« سر هرمس مارانا »
شوالیه‏‏‌ی ناموجود



2009-04-12

حکایتِ کلمه‌ها گاهی می‌شود حکایت مرغکِ همای سعادت که آن‌قدر در هوا می‌چرخد و می‌چرخد تا عاقبت روی شانه‌ی آدمش بشیند. به وقتِ درستش. می‌بینی مدت‌ها است مواد خام یک نوشته‌ای همین‌طور دارند برای خودشان خاک می‌خورند در جایی، پسِ پشتِ پسله‌ها، و دلیل و بهانه‌ی جاری‌شدن‌شان پیدا نمی‌شود. بعد ناغافل یک اتفاق بیرونی، انگار حفاظ‌شان را برمی‌دارد تا خودشان بریزند بیرون. می‌خواهم بگویم گاهی آدم با خودش فکر می‌کند نکند انباشته‌گی کلمه‌ها، این‌جا، اصلن باعث بشود که چیزی اتفاق بیفتد، آن‌جا.

glass_house(02)

خانه‌ی شیشه‌ای آقای فیلیپ جانسون قریب به نیم قرن پیش، در میان آن گستره‌ی سبزِ هوش‌ربا ساخته شد و آقای آرشیتکت سال‌ها در همین خانه زیست. می‌خواهم بگویم امکان ندارد تصویر این خانه را دیده باشید و سناریوهای مختلف زنده‌گی (و اصلن امکان آن) در ذهن‌تان شکل نگرفته باشد. اصولن یک چیزهایی هستند در عالم بشریت، که نوید یک چیزهای دیگری را می‌دهند که ممکن است سال‌ها بعد تجلی آن خودش را به شما نشان بدهد. عکس‌های خانه‌ی شیشه‌ای آقای جانسون را گذاشته‌ام جلوی رویم و دارم به این فکر می‌کنم که زنده‌گی‌کردن آقای جانسون در این خانه، در آن سال‌ها، اگر حرکتی سمبلیک، خودمدارانه و آوانگارد بود، اگر عملی جنون‌آمیز و انقلابی بود، اگر واکنشی بود زودهنگام به چیزهایی که ذهنِ و روحِ آقای آرشیتکت حتا فکرش را هم نمی‌کرد، اگر حتا مقابله‌ای بود قدرمت‌مندانه با سنت، امروز اما برای من و شمایی که داریم زنده‌گی‌کردن در این مجازستان، شهر شیشه‌ای را مزمزه می‌کنیم، چیز غریبی نیست. و البته یادم هست از خودم مایه بگذارم و آن رفقایی که حالا گیرم به هر دلیلی، دلیلی ندیدند که پنهان کنند هویت واقعی‌شان را، چه این‌جا، چه گودر و فیس‌بوک و الخ. که اصلن این فیس‌بوک انگار آمده تا ما تمرین کنیم زنده‌گی‌کردن در خانه‌های شیشه‌ای را. که حالا این چه خاصیتی دارد، به کجا قرار است ختم شود، گاس که خدا هم خیلی به آن عالم نباشد. این که این‌جور همه‌چیزمان را گذاشته‌ایم در معرض دید، یا از اعتماد به نفس بالاست یا اصولن از دنیابه‌تخمم‌گیری‌های مرسومِ این‌ روزها. گاس هم که رازها و رمزهای‌مان، گوشه‌های پنهانِ زنده‌گی‌مان، آن‌قدر دردسرزا نیست و نبوده که بخواهیم جایی قایمش کنیم. آن‌قدر زخمِ دست‌باز بازی‌کردن را نچشیده‌ایم که تصمیم بگیریم مرز درشت قاطعی بکشیم بین دنیای واقعیِ آن‌طرف و مجازستانِ این طرف، بین آدم‌های آن طرف و آدم/آدمک‌های این‌طرف. چیزی که هست، چیزی که مشهود است و به طرز خوش‌حالانه‌ای اجتناب‌ناپذیر، امکانی که تنها و تنها مجازستان می‌تواند دودستی تقدیم‌تان کند، فرصتی است که به شما می‌دهد تا خودتان باشید، خودتان را بسازید، آن‌جور که می‌خواهید. می‌خواهم بگویم آزادی‌ای که این‌جا، از این لحاظ، بلد است به شما بدهد گاس که از جنس همان رهایی‌ای باشد که آقای جانسون این پایین دارد می‌گوید. دارم از رفاقت‌ها، careکردن‌ها، رفت‌وبرگشت‌ها و بلاه‌بلاه‌ حرف می‌زنم!

Good or bad, small or big, this is the purest time that I have had in my life to do architecture. Everything else is tainted with the three problems: client, function, and money. Here I had none of the three

بعد خب حیف است این چهار کلام دیگر آقای آرشیتکت را هم نخوانده بروید. یعنی می‌خواهم به این فکر کنید که چه‌طور و چه‌قدر این مجازستان دارد شکل می‌دهد به شما. چه‌طور دارید می‌گنجید آرام‌آرام در این خانه‌ی شیشه‌ای. اگر اصولن اهل مقاومت در برابر این قبیل چیزها نباشید. آن‌جا که آقای جانسون دارد از تجربه‌ی زنده‌گی‌کردن در یک مکعب شیشه‌ای، خانه‌اش، می‌گوید.

comfort is not a function of beauty… purpose is not necessary to make a building beautiful… sooner or later we will fit our buildings so that they can be used… where form comes from I don't know, but it has nothing at all to do with the functional or sociological aspects of architecture

می‌بینید؟ احساس می‌کنید چه رند و دل‌برانه دارد شکل می‌دهد زوایای وجودتان را این مجازستان؟ چگونه هی دارد تعریف‌تر می‌کند روابط آن طرفی‌تان را؟ برخوردها و بازخوردها را؟ هیچ‌ به فکرتان رسیده چه‌قدر دارد سخت‌تر و سخت‌تر می‌شود ترک‌کردن این‌جا؟ که چه هی هر روز، حضور قاطع بی‌تخفیفش را بیش‌تر به رخ مبارک‌تان می‌کشد؟

 

این‌ها را نوشتم اما حرف اصلی، قصهی مایه، باز گم‌شدن لابه‌لای هزار جور لحاظ جورواجور، مثل همیشه.



Comments:
فيلتر شدگيان مبارك باشد آقا. بالاخره اين توفيق باكلاس شدن نصيب شما هم شد.
:)
 
Post a Comment