« سر هرمس مارانا »
شوالیه‏‏‌ی ناموجود



2009-03-04

می‌نویسم "از غربتی به غربتی دیگر" و لال می‌شوم. بس که زورم نمی‌رسد به خودم که ادامه بدهم. بس که سزاوار این پنج کلمه است که آدم بردارد چکیده‌ی عمرش را بریزد بیرون. بس که آدم می‌ماند که چه‌طور این همه راه، این همه جاده، این همه بیابان و دشت، به یک هم‌چه جای دهشت‌ناکی ختم می‌شود که آدم بشیند خودش را درست و درمان نگاه کند، بعد وحشتش بیاید از این که چه طور آدم‌ها از پیِ هم، از پیِ نداشته‌ها و داشته‌های هم، بیایند و بروند. بعد هی ببینی داری تکرار می‌شوی در قصه‌ها و شعرها، در حسرت‌هایت.

از سینوسیتِ نکبت‌بارِ زنده‌گی دارم حرف می‌زنم.



Comments:
همین سرگردانی میان غربتهاست، همین سرگشتگی بی بدیل و گاهاً بی دلیل...آی که باید بی هوا سرمُ بکشی با دمت که ببره و بشوره...تا سوز بعدی...
 
فرخ ام....یادت که هست؟
 
باز اگه سينوسي باشه كه بعضي جاهاش صعود داشته باشه مي شه تحملش كرد. امن از روزي كه بشه يه خط ساده
 
Post a Comment