« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2008-04-23 چه دنیای رو به زوالی داریم آقای مهرجویی1. هیچ بعید نیست که جایی، نسبت دوری میان نوشتن و نوستالژی برقرار باشد، اینقدر که نوشتن نوستالژی میآورد و نوستالژی، میل به نوشتهشدن دارد. بیخود نیست که حسرتها و نکبتها و غصههایمان این همه دلنشین نوشته میشوند اما لذتها و خوشیها به قلابِ متن درنمیآیند. در هم بیایند، لفافی از حزن با خودشان دارند، حزنی بیانگر تمامشدنِ محتومِ آن لحظهی خوش، در این لحظهی نوشتهشدن. 2. کاش شما هم نوشتهی آقای شمال از شمال غربی را دربارهی آقای مینگلا و بیمار انگلیسی، در شمارهی ماقبل آخر شهروند امروز خوانده بودید، همان که از دلدادهگیهای بیسرانجام میگوید. 3. گفتیم یادِ ایام کنیم؛ شماره زدیم. 4. همانقدر که این روزها هر بهانهای میشود دلیلِ ناخوشیِ روزگار، یکباره، صدای پرشورِ آقای ناظری که میآید در یکی از آن ترانههای کردیِ محشرش، اول صبح، تمام روزت ساخته میشود. 5. اگر شما هم مثل سر هرمس مارانای بزرگ بر این اعتقاد باشید که آشپزی هنر است، طبعن نباید انتظار داشته باشید هنرمند مورد نظر، هر روز، دو الی سه بار، مشغول آفرینش باشد! (این خودش البته قصهی علیحدهای است که بماند برای وقت دیگری) 6. الان رسمن سه هفته است ما هی شروع میکنیم به نوشتن این پست در باب سنتوری، هی نمیآید بقیهاش! شما همین عنوان را نقدن قبول کنید تا ببینیم بعدن چه میشود. 7. فاز نداد شمارهبندی آنطور که باید! |
حالا ميفهمم چرا من روزي سه وعده آشپزي کردن برايم شکنجه است !
http://mizeghaza.wordpress.com/
Post a Comment