« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2009-03-04 از "تمنایِ مجهول"ِ سیدِ سلطانیمینویسم "از غربتی به غربتی دیگر" و لال میشوم. بس که زورم نمیرسد به خودم که ادامه بدهم. بس که سزاوار این پنج کلمه است که آدم بردارد چکیدهی عمرش را بریزد بیرون. بس که آدم میماند که چهطور این همه راه، این همه جاده، این همه بیابان و دشت، به یک همچه جای دهشتناکی ختم میشود که آدم بشیند خودش را درست و درمان نگاه کند، بعد وحشتش بیاید از این که چه طور آدمها از پیِ هم، از پیِ نداشتهها و داشتههای هم، بیایند و بروند. بعد هی ببینی داری تکرار میشوی در قصهها و شعرها، در حسرتهایت. از سینوسیتِ نکبتبارِ زندهگی دارم حرف میزنم. |
Post a Comment