... بعد دیدی گاهی وقتها آبی نداری که قاطی شرابت کنی دیگر؟ دیدی چه طور ته میکشد و میکشی؟ خالص میشود یکهو همهچی؟ آنقدر خالص و ناب که دلت نمیآید مزهاش کنی حتا؟ میگذاری یک کناری، گوشهی تاریکِ دنجی برای خودش همینجور قوام پیدا کند. همینجور پیوسته، مدام.
(و خب راستش را بخواهی، خودت هم نمیدانی، نمیدانی با آن همه قوام چه غلطی باید بکنی.)
Post a Comment