عکسهای آن سالها را میدیدم ورنوش. مخصوصن آن یکی را که چهارنفری دست انداخته بودیم در گردنِ هم. که پشت سرمان آن دیوار قدیمی بود و عکسهایی از صدسال پیش، بر سینهاش. فراغت از چشمهایمان میبارید انگار. میدانی ورنوش، عکسها معمولن دروغ نمیگویند اما همهی حقیقت را هم جلوی چشمت نمیگذارند. میخواهم بگویم اگر قرار باشد خاطرههای ما بسنده شوند به چندده قطعه عکس از ماجرایی، خب همه شادند و خندان و گیرم یکی هم آن وسط چرتش برده. یکی دارد چیپس گاز (بعله گاز!) میزند و یکی هم نیشش اصولن باز است، به هزار دلیل. بعد خب هی میگردی میبینی تکوتوک غصههای مستتری هم یادت مانده از آن روز. دلخوریها و تکخوریها و نیمخوریها و کمخوریها و زیادخوریها و الخ. این که یکی تنها مانده و یکی فکر میکرده که تنها مانده. یکی هم در جمع بوده و تنها بوده برای خودش بوده و دلش خواسته که اینجوری باشد، بماند. یکی هم هرآنچه دلش خواسته، کرده و گفته و دیده و شنیده. بعد اما خاطرهها بسنده نمیشوند. یعنی تو هی برو صد تا عکس بیاور بنشان جلوی طرف که ببین داشتی اینجا از فرط خنده باسنِ فلک را جر میدادی، که ببین دوربین شاهد است که چهطور داشتی میلمباندی چلوکباب مربوطه را، جه چطور دستت را تکیه بودی روی زانوی آدم مربوطه، که چهطور خودت را جایی پس پشت پسلهها گم و گور کرده بودی عمدن، که چه خالی بود از اساس، از اول، بطری مربوطه، ببین اصلن مربوطهها را، ربطها و رابطها را، که چهطور دست به دست نرسیده و صدا به صدا رسیده و صورت به صورت و سیرت به طینت و حاشا به تماشا و هوش از سرت پریده و مرغک دلت نپریده و هیییی. میخواهم بگویم لابد یک روزی آنچنان پیر میشویم و فرتوت، که بشود همین چندده عکس از هر ماجرایی را بگذاریم جلوی چشممان خیال کنیم برای خودمان که زندهگی همین لبخندهای گلوگشاد و خاطرههای بیدروپیکر و ولشدنها و یلهگیها و ولوشدهگیها و بیغرضمرضیها و دودشدنِ همهی چیزهای سخت و استوار بوده. که هی زور بزنیم فشار بیاوریم به عضو مربوطه از لحاظ یادآوری، و هی خاطرههامان استوار بشود روی عکسها، صورتها، صورتکها. دارم انگار از فراموشی حرف میزنم که نمیآید لامصب آن وقت که باید بیاید و مثل بادِ جن، میبرد همهی آنچیزهایی را که نباید، وقتِ بیوقتِ آمدنش.
سیمون
مونپولیه-دوم آوریل
Post a Comment