« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2008-04-03 موسیو ورنوش و گلهای قالی- 2به موسیو ورنوش میگوییم اگر کسی روزی بتواند این بارگاه را کنفیکون کند، همین ایرما است. با این حضور قاطع بیتخفیف و سبکیِ تحملناپذیر و درعینحال، ملایم و نامحسوسی که دارد. ورنوش سرش را از روی هفتهنامهی شهروند بالا میآورد. از بالای عینک نگاه میکند. گوشهی راست لبش را کمی بالا میکشد. بعد دوباره مشغول خواندن میشود. میگوییم هیچ حواست هست که چهطور بلد است وانمود کند که وقتی با تو هست، کس دیگری، تو بگو زنِ دیگری، به کلی در عالم هستیات وجود خارجی ندارد ورنوش؟ دیدی چهطور ایگنور میکند تمام پیرامونت را؟ آنقدر که یادت برود آدمهای دیگری هم در زندهگیات بودهاند و هستند و لابد خواهند بود؟ با توام مرتیکه! ورنوش شهروند را تا میکند. میگذارد روی میز. عینکش را برمیدارد. آن را هم روی میز میگذارد. جفت دستهایش را مشت میکند. میگیرد مقابلش. بعد صاف تو چشمهای ما خیره میشود. روی دست راستش میزنیم. گوشهی چپ لبش را بالا میکشد. مشتش را باز میکند. خالی است. میگوید خالی است هرمس. میبینی؟ من همهی راهها را رفتهام قبلن. تمام درها را زدهام. خالی است سرهرمس. کبریت را میاندازیم روی میز. روی کوچکترین سطحش میایستد. با انگشت کبریت را نشان میدهیم. دو بار. میگوید میدانی هرمس ایرما را با چی ساختم؟ مادهی اولیهاش میدانی چی بود؟ یک آمفتامین طبیعی، PEA، فنیل اتیل آمین. وجودِ ایرما مخدر نیست سرهرمس، محرک است. برای همین با این سن و سالش، کهنه نشده. همیشه برایت تازهگی دارد. درعوض، تا بخواهی وازوپرسین در تو هست. تو یک مونوگاموسِ تابلو هستی سرهرمس. حالا هی... شهروند را از مقابلش برمیداریم. میگوییم گاس حق با تو باشد. اینها خارش نیست که. هفت ساله یا هفتاد ساله. مثل خارش نیشِ پشه است. زود خوب میشود. جایش هم دوروزه میرود. گیریم که از اولش هم بیشتر دنبال مخدر بودیم تا محرک. انگار این جهان به خودی خود، آنقدر محرک هست که در آدمها، دلبستهی این رخوت بیانتها و ولوییِ خلاقشان میشویم ورنوش. عینکش را میزند. دفترچهاش را باز میکند. مینویسد: ولوییِ خلاق. بعد میگردد دنبال معادلِ انگلیسیاش. با خط شکسته مقابلش چیزی مینویسد. سرش را بالا میآورد. میگوید بگو یلهگیِ خلاق، مرهگیِ خلاق. نه! همان ولوییِ خلاق. با انگشت سبابهاش ضربهی ملایمی به کبریتِ ایستاده میزند. کبریت به آرامی میافتد. نرسیده به زمین، معلق، میماند. برای چند ثانیه، بعد دوباره افتادنش را پی میگیرد. روی بزرگترین سطحش. یکجوری که انگار مدتها بوده که همانجا افتاده بوده. هر دو میخندیم به این بازیِ قدیمیِ تمرکز. از پنجره به بیرون نگاه میکنیم. سه نفر دارند مبل قرمز سهنفرهای را روی کف پیادهرو میکشند. یکی سرش را گرفته، دومی هلش میدهد و سومی انگار که دارد هدایت میکند آن دو نفر را، گاهی دستی میرساند. چشمهایمان به نور زیاد عادت ندارد. سرمان را برمیگردانیم. ورنوش رفته است و از قهوهاش هنوز بخار بلند میشود. کبریت روی کوچکترین سطحش ایستاده. ورنوش هنوز هم شوخیهای قدیمی را دوست دارد. حالمان بهتر میشود. |
آیا
Il Grido
ی آنتونیونی عزیز را دیدهاید؟
پس چرا حال ما بدتر می شود؟
Post a Comment