« سر هرمس مارانا »



2008-01-27

21hohe600.1 یک دوستِ کم‌دیده‌ی نازنین‌ای هست، نه در وبلاگستان، در برلین. درسِ هنر می‌خواند. عکاسی می‌کند. شش‌هفت سال‌ای می‌شود که ساکنِ برلین است. در فرصت‌های کوتاه‌ای که دست می‌دهد، حرف‌های‌مان بدجور به بار می‌نشیند. شنونده‌ی معرکه‌ای است. چشم‌های خوبی هم دارد، برای دیدن. (به چشمِ برادری!) داشتیم این‌بار از مایه‌گذاشتن از آن‌چه پشتِ سرمان بوده، حرف می‌زدیم. از این که آرتیستی که از این طرفِ جهان می‌رود آن‌ور، صندوق‌چه‌ی قیمتی‌ای از فرهنگِ ناشناخته‌، از جغرافیایِ کشف‌نشده، از جهانِ غرایبِ جهانِ غیراول با خودش همراه دارد. می‌تواند که کوله‌بارش را یک‌باره، عینِ همینِ خانمِ مرجان ساتراپی، خالی کند روی میز. همه را انگشت به دهان بگذارد. فرانسوی‌ها که در این‌کار استادند. در این ذوق‌زده‌شدن از هرآن‌چه از دنیای غیرمتمدن می‌آید. کمی باهوش‌تر باشد، این‌ها را، این سنگ‌های آن‌جاقیمتیِ داخلِ صندوق‌چه‌اش را، کم‌کم، به تدریج، خرج می‌کند. صاحب استعداد و هوش سرشاری اگر باشد، لابد مثلِ آقای کیارستمی، صندوق‌چه‌اش را یک وقتی برای همیشه می‌سپارد به دوره‌گردی. (که لابد بعدتر، آدم‌های میان‌مایه‌ی دیگری بگردند خرده‌های داخل صندوق را چون گوهری بردارند و جلا بدهند و رونمایی کنند. بی‌آن‌که قدری داشته باشند.)

دوستِ نازنینِ ما از همین می‌گفت. از این که خیلی دوست دارد محتویات صندوق‌چه‌اش را رو نکند. از این که هی هربار که کسی دارد ویدیوها و عکس‌های‌اش را نگاه می‌کند، هی ربط‌شان ندهد به ایران‌ای که پشت سر گذاشته است. خب طبعن این اراده‌ی شخصی این دوست‌مان است. به کسی هم ربطی ندارد. گاس که بگوییم اصلن مگر می‌شود که ایرانِ پشتِ سر را پنهان کرد. گاس هم که بشود حداقل از آن سوءاستفاده نکرد. بماند ریشه‌های‌اش همان‌طور پنهان. دوست‌مان می‌گفت که دل‌اش می‌خواهد این گذشته را کنار بگذارد، از آن خرج نکند، تلاش کند که خودش را برساند به همان برلینی‌های آن‌جا. ببیند باز هم چیزی دارد در چنته.

پرسپولیسِ خانم ساتراپی، تاثیرگذار است. دروغ نمی‌گوید. اغراق نمی‌کند. روایتِ شخصیِ محترمی است از زنده‌گیِ شخصی‌اش، از خانواده‌اش در یک تاریخ سی‌ساله. از ایران و تهران و وین. طنز ظریف و هوش‌مندانه‌ای دارد. شوخی‌های پخته‌ای دارد. هرچند در مقام یک داستان، پایانِ فکرشده‌ای ندارد. (اتوبیوگرافی که باشد، خب پایان ندارد دیگر.) انیمشینِ هنرمندانه‌ای است که سر هرمس مارانا با این که عمیقن اعتقاد دارد بیش‌ترین شانس را برای اسکار امسال راتاتویی دارد، بنا به مسایل جئوپولوتیکی و تکنیکی و این‌ها اما دل‌اش می‌خواهد که اسکار را پرسپولیس بگیرد. (در این خصوص با زئوس البته مذاکراتی داشته‌ایم.) به خاطر همان بغض‌ای که همه‌ی ما وقتِ دیدنِ پرسپولیس، در سینه‌مان داشتیم. به خاطر این که کسی پیدا شد که رسانه را خوب بلد بود و این حرف‌ها را زد.

اما چیزی در درون چنگ می‌زند. یک جایی در وجود هست که دل‌اش می‌خواهد این را به همه‌ی عالم بگوید که داستانِ خانم ساتراپی، همه‌ی ماجرا نیست. تکه‌هایی هست که برای دراماتیزه‌شدنِ روایت، دور ریخته‌شده است. این‌ها را همه‌ی ما می‌دانیم. عادت داریم این‌جور وقت‌ها به روی خودمان نیاوریم که روزهای خوبی هم داشتیم. خنده‌ها کردیم. امیدها داشتیم. همین تهران‌مان لحظه‌های رنگیِ زیادی به خودش دیده. که حق‌اش نیست که همه‌چیز را بیندازیم گردن جمهوری اسلامی و پاسدار‌های‌اش و سیاه‌سفیدش کنیم و ابری. کدام‌مان فراموش کردیم؟

اصلن بگوییم یاد کجای فیلم افتادیم؟ آن سکانس‌ای که در وین می‌گذشت و مرجان عاشق آن جوانک دومی شده بود، همان که عاقبت‌اش در رخت‌خواب با زنی غریبه بود، یادتان هست چه شوخی معرکه‌ای در خودش داشت؟ این که ابتدا تصاویری کلیشه‌ای از شادی‌ها و عاشقیت‌های هالیوودی این دو زوج باشد، بعد، بعد از فروپاشی تصور مرجان در باب عمق رابطه و این‌ها، دوباره همان تصاویر تکرار شود اما این‌جوری که مردکِ عاشق، بی‌ریخت شده باشد و عکس‌العمل‌ها تلخ و خلاصه تمام آن عسل به یک باره شد زهر. ماجرا همین است دیگر. به قول کسی، زنده‌گی در درون می‌گذرد. خوش که باشی، هر چیزی زیباست. غصه که داشته باشی، جهان زشت می‌شود. تهرانِ جهانِ خانم ساتراپی، بدجوری زشت است.

کاش خانم ساتراپی، با این ذوق و دید ارزش‌مندشان، یک بار دیگر، تهران اواخر دهه‌ی هفتاد را هم بینند. (نه تهران میانه‌های دهه‌ی هشتاد را که سرشار از ناامیدی است.) آن روزهایی که تهران آن‌قدرها هم خاکستری نبود.

این را در پرانتز می‌گوییم. کمی نگران‌ایم برای فیلم بعدیِ خانم ساتراپی.



Comments:
هم... نقد دوست داشتنی ای بود. خب نقدهای سر هرمس را ما همیشه دوست داریم.می چسبد دیگر ( آن لغت "زیادی" را اگر الان در نوک ذهنتان دارید لطفن یک جایی گم و گورش کنید که من را بغض آلود می کند ) ... ولی میدانی چیست سر هرمس ؟ آدم یادش می رود لحظات رنگی اش را! همه-ی رنگی هایش باز هم بار نوستالژیک که می گیرد خاکستری می شود. همین صحنه های اول وینش که برای خود من عینن تکرار شده را بیایید بک روز عکسهایش را نشانتان دهم. خوابگاهی به این مفرحی در عمرتان ندیده اید. ولی خاکستری می ماند در ذهن دیگر. تهرانش هم. و همه اش خاصیت همین دور بودن و دور شدن و اینهاست! وگرنه من که تهران بودم کی به خاطرات مدرسه مان فکر می کردم سیاه می شدم ؟ یا اشک آلود؟ از وقتی آمدم اینجا می شود... انگار این فاصله رنگها را برمی دارد... حالا من که اینها را میگویم خب تجربیات من است خب. ولی احساس می کنم باید اینجا باشید نا بفهمید چرا ثبت وقایع در ذهن انقدر عوض می شود با این فاصله ها ... دوست برلینیتان هم راست می گوید . اینگونه راحت تر می شود زندگی کرد...
 
زئوسیش دزدیم ها!
ما که جسارت نمی کنیم البت شما بنویسید. یعنی راستش بیشتر دلمان خواست خودتان یا مثلا آیدای پارک وی یا کارپه دیم یا هرچی بر این وزن یا غیر وزن بنویسند. بعد دیدیم شما که ایول حافظه, آیدا هم که گمونم اشاره کرده قبلنا کمی بعد حسودیم شد! به همین راحتی!
ولی بنویسید، مبسوط و بیشتر. من کلک زدم والا که ربطش به پست پایینش بیشتر بود شما به زوم نیارید! دونقطه دی
فیلم رو هم بزنید آقا بزنید یکجوری ازتان بگیریم! رو اینترنت یافت می نشود نه؟
 
در این ذوق‌زده‌شدن از هرآن‌چه از دنیای «غیرمتمدن» می‌آید. خیلی بیشتر از ذوق­زدگی حیرت می­کنند که کسی بخشی از دنیا را غیرمتمدن بنامد. البته حتما عده­ای فرانسوی ممکن است برای شما دست بزنند، اما نمی­دانم می­توانید یک لحظه حضور آن­ها را تحمل کنید، و برعکس. مانی ب
 
آها، متوجه شدم! نکند از پرسپکتیو «شوالیه» به مردمان غیراروپایی نگاه می کنید؟ مانی ب
 
ye yâdâvariyé kochooloo, esmé in khanoom Marjan é na Marjané, oon "e" ye tahé mâjerâ ro barâyé in mizâran ke farânsavihâ nooné tahé Marjân ro oon tor ke bâyad talaffoz konand.
 
برای حق نباید از کسی تشکر کرد. پیش فرض این است زندگی شاد باشد. ما خیال می کنیم باید بابت چند نفس راحت اواخر دهه هفتاد از کسی تشکر کنیم. نه، آن حق بود و باید می بود و بیانش تلطیف بی مورد تمام رنجهای آن کشور با یک روزمرگی بود، نه با یک شادی خارج عرف.
 
الآن که وسط دهه هشتادیم و اینقدر زود یهو دلمون واسه دهه هفتادمون تنگ ده... وای به فردا وای به فردا
 
با "میرزا" موافقم
2-3 سال خوشی نسبی هرچند که میشه روش تاکید کرد ولی بابتش نباید از کسی شاکر باشیم... دیگه کم کم باید گفت سی سال آزگار
 
هرمس عزیز. پرسپولیس به قول منطق دان ها صحیح است و تمام نیست. اما صحیح است. بدجوری هم صحیح است. پراگماتیک که نگاه کنی اصلن خودِ آن چیزی است که ما نیاز داریم. این خانم هم همچین یک دفعه ای رو نکرده. کرده؟
 
این را گویند ... جبر جغرافیایی
از خارج سیستم نگاه کنید یا که از داخل
اوضاع غامض است
می توانیم صبر کنیم یا که شکر

هرمسا این چه وضعیست...ما همش یکبار به در این دنیا زنده گی میکنیم آن هم اینگونه
لااقل زنده گی دوباره ای چیزی...نمی شه نه ؟
 
چه خوب کردید از پرسپولیس نوشتید استاد. دو هفته بود می‌خواستم بنویسم و نمی‌آمد. ما نسل بعد ِ انقلاب ِ خارج نرفته، این حرف‌ها را فقط شنیده‌ایم.
 
اصولن این ذهنیت های خاکستری را بیشتر دوست دارم ممنون
 
تهران یا ایران میانه ی دهه هشتاد هم شده حکایت فصل های همیشه یخ زده،در نهایت تو می مانی و این تاسف ادواری
 
Post a Comment

Archive:
11.2002  03.2004  04.2004  05.2004  06.2004  07.2004  08.2004  09.2004  10.2004  11.2004  12.2004  01.2005  02.2005  04.2005  05.2005  06.2005  07.2005  08.2005  09.2005  10.2005  11.2005  12.2005  01.2006  02.2006  03.2006  04.2006  05.2006  06.2006  07.2006  08.2006  09.2006  10.2006  11.2006  12.2006  01.2007  02.2007  03.2007  04.2007  05.2007  06.2007  07.2007  08.2007  09.2007  10.2007  11.2007  12.2007  01.2008  02.2008  03.2008  04.2008  05.2008  06.2008  07.2008  08.2008  09.2008  10.2008  11.2008  12.2008  01.2009  02.2009  03.2009  04.2009  05.2009  06.2009  07.2009  08.2009  09.2009  10.2009  11.2009  12.2009  01.2010  02.2010  03.2010  04.2010  05.2010  06.2010  07.2010  08.2010  09.2010  10.2010  11.2010  12.2010  01.2011  02.2011  03.2011  04.2011  05.2011  06.2011  07.2011  08.2011  09.2011  10.2011  11.2011  12.2011  01.2012  02.2012  03.2012  04.2012  05.2012  06.2012  07.2012  08.2012  09.2012  10.2012  11.2012  12.2012  01.2013  02.2013  03.2013  04.2013  05.2013  06.2013  07.2013  08.2013  09.2013  10.2013  11.2013  12.2013  01.2014  02.2014  03.2014  04.2014  05.2014  06.2014  07.2014  08.2014  09.2014  10.2014  11.2014  12.2014  01.2015  02.2015  03.2015  04.2015  05.2015  06.2015  08.2015  09.2015  10.2015  11.2015  12.2015  01.2016  02.2016  03.2016  04.2016  05.2016  07.2016  08.2016  09.2016  11.2016  03.2017  04.2017  05.2017  07.2017  08.2017