... چه دردی الان از من و تو دوا میشود که بیایم اینجا غر بزنم که دلم برای زندهگیام تنگ شده است؟ چه دردی از کسی دوا میشود که بیایم بنویسم وقتی از بیستوچهار ساعتِ کوتاهِ یک شبانهروز، دستِ کم شانزده ساعتش را خانه نیستم- خانه میدانید یعنی چه؟ home، مسکن، جایی که سکون دارد، سکون داری، جایی که چرخها نمیچرخد و تو نمیچرخی و جهان هم هی دورِ تو نمیچرخد- بیایم بنویسم که از آن هشت ساعت باقیمانده، پنج ساعتش را مجبورم بخوابم که سرِ پا بمانم، کلن. میماند سه ساعت. حالا خودت بشین حساب کن. سه ساعت برای دوستداشتن و دوستداشتهشدن هم کم است، چه برسد به این که یک بدنی هم داشته باشی و احتیاجاتی، خوراکی و پوشاکی و اصطکاکی و الخ. اینجوری است که خسته و خواب، گیج و تشنه سرت را روی بالینِ مربوطه میگذاری، خسته و خواب، گیج و تشنه از همانجا بلند میشوی، میپری به آغازِ روز. و هیچ روزی کش نمیآید تا بیست و پنج ساعت. و هیچ شبی یلدا نمیشود. و هیچ چیز دیر نمیپاید. و هیچ دردی از کسی دوا نمیشود. و من باید شرمندهگیِ خستهگیِ تنی را با خودم به گورِ خواب ببرم که از اجابتِ دعوتِ بازیِ کودکانهی هم حتا، جا مانده. دارم به کداممان ظلم میکنم؟ دارد به کداممان بیشتر ظلم میشود؟ کجا باید جبران کنم فقدانِ بودنم پیرامونِ سهواندیسالگی و سیواندیسالهگیهای تو و تو را؟ کجا این همه هی هر روز، این همه هی حسرتِ آغوشهای بیکلام را تلنبار کنم برای یک روز مبادا، یک روز بلندِ طولانیِ بیلک، بیحرف، بیحاشیه؟
پیر میشویم. میدانم.
Post a Comment