در راستای این موجِ نوستالژیفشانیِ کترهای و خودانگیخته و خودجوش، همینجوری پیشنهاد میکنیم هر بنیبشری، در راستای فوق، عکسی از ایامِ شبابش را در وبلاگش بگذارد. نگذاشتید هم البته گاس که خیلی مهم نباشد. درضمن این یک بازیِ جدید نیست مکین!
آن حوالی بیست و خرده ای سال قبلش خوش بود. انگار بگویی حوالی قیطریه، بعد از آن کوچه بلند باریک، کنار تیر چراغ برق، جلوی دیوار صادق آقا، بیست و خرده ای سال پیش.
والا اول فکر کردم پوستر مرکز کمک به کودکان و اینهاست! بعد هم اینکه این آقای لباس قرمز جلویی، که قریب به یقین سر هرمس باشه، شباهت عجیبی با بچهگیهای من میده. حیف تو کامنت دونی نمیشه عکس گذاشت.
آقا مارانا آقا مارانا این ایده این آخریای من بود! به زئوس قسم! همین ریخت و پاشی کردن عکسهای قدیمم هم شاهد! ااااا! دیدی چه باحال؟ یاح یاح یاح! می بینم که شما هم بعله؟ پس این پستهای اخیر منم بذارید تنگ این پست خودتون لطفا تا عکس رو بیابیم! حالا شایدم بعدنا گذاشتیم اصلند که مثلا جو آروم بشه اینا! دونقطه دی
درضمن اگه وبلاگ خانم کوکا رو می خوندید متوجه می شدید که آقا بال افشان برادرشوهر خانم کوکاست نه دوست آقا مارانا! باحال گفتم نه؟ دونقطه دی
درضمن اون پسر عقبیه آقا مارناست! هم آتیش پاره بودنش SO Tablo است هم مازیار شبیه اون پسر پشتی است! تازه آقا مارانای کچل(به من چه خب؟) بیشتر به اون عقبی می خوره! اگه آره که آقا مارانا خیلی عوض نشدی ها! فقط در ابعاد بزرگتر و چهره ای بزرگتر مثلا!
استاد مارانا. در يک ماهی که ايران بودم از استاد شمال از شمال غربی درخواست کردم ترتيب يک ديدار سه نفره را بدهد ولی حاصلی نداشت. دفعه بعد که بيام (که معلوم نيست کی خواهد بود) خودم به شخصه ترتيب يک ديدار دو نفره را خواهم داد :p
و یکی دیگر از آن اتفاقات وانس-این-اِ-لایف-تایم سرزدن ناخوانده تان بود که بسیار مشعوفمان کرد...ما فعلا در حال سواد آموزی هستیم و به محض اینکه سوادمان تکمیل شد به حالِ آن چیزی که فرمودید یک فکری می کنیم، کلا از پیشنهادتون ممنون و اینا...
حكايت سامسونتِ قديميِ داييجان و حبابهاي لرزانِ ما! دايجان كه مرد، غير از عينك و جاسيگاري و مداد و جدولهاي نيمهكاره و دندانهاي مصنوعي و كلي خاطرهي خوش، از خود سامسونتي به يادگار گذاشت كه پر از خاطراتِ غريب به هفتاد سال زندهگي بود. از عكسهاي قديمي و اسناد و بريدهي جرايد و حكمهاي دولتي و حسابهاي شخصي و سيگارهاي كهنهي خارجي تا نامههايي كه نوشته بود براي اين و آن و برايش نوشته بودند و گاه كسي به كسِ ديگري نوشته بود و نقاشيهاي كودكانهي جمعي از كودكان فاميل. كاغذهاي زردرنگِ قديمي با گوشههاي ناصاف و بوي ماندهگي و نايي كه در اين هفتادسال كمكم به خود گرفته بود. سامسونت موجود بود، كاغذها ملموس بودند و عكسهاي به دست ميآمد. گاهي فكر ميكنم ما، نسلِ ما، اگر برود از خود چه چيز باقي ميگذارد تا كساني از آينده آنها را در دست بگيرند و قاب كنند و به آن خيره شوند و گاه گوشهچشمي تر كنند. مشتي سی دی ؟! حرفها و عكسهايي كه روي فضاي نامعلومي به اسمِ وب، جايي كه هيچجا نيست، وجودي خيالي و محو و انكارشدني دارند؟ يا اصلاً وجود ندارند و اين جور وجودداشتن، اسمش ديگر وجودداشتن نيست! يا اگر روزي همهي آنچه را كه به اغماض آنرا ديجيتال ميناميم در اثر فشردنِ يك كليدِ يك سانتيمترمربعي براي هميشه بپرد، همهي خاطرهي جمعيِ ميليونها آدم در فضاي بيمكاني كه هست، نيست شود، چه چيز ما را به يادِ ديگرانِ بعدي خواهد انداخت ؟ بايد بروم به سراغِ دوربينِ آنالوگِ قديميام و دستي به سروگوشش بكشم! (صداي خوشحاليِ خانمِ مارانا ميآيد!)
گاس من پايه ام بد رقم. اين سوالات جمله نويسی دبستان يادته که بايد با يک کلمه جمله می ساختيم حالا کلمه هرچی بود کافی بود یه من بذاری اولش یک رفتم بودم ... هم آخرش. چه نوستالژیک
ما که هر دو را پسندیدیم!
فشانیدی ، فشانیدنی !
ئه سرین! دِ نه دیگه! واسه گمراه کردن بندگان درگاه بود اون! ;)
گذاشت.
همین ریخت و پاشی کردن عکسهای قدیمم هم شاهد! ااااا! دیدی چه باحال؟
یاح یاح یاح! می بینم که شما هم بعله؟ پس این پستهای اخیر منم بذارید تنگ این پست خودتون لطفا تا عکس رو بیابیم! حالا شایدم بعدنا گذاشتیم اصلند که مثلا جو آروم بشه اینا! دونقطه دی
درضمن اگه وبلاگ خانم کوکا رو می خوندید متوجه می شدید که آقا بال افشان برادرشوهر خانم کوکاست نه دوست آقا مارانا! باحال گفتم نه؟ دونقطه دی
مکین دیدی من گمراه نشدم خب:)
http://mrsshin.blogspot.com/2007/07/blog-post_09.html
فقط من نتونستم به بیست سال پیش برم ... نمی دونم چرا 20 سال پیش اینقدر زشت بودم
حكايت سامسونتِ قديميِ داييجان و حبابهاي لرزانِ ما!
دايجان كه مرد، غير از عينك و جاسيگاري و مداد و جدولهاي نيمهكاره و دندانهاي مصنوعي و كلي خاطرهي خوش، از خود سامسونتي به يادگار گذاشت كه پر از خاطراتِ غريب به هفتاد سال زندهگي بود. از عكسهاي قديمي و اسناد و بريدهي جرايد و حكمهاي دولتي و حسابهاي شخصي و سيگارهاي كهنهي خارجي تا نامههايي كه نوشته بود براي اين و آن و برايش نوشته بودند و گاه كسي به كسِ ديگري نوشته بود و نقاشيهاي كودكانهي جمعي از كودكان فاميل. كاغذهاي زردرنگِ قديمي با گوشههاي ناصاف و بوي ماندهگي و نايي كه در اين هفتادسال كمكم به خود گرفته بود. سامسونت موجود بود، كاغذها ملموس بودند و عكسهاي به دست ميآمد. گاهي فكر ميكنم ما، نسلِ ما، اگر برود از خود چه چيز باقي ميگذارد تا كساني از آينده آنها را در دست بگيرند و قاب كنند و به آن خيره شوند و گاه گوشهچشمي تر كنند. مشتي سی دی ؟! حرفها و عكسهايي كه روي فضاي نامعلومي به اسمِ وب، جايي كه هيچجا نيست، وجودي خيالي و محو و انكارشدني دارند؟ يا اصلاً وجود ندارند و اين جور وجودداشتن، اسمش ديگر وجودداشتن نيست! يا اگر روزي همهي آنچه را كه به اغماض آنرا ديجيتال ميناميم در اثر فشردنِ يك كليدِ يك سانتيمترمربعي براي هميشه بپرد، همهي خاطرهي جمعيِ ميليونها آدم در فضاي بيمكاني كه هست، نيست شود، چه چيز ما را به يادِ ديگرانِ بعدي خواهد انداخت ؟ بايد بروم به سراغِ دوربينِ آنالوگِ قديميام و دستي به سروگوشش بكشم! (صداي خوشحاليِ خانمِ مارانا ميآيد!)
هرمس مارانا
دوشنبه، 11 آبان، 1383
اين سوالات جمله نويسی دبستان يادته که بايد با يک کلمه جمله می ساختيم حالا کلمه هرچی بود کافی بود یه من بذاری اولش یک رفتم بودم ... هم آخرش. چه نوستالژیک
Post a Comment