« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2008-01-28 در آستانهی بیستسالهگی ترجمهی ترانهی یلدا از شهرهای نامرییِ ایتالو کالوینو
شهرها و سنگها مارکوپولو پلی را سنگ به سنگ تشریح میکند. قوبلایخان میپرسد: - اما سنگی که پل بر آن تکیه دارد کدام است؟ مارکو جواب میدهد: - پل بر این یا آن سنگ متکی نیست، بلکه خط قوسی که سنگها به آن شکل میدهند برپا نگهاش میدارد. قوبلای ساکت میماند و در فکر فرو میرود. سپس میافزاید: - چرا از سنگها برایم میگویی؟ در نظر من فقط همان قوس است که اهمیت دارد. پولو جواب میدهد: - بدون سنگ، قوسی در کار نخواهد بود.
شهرها و زنها پس از غروب آفتاب، مارکوپولو ماحصل ماموریتهایش را در مهتابیهای کاخ شاهی در مقابل سلطان به نمایش میگذاشت. معمولن خان بزرگ شبهای خود را با مزمزهکردن این روایتها با چشمان نیمبسته به پایان میبرد، و اولین خمیازهاش، برای نجیبزادهگان جوانی که در سرایش خدمت میکردند نشانی بود تا مشعلها بیافروزند و صفکشیده، سلطان را به خوابگاه مبارک رهنمون شوند. اما این بار چنین مینمود که قوبلای حاضر نیست خود را تسلیم خستهگی کند. اصرار میکرد. - باز برایم از شهری دیگر بگو. مارکو نیز ادامه میداد: - مرد مسافر آنجا را ترک میگوید و پس از سه روز که بین یونان و شرق طالع میتازد... و باز اسامی و آداب و تجارتهای سرزمینهای بسیاری را برمیشمرد. معمولن روایتهای او تمامی نداشت، اما این بار نوبت او بود که تسلیم شود. دیگر سحر شده بود که گفت: - قربان، از تمام شهرهایی که میشناختم، گفتم. - یکی باقی مانده که هرگز از آن حرف نمیزنی. مارکو سرش را خم کرد. خان گفت: - ونیز، مارکو لبخند زد: - فکر میکردی تا به حال از کجا برایت میگفتم؟ امپراطور مژه بر هم نزد: - معذلک هرگز از تو نشنیدم نامی از آن ببری. و مارکو: - هر بار از شهری تعریف میکنم، چیزی از ونیز هم میگویم. - وقتی از تو میخواهم از شهرهای دیگر بگویی، میخواهم فقط از همانها بشنوم. و از ونیز، وقتی از ونیز میپرسم. - برای تمیزدادن خصایص شهرهای دیگر به هر حال باید از شهری شروع کرد که خود ناگفته میماند. برای من، این شهر ونیز است. - پس باید روایت هریک از سفرهایت را از آغاز بازگویی و قبل از هرچیز ونیز را، تمام و کمال، همانطور که هست شرح دهی و هیچ نکتهای را، از آنچه به خاطر میآوری، فرو نگذاری. آب دریاچه چین خورده بود؛ بازتاب مسین کاخ باستانی خاندان سونگ، چونان برگهای شناور بر آب، به شکل ذرههای درخشان و لرزان بر آب پخش میشد. پولو گفت: - تصاویر نقشهبسته بر حافظه، همین که به کلام درآمدند، دیگر از خاطر پاک میشوند؛ شاید من هم میترسم با سخنگفتن از ونیز آن را یکباره از دست بدهم. یا شاید هم با سخنگفتن از شهرهای دیگر، آن را تاکنون به تدریج از کف داده باشم.
شهرها و مردهها در زندهگی زمانی فرا میرسد که بین آدمهایی که شناختهای، شمار مردهگان بیش از زندهگان است و ذهن از پذیرفتن قیافهها و حالتهای نو در چهرهها سر باز میزند و بر تمامی چهرههای جدیدی که اتفاقن میبیند، همان خطوط قدیم را حک میکندو برای هریک نقابی را مییابد که بیشتر مناسب آن است.
شهرهای و تداومها خان بزرگ میگوید: - اگر واپسین لنگرگاه جایی جز شهر دوزخ نباشد، که در آن جریان آب در گرذابی همواره پرفشارتر، ما را به درون خود فرو میبرد، پس همهچیز بیفایده است. و پولو: - جهنم زندهگان چیزی مربوط به آینده نیست؛ اگر جهنمی در کار باشد، همان است که از هماکنون اینجاست، جهنمی که همهروزه در آن ساکنیم، و با کنارهمبودنمان آن را شکل میدهیم. برای آسودن از رنج آن دوطریق هست: راه اول برای بسیاری آدمها ساده است و عبارت است از قبول آن شرایط و جزییازآنشدن، تا جایی که دیگر وجودش حس نشود. راه دوم راهی پرخطر است و نیازمند توجه و آموزش مستمر، و در جستوجو و بازشناسی آنچه و آنکس که در میان دوزخ، دوزخی نیست و، سپس، تداومبخشیدن و فضادادن به آن چیز یا آن شخص، خلاصه میشود. |
به نظر ترجمهی قویی میآد!
رفت تو فهرست کتابای منتظر خرید!
---
گمونم چندین و چندسال پیش اولین چیزی که تو این کتاب محشر نظرمو جلب کرد همین نگاه به شهر بود که هماینند یک زنه. اون وقتا چیزی از نشانه شناسی و ارکه تیپ و کالوینو و......... نمی دونستم.
بعد هم این موسیو ورنوش مان یک چیزهایی از روی دست آقای کالوینو نوشته بود یک زمانی؛ درست در همین باب شباهت
این قسمت هم که عنوان ندارد , شما عنوان آلودش می کنی ما هم خطابش می کنیم دیگر!
Post a Comment