« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2008-01-27 پرسپولیسِ خسته، برلین پاطلایی
دوستِ نازنینِ ما از همین میگفت. از این که خیلی دوست دارد محتویات صندوقچهاش را رو نکند. از این که هی هربار که کسی دارد ویدیوها و عکسهایاش را نگاه میکند، هی ربطشان ندهد به ایرانای که پشت سر گذاشته است. خب طبعن این ارادهی شخصی این دوستمان است. به کسی هم ربطی ندارد. گاس که بگوییم اصلن مگر میشود که ایرانِ پشتِ سر را پنهان کرد. گاس هم که بشود حداقل از آن سوءاستفاده نکرد. بماند ریشههایاش همانطور پنهان. دوستمان میگفت که دلاش میخواهد این گذشته را کنار بگذارد، از آن خرج نکند، تلاش کند که خودش را برساند به همان برلینیهای آنجا. ببیند باز هم چیزی دارد در چنته. پرسپولیسِ خانم ساتراپی، تاثیرگذار است. دروغ نمیگوید. اغراق نمیکند. روایتِ شخصیِ محترمی است از زندهگیِ شخصیاش، از خانوادهاش در یک تاریخ سیساله. از ایران و تهران و وین. طنز ظریف و هوشمندانهای دارد. شوخیهای پختهای دارد. هرچند در مقام یک داستان، پایانِ فکرشدهای ندارد. (اتوبیوگرافی که باشد، خب پایان ندارد دیگر.) انیمشینِ هنرمندانهای است که سر هرمس مارانا با این که عمیقن اعتقاد دارد بیشترین شانس را برای اسکار امسال راتاتویی دارد، بنا به مسایل جئوپولوتیکی و تکنیکی و اینها اما دلاش میخواهد که اسکار را پرسپولیس بگیرد. (در این خصوص با زئوس البته مذاکراتی داشتهایم.) به خاطر همان بغضای که همهی ما وقتِ دیدنِ پرسپولیس، در سینهمان داشتیم. به خاطر این که کسی پیدا شد که رسانه را خوب بلد بود و این حرفها را زد. اما چیزی در درون چنگ میزند. یک جایی در وجود هست که دلاش میخواهد این را به همهی عالم بگوید که داستانِ خانم ساتراپی، همهی ماجرا نیست. تکههایی هست که برای دراماتیزهشدنِ روایت، دور ریختهشده است. اینها را همهی ما میدانیم. عادت داریم اینجور وقتها به روی خودمان نیاوریم که روزهای خوبی هم داشتیم. خندهها کردیم. امیدها داشتیم. همین تهرانمان لحظههای رنگیِ زیادی به خودش دیده. که حقاش نیست که همهچیز را بیندازیم گردن جمهوری اسلامی و پاسدارهایاش و سیاهسفیدش کنیم و ابری. کداممان فراموش کردیم؟ اصلن بگوییم یاد کجای فیلم افتادیم؟ آن سکانسای که در وین میگذشت و مرجان عاشق آن جوانک دومی شده بود، همان که عاقبتاش در رختخواب با زنی غریبه بود، یادتان هست چه شوخی معرکهای در خودش داشت؟ این که ابتدا تصاویری کلیشهای از شادیها و عاشقیتهای هالیوودی این دو زوج باشد، بعد، بعد از فروپاشی تصور مرجان در باب عمق رابطه و اینها، دوباره همان تصاویر تکرار شود اما اینجوری که مردکِ عاشق، بیریخت شده باشد و عکسالعملها تلخ و خلاصه تمام آن عسل به یک باره شد زهر. ماجرا همین است دیگر. به قول کسی، زندهگی در درون میگذرد. خوش که باشی، هر چیزی زیباست. غصه که داشته باشی، جهان زشت میشود. تهرانِ جهانِ خانم ساتراپی، بدجوری زشت است. کاش خانم ساتراپی، با این ذوق و دید ارزشمندشان، یک بار دیگر، تهران اواخر دههی هفتاد را هم بینند. (نه تهران میانههای دههی هشتاد را که سرشار از ناامیدی است.) آن روزهایی که تهران آنقدرها هم خاکستری نبود. این را در پرانتز میگوییم. کمی نگرانایم برای فیلم بعدیِ خانم ساتراپی. |
ما که جسارت نمی کنیم البت شما بنویسید. یعنی راستش بیشتر دلمان خواست خودتان یا مثلا آیدای پارک وی یا کارپه دیم یا هرچی بر این وزن یا غیر وزن بنویسند. بعد دیدیم شما که ایول حافظه, آیدا هم که گمونم اشاره کرده قبلنا کمی بعد حسودیم شد! به همین راحتی!
ولی بنویسید، مبسوط و بیشتر. من کلک زدم والا که ربطش به پست پایینش بیشتر بود شما به زوم نیارید! دونقطه دی
فیلم رو هم بزنید آقا بزنید یکجوری ازتان بگیریم! رو اینترنت یافت می نشود نه؟
2-3 سال خوشی نسبی هرچند که میشه روش تاکید کرد ولی بابتش نباید از کسی شاکر باشیم... دیگه کم کم باید گفت سی سال آزگار
از خارج سیستم نگاه کنید یا که از داخل
اوضاع غامض است
می توانیم صبر کنیم یا که شکر
هرمسا این چه وضعیست...ما همش یکبار به در این دنیا زنده گی میکنیم آن هم اینگونه
لااقل زنده گی دوباره ای چیزی...نمی شه نه ؟
Post a Comment