« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2008-06-25 موسیو ورنوش و گلهای قالی- 6ایرما استادِ چپیدنِ بینِ آدمهاست. بلد است چهطور ناگهان برود خودش را جا کند مابین دو آدم. جوری که خودشان هم نفهمند ایرما از کِی نشسته بوده آنجا، بینشان. خودش میگوید دوست دارم همیشه گوشهی سومِ مثلث باشم. میگویم معلوم است. نفرسومبودن مسوولیتی ندارد که. فقط کافی است عاشق باشی. عاشقِ آنی که خستهتر است، آنی که زودتر ول میدهد. میگوید این و آن ندارد که. راه دارد. باید آن چیزی را که ندارد، دودستی تقدیمش کنی. عاشقِ تروتازهاش شوی اگر زن است و به او ایمان داشته باشی اگر مرد است. این رمز اصلی است ورنوش. میگویم لابد کمی هم آزادی و رهایی و بیخیالی، چاشنیِ رابطهات کنی تا طرف گمان ببرد که با تو که باشد، دنیا به تخمش، ها؟ میگوید ولم کن ورنوش. از جانِ من چه میخواهی؟ سهمِ من چهقدر است از بودن که اینطوری خودم را لایِ چرخهای زندهگیم گیر بیندازم؟ من که کاری نمیکنم. فقط خیالاتم را کمی پرواز میدهم، بعد پروارشان میکنم، بعد لابد یک گوشههایی از خیالاتم، میگیرد به یک گوشههایی از واقعیت. همین. سرم را پایین میاندازم. گاهی وقتها باید فقط سرت را پایین بیندازی. بلدی؟
موسیو ورنوش |
Post a Comment