« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2009-04-19 نامهی واردهدلم نمیآید همین جوری عبور کنم از روی آن خانهی شیشهای آقای جانسونات هرمس. دلم نمیآید هی فکر نکنم به زندهگیکردن- نه حتا زندگیکردن- در آن شفافیتِ بیمرز. دارم هی برای خودم سناریو میبافم که مثلن کی و کجا که از خواب بیدار شدم، چهطور ملافه را پیچیدم دورم، پشت کدام پنجره، کدام چشم یا چشمها داشتند انحناهای بیرنگِ پشتِ ملافهی سفید را دید میزدند. داشتم فکر میکردم وقتی قطرههای پرفشارِ بخاردارِ آب دارد میپاشد روی پوستم، کدام دستها به حیرت و حیرانی، به نیشِ باز، رفته بود روی لبی. که چه میگذشت در روحِ عاشقان گمنامی که نشستهاند بیستوچهارساعته، به نظاره، از لابهلای درختانِ کمتعدادِ باغِ پیرامون. حکایتِ نشستنم پشتِ میز صبحانه، با لیوانی شیر تازه و نانی برشته و داغ، با خامهای شرهکرده از لبههای پیاله، با تیرهگیِ طعمدارِ قهوهای که جوش میخورد برای خودش، آن طرفتر، با قرمزیِ تند و بیمحابای مربای آلبالو، که هستههایش را یکییکی باید بگذاری کنارِ بشقابت، بچینی انگار که داری عشاقِ طاق و جفت را کنار هم، به مقایسه. حکایتِ زبانم را که کیفدار میچرخد پسِ هر لقمه دور دهان، کدامشان از پشتِ شفافِ دیوارهای شیشهای، در خاطرش برای ابد نقش خواهد زد. بعد که راه خواهم رفت، سبک و بیقید، با طرههای خیس، آویزان، با لمبرهای ملتهبِ تشنه، کدامشان نعره خواهد زد از گرسنهگیِ تنش، وقتی که ساقها دارند استوار و کشیده، طولِ سالن را میپیمایند، از آشپزخانه به کتابخانه. چند نفر، چه طور، چند روز، چند شب، استقامتش را دارند که در خاموشیِ تبدارِ میانِ سبزهزار، این طور من را، تمام روح و جسم من را نظاره کنند و دم برنیاورند. ببینند تمامِ من را و دم برنیاورند. رازها و زنانهگیها، اندوهها و قهقهها را کنار هم بگذارند و تمام و کمالِ من را از پشتِ شیشههایی که هست و نیست، ببینند و قلبشان تیر نکشد. وجدانشان فشار نیاورد. اندامهایشان، رگهایشان ملتهب نشود و پاره نکنند گریبانها را. دارم خودم را خیال میکنم در آن خانهی شیشهای آقای جانسونات و خیلِ مردمان را که ایستادهاند به تماشا، به قضاوت. راست گفته بود آقای دورفمن که توی دنیای ما زندگی خصوصی توهم است وقتی میتوانی کسی را شکنجه بدهی. |
Post a Comment