« سر هرمس مارانا »
شوالیه‏‏‌ی ناموجود



2009-03-30

حالا این‌ها را که دارم می‌نویسم، دارم از پسِ پشت هزارجور خاطره و تصویر و مه و ابر و باران و فلک بیرون می‌کشم‌شان، بس که همین الان، دچارِ فقدانِ تاسف‌برانگیزش شدم و ابایی هم ندارم که فوران نوستالژی بخوانیدش. در جدال با فراموشی، در پی پدیدآوردنِ فراموشی، دارم این‌ها را از لابه‌لای سلول‌های فرتوتِ حافظه‌ی نیمه‌جانم دانه‌دانه سوا می‌کنم، بازسازی می‌کنم، بازآفرینی می‌کنم بل‌که اثر کند. که نمی‌کند.

1

شش ساله‌‌گی و سردرد مفصلی ناشی از چیزی شبیه به آبله‌مرغان. دل و دماغ ندارم که بردارم حیوانات کوچک پلاستیکی‌ام، آن میمونِ بدترکیب را علی‌الخصوص (که همیشه رییس قبیله‌ی دزدان بود و آخر داستان یک‌جوری بالاخره فرار می‌کرد از شرِ آدم‌خوب‌ها و خیالم راحت بود که در قسمت بعدی ماجرا، دوباره زنده بیرون می‌آمد از زیر خاک و لای چرخ‌دنده‌های له‌شده‌ی ماشینش) ببرم وسط باغ‌چه‌ی حیاط و بساط دشت و دمن و گل و خیال‌پروری‌هایم را علم کنم. پسردایی که بیست سالی از من بزرگ‌تر است، در یک حرکت هیجان‌انگیز و تکرارنشدنی، پیش‌نهاد می‌کند ایروپولی (ورسیونِ وطنیِ مونوپولی با پول‌های مرغوب ایرانی و خانه‌ها و هتل‌ها و خیابان فردوسی و کوچه‌برلن و الخ) بازی کنیم. حیرانم از برآورده‌شدنِ یکی از بزرگ‌ترین حسرت‌هایم که بشینم با این‌ها، در جمع این پسردایی‌ها و پسرخاله‌ها و دختردایی‌ها و دخترخاله‌های همه‌بزرگ‌تر از من، بازی کنم. مهره‌ها چیده می‌شود و پول‌ها تقسیم. سردرد اما امانم را بریده. طاقت نمی‌آورم. بازی تعطیل می‌شود. در نطفه خفه می‌شود آرزوی لبِ برآورده‌شدن‌ام.

2

بیست و اندی ساله‌‌گی در میان فوجی از پسرخاله‌ها. یکی از بعدازظهرهای کش‌دار جمعه است. روی زمین با شلوارهای راحت، با معده‌های سنگین از نهار، با اختلاف سنی قریب به بیست سال میان کوچک‌ترین و بزرگ‌ترین پسرخاله. هفت کثیف/ خبیث. در اتمسفری مملو از راحتی و آرامش خیال، از فراغ. داریم چانه می‌زنیم بر سر میزانِ جریمه‌ی ناشی از تقلب. بعد چانه می‌زنیم که پول‌ها پیش کدام بماند که بعدش نزند به چاک. باخداترین را انتخاب می‌کنیم. تقلب می‌کنیم. بر سر و کولِ خزانه‌دار می‌پریم که پول‌مان را پس بگیریم بعد باخت. لذتِ پسرخاله‌گی همین‌جور دارد از زمین و زمان می‌بارد. آن‌قدر که هیچ‌کدام حواس‌مان نیست هفت سال بعد یکی از ما، بزرگ‌ترین تقلبش را می‌کند، بی آن که جریمه‌ای بدهد، فرار می‌کند از دست زمین و زمان و مکان، می‌رود و با خودش تمام این خاطره‌ها و خنده‌ها را کوچ می‌دهد از آن جمع. قلبش را میانِ فوتسال جا می‌گذارد و داغش را بر دل ما.

....

ادامه‌اش هم لابد گم شد و رفت، در حزنی که ماند.



Comments:
Hoom
nakhodagahetan ra khane tekani mikonid?
 
پسرخاله، سید بود؟
 
شرکت مهندسی حارس هوشمند با فعالیت در زمینه امنیت اطلاعات و ارتباطات و همچنین حفاظت الکترونیک بازوی کمکی حراست ها و تولید کننده نرم افزار کنترل مراجعین می باشد.
 
Post a Comment