« سر هرمس مارانا »
شوالیه‏‏‌ی ناموجود



2009-04-21

همین طور که نشسته‌ایم داریم با طمانینه (معنی‌اش را بالاخره یاد گرفتی ها!) کله‌پاچه‌مان را نوش جان می‌کنیم، همین طور که آرام‌آرام و سرِ صبر، تکه استخوان‌های پاچه را از دهانِ مبارک‌مان بیرون می‌کشیم و می‌چینیم دورِ قابِ مربوطه، با خودمان فکر می‌کنیم یک نفر باید بشیند این‌ها را، این تکه‌های خوش‌فرمِ استخوانی را، دوباره سرِ هم کند. گاس که اثر هنری‌ای، چوبی، چیزی از آن درآمد.

می‌بینید؟ سرهرمس‌تان وقتِ صبحانه‌اش هم به فکرتان هست، از لحاظِ خلاقیت، نبشِ کوچه‌ی آفرینش!

نوتِ پیشنهادی از لحاظِ گودر: صدای هیوووغِ حضار، از لحاظِ خودشیفته‌ی خودپردازی که منم!

پ.ن. وقتِ چاییِ بعدش هم لابد فکریِ این هستیم که اصلن بعضی‌ آدم‌ها را باید کلن خراب کرد، دوباره چیدشان، از نو. بعضی زنده‌گی‌ها را هم. (در این‌جا حضار فشارشان می‌افتد از شدتِ هیووغ. صدای آمبولانس روی تصویر. دیزالو به جماعتی که با چوب و چماق افتاده‌اند به جانِ نگارنده)



Comments: Post a Comment