« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2008-12-25 سلام دالانخانم، از لحاظ دلآقای سهراب سپهری در کتاب مستطابِ اتاقِ آبیشان، خاطرهای تعریف میکنند (زئوس مچالهات کند لاغر که از لحنِ خودمان هم هی یادِ آن پستِ مستطابِ تو در بابِ عباس و اینها میافتیم!) از معلمی که چون بلد نبود پایِ اسب بکشد، اسب را پیوسته در علفزار میکشید، از لحاظِ پدرسوختهگی و اینها. داشتیم فکر میکردیم که حال و روزِ ما هم کلن همین است. و برعکس حتا. یعنی چون صرفن بلدیم پای اسب را بکشیم از میان تمامی اعضا و جوارح آن، مینشینیم یک فقره پای اسب میکشیم، خیلی شیک و براق، بعد روی الباقی آن پارچهی کتان میکشیم، از لحاظ این که خب البته باید پارچهیکتانکشیدن را هم هم بلد باشیم بالاخره، بعد شما میروید برای خودتان فکری میشوید که چه اسبی، چه اسبی! خواستیم بگوییم بعله، خودمان در جریان اینجور چیزها هستیم لابد. تایتل: اعترافهای آخر هفته |
Post a Comment