« سر هرمس مارانا »
شوالیه‏‏‌ی ناموجود



2009-02-05

خوب که فکرش را می‌کنم سرهرمس، می‌بینم ایرما استاد کمین‌کردن است. یعنی بلد است چه‌طور روزها و شب‌ها و ماه‌ها و سال‌ها، بشیند به کمین، کمینِ آن آنِ استثنایی، آن لحظه‌ی یگانه‌ای که قرار است از راه برسد، آدمی که قرار است، قرار ایرما با خودش، بشود آدمش. بعد اسباب و آلات دارد این کمین‌کردن، می‌دانی؟ یعنی بی‌عملی آن‌طور که کاستاندا به نقل از دون‌خوآن‌اش روایت می‌کرد، یعنی نشستن به انتظار، بی‌هیچ انتظاری، آن‌طور که کریستین بوبن می‌گوید، از غیرمنتظره‌گی‌‌های هستی. یعنی آن جنس کمینی که قهرمانِ آن قصه‌ی آقای فورسایت، وقتی در دخمه‌ها و نقب‌های زیرزمینیِ ویتنام، نشسته بود در سکوت، در تاریکی، بی‌حرکت، که نوری، خردک شرری که نشانه‌ی باشد از ویت‌کنگ‌ها از راه برسد و آقای قهرمان، درست در لحظه‌ی مناسب، نه دیرتر و نه زودتر، شلیک کند. می‌خواهم بگویم هرمس‌جان، ایرما از آن دسته آدم‌هایی است که بلد است کِی، دقیقن کِی، پس از ماه‌ها انتظارِ خاموش، پس از سال‌ها صرفن فکرکردن به دست‌یابی، به پلنگانه‌خودش‌را‌افکندن‌بریار، ماشه‌اش را بچکاند. و درست، دقیق، بنشاند تیرش را به مرکز هستیِ آدمش.

یادم می‌آید هرمس، آقای کیارستمی یک‌بار داشت در فضیلتِ آن لحظه‌ی ویژه‌ای که باید شاتر را فشار دهی، که نه زودتر و نه دیرترش اگر باشد، عکست، عکس نمی‌شود، می‌گفت. یادم هست که داشت تعریف می‌کرد که عکاس وقتی عکاس می‌شود که بنشیند به کمین، بعد درست همان لحظه‌ی موعود که فرا می‌رسد، اگر توانست، دلش را داشت، طاقتش را، که نچکاند، که فشار ندهد آن شاترِ لعنتی را، آن‌وقت می‌تواند سرش را بالا بگیرد، نفسش را بیرون بدهد، سیگاری بگیراند و بنشیند به عیش، که وه که چه عکاس که منم!

دارم از آن لحظه‌ی کم‌یابی حرف می‌زنم که می‌مانی با خودت که بگویی یا نگویی، دست جلو ببری یا نبری، کلید پابلیش را بزنی یا نزنی، ببوسی یا با همان چشم‌ها، نوازش‌اش کنی، از این دغدغه‌ی لعنتی دارم حرف می‌زنم سرهرمس. از این کلنجاری که با خودت می‌روی، که بروم یا بمانم، جاکن شوم یا آغوش باز کنم، ابدی، بی‌غش.

می‌خواهم بگویم این جوری است حکمت و حکایتِ کمین‌کردن، این جوری است که انتظارت به هیچ (یا همه‌چیز) ختم می‌شود گاهی.

موسیو ورنوش

 

پ.ن. خوبت شد آقاجان؟ دیدی چه‌طور بلدی بسازی شبِ آدم را، که از روزش این‌جور چیزها یک‌هو از دلِ خاطراتت، از دلِ سال‌ها بزند بیرون؟ حواست هست که چه جایی داری باز می‌کنی در دلِ ما، مردِ گنده؟!



Comments:
و تمام جلز و ولز كردن های من از همينجا می آيد...كه اين كِی...هِی با ثانيه ها كِش می آيد..و من می مانم و انتظاری ..كه به هيچ می انجامد
 
Post a Comment