« سر هرمس مارانا »



2007-09-06

1
بعله این جوری است دیگر. وقتی آقای مارشال مک لوهان صراحتن اعلام می‌فرمایند که این روزها کتاب‌ها را باید فقط صفحات زوج‌شان یا فقط صفحات فردشان را خواند، لابد چون دیگر وقتی برای کامل خواندن آن‌ها نیست، سر هرمس مارانای بزرگ هم در این جو پروست‌زده‌گی این روزهای وبلاگستان – حالا گیریم که آقای گل‌کو و این رفیق‌شان، خانم کپی‌لفت را نمایه‌ای از کل وبلاگستان فرض کردیم – به جای این که بردارد در جست‌وجوی زمان از دست رفته را دست‌ش بگیرد، کتاب بامزه و سودمند و فشرده‌ی آقای آلن دوباتن – و صدالبته ترجمه‌ی سلطانی خانمِ امامی – را تورق می‌کند و مورد عنایات خاصه قرار می‌دهد: پروست چه‌گونه می‌تواند زنده‌گی شما را دگرگون کند.
2
نشسته‌ایم بر بالین آقای فلاش‌بک. بیمارستانی در اردبیل. صورت آقای فلاش‌بک در اثر برخورد با سنگ، ناشی از سقوط از کوه، خونین و مالین است. استخوان بالای ابروی‌شان شکسته است. چشم‌شان متورم شده و دکترها هرگونه حرکتی را ممنوع کرده‌اند. منتظریم تا زمان عمل استخوان پیشانی فرا برسد. از چشم‌ها و لب‌های‌شان نباید زیاد استفاده کنند. وگرنه فرصتی گران‌بهایی بود که خیلی حرف‌ها را در این خلوت پدروپسر، از ایشان بشنویم. ناچارن، برای‌شان داریم کتاب می‌خوانیم: سوءظنِ آقای دورنمات. همین‌جوری، بی‌دلیل. این یکی دم دست بود. چهل صفحه‌ای می‌خوانیم تا خواب‌شان ببرد. از این چشم‌های خون‌گرفته و این سکوت ناخواسته نمی‌شود فهمید که داستان را دوست دارند یا نه. بعدن برای‌شان تعریف می‌کنیم که در این سه چهار روزی که به تخت دوخته شده‌اند، آقای رفسنجانی با یک رای شکننده، سکان مجلس خبرگان را در دست‌شان گرفته‌اند. می‌گوییم که تیم والیبال نوجوانان ایران قهرمان جهان شد. می‌گوییم که یک مهندس معمارِ دانشگاه‌تهرانی، شده فرمانده‌ی جدید سپاه پاسداران.
3
اگر روزی یا شبی، مسافری را دیدید که در تمام طول پرواز، با شور و شوقی کودکانه مدام دارد از پنجره بیرون را نگاه می‌کند، که هی دوست دارد از زیبایی‌های دنیا از این بالا، برای بغل‌دستی‌اش حرف بزند، که پلان شهرها و راه‌ها و کوه‌ها و دشت‌ها، هوش از سرش می‌برد، شک نکنید که دارید سر هرمس مارانای بزرگ را تماشا می‌کنید. به روی خودتان نیاورید و آب‌نبات‌تان را بمکید!
4
می‌دانید؟ گاس که چندان فرقی هم نکند. چه در آن حیاط اسرارآمیز و مهتابی و جنگل‌گون خانه‌ی کودکی‌های مشهد باشد، چه این حیاط نقلی در این سوی شمال غربی ایران، تنهایی و خلوت، افق‌های فکری‌ات را پروار می‌کند. جریان سیال ذهن‌ات هشیار می‌شود و بار می‌دهد. خواب، از چشم‌های طفره می‌رود. یاد هزار راز مگو می‌افتی. دل‌ات می‌خواهد همه‌ی شب را مثل روزهای دور نوجوانی، بیدار بمانی و بنویسی.
5
آقای آنتونیونی اهمیت پرسه را به ما نشان داد. پرسه‌زدن را چون آیینی قدر داد. فضای خالی، قاب‌های خالی، خالی، خالی چون نیستی. نبودن، فقدان، اهمیت و کارکرد فقدان را ارج داد. این کار کمی نیست. بعید می‌دانیم کس دیگری باشد که این همه از فقدان گفته باشد. این همه تنهایی و غرابت آدم‌ها را این طوری عریان، تصویر کرده باشد. برای سر هرمس مارانای بزرگ، آقای برگمان، با همه‌ی دل‌نشینی‌اش، سال‌ها باید بدود تا این خالی‌بودن‌ها را این همه بی‌تعارف، این همه معاصر و این همه در جمع و در شهر و در تمدن، رنگ‌آمیزی کند.
6
آقای الف انگار تازه دارد زبان شخصی‌اش را پیدا می‌کند. گاس که خیلی مهم نباشد که سر هرمس مارانای بزرگ مثلن مواضع آقای الف را در باب تقدس زن و استفاده‌ی ابزاری از جنس لطیف، نمی‌پسندد. چه بخواهیم و چه نخواهیم، آقای الف که از دوستان دوست‌داشتنی سر هرمس مارانای بزرگ است، نماینده و سخن‌گوی یک طیف است. یک طبقه‌ی مشخص. در میانه‌ی سنت و تجدد. آمیخته به هر دو. نگاه‌ش، به همین دلیل ارزش‌مند است و شنونده دارد. به آمار کامنت‌های پست‌های اخیرش نگاه کنید. بحث‌برانگیز است چون از دنیای چالش‌برانگیزی که از ذهن‌ش نشات گرفته، می‌نویسد. از تناقضاتی که در درون و پیرامون‌ش می‌گذرد. بی‌خود نیست که زبان‌ش هم گاه و بی‌گاه مغشوش و آشفته می‌شود. برگردان دقیقی است از ذهنیات‌ش. ادله و براهینی هم که می‌آورد، درست به همین جهت، مورد تاخت و تاز خواننده‌ها قرار می‌گیرد. به عنوان مثال، کامنت‌های خانم انار را ببینید. آقای الف دارد شکل خودش می‌شود. کاش همین نگاه و لحن را ادامه دهد.
7
آقای دوباتن می‌گویند: تجربه‌ی انسانی چه‌قدر در برابر تلخیص‌شدن آسیب‌پذیر است. سر هرمس مارانای بزرگ اضافه می‌کند: و انسان‌ها چه‌قدر در برابر تقلیل‌یافتن به دو سه نکته، حرف یا عادت، آسیب‌پذیرند.
8
این آقای سامی یوسف را هم زیادی انگار در بوق و کرنا کرده‌اند. نقدن این کلیپ و شعر مادرش که ما را یاد این نامه‌های باسمه‌ای دوران نوجوانی و انشا‌های کلیشه‌شده‌ی چاپی انداخت با این شعر مبتذل و سطحی‌اش. این همه به یک سوپراستار، به یک خواننده‌ی راک مسلمان و متعصب نیاز داشتید؟ جناب کت استیونس – خودش را هم بکشد برای ما همان کت استیونس‌ای است که آن طور غریب می‌خواند:Why do you breathe so low? - کافی‌تان نبود؟
9
داشتیم فکر می‌کردیم در درون همه‌ی ما یک پروست هست. کافی است وقت‌ش را داشته باشیم و خلوت‌ش را.
10
اصلن این شماره‌ی مجله‌فیلم را برای همین دو سه‌تا مقاله‌ای که درباره‌ی آقای آنتونیونی و آقای برگمان با بی‌بضاعتی تمام، جمع کرده‌اند بخوانید. یا حداقل قدر این مباحث تئوریک آقای ایرج کریمی را بدانید که در این شماره‌ی درباب نیستی نوشته‌اند. درباره‌ی مرگ‌های سینمایی. درباره‌ی آقای فاسبیندر و تعبیر عجیب و صادقانه و هول‌ناک‌ش در باب مرگ، که باورش نمی‌شد که روزی بیاید که ناگهان، به ساده‌گی، دیگر نباشد.
11
دیده‌اید بعضی وبلاگ‌ها – داریم کلن از آن‌ها که با نام مجازی یا بی‌نام می‌نویسند حرف می‌زنیم ها مکین! – از نویسنده‌شان، یک تصویر می‌سازند؟ تصویری تام و تمام. طبیعی است که گاه این تصویر هیچ ارتباطی با تصویر واقعی‌‌شان نداشته باشد. اما شمای خواننده آن قدر این تصویر برای‌تان شکل گرفته که عکس‌العمل‌ها و موضع‌گیری‌های احتمالی نویسنده را در قبال جریانات جهان، می‌توانید حدس بزنید. بعد وبلاگ‌هایی هستند که خودآگاه یا ناخودآگاه – و عمدتن ناخودآگاه – از ساخته‌شدن این تصویر گریزان هستند. نمی‌گذارند، تصور بکنید برای خودتان نویسنده را. راست‌ش به نظرمان دسته‌ی دوم کم پیش می‌آید که خوانندگانی فراتر از رفقا و آشنایان دنیای واقعی داشته باشند. وبلاگ‌های پربیننده را اگر بررسی کنیم، عمومن شمایل پرداخت‌شده‌ای از نویسنده‌شان دارند.
12
به قول آقای دوباتن، چه‌قدر این جمله‌ی آقای پروست درست است که: نمی‌توان رمانی را خواند و در قهرمان زن آن، رگه‌هایی از زنی را که دوست می‌داریم، نیافت.
13
راستی هزارتوی بازی را باید تا به حال خوانده باشید. این شماره حضور گرم ما منحصر شده در لوگوی آن. وگرنه که خواندنی زیاد دارد. از آن مطلب آقای ساتگین در باب شطرنج و آن مافیابازی هیجان‌انگیز خانم سپینود بگیرید تا همین بازی‌های ساده‌ی آقای بامداد/گل‌کو. تا یادمان نرفته، هزارتوی بعدی در باب گوسفند است. بلند شوید و بنویسید و بفرستید به آدرس هزارتو. در همان صفحه‌ی اول‌ش، پیدای‌ش می‌کنید.
14
یعنی آدم – آقای پروست را می‌فرماییم – تمام عمر بخزد زیر لحاف و دنیا را این همه پررنگ ببیند: زمانی که دو نفر از هم جدا می‌شوند، آن که دیگر عاشق نیست، سخنان محبت‌آمیزی بر زبان می‌آورد.
15
داشتیم فکر می‌کردیم چه منطق بامعنا و زیبایی داشت اسامی جاها در روزگار قدیم. قبل از شکل‌گیری این دولت مدرن لعنتی. روزهایی که بلوار الیزابت و کشاورز، آب‌کرج بود، حوالی هدایت و شهرزاد، چاله‌هرز بود، شریعتی جاده‌قدیم بود و الخ. جاها، اسم‌شان را از خودشان می‌گرفتند. از آدمی، اتفاقی، شکلی، چیزی که منحصر به خودِ مکانی‌شان بود و بس. وگرنه که پهلوی و ولی‌عصر و صدر و همت و 24 اسفند، ممکن بود اسم هر جای دیگری هم باشند و کک کسی هم نگزد.
16
شده فکر کنید بعضی وبلاگ‌ها را برای چه می‌خوانید؟ آن‌هایی که روزنوشت‌هایی از زنده‌گی معمولی آدمی معمولی، با زبان و فرمتی معمولی هستند؟ بی هیچ نکته‌ای. بی هیچ رفاقتی در عالم واقع با نویسنده‌ی وبلاگ؟ فقط محض فضولی؟ وبلاگ‌خوان‌ها هم انگار درست مثل سینمابازها، آدم‌های ذاتن چشم‌چرانی هستند! انگار که نویسنده را مثل دوستی بعد از مدتی می‌بینی و می‌پرسی: خب، چه‌طوری؟ خوبی؟ چه‌خبر؟ تعریف کن ببینم این روزها کجایی و چه می‌کنی؟!
17
این را لابد خانم کپی‌لفت قبلن از خود آقای پروست شنیده بوده که گفته‌اند: هرگز نباید فرصت نقل قول از دیگران را دست داد، زمانی که مطلب را به‌تر از خودمان بیان کرده‌اند.
18
طرف می‌رود طوطی بخرد. به جای‌‌ش، جغد به او می‌فروشند. چند روز بعد از او می‌پرسند: این طوطیه حرف هم می‌زنه؟ جواب می‌دهد: حرف نمی‌زنه ولی خیلی توجه می‌کنه!
19
گاهی فکر می‌کنیم از این وبلاگ ما خیری اگر به شما نرسد، حداقل توجه‌تان را که به بعضی چیزها جلب کرده‌ایم!
20
باز ما دو روز آمدیم شهرستان، بلاگینگ‌مان عود کرد.
21
پروست درون‌مان لابد زیادی فعال می‌شود وقتی این همه کندی می‌کنیم. به قول آقای دوباتن، خیلی‌عجله‌نکنید می‌تواند شعاری پروستی باشد. و یکی از امتیازهای عجله‌نکردن می‌تواند این باشد که در روند آن، جهان می‌تواند جذاب‌تر از کار درآید.
22
راستی این هفته‌نامه‌ی شهروند امروز را که می‌خرید. کاغذ‌های دوست‌داشتنی و نازکی دارد. مطالب‌‌ش هم می‌تواند هفته‌تان را پر کند. همین رفقای روزنامه‌ی فقید هم‌میهن دست‌اندرکارش هستند. عکس‌های روجلدش همیشه خوب نیست اما عکس‌های انتخابی درون‌ش به‌تر است. گزارش مفصل و خوبی هفته‌ی پیش از محسن‌خان نام‌جو داشت. شرح رفتن‌‌ش. با عکسی از سر هرمس مارانای بزرگ که از همان وبلاگ کذایی دونات‌جمع‌کنی برداشته شده بود و لابد نمی‌دانستند که اسم سر هرمس را باید بنویسند کنار عکس یا نه.
23
کتاب آقای دوباتن یک فصل درخشان دارد به نامِ چه‌گونه با موفقیت رنج ببریم. از خصوصیات آقای پروست، این لوس‌ترین نابغه‌ی ادبیات عالم، ذکر می‌کنند که: در بازگشت از سفری که برای دیدن عموی‌ش به ورسای رفته بود، پروست گرفتار ناراحتی‌ای می‌شود و قادر نیست از پلکان آپارتمان‌ش بالا برود. بعدها در نامه‌ای به عموی‌ش این ناراحتی را ناشی از تغییر ارتفاعی دانست که طی کرده بود. ورسای هشتاد و سه متر بالاتر از پاریس است.
24
کاش یک آدم فانی دوست‌داشتنی‌ای پیدا می‌شد و به یاد سر هرمس مارانای بزرگ می‌آورد جزییات و نام سازنده‌ی آن فیلم کوتاهی که در جشن‌واره‌‌ی فجر یکی از سال‌های آغازین دهه‌ی هفتاد، در سالن شماره‌ی دوی سینما عصرجدید آن‌روزها محبوب، دیده بود. همانی که زنی، پشت ترافیک یا صف پمپ بنزین، برای کاری مثل دست‌شویی‌رفتن، از ماشین شوهرش/ مردش پیاده شد، رفت پشت جایی و زندگی‌اش دچار وقفه‌ی خوشایندی شد. برای ساعاتی فضای پیرامون‌ش، به کلی عوض شد. دمی فراغت و آزادی و فراغ بال را تجربه کرد. بعد، برگشت، سوار ماشین شد و با هم‌راه‌ش، به راه‌‌شان ادامه داد. کاش یکی پیدا بشود.
25
حرف‌هامان دارد ته می‌کشد. باقی را از کتاب آقای دوباتن برای‌تان نقل می‌کنیم.
26
تنها زمانی که غرق در اندوه هستیم، و زیر ملافه‌مان ضجه می‌زنیم و مانند شاخه‌های نازک در باد پاییزی می‌لرزیم است که انگیزه‌ی پروستی‌مان گل می‌کند که با حقایق دشوار روبه‌رو شویم.
27
این را از خودمان بگوییم. هی انتظار داریم از آن اتاق، صدای مارانای جونیور بیاید. گریه‌ی شبانه‌ی کوتاهی که بهانه بشود برای‌مان که بخزیم در تخت و بغل‌ش کنیم و ماچ‌ش کنیم و دست‌های‌ش را در دست‌مان بگیریم و نوازش‌‌ش کنیم. که پاهای‌مان را آرام، بلغزانیم کنار پاهای‌ خانم مارانا. که گرمای دو وجود گرمابخش را در رگ‌های‌مان بسرانیم. و حواس‌مان باشد، خانم مارانا، در شب‌هایی که در اوج عاشقیت هم هستند، هیچ خوش‌شان نمی‌آید کسی مزاحم خواب‌شان بشود. نوازش و بوسه‌ای کوتاه هم ممکن است فحشی لایت نثارتان کند!
28
آقای پروست اعتقاد دارند که شواهد عمیق مفهوم زنده‌گی را افراد سرحال و خشنود بر جای نگذاشته‌اند. یادمان هست روزی همین آقای نام‌جو داشت از بدبختی‌های عاطفی و واقعی و اقتصادی و فلسفی زنده‌گی‌اش برای‌مان می‌گفت. به ایشان گفتیم که از همین رنج‌های توست که آن نواها بیرون می‌آید و ملت این همه کیف می‌کنند. فرمودند: می‌خواهم صد سال سیاه کیف نکنند! این زنده‌گی است که من دارم؟!
29
آقای پروست از اعماق سال‌ها به جماعت وبلاگ‌نویس اندرز می‌دهند: اندوه‌ها، زمانی که به اندیشه و نظر بدل شوند، مقداری از قدرت مجروح‌کردن قلب ما را از دست می‌دهند.
30
آخ که اگر آقای پروست وبلاگ داشت! با این نگاه نکته‌سنج و ریزبین‌ش، با این ژرف‌اندیشی‌اش در باب آدم‌ها، از همان‌جا، زیر لحاف، در اتاق تاریک و گرم‌ش، حاضریم شرط ببندیم پرخواننده‌ترین وبلاگ عالم می‌شد. مگر غیر از این است که وبلاگ‌های پربیننده، معمولن از کلیات نمی‌نویسند. می گردند نکته‌های خواندنی و نوشتنی عالم را از لابه‌لای زنده‌گی‌های روزمره‌شان جدا می‌کنند و برای‌مان تعریف می‌کنند.
31
می‌دانید چرا این همه نخستین دیدارهای وبلاگ‌نویسان با هم، بعد از مدت‌ها آشنایی وبلاگی، خالی و بی‌هویت و بی‌مزه می‌نماید؟ آقای پروست و آقای دوباتن اعتقاد دارند از آن جا که ضرب‌آهنگ یک گفت‌وگو فرصتی برای لحظات مرده نمی‌گذارد، و از آن جا که حضور دیگران مدام واکنش ما را می‌طلبد، از حرف‌های پوچی که می‌زنیم، و فرصت از دست‌رفته‌ی چیزهایی را که واقعن می‌خواهیم بگوییم و نمی‌گوییم، افسوس می‌خوریم.
32
گاهی وقت‌ها، فقط گاهی وقت‌ها که از بلندای قله‌های فروتنی و تواضع به دنیا می‌نگریم، آقای پروست را به خوبی درک می‌کنیم وقتی می‌گوید: من کارهای روشن‌فکرانه‌ام را در ذهن‌م انجام می‌دهم، و زمانی که با دیگران وقت می‌گذرانم، برای‌م فرقی ندارد که هوش‌مند باشند یا نه، همان اندازه که مهربان و صمیمی و غیره باشند برای‌م کافی‌ست!
33
سر هرمس مارانای بزرگ، عمدتن فکر می‌کند وبلاگ به وبلاگ‌صاحاب اعتماد به نفس کاذب می‌دهد. رشد قارچی این اعتماد به نفس، به جاهای بدی هم می‌رسد. از آن‌جایی که نود و نه درصد از فیدبک‌ها و کامنت‌ها، محبت‌آمیز است، از آن جایی که وقتی خودمان به دلیل وبلاگ‌دوست‌دارانه‌ای داریم برای کسی کامنت می‌گذاریم، که نوعن نشانه‌ی نوعی احترام‌گذاشتن است به نویسنده بیش‌تر از آن که به مفهوم کامنت نزدیک باشد، نوعی سلام و احوال‌پرسی است، نوعی ابراز ارادت محو و لایت، می‌گردیم و نکات مثبت نوشته‌ی طرف را برجسته می‌کنیم و قدردانی می‌کنیم، که از پست‌های متوسط و بی‌ارزش وبلاگی که دوست داریم، بی هیچ کلامی می‌گذریم و بزرگ‌وارانه چشم‌پوشی می‌کنیم، وبلاگ‌صاحاب‌های پرخواننده معمولن اعتماد به نفس بالایی دارند که این را باید دقیقن اعتماد به نفس مجازی – اعتمادِ مجازی نه، نفسِ مجازی – نامید و کردیتی هم برای شخص در عالم واقع ندارد این قضیه.
34
گاس که باید در خلوت خودت، در اتاق‌ت، زیر خروارهای لباس و پتو، بمانی و دنیا را فقط تصور کنی تا بتوانی چنین جزییات حیرت‌انگیزی از روابط آدمیان بیرون بکشی: تردیدی نیست که جذابیت فرد کم‌تر موجب تعلق خاطر می‌شود تا جمله‌ای مانند «نه، امشب آزاد نیستم.»
35
حالا هی داریم به روی خودمان نیاوریم این تمایلات هم‌جنس‌خواهانه‌ی آقای پروست چه نقش مثبت و عظیمی در این همه نبوغ‌ش داشته است ها!
36
و بالاخره به احترام این جمله‌ی قصار معرکه‌ی آقای دوباتن، از جای‌مان بلند شویم که: بزرگ‌داشت واقعی پروست می‌تواند این باشد که به جهان خودمان از طریق دیده‌گان او بنگریم و نه به جهان او از دیده‌گان خودمان.
37
یادمان باشد از انتشارات نیلوفر بابت این همه تبلیغ مجانی کتاب‌شان، بدهیم بچه‌ها یک پورسانتی، چیزی بگیرند.
38
امیدواریم، از ته دل، که آقای فلاش‌بک امشب را بدون سرفه‌های خشک‌شان خوابیده باشند، بدون آن‌ها که مجبورشان می‌کند سرشان را تکان بدهند و بعد آقای دکتر متخصص مغز و اعصاب، فردا بیاید و در باب خطرات تکانه‌های سر، در این برهه، سخنرانی تحویل‌مان دهد. امیدواریم، همان‌طور که شکم‌مان را برای سرشیر و عسل صبح‌گاهی این‌جا صابون زده‌ایم، آقای فلاش‌بک به همین زودی‌ها، هم‌سفره‌ی سرشیرعسل‌مان شود.
39
پینگ‌مان زودهنگام بود. لطف رفقا لابد. فهمیده بودند قرار است کولاک کنیم. زودتر آماده‌گی داده بودند دخترم. بعد هم که ما هم مدت‌ها است داریم دنبال اجرای ضبط‌شده از دفدف ددف می‌گردیم و نمی‌یابیم. نقدن همین آلبوم مجوزگرفته‌ی ترنج را ابتیاع کنید. ها راستی کنجکاو شده‌ایم بدفرم برای آن ترجمه‌ای که فرمودید از آن.


Comments:
وبلاگر درجه‌یک اما بالقوه!!!!!!!!تيتراتون خيلي قشنكن!بيايين براي ادامه ي اين پست كولاك قهوه دم كنيم
 
این پستتان عجیب چسبید. بند بندش. میدانید که آرزو می کنیم آقای فلاش بک گرامی زودتر خوب شوند. ولی یک جورهایی پستتان با این حال و هوای بارانی _ ما عجیب مچ(!) بود ...
 
قهرمان نوشته‌ي فوق كسيت؟
1-Prostate
2-Proust
3-Prostitute
4-Abolfazl of Poor-Arab
 
این کامنت ِ آقای اوسموسیس منو یاد ِ این انداخت (حالا با ربط یا بی ربط!!):
یه ترکه میره فاتحه خونی ،وقتی میاد بیرون میبینه کفشاش نیست . میگه یعنی من
1-نیومدم؟
2-بدون ِ کفش اومدم؟
3-اومدم و رفتم؟
4-هیچ کدام؟




ولی قبول کنید هیچ کس مثل خودم براتون کامنت ِ بی ربط نمیزاره
 
"داریم فکر می‌کنیم اگر این همه هیاهو و اخبار این روزها را بدهند آن مدیر نالایقی که آن روز حکم اخراج محسن را امضا کرد، بخواند، آیا بر خودش لازم می‌بیند که بنشیند و استعداد درخشان را دوباره برای خودش تعریف کند؟!
از همان روزها، عکسی هست که باید بگردیم و پیدای‌ش کنیم و به شما نشان دهیم."
ازشما بعید است چنین فراموشکاری هایی. یادآوری کردم که بدانید منتظر دیدن این نوستالژی ها هم هستیم.
 
نکته
abolfazl OF poorarab

اون آف خدا بودا!!!؟
 
این دف دف دف-ی که میگید ، کدوم هست دقیقن؟

من از روز اولی که محسن نامجو دار شدم،یعنی ناقص ترین سی دی که از کاراش گیرم اومد ، یه اهنگ دف دف دف توش بود
حالا نمیدونم شما همونو میگید یا یه چیز دیگه است
اگه اونه بفرستم براتون با یه بطر شراب!!!؟
 
چشم ما روشن!
شما هم هر از چند گاهي حرف نمي زنيد و خوب توجه مي کنيد
خوب اين حس به خونندگانتون منتقل میشه. همه منتظر خوندن آنچه شما بهشون توجه کرديد هستند تا متوجه باشند که توجه چيز خوبي است و کسي که آنها را متوجه توجه کردن مي کند، ماراناي کبير است.

جهان و هرچه در او هست، سهل و مختصرست / ز اهل معرفت، این مختصـر دریغ مدار
کنون که چشمـــه قندست لعــل نوشیـــن‌ات / سخن بگوی و ز طوطی، شکر دریغ مدار
 
1
برای قهوه ما را هم خبر کنید که هستیم شدید دخترم.
2
قهرمان نوشته ی فوق شما هستید دوست عزیز. مگر ما چی مان از تایم کمتر است آزموسیس جان؟
3
ما راستش گاهی فکر می کنیم شما هم دارید تجاهل العارف می کنید خانم فالشیست.
4
داریوش خان، آن عکس را هنوز داریم می گردیم. وگرنه قول مان یادمان نرفته. اصولن از این بروبچ بپرسید، شده تا حالا ما چیزی را آنونس بدهیم و بعد وفا نکنیم؟!
5
قاعدتن باید همان دفدف ددف باشد. یک بار که بیش تر نخوانده این شعر معرکه ی آقای براهنی را. یک جوری دی اچ ال کنید با همان شراب ناب تان دخترم.
6
حامدخان هم لابد چوب کاری می فرمایند.
7
راست ش ما هم خودمان داشتیم امروز فکر می کردیم چرا بارانی شده این پست. مچیت بوده قاعده اش انگار!
 
فکر کنم آقای فلاش بک دیده اند شما وقت ندارید و کم پیدا شده اید(حتما برای آنها هم خب) بعد اینطور کردند که یک چند وقتی پدر و پسر کنار هم خلوت کنید. امیدوارم که زودتر حالشون خوب بشه و به راحتی بهتون با ابرو و حرکت سر اشاره کنه که پسر اینو نخون، اینجور نخون!P:
ای بابا شما رو هم که جو پروست گرفت که آقا مارانا! می خواستیم اتفاقا یک پست راجع به این جو زدگی بنویسیم ها(از دست این آیدا و آقای گل کو) حالا هم که شما! خودم هفته پیش به یکی پیشنهاد دادم کتاب رو ها=))
دف دف ددف رو نداریددددددددددد؟؟؟ بی خیال! اگه برو بچ تا شنبه نفرستادند، رفتم سر کار و اینترنت خوب داشتم اینا می فرستیم، ولی خب ما شراب نداریم شرمنده! اداره دولتی و این حرفا؟ استغفرالله!!
من که آقای الف نمی شناسم که، چندبار چندپست خوندم فقط، و دیدی بعضی پستها چه تصویر تقریبا خوبی از نویسنده به آدم میده؟ همون چند پست اتفاقا من رو به همین نتیجه ی جایی میان سنت و تجدد رسوند. چیزی که البته فکر می کنم خودشون هم قبول دارن(حالا من چیکار دارم به ملت آخه؟ خب اینجورین دیگه!)
آقای سامی یوسف، یکی دو آهنگ قدیم شنیدیم، این مادرشان چجورست دیگر؟
عجب بساطی شده! قبلنها می گفتند در درونه هرکس یک دیکتاتور مثل هیتلر هست، بعد گفتند یک آدم خز و خیط و جواد هست، بعد گفتند یک جور عیسی ناصری هست و ... حالا هم شما می گویید یک آقای پروست هست! ترکیدیم که! اینها با هم چطور به تفاهم می رسند اون تو؟
این جغد رو باید پسر دو ساله و نیمه ی دوستم رو ببینید که چطور صدایش(!) رو در میاره! صدای همه حیوانات رو می گه بعد که می گیم جغد بچه کاملا آگاه ادای جرکت سر جغد رو درمیاره، معرکه! باید ببینید این پسر رو در اون لحظه!
هزارتوی گوسفند؟ مارو یاد شوان رفیق قدیم وبلاگیمان میندازه که هر پستش یکجوری به ببعی جماعت ربط داشت و داره(حتی حالا که کم کار شده در فرنگ) هروقت گوسفند می بینیم از این مدل ابری(!)ها داد می زنیم شوان!!(بیچاره پسر مردم)
طفلک آقای نامجو! ما هم بودیم همینو می گفتیم خب! شاید چهارتا فحش هم روش!!!
آره، دیدین اولین ملاقات خودمون رو؟ حالا البته ما که جبر جغرافیا(!!)باعث شد خیلی گپ نزنیم و ننشینیم به بحث و اینها، ولی انگار آدم یک جورهایی خالیست وقت دیدار، انگار وقت می کشیم!! همیشه هم نه خب!
وبلاگ صاحاب! باحال بودها!
همین دیگه، آقای نیچه هم در خلوت خودش بوده که اون جملات رو در انسانی، زیادی انسانی گفته!
ما هم امیدواریم برای آقای فلاش بک:) نوش جانتان عسل و مخلفات:)
اون ترجمه رو من هم بازی لطفا:)
ها راستی، مکین سلام! دونقطه دی
پ.ن. باز منم جو گرفت، از مهمونی برگشته نشستم پای اینترنت این همه کامنت شد!!
 
راستی عکسش کو؟
 
دوست داشتم این پستتان را زیاد..
( این کامنت از نوع احوالپرسی نمی باشد ها!)
 
11. دانم!
15. این "آب‌کرج" رو، که حالا من نمی‌خوام به وجه تسمیه‌اش فکر کنم!!، به آقای مزدَش (!) بگو خب که دیگه منو مسخره نکنه!
16. یاد اون شب مهتابی ِ خانه‌دریا به خیر!
17. حالا چرا من باید یاد ِ اون یکی طوطیه، که شرم و حیای ذاتی‌م نمی‌ذاره بگم کدوم، بیافتم زئوستون عالمه!
24. چه چیزا دیدی تو هرمس! من که اون
موقع‌ها به دنیا نیومده بودم وگرنه حتمن یادم بود بهت می‌گفتم.
27. این اردیبهشتی‌های ما!
33. من که می‌دونی هیچ با وبلاگت و نوشته‌هات و پوینت آو ویووت و کلن خودت حال نمی‌کنم فقط از سر وظیفه‌ی قوم و خویشی (هنوز هم بهت نگفتم چه نسبتی، هاها!!!) میام می‌خونم و کامنت می‌ذارم. اَه، فِرت و فِرت هم می‌نویسه!
37. حکایت ِ "فرندز"ه ها!
38. ما هم امیدواریم، از ته دل.
39. من که بیچاره‌ی اون چهل ثانیه زلف شدم، هی هم اون آقای آوای باربد می‌گه دو روز دیگه، تو راهه، شنبه! پوففف!

پ.ن.1. خودت هم در دسترس نبودی خب هرمس، اس‌ام‌‌اس‌ات هم نصفه شب رسید! آهان در همین راستا، فالشیسته! چرا نصفه شب اس‌ام‌اس می‌فرستی واسه مردم؟ بازم زدی تو هدف!
پ.ن.2. آقای داریوش، شما داری پا توی کفش ِ آرشیوپراکنی ِ ما می‌کنی یا فقط من بابِ محسن نامجو اومدی اینو؟
پ.ن.3. سلام ئه‌سرین ِناپیدا! خودت می‌دونی اون تو پرانتزیه رو با تو بودم ها!
 
تنهایی‌های فیلم‌های جناب ازو هم بی‌نظیر است...
 
29 رو خیلی دوست داشتم
با 30 هم بسی حال فرمودیم!
 
بیست و هفت
 
اون مورد سومیه من بودم، همین سه‌شنبه گذشته، تو ای‌تی‌آر 72،داشتم به بقل دستی‌ام شرح زیر پا را می‌دادم تا سر و صدای ابن طیاره از سرمون بپره و اون هم چقدر می‌فهمید
 
به جون بچه ام تا پرانتز رو دیدم گفتم مکین با من بوده!
ناپیدا؟ داآش کوچیکه رو دارن می برن خدمت ناظم، داریم روحیه می دیم به بچه خب! یک داستانی شده ساک جمع کردن براش:)) خلاصه اش می شه مجید به اردو می رود بود؟ مدل همون=))
 
داشتیم فکر می‌کردیم در درون همه‌ی ما یک پروست هست. کافی است وقت‌ش را داشته باشیم و خلوت‌ش را.
عجب اشتباه معمولی میکنی هرمس. هنوز حواست نیست با چه نویسنده ای طرفی. اتفاقن اگر این همه وقت داشتیم ( هیچ نویسنده ای در طول تاریخ گمانم به اندازه پروست "وقت" نداشته البته) گند می زدیم با نوشته هایمان.تصور کن همیشه زیر پتو چپیده باشیم و بدتر از آن، بدانیم که برای همیشه آنجا خواهیم بود. مطمئنی که اساسن حاضر بودیم بنویسیم؟
در مورد ترجمه های خانم گلی امامی هم توصیه می کنم مطمئن نباشی. هر چند من هم بعد از خواندن "چگونه ..." خیلی قبولش کرده بودم ولی با خواندن "هنر سیر و سفر" کمی شک کردم. هر چند قبلن هم مصاحبه اش با بیلی وایلدر و ترجمه اش از سانست بولوار را خیلی پسندیده بودم. ولی حالا ایمان دارم که مترجم درجه یکی نیست هر چند به قول آقای "پروس،سعدی ..." انتخاب کننده کم نظیریست..
 
جناب هرمس! دف دف در کنسرت خصوصی اجرا شده بود؟
بانو مکین! کدوم ۴۰ ثانیه زلف؟ اگه منظور همون زلف‌بربادمده باشه ، می‌تونید از کسانی که تو کنسرت خصوصی بودن و سی‌دی خریدن بگیرین;)
 
اول اینکه سلام بر سر هرمس مارانای بزرگ ما که هر چه زور زدیم این روزها برای وبلاگ دوست داشتنیتان بکامنتیم نشد حالا کمی ذوق زده ایم و کمی هم در حیرت که این کامنت آیا به پابلیش خواهد رسید یا خیر. این هم نوعی زندگیست. تا آخر یک چیزی را میروی بدون قاطعیت که به قول معروف اکامپلش می شود یا نه! مهم گاهی نوشتن است جدا از ابراز سلام و احوال پرسی، ریزتر شدن در نوشته ها که تا چه حد همه ی آن چه باید را فهمیده ام و چه چیزهاییست که بیشتر ازین ها باید در موردشان گفته شود.
دوم اینکه بندهای آخر داشتم فکر می کردم تایتل این پست لابد و اینکه هرمس زیر لحاف پروست باید باشد . خب قبلش نگاه هم نکرده بودم که عنوان چیس. بعله خب !‌الان لابد دیده ام .
سوم اینکه آن مورد نه را به شدت هستم و خب تعمیم بالاتری گاهی هم می خواهد. درون ما چیزهای دیگری هم هست. بسنده کنیم به پروست که باخته ایم !
چهارم اینکه ما هم امیدواریم به شدت آقای فلاش بک در کمال صحت مزاج سر سفره شیرعسلتان بنشیند
پنجم اینکه بعله خب ! لابد است که ما بیشتر از چیزهایی که می‌]واهیم بگوییم نمی‌گوییم. چرایش بر می گردد به محیط گویا. یا به زمان . به شخص ! دقیقن زمانی که حرفهای نا گفته ی زیادی مطرحند انگار سکوت به جا تراست برای پیشگیری از آتشفشان نه لزومن از نوع سوزاننده
ششم اینکه یک چیز دیگر هم بود یادمان نیست که .... آها ... نه ! ... اوف !‌یادمان نیامد... ولی کاش پروست هم وبلاگ داشت. گرچه زیاد هم نمی دانم که در وبلاگش چه جور چیزهایی می نوشت یا مثلن شاید شخصیت وبلاگی دیگری برای خودش تعریف می کرد.
هفتم اینکه مرسی و اینها
 
من برا این پست کامنتیده بودم گویا

پاک کرده اید گویا
 
Lies are essential to humanity. They are perhaps as important as the pursuit of pleasure and moreover are dictated by that pursuit.
marcel proust
 
Every reader finds himself. The writer's work is merely a kind of optical instrument that makes it possible for the reader to discern what, without this book, he would perhaps never have seen in himself.

marcel proust eizan!
 
از خواندن تسلی بخشی های فلسفی اش بیشتر صفا خواهید کرد
پ ن: الله لا یحب الکذاب البینک
 
همین الان اون ور خط، محسن نامجو در رادیو زمانه داره از تو تشکر می کنه... جالبه. وایسا. اسمتو نبرد. فقط گفت یکی از دوستان ام که زحمت شماره حساب رو کشیدن و ... خودتو می گه دیگه. نه؟
 
نه استاد کنج، اون چهل ثانیه‌ی بی‌چاره‌کننده، سمپل بود روی سایت آوای باربد که تنظیم تازه‌ای بود از همون زلف بر باد مده که با خریدن سی دی ِ ترنج حل شد!
 
چه خوب، مثل اینکه چند نفری اینجا دف دف دف رو دارن، لطفا اگه گرفتیش برای منم بفرست (حالا انگار اصل نکته نامجو فراموش شده این بین)؛ ترجمه اش رو اگه پیدا کردم یا دیدم می فرستم حتما
و اما از همه چیز مهم تر؛ آقای فلاش بک چطورن؟
 
taghaballalah ke hazrate namjou ham az zire zamin dar amade be jorge ye rooye zamini haye moghim farang peyvastan. nemidoonam zeyle kodoom shomare ye sir hermes mishe...
 
خب اصولن جواب آن «ها؟» می شود «اوهوم» فعلن چیزی غیر از نقاشی‌هایمان در بساط نداریم بچپانیمش توی وبلاگ.
از تعریفتان هم انقدر ذوق مرگ شدیم که پریدیم این «اوهوم‌مان» را هر چه زودتر بگوییم تا شما ذوق را توی چشمان این موجود ببینید.
 
بانی و کلاید سر هرمس مارانا را به دیدن وبلاگشان دعوت می کنند البته با توضیح یک نکته که وبلاگشان یک وبلاگ معمولی نمتعلق به آدمهایی معمولی تر است.
 
This comment has been removed by the author.
 
Oi, achei seu blog pelo google está bem interessante gostei desse post. Gostaria de falar sobre o CresceNet. O CresceNet é um provedor de internet discada que remunera seus usuários pelo tempo conectado. Exatamente isso que você leu, estão pagando para você conectar. O provedor paga 20 centavos por hora de conexão discada com ligação local para mais de 2100 cidades do Brasil. O CresceNet tem um acelerador de conexão, que deixa sua conexão até 10 vezes mais rápida. Quem utiliza banda larga pode lucrar também, basta se cadastrar no CresceNet e quando for dormir conectar por discada, é possível pagar a ADSL só com o dinheiro da discada. Nos horários de minuto único o gasto com telefone é mínimo e a remuneração do CresceNet generosa. Se você quiser linkar o Cresce.Net(www.provedorcrescenet.com) no seu blog eu ficaria agradecido, até mais e sucesso. (If he will be possible add the CresceNet(www.provedorcrescenet.com) in your blogroll I thankful, bye friend).
 
اشتباه متوجه شدی برادر. ناهار ظهر ماه رمضان "هانی" فقط به این دلیل میسر شد که پنجشنبه پیش تا ظهر رمضان نبود و از ظهر به بعد شد. وگرنه تهران شما که لنگرود ما نیست ظهر ماه رمضان برایتان کته کباب سرو کنند یا اشپل و باقالی خام .
 
سلام
در راستاي هرچه بالاتر بردن اعتماد به نفس نه چندان كاذبت(!) مي خواستم بگم كه خوانننه هميشگي وبلگت هستم و از نگاه تيزبين و هنرمندانه ات خيلي لذت مي برم ، طنز رندانه و قلم گيرايت هم خيلي دوست دارم ... انقدر قوي مي نويسي كه من هيچوقت بعد از خواندن وبلاگت جرات نوشتن پيدا نمي كنم چون ديگه هيچ رقمه نميتونم از اول شخص مفرد استفاده كنم!!! شاد باشي
 
Top download ...

http://www.trevorvanmeter.com/flyguy/flyGuy.swf



http://www.88by31.com/flashman/thepeoplesmario.swf



http://patterngame.com/linesuperfollow.swf



با روزه گرفتن به خودتون ثابت میکنید که چقدر به این دنیا وابسته اید....ما که واگسستهایم چه کنیم
 
هرمسا ما داريم دقت مي کنيما!! ;)
 
این آقای نامجویتان را چجوری می توان پیدا کرد ؟ نمی شود از قول ما بهشان بگویید یک سری هم به مملکت ما بزنند ؟
من هنوز در کف از دست دادن آن شبم.هرچند هیچ رقمه راهی نداشت ولی به هر حال در کف که می توانم باشم!
 
Post a Comment

Archive:
11.2002  03.2004  04.2004  05.2004  06.2004  07.2004  08.2004  09.2004  10.2004  11.2004  12.2004  01.2005  02.2005  04.2005  05.2005  06.2005  07.2005  08.2005  09.2005  10.2005  11.2005  12.2005  01.2006  02.2006  03.2006  04.2006  05.2006  06.2006  07.2006  08.2006  09.2006  10.2006  11.2006  12.2006  01.2007  02.2007  03.2007  04.2007  05.2007  06.2007  07.2007  08.2007  09.2007  10.2007  11.2007  12.2007  01.2008  02.2008  03.2008  04.2008  05.2008  06.2008  07.2008  08.2008  09.2008  10.2008  11.2008  12.2008  01.2009  02.2009  03.2009  04.2009  05.2009  06.2009  07.2009  08.2009  09.2009  10.2009  11.2009  12.2009  01.2010  02.2010  03.2010  04.2010  05.2010  06.2010  07.2010  08.2010  09.2010  10.2010  11.2010  12.2010  01.2011  02.2011  03.2011  04.2011  05.2011  06.2011  07.2011  08.2011  09.2011  10.2011  11.2011  12.2011  01.2012  02.2012  03.2012  04.2012  05.2012  06.2012  07.2012  08.2012  09.2012  10.2012  11.2012  12.2012  01.2013  02.2013  03.2013  04.2013  05.2013  06.2013  07.2013  08.2013  09.2013  10.2013  11.2013  12.2013  01.2014  02.2014  03.2014  04.2014  05.2014  06.2014  07.2014  08.2014  09.2014  10.2014  11.2014  12.2014  01.2015  02.2015  03.2015  04.2015  05.2015  06.2015  08.2015  09.2015  10.2015  11.2015  12.2015  01.2016  02.2016  03.2016  04.2016  05.2016  07.2016  08.2016  09.2016  11.2016  03.2017  04.2017  05.2017  07.2017  08.2017  11.2017