« سر هرمس مارانا »
شوالیه‌ی ناموجود



2008-04-07

مصداق هم دارد لابد

حالا لابد طبق معمول حواله‌تان می‌دهیم به یک وقت نامعلوم دیگری برای بسط ماجرا ولی داشتیم فکر می‌کردیم نسل اول وبلاگ‌صاحاب‌ها، به زنده‌گی نگاه کردند و وبلاگ نوشتند. نسل دوم، به وبلاگ‌های نسل اول و زنده‌گی نگاه کردند و وبلاگ نوشتند. این نسل سوم اما فقط انگار دارد به وبلاگ‌های نسل اول و دوم نگاه می‌کند و می‌نویسد.

پ.ن-1. واضح و مبرهن است که در این‌جا باید به یکی از آدم‌های سینما سلام کرد. حافظه جواب نمی‌دهد لامصب.

پ.ن-2. این نسل و مسل که می‌گوییم، تقدم و تاخیر شروع به وبلاگ‌داری به آن دخلی ندارد. گاس که بیش‌تر سن و سال باشد. مثلن نسل اول را متولدین تا 1355 حساب کنیم، نسل دوم را از 55 تا 60. نسل سوم که همین شصتی‌مستی‌های دوروبرمان هستند دیگر!

پ.ن-3. هاها! لشگر شصتی‌های دوست‌داشتنی، آماده!



Comments:
به نظرم نمی شه آدم ها رو و رفتارها و یا هرچی مربوط به آدم هاست رو راحت دسته بندی کرد. کلن. در هر زمینه ای.
 
انگار در گنجینه‌ی لغاتتان از "گاس" های انگار تمام نشدنی به "لابد" های یکی بعد از دیگری سوئیچ کرده اید.
 
آن پ.ن. دوم کلن جدی نیست دخترم. ما هم بعد از این همه سال، می دانیم که دسته بندی کردن های کلی، بازی است و نه بیشتر. لازم است بگوییم که خواستیم سر به سر دهه شصتی های دوست داشتنی وبلاگستان بگذاریم؟
ولی انگار این را باید حتمن بگوییم که مصداق ها را می شود طبقه بندی کرد. گفتیم که. باید حوصله ای باشد و وقتی که برای تان واضح ترش را هم تعریف کنیم.
 
استاد ما دهه شصتي‌هاي مظلوم چه گناهي کرده‌ايم که هي توي سرمان مي‌زنند و هيچ‌کجا داخل حسابمان نمي‌کنند؟!
 
با این حساب اگه "خداوندگار" رو نسل اولی بدونیم شما شصت‌و پنجی باید باشین. آيدا و گولیه هم طفلکا پنجاه‌ویکی اینان.

این چراغ سبزه بدجور چشمک می‌زنه‌ها :ي
 
باز صد رحمت به ما . شما که این دهه هفتادی ها را اصلن اسم هم ازشان نمی برید. چه برسد به این که سربه سرشان بگذارید دخترم!
 
من اومدم یه چیزی بگم ولی یادم رفت!!! به جان خودم!O:O:O
فعلا چون حوصله ام اینجا سررفته فقط سلام
 
ها نازلی جان راستی ما خودمان که خودمان را دهه ی شصتی می بینیم انصافن. یعنی اگر بشود که روزی فقط و فقط به وبلاگ ها نگاه کنیم و بنویسیم، مثل آقای تارانتینو در سینما، آن روز را رسمن روز تولدمان حساب خواهیم کرد.
 
اینجا یعنی اداره مون البته!
هه هه! من نه که آغاز دهه شصت هستم واسه همین هرجا بصرفه خودم قاطی
پنجاهی ها می کنم یا قاطی شصتی ها

پ.ن. ملت قبلا قاطی مرغ و جوجه می شدن نه؟
 
آها، يادمان افتاد به اين که اواخر دوره‌ي دبيرستان، چه‌قدر متعجب مي‌شديم که اين دهه هفتادي‌ها اين‌قدر بزرگ شده‌اند که بيايند دبيرستان!
فکرش را بکنيد که سال ديگر کنکور هم مي‌دهند و دانشگاه هم مي‌روند.
پير شديم... هي هي هي!
 
هرمس جان من دیروز پریروز ها بود داشتم به یک نتیجه ای می رسیدم.. من که آخر دهه پنجاهم خیلی اوقات به این فکر کرده ام که این بچه های دهه شصت طرف مدت دو سه سال اختلاف به اندازه ی چند دهه عوض شدند. بولین شاگردهای من شصت و پنجی بودند یادم است. الان هفتاد و یک هم دارم! به هرخال پریروز فکر کردم که ما هنوز سی سالپی این نسل تازه را ندیده ایم.. چون از یک سنی که رد می کنند شکل ما می شوند. من ابداً تفاوتهایی که در جهان اتفاق افتاده را نادیده نمی گیرم منظورم بیشتر نیازهای طبیعی و انسانی است که مال اینها رچه جلو تر می رویم با انسانیت از آن نوعی که ما می شناسیم بیشتر فاصله می گیرد.. ولی اینها احتمالاً تفریحاتشان است که با ما خیلی فرق دارد. اما درباره ی پست شما باید بگویم که جای حرف دارد و من می توانم بفهمم که شما به طرحی در ذهن خودتان فکر کرده اید و حرفش را زده اید و برای تک تک اشکالاتی که آدمها بگیرند جوابهایی دارید.. من که هنوز قاطی و خالی هستم این روزها.. درست نمی شوم انگار.. خدا خودش کمک کند
 
خب انگار دارد یک اتفاق هایی می افتد. این را خوب گفتید که یک طرحی در ذهن ما بوده که خام آمده روی کاغذ (!) ولی انگار دارد در همین کامنت دانی مقداری شکوفا می شود. راست ش ما خیلی در بند این دهه ها نیستیم. با این حرف تان ولی عجیب وحدت می کنیم که فاصله ی این دو نسل، خیلی بیش تر از این حرف ها است و این را هم درک می کنیم و تایید که آدم ها را باید سی ساله گی شان را دید و کنار هم گذاشت و یحتمل، نتایجی گرفت.
 
شروع که کردم به خوندن، آماده‌ی غر بودم به این نسل‌مسل‌بندی وبلاگانه‌ت که رسیدم به پ.ن. دومی‌ت. غرم پرید و داشتم کله تکون می‌دادم و بی‌خیال می‌شدم که رسیدم به کامنت اولی‌ت. مصداق‌هات رو هم اگه بگی تکلیفم معلوم می‌شه که غر بزنم یا نه.
یا هم می‌خوای من کلن بیام غرمو بزنم و برم هان؟
 
ياد يک چيزي افتاديم که شايد خيلي هم مربوط نباشد، يکي بود -يحتمل رومن‌گاري‌اي، کسي- که جمله‌اي داشت با اين مضمون که آدم‌ها هرچه بزرگ‌تر مي‌شوند، اختلاف سن‌شان کم‌تر مي‌شود. (گاس هم که از خودمان باشد!)
اين را مي‌خواستيم بگوييم که اين اختلاف نسل، حالاست که پررنگ است، بيست سال ديگر، آن‌قدرها هم نيست.
 
بي زحمت ما رو هم بشمريد...يه كم! ببين ما از بلاگفا پا شديم اسباب كشي كرديم توي بلاگ اسپات ..ولي از بس دوستي وبلاگي نداريم از بس غريب كش هستند اين ها ! يعني شماها..حوصله مان سر رفته ..از بس هيچ كس جز آقاي گوليه سر نزد به ما از بس پوسيديم ...حالا شما بشمرين ما رو هفتادي..حتي چه بسا هشتادي حساب كنين..اصلا فكركنيد مادرمان يك وبلاگ زده بلكن زاغ وزوغمان ..آقون واقونمان را بنگارد...هي! مرديم!
 
نه تو جدن مکین انتظار داری با همین تهدیدت، سر هرمس رو بندازی رو داریه و اینا؟
 
خیلی هم منتظر بیست سال دیگر نمانده ایم. همین حالا هم گاهی یادمان می رود که این دهه شصتی ها (دونقطه دی) از ما بزرگ تر نیستند گاهی.

مکین حواست هست رسمن داریم حرف مان را پس می گیریم این جا؟! لطفن یکی وقت کند آخر شب یک جمع بندی ای انجام بدهد معلوم بشود موضع شخص شخیص ما این وسط بالاخره چی بوده!
 
نه دو تا شات هم برات میارم با تهدیدم :ي
 
ای بابا! تو که مهلت نمی‌دی آخه!
تو فاصله‌ی کامنت نوشتنِ تا پابلیش‌ش شیش تا می‌نویسی. ایش (این ایشو فقط واسه ادامه‌ی آهنگِ شین‌ها گفتم ها!)
 
ای بابا! تو که مهلت نمی‌دی آخه!
تو فاصله‌ی کامنت نوشتنِ تا پابلیش‌ش شیش تا می‌نویسی. ایش (این ایشو فقط واسه ادامه‌ی آهنگِ شین‌ها گفتم ها!)
 
خودمان هستيم که ياد خودمان مي‌آوريم استاد.
 
haaaa!! ghabl az 55 ha ra che kardi ? ferestadi khanaye salmandan? hale sale no ye shoma mobarak.
 
سلام به آقای کیارستمی در فیلم 10 on 10، اگر هنوز حافظه یاری نمی کند!
 
مثلن جدی اش می شود این که ایران در این دوره ها دهه ی شصت و پنجاه دوران تغییرات ِ بارزی را طی کرده. همینست که پنجاهی ها بیشتر به زندگی نگاه می کنند و زندگی. دنبال چیزهای ریزی هستند یک سری جزئیات از اطرافشان. خب برای من که جنگ را جز چند تا آژیر و زیرزمین خانه ی پدربزرگ ولی اگر کسی نوجوانیش را در آن گذرانده باشد با من که کودکیم فقط وحشت بوده از صدام و بمب خب فرق می کند. یعنی به نظرم این تفاوت فاحش ازین جا و از نوع تربیت ناشی می شود. این دهه‌ی شصتی ها هم یک جوری شده اند. گاهی می شود گفت یک جوری گم شده اند تا آمدند یاد بگیرند چی خوب است و چی بد است و فیل.تر اش کنند و ما را از زیرش بگذرانند خب عمر ِ ما رفت. آخرش نفهمیدیم چی درست و چی غلط است. مجبور شدیم! می فهمید مجبور که به دست قبلی های خودمان نگاه کنیم. به دست برادر و خواهرها (که من نداشتم) و لابد کتاب های آن ها را بخوانیم. دیدمان را با دید آن ها که قابل اطمینان تر بودند تطبیق دهیم. این ست که حالا به دیده های خودمان به زندگی زیاد هم اطمینان نداریم. بعضی جاها هست که منتظر می شویم ببینیم، صبر می کنیم یک جوری تصمیم یک هویی محال است همیشه باید دید که شرایط چطوری می شود.
و بعدش هم که من می روم کافر می شوم! معتاد می شوم! این چه وضعی ست آخه!

پ.ن: نه نه! بحص جامعه شناسی ِ بعدی باشد در فرصت مغتزی!‌إر این جا لازم به ذکر است من جامعه شناس نیستم من فقط اشتباهیم! اشتباهی!
 
نصفه نوشته هامو خورد این بلاگر بی ادب! بیاین!‌اینم یه کامنتدونی ِ دهه پنجاهی!‌

[مثلن جدی اش می شود این که ایران در این دوره ها دهه ی شصت و پنجاه دوران تغییرات ِ بارزی را طی کرده. همینست که پنجاهی ها بیشتر به زندگی نگاه می کنند و زندگی برای شصتی ها بکن نکن های قاطعانه و هشدار دهنده است آن هم در کودکی هایی که چیزها غیر قابل حل ترند. پنجاهی ها دنبال چیزهای ریزی هستند یک سری جزئیات از اطرافشان. خب برای من که جنگ را جز چند تا آژیر و زیرزمین خانه ی پدربزرگ به یاد نمی آورم هیچ، ولی اگر کسی نوجوانیش را در آن گذرانده باشد با من که کودکیم فقط وحشت بوده از صدام و بمب خب فرق می کند. یعنی به نظرم این تفاوت فاحش ازین جا و از نوع تربیت ناشی می شود. این دهه‌ی شصتی ها هم یک جوری شده اند. گاهی می شود گفت یک جوری گم شده اند تا آمدند یاد بگیرند چی خوب است و چی بد است و فیل.تر اش کنند و ما را از زیرش بگذرانند خب عمر ِ ما رفت. آخرش نفهمیدیم چی درست و چی غلط است. مجبور شدیم! می فهمید مجبور که به دست قبلی های خودمان نگاه کنیم. به دست برادر و خواهرها (که من نداشتم) و لابد کتاب های آن ها را بخوانیم. دیدمان را با دید آن ها که قابل اطمینان تر بودند تطبیق دهیم. این ست که حالا به دیده های خودمان به زندگی زیاد هم اطمینان نداریم. بعضی جاها هست که منتظر می شویم ببینیم، صبر می کنیم یک جوری تصمیم یک هویی محال است همیشه باید دید که شرایط چطوری می شود].

پ.ن: بازم تاکید می کنم که اشتباهی بودن این نتایج ِ‌جا افتادگی را به همراه دارد! بیداد نکنید.
 
یکی رو میخام باهاش ازدواج کنم این تو ؟
کسی هست ؟
 
هی بکس! دهه چندی باشه؟ بوگو تا برات بِسسسسونیم.
 
با جدیت تمام این پست و کامنت ها را خواندم، رسیدم به این آخری، ولو شدم از خنده!جدیتم کمی برطرف شد. مشکل دهه شصتی به قول شما یا شستی به قول آقای خوابگرد که حالا از عصبانیتشان نسبت به ماست یا لطفشان که خواستند ما را بنوازند چیزی از سرحالی بیست سالگی مان کم نمی کند آقا جان. من هم گاهی دلخور می شوم که می بینم دیگر جوان ترین آدم بحثی که تویش شرکت می کنم نیستم.قبول ندارید یعنی که یک کمی هوس داشتید جای ما دهه شصتی های خوب نازنین شاخ در هوا دم در زمین باشید با این همه امکان؟ من پنهان نمی کنم که آرزوی بیست سالگی جاویدان دارم. خوشم می آید تا ابد همین قدر نیم پز بمانم.
پ.ن
از ما اصرار برای خواندن مصداق هایتان حالا می ماند که از شما انکار یا هرچی...
 
خودتی
 
جسارتا نسل ما هنوز نیاز داره که ببینه
دنبال سبک خودش میگرده تو این هیاهوی وبلاگستان.... به زندگی نگاه میکنه به نسل قبلی بلاگستان..... هنوز چیزی دستگیرش نشده
"گاس" که چند نفری هم این میون راه به جاهایی بردن
راوی شدن برا خودشون
 
یک همکلاسی داشتیم مجسمه‌ی اخلاق، ترم‌های اول بود و کلاس طراحی و نشسته بود جلوی ما و نیم‌تنه‌ی برهنه‌ی زشتی که باید می‌کشیدیمش نیمه پیدا به سبب ِ حجم ِ وسیع ِ خانوم، من هم که اصلا طراحی که نمی‌دانستم یا می‌دانستم هم دستم نمی‌رفت به این که چیزی را عین به عین روی کاغذ، همیشه یک چیز ِ حدودی خط‌خطی می‌کردم که برداشت ِ من.. الغرض، نه چشممان به مجسمه بود، نه کاغذ ِ خانوم که برگشتند به فریاد که از رو دست ِ من می‌کشی؟؟؟.. من مانده بودم به فرض هم که از روی طرح ِ تو، وقتی که مدل ِ اصلی آن جلوست و طرح ِ تو سعی‌ای برای بازنمایی‌اش، چه فرق می‌کند نگاه ِ من به کدام و به کدامین گناه این فریاد را دریافت می‌نمایم!.. حالا هم اصلا ما را بگذارید نسل ِ چهار، چه فرق می‌کند کدام شماره‌ی بازنموده را بااز نمودن که هر بازنمایی یک خلق؟
 
ها؛ هم اکنون ما درک می کنیم که شیطان چرا سر پیچید و سجده نکرد!! D:
آن نکته ی دهه هفتادی ها هم عالی بود :D
 
اگه از 87 ، 70 تا برداری می شه 17 نه؟ عدد کمی هم نمی آد به نظر مخصوصا اگه ضربدر 365 بکنیش که می شه 6205!!! واقعا زیاده نه؟ پس چرا هیچ نیومده به چشم شما؟ تازه هر چهارسال یه بار باید یه عدد هم اضافه کرد بهش که می شه 6209، البته این می شه اگه امروز تولدت باشه که چون تولد من 33 روز دیگه است اینو هم ازش کم می کنم و در می اد 6176 خب بازم از نفس قضیه چیزی کم نمی کنه، همچنان زیاده خیلی.
مرد بزرگ، من 6176 روزه که وجود دارم و تقریبا 4 سال این روزها رو حضور فعال داشتم در این وبلاگستان. اما با این تقسیم بندی شما یه لحظه موندم که زیر دهه ی شصت توی وبلاگستان مساویه با همجنس گرا توی ایران؟ وجود خارجی نداره یعنی؟
تا مغز من مزخرفات دیگری تراوش نکرده،ما را در دسته بندی تان جای دهید لطفا. بی صبرانه منتظر جایگاه خود هستم
پ.ن: تو رو خدا در نیاید بگید منظورتون از مستی دهه ی شصت به پایینه!
 
خدا شما رو برای ما حفظ کنه جناب مارنای بزرگ که این همه ما رو سرگرم می‌کنین. هیچ تفریحی تو زندگی به اندازه خوندن وبلاگ و کامنتای شما و چهار تا آیدا مایدای دیگه به ما این قدر حال نداده تا حالا.
این احتمالا باید اولین کامنت من باشه بعد از چند سال و اندی خوندن این وبلاگ.
 
ضمن این‌که کامنت آقای پیکوفسکی را می‌خارم- البته آقای پیکوفسکی بنده از شما بزرگترم‌ها، خودم از تو ارکات فهمیدم. بله-، شما را نیز تشویق می‌نمایم به جهت اینکه از رگ خواب ملت برخوردار می‌باشید- سلام آقای اوف-.
 
آقا مارانا! به دهه نیست که. آدم دلش باید دهه شصتی باشه.
 
چی شد؟!
 
آقا مارانا! شایدم هر نسلی دارن یه چیزایی رو می بینن که نسل قبل نمی بینیم. ها؟!.
 
شصتوپنچ
 
من فقط اومدم ببینم به این خانم جودی آبوت ما چه جوابی می خواهید بدهید و نیش باز و اینها کلا!
عجب کامنتی رفتی دخترجان خداییش!

دیدی بکس؟ یکی رو واست پیدا کرده بودما منتها بزرگتره از چیزی که می خوای!

مکین من دو نفر از دوستام دنبال زن می گردن به من گفتن. تو هم که واسه بکس می گردی. بیا شرکت بزنیم!!

وایسا بینم نازلی! تو مگه چند بودی که حالا از میرزا بزرگتری؟ قاطی شد این وسط یه چیزی!
 
آدم ياد گردباد نمي‌افتد؟
دهه شصتي‌ها دو دسته اند، آن‌ها كه قبل از 63 به دونيا آمدند و 64 به بعدي‌ها، يا شايد بهتر باشد بگويم آن‌ها كه جنگ يادشان هست و آن‌ها كه نيست؛ الزاماً بايد مربوط باشد سر؟
 
بعد عمری بالاخره از نسل اولی بودن در یک جایی خوش خوشانمان شد.
 
ما پس ميشويم نسل دوم ..نه اينوري نه اونوري !!!!!ا
 
به جناب ئه سرین و مکین
من جدی دارم دنبال زن میگردم ها !
می خوام به صورت مجازی ازدواج کنم
شصتو چندیش مهم نیست
آدمشو جورکنین
 
دهه! خب ما هم شوخی نکردیم بکس عزیز!
اصن آقا ملت! این دهه چندیا رو ول‌ش بیاین همه‌مون واسه بکس زن بسسسونیم. بعد اگه پروژه موفقیت آمیز بود واسه بقیه ها هرمس چطوره؟
 

Post a Comment


Archive:
11.2002  03.2004  04.2004  05.2004  06.2004  07.2004  08.2004  09.2004  10.2004  11.2004  12.2004  01.2005  02.2005  04.2005  05.2005  06.2005  07.2005  08.2005  09.2005  10.2005  11.2005  12.2005  01.2006  02.2006  03.2006  04.2006  05.2006  06.2006  07.2006  08.2006  09.2006  10.2006  11.2006  12.2006  01.2007  02.2007  03.2007  04.2007  05.2007  06.2007  07.2007  08.2007  09.2007  10.2007  11.2007  12.2007  01.2008  02.2008  03.2008  04.2008  05.2008  06.2008  07.2008  08.2008  09.2008  10.2008  11.2008  12.2008  01.2009  02.2009  03.2009  04.2009  05.2009  06.2009  07.2009  08.2009  09.2009  10.2009  11.2009  12.2009  01.2010  02.2010  03.2010  04.2010  05.2010  06.2010  07.2010  08.2010  09.2010  10.2010  11.2010  12.2010  01.2011  02.2011  03.2011  04.2011  05.2011  06.2011  07.2011  08.2011  09.2011  10.2011  11.2011  12.2011  01.2012  02.2012  03.2012  04.2012  05.2012  06.2012  07.2012  08.2012  09.2012  10.2012  11.2012  12.2012  01.2013  02.2013  03.2013  04.2013  05.2013  06.2013  07.2013  08.2013  09.2013  10.2013  11.2013  12.2013  01.2014  02.2014  03.2014  04.2014  05.2014  06.2014  07.2014  08.2014  09.2014  10.2014  11.2014  12.2014  01.2015  02.2015  03.2015  04.2015  05.2015  06.2015  08.2015  09.2015  10.2015  11.2015  12.2015  01.2016  02.2016  03.2016  04.2016  05.2016  07.2016  08.2016  09.2016  11.2016  03.2017  04.2017  05.2017  07.2017  08.2017  11.2017  12.2017  01.2018  02.2018  06.2018  11.2018  01.2019  02.2019  03.2019  09.2019  10.2019  03.2021  11.2022  12.2023  01.2024  02.2024  03.2024  04.2024  07.2024  10.2024  12.2024