« سر هرمس مارانا »
شوالیه‏‏‌ی ناموجود



2009-04-11

می‌خواهم بگویم آیا شما هم همین‌قدر خیال‌باف و خوش‌باور هستید که برای خودتان فکر کنید لابد یک روزی با یک فراغت گل و گشادی از راه می‌رسد که بشینید، سبد خوراکی‌های رنگارنگ‌تان را بگذارید جلوتان، بعد یک دل سیر تمام شردآیتمزتان را دوباره بخوانید؟ تمام آن چندهزارتا را؟ یا هنوز هم فکر می‌کنید لابد یک وقتی در یک جزیره‌ی تنهاییِ کوفتی‌ای گرفتار خواهید شد، برای چند سال، با لپ‌تاپِ خورشیدی‌ای که تمام آرشیو خودتان و رفقای‌تان را در آن سیو کرده‌اید، بعد همین جور هی نیش‌تان باز می‌شود، اشک‌تان سرایز، قهقه‌تان هوا، دندان‌های‌تان گزگز، انگشت‌های‌تان له‌له، بازوهای‌تان تیرتیر، گوش‌های تیزتیز، مشام‌تان فیش‌فیش، بلاه‌بلاه‌تان الخ‌الخ، تهِ دل‌تان خالی، بزاق‌تان جاری، فیلان‌تان بیسار؟

یا نه، هی سطحی‌سطحی عصاکشان عبور می‌کنید از روی این روزها و دل‌تان خوش است که لابد یک روزی، یک جایی،...؟ ها؟



Comments: Post a Comment