« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2009-03-30 موسیو ورنوش و گلهای جایگزینمیفهمی که ایرما؟ سید نمیتوانست سواریای غیر لندکروز سیاهِ تککابینِ مدل 78 داشته باشد. بدون هیچ آپشن و اضافهای. نمیتوانست جادهپیمای روز باشد، شبنورد بود اصولن. ایرما میگوید سید شب را به خاطر سایههای مبهماش دوست داشت. من اما میدانم سید آدمِ شبرو بود چون دل میبست مدام به نورهای تک و جفتای که از روبهرو، یا پشت سر، میآمد. تا برسند به سواریاش و عبور کنند، هزار راه رفته بود و برگشته بود خیالاتش. ایرما میگوید سید عشق میکرد با جاده، عشقبازی میکرد با نوار سیاهِ پهنی که جلوی پایش پهن شده بود مثل فرش، تا بینهایتی که تاریک بود و تاریک بود. میگوید بارها و بارها خودش شاهد بوده چهطور هوایی میشد و ناغافل چراغها را خاموش میکرده، بعد چند ثانیه به صدای جاده که خاموش زیر لندکروز سیاهِ تککابین سپری میشد، گوش میکرده، بعد شیشهها را میکشیده پایین، سیگارش را روشن میکرده، انگار در فاصلهی دو همآغوشی، بعد دوباره نورافکنهای جلو را روشن میکرده تا پیکر جاده را سرتاپا تماشا کند. مثلِ استریپری خسته از رقصی جنونآمیز، که خودش را کشانده تا میزی، جرعهای آبجوی تگری نوشیده، پشت لبهایش را با دست خشک کرده، دانههای عرق را از سرشانههای برهنهاش پرانده و حالا دارد کیف میکند از هرم نگاههای مردهای تشنهی تناش، روی تناش. اینجوری جاده تماشا میکرد از آن پایین، نگاهِ برقدارِ سید را، روی تناش. میگوید سید آنقدر خیالِ زنهایی از هر نژاد و تاریخای در سر داشت، آنقدر خاطره از راههای رفته و نرفته، که جاده برایش معشوقی ابدی بود، زنی که همیشه آغوشاش گشوده بود، پذیرا بود برای سید. پسِ هر ماجراجوییای دوباره و دوباره لندکروز سیاهِ تککابیناش را آتش میکرد، یورش میبرد به جاده، در شبی طولانی، هذیانی و تمامنشدنی، راه را میپیمود، خطِ سفید وسطِ جادهی سیاه را میانداخت درست زیر سواری، سوار میشد بر جاده، تناش را میپیمود، کیلومتر به کیلومتر. پستی و بلندیها را میشناخت، جنسشان را، گیرم جاده، جادهای دیگر باشد. میدانست وقتِ بالارفتن، کجا نفساش را حبس کند، کجا رها کند بدناش را و نفساش را، کجا تمامِ وزناش را بیندازد روی شانههای آن نوارِ سیاهِ پهنِ ناپیدا، وقت پایینآمدن از تپههایاش. میدانست کجا جاده باید یله بدهد خودش را حول کوه، کجا بپیچد، تاب بخورد میانِ تنههای استوار درختان صنوبر، کجا باید جاده را ول کند، رها کند تا برود برای خودش دراز بکشد کنار رودی، ساحلی. کجا باید پیاده شود، کفِ دو دستش را بچسباند روی سطحِ دمکردهی راه، دم و بازدمِ داغِ آسفالت را کجا فرو ببرد در مشامش. کشالههای جاده را میشناخت که کجا ختم میشوند به درهای سیاه، تاریک و کجا، دشتی پر از لالهها، خاموش و باددرمیان، انتظارش را میکشند. بلد بود سید دندههای سنگیناش را بگذارد برای خستهگیهای جاده، سبکها را برای شیطنتهایاش، بازیگوشیها و فرارکردنها و غمزهریختنهایاش. هر بار، خورشید که سروکلهاش پیدا میشد از افق راه، سید خسته و کوفته از بستری تبدار و طولانی، چشمهایاش را میبست و آرام میگرفت. جاده را ول میکرد به امان خدا، برود برای خودش. من اما میدانم سید جایی تمام شد عاقبت، که اسیر جادهای شد که ته داشت، که بدجوری هم ته داشت. آنقدر پیمود و پیمود و پیمود تا راه به درهای ابدی ختم شد. به چشمانداز بیانتهایی که آن پایین گسترده بود، درست هزاران متر زیر نقطهای که جاده تمام شده بود، با انبوهِ بیآبوعلفی از ریشهها، که سرشان را از خاک درآورده بودند. همانجا، خورشید همیشه داشت از یک جای بیمکانی خودش را بالا میکشید. نور را مثل سمی کشنده داشت پخش میکرد در سرتاسر دوزخی که آن پایین، هزاران متر در اعماق دشت، چشمانتظار سید بود. لندکروز سیاهِ تککابین، غرشای کرده بود، گازش را تا ته گرفته بود، در کسری از ثانیه، بیوداع، تنِ جاده را رها کرده بود و رها شده بود در آسمان. پایینآمدنش را هم کسی ندید. چرخدندههای سواری دیگر صدا نکردند، پیستونها در یک خلاِ بیزمان، بیاصطکاک، تا تهِ تاریخ، رفتند و آمدند. اینها را بعدها، کسانی تعریف کرده بودند که عروج سید را به چشم خودشان دیده بودند. و هنوز باید کسی، جایی خاطرهای داشته باشد از جادهای که درست آن بالا، در بلندترین نقطهی سربالایی، تمام شده بود. |
هر پستت دنیایی است برای ما در این دنیای تنگ
نویسنده ی خوبی هستید و حتما خودتون هم می دونید
قبلا نوشته هایی از شما رو خونده بودم و خوشحالم که دوباره گذرم به بلاگت افتاد. قصد دارم برم آرشیو طولانیت رو بخونم
سلامت و شاد باشید
Post a Comment