... حالا که حرفش شد، آمده بودم بگویم هیچ چیز به اندازهی این بازیِ کوفتیِ اتواستاپ (ر.ج. عشقهای خندهدار، آقای میلان کوندرا) خراشهای جبراننشدنی نمیاندازد روی روحِ آدم. به قول آن بندهخدا (که نوشته بود کارهای نادرست آدمیان را راحتتر میبخشد تا حرفهای نادرستشان را) بس که این بازیِ نامیمون، کلمههای نادرست دارد در خودش. کلیدِ ملاحظهی مغزت را آف میکنی و بازی میکنی، کلمه میپرانی، شلیک میکنی. بعد اما کلمهها را انگار نمیشود جمع کرد. ترکشها انگار میماند لامصب. قدر هم که باشد حریفت، میبینی خودت کم آوردهای انگار. حالا شما اسمش را نگذار بازی اتواستاپ، بگذار کوچهی علیچپ. چه فرقی میکند؟
حالا البته بگذریم که آدم گاهی به خودش می گوید شاید اصلاً خیلی وقتها رابطه این بازی اتوستاپی را لازم دارد که خودش را نشان دهدها. که رعایت نکنی و ملاحظه نکنی و نکند و بعدن نشود کلمه ها را جمع کرد و همه ی اینها.
یعنی بعضی وقتها آدم به خودش می گوید هی مواظب باش الکی الکی نیافتی توی بازی اتواستاپی. بعضی وقتها هم می گوید، اصلاً بگذار بیافتی توی بازی ببینم تا کجا قرار است پیش بروید،چطوری فکر می کرده ای و فکر می کرده و صداتان در نمی آمده.
یک چیزی است مثل این تپق هایی که فروید می گوید جدی اش بگیر و تحلیلش کن و اینها.
حالا اگر خودت و طرفت اگر آنقدر تپق و شوخی قابل تحلیل روانکاوانه نداری، می گویی میافتیم توی این بازی ببینیم اصلاً چطوریهاست این رابطهی ما
(حالا چطوری این حرفها را جمع و جور کنم؟)
خلاصه که مرسی آقای کوندرا با این خلاقیتتان در تبدیل یک انتزاع به یک مثال همه فهم
Post a Comment