... آدمهایی هستند در زندهگانی که اصولن ترجیح میدهند چیزی را از تو مستقیم نپرسند. عرق بریزند، تمرکز کنند، تا خودشان کشف کنند. معمولن هم آدمهای باهوش و پیچیدهای هستند. بعد هدایتکردنِ مسیرِ فکری اینجور آدمها معمولن کار سادهای است. (حالا اگر نخواهم که خیلی صریح اعتراف کنم که گولزدنشان کار چندان سختی نیست :دی) میخواهم بگویم خیلی راحت میشود اینها را کشاند به همان راهی که میخواهی. کافی است همهی آن چیزهایی را که دلت میخواهد باور کنند، بچینی مقابلشان. یک جورِ گم و پیدایی. میان چیزهای دیگر. مثلن جورابت را بگذاری روی میز نهارخوری، سوهانِ ناخنات را پشتِ کوسن، لنگهی روفرشیات را هم زیر تختخواب پنهان کنی. بعد با خیالِ راحت بشین و از اخبار هواشناسی برایشان صحبت کن. سینی چایی را دور بگردان. چاقالهبادامها را یکییکی بنداز بالا و هی لابهلایاش سرت را بنداز عقب و بلندبلند بخند. نشانهها راهشان را درست به مغزِ طرف باز میکنند. حالا بشین و از برقِ چشمهای باهوششان بفهم که کدام سناریوی از پیشتعیینشدهات را الان دارند باور میکنند. در کدام بیراهه دارند قدم میزنند، با لبخندی از سرِ یافتمیافتم!
Post a Comment