اهالی اسکاتلند رسم کارایی داشتند. روزهایی بود از سال، که رضایتمندیشان از روزگار، آنقدر کاهش پیدا میکرد که مینشستند در خانه، برای عزیزانشان نامهای مینوشتند و از آنها میخواستند که برایشان بنویسند برای چه دوستشان داشتهاند و میدارند. نامهها را پست میکردند. مینشستند به انتظار. جوابها که میرسید، آنها را اول چند بار میخواندند. آنقدر که حلاوتش رسوب کند در دلشان. بعد، نامهها را جایی پنهان میکردند تا هر بار که دلشان گرفت از خاکستریِ دنیا، دوباره بروند سراغش و روحشان را جلا بدهند به مهری که پیدا و پنهان بود در لابهلای خطوط.
البته واضح و مبرهن است که این رسم، سالها است که در آن دیار از خاطرهها رفته است. نگردید بیخود در این ویکیپدیاهای بیخاصیتتان.
بیخود هم بین دوستانتون نگردید که گمون نکنم به اون دیوونگی کسی رو پیدا کنید!
پ.ن. برم تا بیشتر از این آبرو خودمو نبردم!
ای بابا! اصن چی میخواستم بگم حالا که با این سلم و صلوات تونستم بیام کامنتدونیتون؟!
حالا عجالتن آقای ب ایمان بیار به صلواتِ المپی تا ببینیم بازم ما رو راه می ده یا نه :ي
همین.
اصن همون رسوبه فقط.
پست بعدی چه پست پری خواهد بود
هفهشتا کامنتو افتادیم
اتفاقن از وقتی گیر دادهبودید به پروست و اینها که اصلن چرا وبلاگ نویس نبودند و اگر بودند چه وبلاگنویسهای خدایی میشدند و حالا این آقای بائودولینوی دوست داشتنی یک وقتهایی فکر میکنیم دقیقن این چیزهای دلپذیر منتخب را میشد در همهی نوشتههایشان پیدا کرد یا از صد تا نوشته سه تایشان قابل شِر کردن میشد که همینهایست که نوشتهآند. بعد لابد خودم برمی"ردم و نفی میکنم و سرآخر به این نتیجه میرسم که یکجاهایی بوده از زندگیشان که کلش شرد آیتم بوده آن هم بالای ... نفر. کانتلس نیست ولی خب فرق میکند دایرهی وبلاگی. فکر میکنیم حرفها تِمِ دایرهی وبلاگیشان را میگیرند.
اصولن مجبور شدیم- میفهمید مجبور که یک پست بنویسیم در جواب آن پست ابسترکت ِوبلاگگرایانهی سورئالتان آنجا، در جاکامنتیتان (منم سلام آیدا!)
و کل من+زورم اینست که در سالهای آینده که دنیا بیشتر به وبلاگ بودن شباهت پیدا می:ند به خاطر سهم کلمهها و تبدیل کارها به مجاز حتی بوسهها و اینها لابد باید خون را طوری طرحریزی کنند که نیازی به خوراک و آب نداشته باشد برای گشنگی و تشنگی و یک سعیای کنند تا مدار زهل را یک چرخشی بدهند یا نمیدانم یک بلایی سرش بیاورند چه چیزش را نمیدانم حس ششم میگوید یک بلاهایی سر زحل میآورند آن ملت. بعد خورشید که خاموش شد بپرند بچسبند به آن یکی کهکشان یا همین زحل شاید هم اصلن.
انی وی مقصود رمزگشایی بود. حالا اگر خیلی نافهمیدنی و گسسته بود یک پیاسی میآییم زیرش.
حالا این مرض ای که شما می گویید در باب بهانه شدن همه چیز و همه کس برای نوشتن در وبلاگ، یک نوع کمی متفاوت اش در ما مدتی است ریشه کرد که ربط دادن هر مبحث ای است به پدیده ی وبلاگ! یعنی شور قضیه را وقتی در می آوریم که که داریم بائودولینوی آقای امبرتواکو را می خوانیم و هی فکر می کنیم این آقای بائودولینو عجب وبلاگ نویس یکه بوده برای خودش، بالقوه! (ماجرای پروست و این ها را که یادتان هست؟!) بعد گاهی فکر می کنیم اصلن یک روزی ممکن است کلن این دنیای مجازی بشود مستر و این دنیای بی خاصیت واقعی بشود اسلیو. بعد یک وقت هایی در روز کانکت بشویم به دنیای واقعی. مثلن چراغ مسنجرمان را هم خاموش کنیم تا مجبور نشویم با همه سلام علیک کنیم. بعد لابد یک وقت هایی از سر شلوغی سر، مثلن یک هفته می گذرد که سری به دنیای واقعی نزدیم ببینیم کسی کارمان داشته یا نه. حال همسایه مان خوب است یا نه. گرسنه شده ایم یا خواب مان آمده یا نه. بعد هم هیچ بعید نیست که دچار افسرده گی واقعی بشویم (در مقابل افسردگی وبلاگی) و زندگی واقعی مان را کلن تمام کنیم و برای همیشه بمانیم در همین وبلاگستان.
( همین جوری من-زورتان بود پست بنویسیم در جاکامنتی (سلام آیدا. بهتری؟!) دیگر، نه دخترم؟)
از بینیمفاصلهگیش معلومه که کارِ خودِ خودِ سر هرمسه نه؟
هی بکس! چرا عید؟ بیا از همین الان شروع کنیم اصن، چطوره؟ برو بچز هم خبر کن!
Post a Comment