و آن وقت سبک سنگین می کنیم که موسیو ورنوشتان آن قدر مالی هست که در زمان غیاب خواهر گرامی خودمان را جاش غالب کنیم ، وسوسه ی کوه پیمای سوداگر شدن اما عظیم تر است ، گرچه اگر به ما بود می کردیمش کویرگرد ِ پر شرر و گاس که ورنوش کلاه بافتنیش را کمی می کشید بالاتر آن وقت یا در میامد از زیر این پتوی چهارخانه که بوی اسطبل گرفته ....
 
یه وقتای آنقدر یه لپتاپ دوست داشتم که هر چیز مسطتیل شکلی رو که میدیدم با خودم میگفتم ...یعنی لپتاپ اینقدریه ؟
 
آخ اگه هرمس و اولدفشن یه فیت با هم بدن چی میشه...فک کن ...!!!
 
حالا اگه ما جا آقاي عبرت بوديم، دست مي كرديم تو جيبمون دستمال دمغمون رو دربياريم مي گفتن اسلحه است!
خب حالا همون بيني مودبيشه!
همه اش 5تا؟

منم بلد نيستم مكين!
 
آدرس جدید رو خواستم به اطلاعتون برسونم
http://falshist.blogspot.com
 
مي گم يه دونه از اين هالو اسكنا واسه خودتان بذاريد بد نيست ها!‌مرديم بسكه فيلترشكن زديم براي دوتا كامنت!
ملت هم موندن پشت در انگاري!

ياد يخ شك افتادم!!
 
مرسی سر هرمس که سر حالید و فکر کنم شما باعث شدین که این مسئول تنظیم درجه حرارت دلش بسوزه و هر از گاهی ما بیچاره های رو فوت کنه! و من گرچه (یا به دلیل تازه واردی و یا به دلیل مشکل دریافت ذهنی) نمیدونم مسیو ورنوش که مسعوده عاشقش شده و ایرما کیا هستند اما دیروز این متن شما رو خوندم و امروز صبح دکتر سروش داشت از مولانا غزل می خوند که :
"عریان کندم هر صبحدمی /گوید که بیا ! من جامه کنم" و خب صد البته یاد شما افتادم!
این بود انشای من!
 
ما که فیلتر میلتر شکن لازم نداریم که!

راستی چرا واقعن از ساسان/کیهان خبری نیست؟!
 
آهان الان یادم افتاد که سید می‌گه (سیدِ ورنوش اینا نه ها!): آدم به روی باز می‌ره جایی نه به درِ باز!
هرمس؟!!
 
با درود بی پایان حضور هرمس مارانای کبیر
من متوجه نشدم منظورتون کدوم مطلب هست و در چه رابطه ای باید تبادل لینک کنیم به هر حال هر زمینه ای که باشه من موافقم
 
حالا اون مسئول حراست سهم خودشو از نگهبانه تلکه نکرده؟
behroozbashi.blogspot.com
 
شب‌های ورنوش/ خب این کم نیست در نظر من. مامن شب‌های ورنوش/ عجب چیزی باید باشد هرمس/ همان چشمهایی که بلدند همه چیز را بکشند بیرون از زیر آن حرف‌ها و پنهان کردن‌ها/
می‌دانی به چه فکر می‌کردم غیر از غرق شدنم در این لحظات سودایی که شما از ورنوش می‌گویید و از هوش و بی‌خیالی ِ ایرما / داشتم فکر می‌کردم چقدر جالب می‌شد اگر کفش ها رد پایی که جا می‌گذاشتند رنگ خودشان بود/ فکر کنید دنیا چه رنگ‌آلود بود و چه می‌شد فهمید هرکسی کجاها بوده/ داستانی از درونش درمی‌اید شایدم فیلم کوتاهی.
به هر حال هرمس حرف‌هایی داشتم که امروز از آن روزهای خوشی‌ام نیست که بر زبانم بچرخد این‌است که فقط آمدیم این‌جا خودمان را بندازیم در جریان زندگی شاید که زنده شویم به یمن این کامنتدانی!

به ئه سرین : سلام / هنوز موفق نشدم ئه سرین ولی تو هرجا که باشی من همون جا برات کامنت میذارم/ عجب روز موعودی باید باشد روزی که در کامنتدانی خودت وصل سر رسد/ فکرش را بکن/ گاهی پرهیز از نرسیدن هم هیجان انگیز تر است/ به هر حال وه سرین سازدهنی بیار با هم بزنیم ! سنجی هم با برگ بزنه بد نمیشه!
 
مکین افشا می‌کند (یا غافل‌گیر؟ یا حال می‌دهد اصلن یا که چی؟!):

اين که هرمس مارانا تا زمانی که در اين وبلاگ می‌نويسد هست چيزی است که تازه مساله‌ی هرمس مارانا شده است. چون ذات خود هرمس مارانا در اين جمله خلاصه شده است که ديگر هيچ واقعيتی وجود ندارد که بتوان آن را قلب کرد.

گِی ِ متعالی!

جمله‌ی معترضه
چند روز پيش ناگهان فکر کرديم امکانی فراهم شده که بتوانيم آف‌لاين نوشته و بعد آن‌لاين پست کنيم. اشتباه می‌کرديم! حالا آف‌لاين عموماٌ می‌نويسيم اما آن‌لاين دوباره تایپ می‌کنيم!

هرمس مارانا ترجيح می‌دهد توت‌فرنگی را با شکر و خامه ميل کند، حالا اگر آقای برگمان وحشی آن را دوست دارد به خودش مربوط است ولی آقای هرمس مارانا اصولا نسبت به آقای برگمان مشکوک است. مگر می‌شود آدم هی زن عوض کند و ۸۰ سال عمر کند؟!

آخرش اينه که سوپرمن نشسته تو يه بار و داره مست می‌کنه! بعد واسه خودنمايی می‌ره برج پيزا رو راست می‌کنه! فوق‌العاده نيس ؟!!!

آقای هرمس مارانا از اين که در بند فوق عنان اختيار از دستش رها شده و کوچه‌بازاری حرف زده است کلی حال کرده است! شايد بعدترها هم اين جوری بنويسد!

فعلا آقای هرمس مارانا يک مدال افتخار ترجمه برای خانم ليلی گلستان کنار گذاشته که بعد از اين که حضورا از ايشان تشکر کرد، به رسم يادگار آن را برای خودش نگه خواهد داشت!

کرم درون!
آيا آقای هرمس مارانای بزرگ برای ننوشتن دنبال بهانه می‌گردد؟

وقعا جالب است که زن و عشق بزرگ‌ترين نقطه‌ضعف همه‌ی اين اسطوره‌ها است. تلفيق جيمز باند و سوپرمن هم ايده‌ی جالبی است ها! و اين هم نکته‌ای است که اسطوره‌ی ما - رستم- زن و بچه دارد و اسطوره‌گری شغلش است! اين فقط از ذهن خلاق آقای فردوسی برمی‌آيد که آنقدر هوشمندانه برای رستم زن و بچه بتراشد و به تصوير ابرانسانی او هم لطمه‌ای نزند. حداقل ديگر انگ هم‌جنس‌بازی به آقای رستم نمی‌چسبد!

البته آقای هرمس مارانا گاهی به سرش می‌زند و درست عين آدم‌های فانی دچار ضدانگيزه‌های اگزيستانسياليستيک (!) ميشود و سکوت‌های مسخره‌ای می‌کند که کمی شبيه به بيماری راوی کتاب هم‌نوايی شبانه‌ی ارکستر چوب‌ها يعنی وقفه‌های زمانی است. البته به قول آن هم‌وطن آذری که با خدا قهر بود و نيت می‌بست برای نماز: چهار رکعت نماز عصر می‌خوانم به کسی هم مربوط نيست!

ادامه دارد...
 
باز نروید برای خودتان هی فکر کنید که سر هرمس مارانای بزرگ دوباره بلند شده آمده این پایین دارد پست می‌نویسد ها. این مکینِ ما اصولن بی‌کار که می‌شود می‌افتد به آرشیوخوانی. حالا هم این‌ها را برداشته از هزار قرن پیشِ ما پیدا کرده که ما را بگذارد مقابل خودمان. ما که در مقابل خودِ آن‌وقت‌های‌مان، یک‌جورهایی وادادیم. شما را نمی‌دانیم.
 
آمدیم یادی بکنیم از فیلم عجیب و دوست‌داشتنی و کمی‌مهجورمانده‌ی آقای اسپیلبرگ، گزارش اقلیت، و ربط‌ش بدهیم به هویت و این‌ها و این که فیلم لب‌ریز از ایده‌های درخشانی بود که حالا داریم می بینیم کم کم نشانه‌هایی را که انگار دارند به مرحله عمل درمیاید. خب شروعش خوب بود اما کمکم دیدیم دست و دلمان به نوشتن نمیرود کلن انگار. حوصله اش نیست ومعلوم نیست که نبودن حوصله تا کی طول ببکشد. نبودنی که منجر می وشد به این همه غلط املایی که در نتیجه ی مگاه نکردن به مونیوتر است هنگام تایپ کردن و بیحخیال نقطظه گذاری و اینها بشوی و بعد بعد کم کم بسود تنبلی ای که از واژههای ساده تر و کمتری استفااده کنی و حتا بروی سراغ حروفای کهدر همیت مخدوده وسط کیبورد هیتند و هی هانم ها را هی برزنی و هی نروی نیبا نت نتالبهعاتالبابلتالتا تالبلتتبلاااااااااااااا
 
نميشوددو تاآذرخش از زئوس بدزديد و بفرستيدوبلاگستان حاشيه و متن
اين وبلاگِ آقاي نامجو را به هم بدوزد كه ما هي مجبور نشويم،ميفهميد مجبور نشويم،كامنت ها را در صفحه ي بعد بخوانيم؟؟
يه وحي منزل هم به ساسان م.ك.عاصي ِ غايب بكنيد كه بيايد و با قلمش غوغا كند آنجا!!
 
عجالتن وسط این جو‌گیری‌ها همینو داشته باشین:

چند شب پيش فرصتی پيش آمد تا آقای هرمس مارانای بزرگ اتوبان تهران-کرج را با سرعت ۷۰ کيلومتر در ساعت طی کند و تمام راه به موسيقی عجيب، هوشمندانه، شريف، متفاوت، نو، گيرا، هيجان‌انگيز و خارق‌العاده‌ای گوش کند که تا عمق روح وی نفوذ کرد و باعث ارگاسم روحی وی شد. محسن نامجو مرد عجيبی است با استعدادی بی‌نظير در موسيقی. دوستی از سال‌های پايانی دهه‌ی شصت که تا امروز هم‌نشينی با او هميشه برای هرمس مارانا لحظاتی پربار و خلاق و شگرف و شاد و لذت‌بخش آفريده است. ممنون آقای نامجو که چنين موسيقی آرمانی و متفاوتی را خلق کرده‌ايد! صدای شما، وسعت و قابليت‌های آن، بيش از هر چيز آقای هرمس مارانا را به ياد فردی مرکوری عزيز و جاودانه می‌اندازد.
شنبه، 28 شهريور، 1383

باز هم ادامه دارد...
 
مكين! دفتر خاطرات آقا مارنارو پيدا كردي؟D:
 
the idea of misspelling,was wonderful
 
آره ئه‌سرین دقیقن! آرشیوه ها ولی آرشیو نیست!
ولی به جان خودم بی ‌کار نیستم (الان نیستم اقلندکن!)
 
فعلا قصد هيچ‌گونه لينک‌دادن به کسی را نداريم. به هزار و يک دليل.

یک کارهايی داريم می‌کنيم که بعدا
صدايش درمی‌آيد. شايد هم درنيايد.


گويا عده‌‌ای مشکوک پيدا شده‌اند و هرازگاهی برای آقای هرمس مارانا کامنت می‌گذارند. البته آقای هرمس مارانای بزرگ هم مثل انسان‌های فانی از ديدن کامنت ديگران فی‌المجلس مشعوف می‌شوند ولی دارند سعی می‌کنند وارد اين بازی خطرناک نشوند و جواب کامنت‌ها را خصوصی ندهند و جلوی خودشان را بگيرند که سراغ وبلاگ‌های آدم‌ها نروند. شايد هم بروند!

بابا خاله‌زنک!
هرمس مارانا به هرحال از اين که دارد ارتباط برقرار می‌شود خوشحال است! درست مثل انسان‌های فانی ! چه جالب!!

و بالاخره ORKUT
سرطان فوق آقای هرمس مارانا را هم با همه‌ی قدرقدرتی‌اش در بر گرفت!

خب بالاخره هوا دارد کم‌کم سرد می‌شود و آقای مارانای بزرگ با همه‌ی فرهيخته‌گی‌اش مجبور است لينک رفقا را در اين بغل بگذارد!

ادامه دارد...
 
زئوس خيرتان دهد آقا مارانا بابت اين نمايشنامه تمثال!‌ خوانديمش. راستش را بخواهيد دلمان خواست يكي بود و كارگردانيش مي كرد و بازيش مي كردند. دلمان خواستش بدجور!
و اما در حاشيه بالايي وبلاگ لينك به خانم سولماز م و لغو مجازات اعدام: راستش يادم هست اون اوائل وبلاگ نويسي يكبار تو وبلاگ زهره ي خلوت تنهايي يه همچين بحثي باز شد!‌ حقيقتش من همون موقع هم موضعم معلوم نبود!‌ يعني از طرفي مخالف اعدام بودم و از طرفي هم نمي تونستم تحمل كنم يكي بياد عزيزترين آدمهامو بكشه و بعد من ازش بگذرم! مي دوني سخته خب! نقص تو قانونمونه!‌ ايراد از يه جاي ديگه است كه اينجوري چهارچنگولي دستمون رو گذاشته تو پوست گردو و هربار عين آدمهاي خودآزار مي شينيم به اين فكرها و هي صحنه سازي و هي تجسم و هي فكر كه اگه... كه شايد... كه چطور... كه چرا... و نتيجه اش هم هميشه معلومه برامون
باحال اينه كه همين ديشب ياد اون بحثها و گفتگوهايي كه بعدها تو دانشگاه سرش افتاد،‌ افتادم! آدمهاي عجيب غريبي موافق و مخالف بودن اون موقع!
 
مكين بعدنا يادمه آقا مارانا گرفتار اوركات كتابها شد! يادمه تقصير منم بود! دونقطه دي
الآن ترك كرده ظاهرا خدارو شكر
 
Post a Comment

Archive:
11.2002  03.2004  04.2004  05.2004  06.2004  07.2004  08.2004  09.2004  10.2004  11.2004  12.2004  01.2005  02.2005  04.2005  05.2005  06.2005  07.2005  08.2005  09.2005  10.2005  11.2005  12.2005  01.2006  02.2006  03.2006  04.2006  05.2006  06.2006  07.2006  08.2006  09.2006  10.2006  11.2006  12.2006  01.2007  02.2007  03.2007  04.2007  05.2007  06.2007  07.2007  08.2007  09.2007  10.2007  11.2007  12.2007  01.2008  02.2008  03.2008  04.2008  05.2008  06.2008  07.2008  08.2008  09.2008  10.2008  11.2008  12.2008  01.2009  02.2009  03.2009  04.2009  05.2009  06.2009  07.2009  08.2009  09.2009  10.2009  11.2009  12.2009  01.2010  02.2010  03.2010  04.2010  05.2010  06.2010  07.2010  08.2010  09.2010  10.2010  11.2010  12.2010  01.2011  02.2011  03.2011  04.2011  05.2011  06.2011  07.2011  08.2011  09.2011  10.2011  11.2011  12.2011  01.2012  02.2012  03.2012  04.2012  05.2012  06.2012  07.2012  08.2012  09.2012  10.2012  11.2012  12.2012  01.2013  02.2013  03.2013  04.2013  05.2013  06.2013  07.2013  08.2013  09.2013  10.2013  11.2013  12.2013  01.2014  02.2014  03.2014  04.2014  05.2014  06.2014  07.2014  08.2014  09.2014  10.2014  11.2014  12.2014  01.2015  02.2015  03.2015  04.2015  05.2015  06.2015  08.2015  09.2015  10.2015  11.2015  12.2015  01.2016  02.2016  03.2016  04.2016  05.2016  07.2016  08.2016  09.2016  11.2016  03.2017  04.2017  05.2017  07.2017  08.2017  11.2017