« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2007-09-20 و عقل که نیست یک مخابرات متروکه، هست؟![]() 1
گاس که اینها را نباید اینجا گفت اما فکرش را که میکنیم، همان وقتها هم وقتی میدیدیم خانم فروغ دارند میگویند که همهی زخمهای من از عشق است، کمی تا قسمتی ابروی چپمان بالا میرفت. بعدترها که دیدیم آقای نیچه هم در جملهای به اندازهی تمام تاریخ، حکیمانه، میفرمایند که هیچ شاعری نیست که در شرابش، اندکی آب نیفزوده باشد، دلمان قرص میشد. میدانید، این که ایرما از زندهگی خودش، از رنجش، از سرخوشیاش، این همه خوب تراژدی میسازد و به خورد شما میدهد، رازش در همان آبی است که در شرابش آمیخته. بزرگ که میشویم، تازه دوزاریمان میافتد که آدمبزرگهای زیادی منطقی و بیاحساسِ سالهای جوانیمان، خیلی هم بیراه نمیگفتند. گاس که باید داخل دههی چهارم باید باشیم تا کشف کنیم این رازهای کوچک را. تا بدانیم زخمی که سالها میماند و خوب نمیشود، عشقای که – بهتر است درست از کلمات استفاده کنیم: حسرتِ عشقی که – سالها میماند، که دردش را با خودمان میکشیم، از این کافه به آن مهمانی، از این بستر به آن مهتابی، از این خانه به آن اداره، از این شهر به آن تنهایی، توهمی بیش نیست. هنرمند اگر باشیم، همینها را میچینیم کنار هم، مقدار متنابهی آب قاطیاش میکنیم، نمک و فلفلاش را زیاد میکنیم و بعد، فریاد میکشیم از انتهای جان. گوش فلک را کر میکنیم که همهی عمر – تو بگو بیست سال، کافی است؟ - داشتیم از این عشق نافرجام، از این فقدان ابدی، از این معشوقِ جانبهبهارآغشتهی دستنیافتنی، میکشیدیم. همینها را ده سال پیش، یکی در گوشمان میخواند، یک اردنگی نثار ماتحتِ مستطابش میکردیم تا برود و بمانیم لابد با غصهی عشقی بزرگ، حزنی عظیم، تغزلی باشکوه و دردی جانفرسا – هه! – و حالمان را ببریم. این را سر هرمس مارانای بزرگ، به تمام رفقای جوانش میگوید: وقتتان را با عشقهای از دسترفته – یا در حال از دسترفتن - تلف نکنید. فوقش، یک جایی، نگهش دارید به مثابه مادهی خامی جهت آفرینش هنری. به درد چیز دیگری نمیخورد. 2 آقای فلاشبک به ولایتشان برگشتند. گیریم که یک ده کیلویی کم کردهاند و آثار زخم و خونمردهگی، بر چهرهشان باقی است. نسبتن سلامت. سرشیر و عسل اما فعلن از کفشان رفت. ما هم برگشتیم. گیریم با چند صد گرم اضافه. سفر اصولن علاوه بر این که مرد را پخته میکند، شکم را هم فربه میکند. این را از سر هرمس مارانای بزرگ داشته باشید فعلن. 3 مجبور شدیم، به زئوس که نمیفهمید، مجبور شدیم با اتوبوس برگردیم تهران. ما که سرمان در لاک خودمان بود. دلمان هم خوش بود که فرصتی گیر آمده تا حقالسکوت آقای چندلر را بخوانیم. - هرچند که کماکان ترجیح میدهیم فیلمشدهی هنرنماییهای آقای مارلو را ببینیم. همفری بوگارت فقید هم نشد، دلمان را به صداوسیمای جذاب و دوستداشتنی آقای کلایو اوون خوش کنیم. – اما نیم ساعتی که گذشت از حرکت، رانندهی گرامی تشخیص دادند که ملت احتیاج به تفریح و لاجرم، نمایش فیلم دارند. تلهویزیون اتوبوس روشن شد. به سیاق تمامی این سیدیهای دوبلهشدهی مجاز، یک هفتهشتتایی تیزر پخش شد. ما هم اصولن تیزرفن، کتاب را بستیم و نشستیم به تماشا. الکی پیش خودمان هم دلمان را خوش کردیم که یکهو دیدی قسمتمان شد، فیلم بهدردبخوری رویت شد. – یک بار، سالها قبل، هامون را رانندهی خوشذوقی برای ملت مسافر اتوبوس تهرانمشهد، پخش کرد! – تیزرها تمام که شد، سیدی مربوطه برگشت به اول! دوباره تیزرها پشت سر هم پخش شد! ملت مسافر هم کماکان با هیجان و لذت، تماشا کردند. دهان ما هم کمی تا قسمتی باز بود. برای بار سوم که همان تیزرها پخش شد، داشتیم به عقلمان شک میکردیم. وقتِ شامشاشنماز که شد، طبعن تلهویزیون خاموش شد. دوباره که راه افتادیم، تیزرها برای چهارمین بار پخش شد. ملت هم راضی! تا این که بالاخره آقای راننده متوجه شد و تِرَک را رد کرد. فیلم هندی مزخرفی شروع شد. بعد از ده دقیقه، فیلم کمی پرش کرد. یکهو رفت به حوالی نیمساعت جلوتر. داستان هم طبعن. توقف بعدی که رسید، یک ساعتی از فیلم گذشته بود. دوباره که سوار شدیم، خب وقت خواب شده بود لابد که آقای راننده بیخیال داستان فیلم، تلهویزیون را کلن خاموش کرد! میخندیدیم با خودمان ها! این شد که برگشتیم سر ریموند چندلر خودمان. 4 راستی چرا نمیآیید این خانههاتان را بدهید این معماران گاس برایتان بکشند و بسازند، ها؟ 5 این آقای بابهانه هم وقتی سراغ رستورانی میروند، الحق که دقیق رویت میفرمایند ها. طفلک کلی هم سعی میکند منصف باشد. سری بزنید. 6 میرزا هم رفت. به صرف نهاری مفرح در اردک آبی. جوان معقولی بود به نسبت! دلمان برایش تنگ میشود گاهی. ولی جدن که عکاس تماموقتبودن هم کولهپشتی سنگینی میطلبد ها. ما را باش چند سال است هی داریم غر این اس 602 زدِ طفلک را میزنیم. کم آوردیم! 7 یک خبر سورپرایز برایتان داریم که بماند برای پست بعد! (بعله خدایان هم گاهی کِرم دارند خب!) 8 ها راستی آن کلمهی وبلاگصاحاب هم کپیرایتش البته مال همین آقارضای قاسمیِ عزیزمان است. گفتیم که بیخود به ناف ما بسته نشود! 9 بابا چرا آخر هی میروید این وبلاگهای این خانم را چهارراه پارکوی میکنید که هی مجبور به اسبابکشی به یک جاهای خلوتتری (فکر کردید لینک میدهیم به همین آسانی؟!) بشود خب؟ 10 یک چیزی را میدانید؟ بیخود دارید این آقای نامجو را با این گروه کیوسک مقایسه میکنید. در عرض و طول هم نیستند که مقایسه بشوند. مگر این که به قول آن دوستمان، به غلط، موسیقیِ آقای نامجو را به موسیقیِ اعتراض تقلیل بدهید. اصولن سر هرمس مارانای بزرگ کلیپها و انتخابها و ایدههای تصویری گروه کیوسک را بسیار بیشتر از موسیقیاش دوست دارد. نمونهاش آن ایدهای که هر کلمه از ترانه را یک آدم بیربطی میخواند یا آن که در صندلی عقب تاکسی با یک مشت آدم بیربط همنشین میشد (و تا جایی که یادمان میآید سازندهاش چهار تا معمار خوشذوق بودند). این یکی را هم که آقای احمدخان کیارستمی ساخته، با آن که تفاوت ساختاری زیادی با سایر کلیپهای کیوسک دارد و البته طبعن خیلی هم بکر نیست، اما این که با جلورفتن آهنگ، دقیقن منطبق با متن، آن کلمهی عشق که وسط نوشته شده، به تدریج زیر رونوشتهایی از خودش محو و ناخوانا میشود و گم میشود. 11 گاس که اصلن این این دفدف ددف که حرفش را زدیم و زدید، نسخهی ضبطشدهای نداشته باشد. حالا مانده این خانم فالشیست که با شرابِ موعودشان، هرچه بفرستند لابد ما جای دفدف ددفِ آقای براهنی قبول میکنیم. (شما خودتان هم یک چکی بکنید قضیه را: دف دف ددف است که میکوبد و دفماهِ من و اینها دارد در خودش؟ اگر دارد که باشراب و بیشراب، سریعن اقدامات لازم معمول گردانید دخترم!) 12 برایمان جالب بود که خانم لیلی گلستانِ عزیز، در تمام این مصاحبهی بلند (انتظار ندارید که یادمان مانده باشد نام گفتگوکننده و انتشارات را؟!) فقط یک جا به طور کاملن خلاصه از خانم فروغ فرخزاد نام میبرند. بیهیچ تاکیدی. خود جناب گلستان کبیر هم که هیچوقت اشارهای بیش از حد مرسوم به خانم فروغ نکردهاند در حرفهایشان. به کسی هم البته معلوم نیست. ولی این حس فضولی آدم مگر آرام میگیرد؟! اصولن البته این کتاب گفتگو را توصیه میکنیم. لیلیخانم گلستان انگار پلی بودند و هستند میان فرهیختهگان این مملکت در این چند دهه. با آن که گفتگوکننده اصلن و ابدن در دام کشدادنِ حواشی نبودند – و چه حیف! – و خیلی مکانیکی و سرد سوالاتشان را پرسیدهاند، اما سر هرمس مارانای بزرگ معتقد است که چیزهای جذاب زیادی در این کتاب پیدا خواهید کرد. 13 کاش این مردِ بیوطن را هم همان آقای مترجمِ قبلیِ رمانهای آقای ونهگوت ترجمه کرده بودند. همینش هم البته غنیمت است. 14 رفتیم کافکا در ساحلِ آقای موراکامی را بخریم. دو ترجمه موجود بود. یکی از انتشارات کاوران، دومی از بازتابنگار و مترجمانای که برایمان ناشناس بودند. طبیعی بود که دومی را انتخاب کردیم! 15 بالاخره نشد که طاقت بیاوریم و بلند شدیم و رفتیم این به سوی سرنوشتِ آقای رفسنجانی را خریدیم. هی هم آرزو میکردیم که کاش یخده بیشتر از حواشی مینوشتند در خاطراتشان. راستی برایتان گفتیم که این آقای رفسنجانیِ شما از معدود آدمهای فانیِ قدرتنشینتان است که تاکنون چندین و چند بار مفتخر شدهاند که به خوابهای سرهرمس مارانای بزرگ راه پیدا کنند؟ البته یک بار همین چند ماه پیش آقای خامنهای در خوابمان آمد با لباس ورزشی و یکی دو ساعتی با هم تنیس زدیم! اتفاقن با همان دستِ راستشان هم بازی میکردند. کلی هم گفتیم و خندیدیم. اما آقای رفسنجانی را یادمان هست که در یکی از حضورهای مفصلترشان در خوابهای ملوکانهی ما، با لباس آدموار آمده بودند و حوالی انتخابات ریاستجمهوری بود. کلی ایشان را نصیحت کردیم در خواب در باب استراتژیهای تبلیغاتیشان. نهایتن هم با ما موافق بودند. فقط بر سر شیوههای اجرایی، بحث داشتیم. اصولن در خواب که آدم خوشمشرب و شیرینبیانی بودند. قلبشان هم پاک بود! 16 این آقای مزدکخانِ ما هم هی هر از چند وقتی یک تشری میزند که بیا و دربارهی چهار تا فیلم در بارگاهات بنویس. طفلک میخواهد آدرس اینجا را به آن دوست نادیدهمان، آقای آغداشلوی عزیز بدهد. هی ما نمینویسیم. معضلی شده ها! 17 بند قبل در راستای خودبزرگبینیِ کبریایی بود. فراموش کنید! 18 نمردیم و این ماه رمضان شما یک خیری هم رساند. این که اجباری بشود تا ساعت یک بعدازظهر، در این وانفسای وقتیِ ما، لنگه کفشی است برای خودش. نمیشود یک سال طول بکشد؟ بدهیم ماه را یک جایی بچهها قایم کنند موقتن؟ 19 یک بازی وبلاگی جدید یادمان آمد: همینجوری الکی پنج تا وبلاگ را معرفی کنید. آنها هم پنجتا دیگر را! 20 تکراری بود، لاجرم حذف شد! 21 این سفرکردهی دردانهی ما هم انگار هواشناسیِ مهاجرت به مذاقش ساخته. یادمان نمیآید قبلن این همه مفصل بنویسند. گوسفندشان هم که هنوز روی هوا است. شرمنده! 22 همینها تا بعد. |
اما دیده شده که بعض هنرمندها با آب و والیوم شان کمی هم شراب که نه الکل طبی می افزایند ( افزودنی های مجاز خوراکی) و بعد محتویات لیوان را می زنند به زخم آرت شان و آی داد می زنند آی هوار می زنند که نگو.
می گم نکنه شما از آن بالا ها صدا ها را کمی ضعیف شده می شنوید که خوشتان می آید. گاس! که آوای دهل باشد.
یک نسخه صوتی ناجور و یک نسخه تصویری همان جور
ما البته با دیدن همان تصاویر - و به یاد اوان شباب و دوران کشف حضرت- حال می کنیم
حضرت با شلوار پیله دار نشسته و می خواند: دفدف دف تنور تنم دفدف تنور تنم تنووووووور تنوووووووور تنم رااااااا بدف
آن شماره یکتان را هی می خواهم گوش نکنم هی نمیشه ...
ذات کبریایی خودتان در زمان بندگیتان که گوش نکردید به این حرفهای زیادی منطقی
گوش نمی کنم! ...
یعنی یه مدت ِ پیش یه قسمت ِ گنده از هارد ِ کامپیوترم بر اثر تحولات ِ درون پی سی-ای ! از بین رفت ، فکر میکنم اینم جز همون چیزایی بود که گم و گور شد
حالا یه بنده خدایی قول اش رو داده ، آورد ، چشم ، روی چشمم حتمن به دستتون مبرسونم با همون بطری شراب
به شرطی که آب قاطی اش نکنید!!!؟
بگم یعنی هرمس؟
میخواستم بگم حتمن این شروعتون با گاس محض خاطر آقای بابهانه بوده.
میخواستم بگم از هرگونه سورپرایزیِ کِرمگونهی خدایانه استقبال میشود، تا پست بعدی هم که لابد زئوس بزرگه!
دیگه هم یادُم نمییه!
یک توصیفی دارد خاله لیلی در آن مصاحبه کذا،(بله، ما بهشان میگوییم خاله. البته کل ماجرا یک طرفه است) در مورد رنجی که در کودکی از محبتهای فداکارانه مادرش برده،الان یک هفته است می خواهیم یاوریم در وبلاگمان جاودانه اش کنیم پا نمی دهد. یعنی کل کتاب را با این چشمهای غیر مسلحمان دو بار تا به حال اسکن کرده ایم و یافت نشده است. دیشب شروع کردیم کلش را دوباره خواندن بلکه آن پاراگراف سلطانی را پیدا کنیم. امروز و فرداست که جاویدانش کنیم.
بعد هم واسه اون معماران گاس! شما زمینش رو به ما بده، نامرده هرکی نده خونه اش رو گاس طراحی کنه! نامرده و نازن!
نه بابا چیه روز نصف شده؟ آدم هیچ کاری نمی تونه کنه! خیابون که هیچی نیست، خونه هم که گفتم قبلا! صبحش خوبه ها! این عصرش زده خراب کرده!!
سورپرایز چی بود؟
همان موقع هم چشمانمان چپر چلاق شد وقتی خواندیمش!
آن فیلم دیدنتان هم خیلی قضیهمند بود/ هنوز هم در حال خندیدنیم :)))
این قضیه ی عشقها . پایهی هنر شدن را من هم هستم . یک چیزی هم بدهید از دور ما عاشقش بشویم بعد ندهیدش به ما شاید یک هنری چیزی خلق کردیم . خب الان رگ هنرزدگیمان زده بالا بعد اینکه فعلن راه به جایی نداریم آن هم این طوری سورئال ..وای که داریم آتیش میگیریم
خداییش هم اگر کسی توی دورانش گرفتار این عشق نامعهود و نارسیده بشود اوضاعش همان هنرمندیست نشود ولی فکر کنم چیزی دانشمندی پرفسوری چیزی از آب درآید. حالا اینکه ما هیچ کدام نمی شویم گویا از طاق باز بودن سرنوشتمان است....
حالا هم کک انداخته اید به جان فضولمان !با ئه سرین همنوایی می کنم سورپرایز آقا ....؟؟؟
درست است که اکثرا در بهترین حالتش یک
diamonds and rust
ازش در میآید، آن هم به شرطی که به اندازهی بانو بائز مستعد باشی
ولی به فرمایش خود بانو گاهی (فقط و فقط گاهی) دایموندی هم میتواند بیاورد،
اگر پیهی "راست"یده شدن را به تنت بمالی البته.
ثبت شود زمان یادآوری این مطلب: هنگام چت با بانو مکین! گفتیم بذاریم اینجا برای رفقای جوانتان!
آن کله ات به تن ات می ارزد
یا دست کم من این طور فکر می کنم
در ضمن این معماران گاس شما هم انگار مسری است. به ما هم سرایت کرد.
والله ، من خودم از زمانی که دارند وبلاگ می نویسند فقط بار اولش رو مثل آدم به وبلاگشون راهنمائی شدم . بقیه دفعات همه ش "کشف و شهود " بود !!!
ما رسما از این کامنت دونی بارگاه مفخم تون تشکر می کنیم . این بار هم " مثل آدم " توسط خودشون راهنمائی شدیم به بارگاه ملکوتی شون
واقعا کرامت داری ها آقا هرمس . فکر کنم بعد از سالها بی دینی ، یواش یواش باید بهتون ایمان بیارم !!
تلگراف گران
ارادات تام
مش رجب سلام. رقیه وفات.
در هر حال خواستم آدرس جدید رو اطلاع بدم!!؟
دوم اینکه، گویا شما پست های قبلی پسر را فراموش کرده اید،"شمالی ها معمولن خوشحالند. موقع غذا خوردن از همیشه خوشحال تر. حتی اگر مجلس ختم پدرشان باشد موقع غذا گل از گلشان باز می شود..."
Post a Comment