« سر هرمس مارانا »



2007-09-20


1
گاس که این‌ها را نباید این‌جا گفت اما فکرش را که می‌کنیم، همان وقت‌ها هم وقتی می‌دیدیم خانم فروغ دارند می‌گویند که همه‌ی زخم‌های من از عشق است، کمی تا قسمتی ابروی چپ‌مان بالا می‌رفت. بعدترها که دیدیم آقای نیچه هم در جمله‌ای به اندازه‌ی تمام تاریخ، حکیمانه، می‌فرمایند که هیچ شاعری نیست که در شراب‌ش، اندکی آب نیفزوده باشد، دل‌مان قرص می‌شد.
می‌دانید، این که ایرما از زنده‌گی خودش، از رنج‌ش، از سرخوشی‌اش، این همه خوب تراژدی می‌سازد و به خورد شما می‌دهد، رازش در همان آب‌ی است که در شراب‌ش آمیخته. بزرگ‌ که می‌شویم، تازه دوزاری‌مان می‌افتد که آدم‌بزرگ‌های زیادی منطقی و بی‌احساسِ سال‌های جوانی‌مان، خیلی هم بی‌راه نمی‌گفتند. گاس که باید داخل دهه‌ی چهارم باید باشیم تا کشف کنیم این رازهای کوچک را. تا بدانیم زخمی که سال‌ها می‌ماند و خوب نمی‌شود، عشق‌ای که – به‌تر است درست از کلمات استفاده کنیم: حسرتِ عشقی که – سال‌ها می‌ماند، که دردش را با خودمان می‌کشیم، از این کافه به آن مهمانی، از این بستر به آن مهتابی، از این خانه به آن اداره، از این شهر به آن تنهایی، توهمی بیش نیست. هنرمند اگر باشیم، همین‌ها را می‌چینیم کنار هم، مقدار متنابهی آب قاطی‌اش می‌کنیم، نمک و فلفل‌اش را زیاد می‌کنیم و بعد، فریاد می‌کشیم از انتهای جان. گوش فلک را کر می‌کنیم که همه‌ی عمر – تو بگو بیست سال، کافی است؟ - داشتیم از این عشق نافرجام، از این فقدان ابدی، از این معشوقِ جان‌به‌بهارآغشته‌ی دست‌نیافتنی، می‌کشیدیم.
همین‌ها را ده سال پیش، یکی در گوش‌مان می‌خواند، یک اردنگی نثار ماتحتِ مستطاب‌‌ش می‌کردیم تا برود و بمانیم لابد با غصه‌ی عشقی بزرگ، حزنی عظیم، تغزلی باشکوه و دردی جان‌فرسا – هه! – و حال‌مان را ببریم.
این را سر هرمس مارانای بزرگ، به تمام رفقای جوان‌ش می‌گوید: وقت‌تان را با عشق‌های از دست‌رفته – یا در حال از دست‌رفتن - تلف نکنید. فوق‌ش، یک جایی، نگه‌ش دارید به مثابه ماده‌ی خامی جهت آفرینش هنری. به درد چیز دیگری نمی‌خورد.
2
آقای فلاش‌بک به ولایت‌شان برگشتند. گیریم که یک ده کیلویی کم کرده‌اند و آثار زخم و خون‌مرده‌گی، بر چهره‌شان باقی است. نسبتن سلامت. سرشیر و عسل اما فعلن از کف‌شان رفت. ما هم برگشتیم. گیریم با چند صد گرم اضافه. سفر اصولن علاوه بر این که مرد را پخته می‌کند، شکم را هم فربه می‌کند. این را از سر هرمس مارانای بزرگ داشته باشید فعلن.
3
مجبور شدیم، به زئوس که نمی‌فهمید، مجبور شدیم با اتوبوس برگردیم تهران. ما که سرمان در لاک خودمان بود. دل‌مان هم خوش بود که فرصتی گیر آمده تا حق‌السکوت آقای چندلر را بخوانیم. - هرچند که کماکان ترجیح می‌دهیم فیلم‌شده‌ی هنرنمایی‌های آقای مارلو را ببینیم. همفری بوگارت فقید هم نشد، دل‌مان را به صداوسیمای جذاب و دوست‌داشتنی آقای کلایو اوون خوش کنیم. – اما نیم ساعتی که گذشت از حرکت، راننده‌ی گرامی تشخیص دادند که ملت احتیاج به تفریح و لاجرم، نمایش فیلم دارند. تله‌ویزیون اتوبوس روشن شد. به سیاق تمامی این سی‌دی‌های دوبله‌شده‌ی مجاز، یک هفت‌هشت‌تایی تیزر پخش شد. ما هم اصولن تیزرفن، کتاب را بستیم و نشستیم به تماشا. الکی پیش خودمان هم دل‌مان را خوش کردیم که یک‌هو دیدی قسمت‌مان شد، فیلم به‌دردبخوری رویت شد. – یک بار، سال‌ها قبل، هامون را راننده‌ی خوش‌ذوقی برای ملت مسافر اتوبوس تهران‌مشهد، پخش کرد! – تیزرها تمام که شد، سی‌دی مربوطه برگشت به اول! دوباره تیزرها پشت سر هم پخش شد! ملت مسافر هم کماکان با هیجان و لذت، تماشا کردند. دهان ما هم کمی تا قسمتی باز بود. برای بار سوم که همان تیزرها پخش شد، داشتیم به عقل‌مان شک می‌کردیم. وقتِ شام‌شاش‌نماز که شد، طبعن تله‌ویزیون خاموش شد. دوباره که راه افتادیم، تیزرها برای چهارمین بار پخش شد. ملت هم راضی! تا این که بالاخره آقای راننده متوجه شد و تِرَک را رد کرد. فیلم هندی مزخرفی شروع شد. بعد از ده دقیقه، فیلم کمی پرش کرد. یک‌هو رفت به حوالی نیم‌ساعت جلوتر. داستان هم طبعن. توقف بعدی که رسید، یک ساعتی از فیلم گذشته بود. دوباره که سوار شدیم، خب وقت خواب شده بود لابد که آقای راننده بی‌خیال داستان فیلم، تله‌ویزیون را کلن خاموش کرد!
می‌خندیدیم با خودمان ها! این شد که برگشتیم سر ریموند چندلر خودمان.
4
راستی چرا نمی‌آیید این خانه‌هاتان را بدهید این معماران گاس برای‌تان بکشند و بسازند، ها؟
5
این آقای بابهانه هم وقتی سراغ رستورانی می‌روند، ال‌حق که دقیق رویت می‌فرمایند ها. طفلک کلی هم سعی می‌کند منصف باشد. سری بزنید.
6
میرزا هم رفت. به صرف نهاری مفرح در اردک آبی. جوان معقولی بود به نسبت! دل‌مان برای‌ش تنگ می‌شود گاهی. ولی جدن که عکاس تمام‌وقت‌بودن هم کوله‌پشتی سنگینی می‌طلبد ها. ما را باش چند سال است هی داریم غر این اس 602 زدِ طفلک را می‌زنیم. کم آوردیم!
7
یک خبر سورپرایز برای‌تان داریم که بماند برای پست بعد!
(بعله خدایان هم گاهی کِرم دارند خب!)
8
ها راستی آن کلمه‌ی وبلاگ‌صاحاب هم کپی‌رایت‌ش البته مال همین آقارضای قاسمیِ عزیزمان است. گفتیم که بی‌خود به ناف ما بسته نشود!
9
بابا چرا آخر هی می‌روید این وبلاگ‌های این خانم را چهارراه پارک‌وی می‌کنید که هی مجبور به اسباب‌کشی به یک جاهای خلوت‌تری (فکر کردید لینک می‌دهیم به همین آسانی؟!) بشود خب؟
10
یک چیزی را می‌دانید؟ بی‌خود دارید این آقای نامجو را با این گروه کیوسک مقایسه می‌کنید. در عرض و طول هم نیستند که مقایسه بشوند. مگر این که به قول آن دوست‌مان، به غلط، موسیقیِ آقای نامجو را به موسیقیِ اعتراض تقلیل بدهید.
اصولن سر هرمس مارانای بزرگ کلیپ‌ها و انتخاب‌ها و ایده‌های تصویری گروه کیوسک را بسیار بیش‌تر از موسیقی‌اش دوست دارد. نمونه‌اش آن ایده‌ای که هر کلمه از ترانه را یک آدم بی‌ربطی می‌خواند یا آن که در صندلی عقب تاکسی با یک مشت آدم بی‌ربط هم‌نشین می‌شد (و تا جایی که یادمان می‌آید سازنده‌اش چهار تا معمار خوش‌ذوق بودند). این یکی را هم که آقای احمدخان کیارستمی ساخته، با آن که تفاوت ساختاری زیادی با سایر کلیپ‌های کیوسک دارد و البته طبعن خیلی هم بکر نیست، اما این که با جلورفتن آهنگ، دقیقن منطبق با متن، آن کلمه‌ی عشق که وسط نوشته شده، به تدریج زیر رونوشت‌هایی از خودش محو و ناخوانا می‌شود و گم می‌شود.
11
گاس که اصلن این این دفدف ددف که حرف‌ش را زدیم و زدید، نسخه‌ی ضبط‌شده‌ای نداشته باشد. حالا مانده این خانم فالشیست که با شرابِ موعودشان، هرچه بفرستند لابد ما جای دفدف ددفِ آقای براهنی قبول می‌کنیم. (شما خودتان هم یک چکی بکنید قضیه را: دف دف ددف است که می‌کوبد و دف‌ماهِ من و این‌ها دارد در خودش؟ اگر دارد که باشراب و بی‌شراب، سریعن اقدامات لازم معمول گردانید دخترم!)
12
برای‌مان جالب بود که خانم لیلی گلستانِ عزیز، در تمام این مصاحبه‌ی بلند (انتظار ندارید که یادمان مانده باشد نام گفتگوکننده و انتشارات را؟!) فقط یک جا به طور کاملن خلاصه از خانم فروغ فرخ‌زاد نام می‌برند. بی‌هیچ تاکیدی. خود جناب گلستان کبیر هم که هیچ‌وقت اشاره‌ای بیش از حد مرسوم به خانم فروغ نکرده‌اند در حرف‌های‌شان. به کسی هم البته معلوم نیست. ولی این حس فضولی آدم مگر آرام می‌گیرد؟!
اصولن البته این کتاب گفتگو را توصیه می‌کنیم. لیلی‌خانم گلستان انگار پلی بودند و هستند میان فرهیخته‌گان این مملکت در این چند دهه. با آن که گفتگوکننده اصلن و ابدن در دام کش‌دادنِ حواشی نبودند – و چه حیف! – و خیلی مکانیکی و سرد سوالات‌شان را پرسیده‌اند، اما سر هرمس مارانای بزرگ معتقد است که چیزهای جذاب زیادی در این کتاب پیدا خواهید کرد.
13
کاش این مردِ بی‌وطن را هم همان آقای مترجمِ قبلیِ رمان‌های آقای ونه‌گوت ترجمه کرده بودند. همین‌ش هم البته غنیمت است.
14
رفتیم کافکا در ساحلِ آقای موراکامی را بخریم. دو ترجمه موجود بود. یکی از انتشارات کاوران، دومی از بازتاب‌نگار و مترجمان‌ای که برای‌مان ناشناس بودند. طبیعی بود که دومی را انتخاب کردیم!
15
بالاخره نشد که طاقت بیاوریم و بلند شدیم و رفتیم این به سوی سرنوشتِ آقای رفسنجانی را خریدیم. هی هم آرزو می‌کردیم که کاش یخده بیش‌تر از حواشی می‌نوشتند در خاطرات‌شان.
راستی برای‌تان گفتیم که این آقای رفسنجانیِ شما از معدود آدم‌های فانیِ قدرت‌نشین‌تان است که تاکنون چندین و چند بار مفتخر شده‌اند که به خواب‌های سرهرمس مارانای بزرگ راه پیدا کنند؟ البته یک بار همین چند ماه پیش آقای خامنه‌ای در خواب‌مان آمد با لباس ورزشی و یکی دو ساعتی با هم تنیس زدیم! اتفاقن با همان دستِ راست‌شان هم بازی می‌کردند. کلی هم گفتیم و خندیدیم. اما آقای رفسنجانی را یادمان هست که در یکی از حضورهای مفصل‌ترشان در خواب‌های ملوکانه‌ی ما، با لباس آدم‌وار آمده بودند و حوالی انتخابات ریاست‌جمهوری بود. کلی ایشان را نصیحت کردیم در خواب در باب استراتژی‌های تبلیغاتی‌‌شان. نهایتن هم با ما موافق بودند. فقط بر سر شیوه‌های اجرایی، بحث داشتیم. اصولن در خواب که آدم خوش‌مشرب و شیرین‌بیانی بودند. قلب‌شان هم پاک بود!
16
این آقای مزدک‌خانِ ما هم هی هر از چند وقتی یک تشری می‌زند که بیا و درباره‌ی چهار تا فیلم در بارگاه‌ات بنویس. طفلک می‌خواهد آدرس این‌جا را به آن دوست نادیده‌مان، آقای آغداشلوی عزیز بدهد. هی ما نمی‌نویسیم. معضلی شده ها!
17
بند قبل در راستای خودبزرگ‌بینیِ کبریایی بود. فراموش کنید!
18
نمردیم و این ماه رمضان شما یک خیری هم رساند. این که اجباری بشود تا ساعت یک بعدازظهر، در این وانفسای وقتیِ ما، لنگه کفشی است برای خودش. نمی‌شود یک سال طول بکشد؟ بدهیم ماه را یک جایی بچه‌ها قایم کنند موقتن؟
19
یک بازی وبلاگی جدید یادمان آمد: همین‌جوری الکی پنج تا وبلاگ را معرفی کنید. آن‌ها هم پنج‌تا دیگر را!
20
تکراری بود، لاجرم حذف شد!
21
این سفرکرده‌ی دردانه‌ی ما هم انگار هواشناسیِ مهاجرت به مذاق‌ش ساخته. یادمان نمی‌آید قبلن این همه مفصل بنویسند. گوسفندشان هم که هنوز روی هوا است. شرمنده!
22
همین‌ها تا بعد.


Comments:
یک بار با یک خدای بنی اسراییلی سر شاخ شدیم کار به کلانتری کشید. خلقیات یونانی ها هم دستمان نیست بنابراین پیشاپیش اسم کسی را نمی بریم که دعوا نشود.
اما دیده شده که بعض هنرمندها با آب و والیوم شان کمی هم شراب که نه الکل طبی می افزایند ( افزودنی های مجاز خوراکی) و بعد محتویات لیوان را می زنند به زخم آرت شان و آی داد می زنند آی هوار می زنند که نگو.
می گم نکنه شما از آن بالا ها صدا ها را کمی ضعیف شده می شنوید که خوشتان می آید. گاس! که آوای دهل باشد.
 
البته که دفدف نسخه ضبط شده دارد
یک نسخه صوتی ناجور و یک نسخه تصویری همان جور
ما البته با دیدن همان تصاویر - و به یاد اوان شباب و دوران کشف حضرت- حال می کنیم
حضرت با شلوار پیله دار نشسته و می خواند: دفدف دف تنور تنم دفدف تنور تنم تنووووووور تنوووووووور تنم رااااااا بدف
 
تا جایی که یادمه از 10 سالگی ام حرف هچ خدایی را گوش ندادم.

آن شماره یکتان را هی می خواهم گوش نکنم هی نمیشه ...
ذات کبریایی خودتان در زمان بندگیتان که گوش نکردید به این حرفهای زیادی منطقی
گوش نمی کنم! ...
 
والا از اینکه شنیدمش مطمئن هستم ، پس یعنی که نسخه ی ضبط شده داره اما ولندی اش !(کپی رایت از خانوم ِ نازلی!!! )هر چی گشتم پیداش نکردم
یعنی یه مدت ِ پیش یه قسمت ِ گنده از هارد ِ کامپیوترم بر اثر تحولات ِ درون پی سی-ای ! از بین رفت ، فکر میکنم اینم جز همون چیزایی بود که گم و گور شد
حالا یه بنده خدایی قول اش رو داده ، آورد ، چشم ، روی چشمم حتمن به دستتون مبرسونم با همون بطری شراب
به شرطی که آب قاطی اش نکنید!!!؟
 
کلن خواستیم ندید بدید بازی در بیاریم و اعلام کنیم که اهکی ما خودمون آدرس ِ خانوم ِ کپی لفت رو جستیم!؟
 
وبلاگ و فوتو بلاگت رو با هم باز کرده بودم یه دفعه فکر کردم اون عکس بالایی از توئه! می خواستم بنویسم که چه کرده ای و چه محشری است و برای اولین بار عکسهای متفرقه ات به اندازه پرتره هایت خوب شده اند و از این حرفها!! بعد تازه دوزاریم افتاد... اگه این عکس از تو بود چه کرده بودیااااا نه؟ ( حکایت یارو که ماست می زد تو آب دریا ؟نه))و
 
به به! حالا که ما تونستیم بکامنتیم، از دهن افتاد، کامنته!
بگم یعنی هرمس؟
می‌خواستم بگم حتمن این شروع‌تون با گاس محض خاطر آقای بابهانه بوده.
می‌خواستم بگم از هرگونه سورپرایزیِ کِرم‌گونه‌ی خدایانه استقبال می‌شود، تا پست بعدی هم که لابد زئوس بزرگه!

دیگه هم یادُم نمی‌یه!
 
"عقل نیست یک مخابرات متروکه" یا "مغز نیست یک مخابرات متروکه"؟ گمانم دومی درست تر باشد.
یک توصیفی دارد خاله لیلی در آن مصاحبه کذا،(بله، ما بهشان میگوییم خاله. البته کل ماجرا یک طرفه است) در مورد رنجی که در کودکی از محبتهای فداکارانه مادرش برده،الان یک هفته است می خواهیم یاوریم در وبلاگمان جاودانه اش کنیم پا نمی دهد. یعنی کل کتاب را با این چشمهای غیر مسلحمان دو بار تا به حال اسکن کرده ایم و یافت نشده است. دیشب شروع کردیم کلش را دوباره خواندن بلکه آن پاراگراف سلطانی را پیدا کنیم. امروز و فرداست که جاویدانش کنیم.
 
آخر من که شعر بارم نیست. ولی گمانم یک چیزی بود در حدود غم فقدان تو و اینها.
 
گمونم به منم چند سال پیش از این حرفها می زدند گوش نمی دادیم! گاس که اصلا هب دهه چهارم زندگی هم ربط نداشته باشه! یه کم واقع بینی می خواد که البته باید تجربه به دست بیاد بعد واقع بین شد! و الا ما مجا از تجربیات دیگرون استفاده کردیم تا حالا؟ و خب اینم از اوناست که بیشتر باید سرت به سنگ بخوره بعد بفهمی!

بعد هم واسه اون معماران گاس! شما زمینش رو به ما بده، نامرده هرکی نده خونه اش رو گاس طراحی کنه! نامرده و نازن!

نه بابا چیه روز نصف شده؟ آدم هیچ کاری نمی تونه کنه! خیابون که هیچی نیست، خونه هم که گفتم قبلا! صبحش خوبه ها! این عصرش زده خراب کرده!!
سورپرایز چی بود؟
 
این عکستان بدجوری چنگ زده بر دلمان هر کاری هم می کنیم بی خیال نمی شود. حالا اگر از التهاب بعد از دیدن این عکسم کم شود شاید دلم بخواهد بگویم که این قرارست از آب درآید یا در آب برود. گمانم یک چیزهایی از کتاب چاه بابل و عکس فره بر فراز آن رود کذایی، زاینده رود بود شاید در ذهنم مانده باشد.
همان موقع هم چشمانمان چپر چلاق شد وقتی خواندیمش!‌
آن فیلم دیدنتان هم خیلی قضیه‌مند بود/ هنوز هم در حال خندیدنیم :)))
این قضیه ی عشق‌ها . پایه‌ی هنر شدن را من هم هستم . یک چیزی هم بدهید از دور ما عاشقش بشویم بعد ندهیدش به ما شاید یک هنری چیزی خلق کردیم . خب الان رگ هنرزدگیمان زده بالا بعد اینکه فعلن راه به جایی نداریم آن هم این طوری سورئال ..وای که داریم آتیش می‌گیریم
خداییش هم اگر کسی توی دورانش گرفتار این عشق نامعهود و نارسیده بشود اوضاعش همان هنرمندیست نشود ولی فکر کنم چیزی دانشمندی پرفسوری چیزی از آب درآید. حالا اینکه ما هیچ کدام نمی شویم گویا از طاق باز بودن سرنوشتمان است....
حالا هم کک انداخته اید به جان فضولمان !‌با ئه سرین همنوایی می کنم سورپرایز آقا ....؟؟؟
 
راجع به اون بند اول،
درست است که اکثرا در بهترین حالت‌ش یک
diamonds and rust
ازش در می‌آید، آن هم به شرط‌ی که به اندازه‌ی بانو بائز مستعد باشی
ولی به فرمایش خود بانو گاه‌ی (فقط و فقط گاه‌ی) دایموندی هم می‌تواند بیاورد،
اگر پیه‌ی "راست"یده شدن را به تن‌ت بمالی البته.
 
باز در باب بند یک، از جناب همزادمان وقتی که خیلی خیلی بهتر می نوشت، نه مثل حالا خز و خیط(آدرس وبلاگ هم نمی دیم، همون لینک بغل وبلاگ خودمون عجالتا! دونقطه دی):"عاشقی مرض ِ دوقلویی دارد بنام هیشکی حال ِمنو نمیفهمه"

ثبت شود زمان یادآوری این مطلب: هنگام چت با بانو مکین! گفتیم بذاریم اینجا برای رفقای جوانتان!
 
یعنی باید چه بشود که من چنین احکامی صادر کنم

آن کله ات به تن ات می ارزد

یا دست کم من این طور فکر می کنم
 
من هم وقتي آن مصاحبه ليلي گلستان را خواندم همش منتظر بودم يك فصل كامل راجع به فروغ حرف بزند كه دريغ از يك اشاره ... اما تا دلت بخواهد كاوه درباره اين موضوع راحت و باز حرف زده!! مي گفت در بچگي من فروغ سمبل زن آزاد و مدرن بود ، با ماشين كوپه قرمزش مي اومد دنبالم و منو مي برد گردش!!(آي ناقلا!) از بس كه ساده و زلال بود اين آدم ... روحش شاد
 
به نظرم که قدر مطلق تشکر کردن برابر است با قدر مطلق عذر خواهی کردن....
 
به تازگی کتابی بهمان داده شد و ما هم خواندیم و حساب کار دستمان آمد که این زئوس شما چه شیطنت هایی مرتکب شده اند... از شما هم نوشته بود...آآآه که اکنون روشن شدیم
 
ما با آن قضیه شما درباره کیوسک و نامجو ابراز وحدت می کنیم. این بندگان خدا ( که ما هر دویشان را دوست داریم اما برخلاف شما آن یکی را کمی بیشتر از این یکی دوست داریم) اصولا به هم ربطی ندارند که با هم مقایسه بشوند. مثل این است که مرحوم پاواروتی را با مرحوم فردی مرکوری مقایسه کنیم. یا آبگوشت را با کباب. لازانیا را با پیتزا.

در ضمن این معماران گاس شما هم انگار مسری است. به ما هم سرایت کرد.
 
فکر نمی کنید این خانوم یه کمی واسه طنازیه که این کار رو میکنه ؟
والله ، من خودم از زمانی که دارند وبلاگ می نویسند فقط بار اولش رو مثل آدم به وبلاگشون راهنمائی شدم . بقیه دفعات همه ش "کشف و شهود " بود !!!
 
آقا ،
ما رسما از این کامنت دونی بارگاه مفخم تون تشکر می کنیم . این بار هم " مثل آدم " توسط خودشون راهنمائی شدیم به بارگاه ملکوتی شون

واقعا کرامت داری ها آقا هرمس . فکر کنم بعد از سالها بی دینی ، یواش یواش باید بهتون ایمان بیارم !!
 
نیستید. کجایید.
تلگراف گران
ارادات تام
مش رجب سلام. رقیه وفات.
 
سلام آدرسم رو براتون میل زدم.
 
تشریف نمیارید؟

در هر حال خواستم آدرس جدید رو اطلاع بدم!!؟
 
http://falsis.blogspot.com
 
اول اینکه نمی دانم پسر چه غری باید می زده. (شما خودتان بزنید) چون گمان بر این است که همه آدمها که مثل هم نیستند. دوم اینکه، گویا شما پست های قبلی پسر را فراموش کرده اید،"مالی ها معمولن خوشحالند. موقع غذا خوردن از همیشه خوشحال تر. حتی اگر مجلس ختم پدرشان باشد موقع غذا گل از گلشان باز می شود..."
 
اول اینکه نمی دانم پسر چه غری باید می زده. (شما خودتان بزنید) چون گمان بر این است که همه آدمها که مثل هم نیستند.
دوم اینکه، گویا شما پست های قبلی پسر را فراموش کرده اید،"شمالی ها معمولن خوشحالند. موقع غذا خوردن از همیشه خوشحال تر. حتی اگر مجلس ختم پدرشان باشد موقع غذا گل از گلشان باز می شود..."
 
Post a Comment

Archive:
11.2002  03.2004  04.2004  05.2004  06.2004  07.2004  08.2004  09.2004  10.2004  11.2004  12.2004  01.2005  02.2005  04.2005  05.2005  06.2005  07.2005  08.2005  09.2005  10.2005  11.2005  12.2005  01.2006  02.2006  03.2006  04.2006  05.2006  06.2006  07.2006  08.2006  09.2006  10.2006  11.2006  12.2006  01.2007  02.2007  03.2007  04.2007  05.2007  06.2007  07.2007  08.2007  09.2007  10.2007  11.2007  12.2007  01.2008  02.2008  03.2008  04.2008  05.2008  06.2008  07.2008  08.2008  09.2008  10.2008  11.2008  12.2008  01.2009  02.2009  03.2009  04.2009  05.2009  06.2009  07.2009  08.2009  09.2009  10.2009  11.2009  12.2009  01.2010  02.2010  03.2010  04.2010  05.2010  06.2010  07.2010  08.2010  09.2010  10.2010  11.2010  12.2010  01.2011  02.2011  03.2011  04.2011  05.2011  06.2011  07.2011  08.2011  09.2011  10.2011  11.2011  12.2011  01.2012  02.2012  03.2012  04.2012  05.2012  06.2012  07.2012  08.2012  09.2012  10.2012  11.2012  12.2012  01.2013  02.2013  03.2013  04.2013  05.2013  06.2013  07.2013  08.2013  09.2013  10.2013  11.2013  12.2013  01.2014  02.2014  03.2014  04.2014  05.2014  06.2014  07.2014  08.2014  09.2014  10.2014  11.2014  12.2014  01.2015  02.2015  03.2015  04.2015  05.2015  06.2015  08.2015  09.2015  10.2015  11.2015  12.2015  01.2016  02.2016  03.2016  04.2016  05.2016  07.2016  08.2016  09.2016  11.2016  03.2017  04.2017  05.2017  07.2017  08.2017