« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2009-02-01 پلهای معلق افسریه، توجایوبلاگستان را اگر روزی شهر شیشهای نامیده بودند گودر اما همانا خانهی شیشهای ما است. نشستهایم با پیژامه، زیرپوش رکابی، بیجوراب و کمربند، دور هم، زیر کرسی. گیرم که کسی آن زیر پایش را به شیطنتی کودکانه، بمالد به پایی. میدانید؟ زیر کرسی اصولن جا هست، آدم جدیدی اگر بیاید، جماعت تنگتر، مهربانتر میشوند. تخمهشان را میشکنند و غشغش و غیبتشان به راه است. حرف جدی اما دوام ندارد. به شوخیای می شکند حریمش. کرسی گرمت میکند، گرم نگهات میدارد، به رفقایی که دل خوش دارند به معاشرت کرسی-تایپ. باید کرسینشینی بلد باشی اما. آنقدر زندگی را نموده باشی و نموده باشدت که یاد گرفته باشی آن کیفیت به تخمم-گونهی احوالات زیرکرسی را.
تنها نشستهای زیر کرسی تا حالا؟ له شدهای زیر خلوت بیخاصیتش؟ |
آره.
ه
Post a Comment